-
بچهبلبل بودم و دور از ننه...در بیابانی پر از شیر و پلنگ
یکشنبه 12 دی 1395 16:04
نشسته بود و برای بلبل زار میزد. گریهی سفت و سخت. به سول میگفت سول ندیدی چه بلبلی بود..ناز بود. خودم تو ذهنم اومدم. خود ناز نوجوان و بچهسال و آغاز جوانی..زورم بش نمیرسید. اونقدر مظلوم بودم و چیزی را حق خودم نمیدونستم که فکر میکردم حق ندارم که موهام رو نپیچونه دوره دستش و نکشدم کف حیاط...یکهو به خودم اومدم و...
-
گورها و گرگورها
یکشنبه 12 دی 1395 15:47
توی تولد سول که به یکی از تخمی تخیلی ترین تولدهای دنیا تبدیل شد با گریهی سول برای با دست خوردن کیک و بردن کیک روی میز غذا خوری و دو دستی خوردنش و ندادن به کسی...مادرم به خواهر کوچکه گفت نوشابه نخور تو حاملهای. به نظرم حرف بیخودی آمد چون بچهای که قراره تو این دنیا زندگی کنه بالاخره نوشابه میخوره. شاید من خودم رو...
-
مهد و لحد
یکشنبه 12 دی 1395 15:39
برای بن تکههای کاغذی زمین رو قبل از پاره شدنش می چسبونم روی کاغذ. قاره ها رو بریدهام و بغل هم چسبوندم. قبل از اینکه منفجر بشه زمین و قارهها جدا یه تیکه بودن. ازش میپرسم چرا منفجر شدن پس...چطوری شد..چند سال پیش...کدوم قارهها بیشتر جفت همن و اینا..همه رو با دقت و حوصله برام میگه..خوب میخونه و کانال مورد...
-
زیر ترانههای نانا
یکشنبه 12 دی 1395 15:34
نانا پیشم نشسته . گفت براش یه وبلاگ درست کنم. موهاش رو با کش موی نارنجی جیغی بسته که به گل نارنجی جیغ روی بلوز سبزش میاد. به نظرم باید اسم گلهای بنفشه رو گذاشت گلهای صورت میمونی. شبیه میمونند..یا شبیه آدم. تو کتابی عربی خوندم که نگهبان خونه کلی بذر با هم میپاشه توی باغچه و گلها قاتی پاتی میان بیرون. مردی که توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 15:19
حالا که سعید توی پیچکا رو خالی کرده لونهی سمورها به وضوح دیده میشه. یه سوراخ نسبتا بزرگ زیر پیچکها هست.در واقع یه تونل درست کردن. کاریش هم نمیشه کرد. نمیشه طوری پرش کرد یا بستش. همونطوری میمونه. یکی دو ماه دیگه شایدم کمتر شروع میکنم دیدن سمورها که شبیه ریش داعشیها حنایی بدرنگی هستن. شبیه چچنیها و بوسنیها و...
-
سال را ول نکنیم.
یکشنبه 12 دی 1395 13:19
گاه دورنمایی از زندگی رو تصور میکنم که درش همهی آدمها افسردهان. لاغر مثل نقاشیهایی که در مورد افسردگی میکشن. صورتهای دراز کش اومده چشمهایی عمودی و تو خالی و رنگهایی خاکستری..چسبیده به هم..و در عین حال تنها...دردی همگانی اما شدیدا منحصر به فرد. اذیتم میکنه این تصویر اما راه حلش رو میدونم. برای من مطالعهاس....
-
الیلُ یا لیلا یعاتبنی..
یکشنبه 12 دی 1395 13:08
گوشیم رو باز کردم دیدم دیشب به خودم پیام دادهام: شب. منظورم چی بوده؟
-
مواظب قشنگیات باش.
یکشنبه 12 دی 1395 02:25
زن از بین تمام لباسهای دنیا جورابی پشمی به پا داشت..فقط همان جوراب...کتاب روی زانویش را میخواند..حرفهای کتاب را نمیفهمید. زیاد...بیشتر سعی میکرد متوجه شود..زیر لحاف جمع شد...کتاب سنگین و تخصصی بود اما از خواندنش لذت میبرد. قصه نبود.. ..دلش از خواندن گرم شده بود..دمنوش توی ماگِ سفید را مزه مزه کرد.. مرد زن را...
-
الا اعیونک انتَ
شنبه 11 دی 1395 15:02
امکلثوم میخوند: إلا اعیونک انتَ..مگر چشمهای تو. ترجمهی مقطع کوچکی از کل ترانهی سیره الحب این میشه. سیرت الحب یعنی رسم عاشقی. یاما اعیون شاغلونی: چه چشمایی که سعی کردن ذهن من رو مشغول کنن لکن ولاشغلونی:ا ما ذهنم رو مشغول نکردن الا اعیونک انت: مگر چشمهای تو دول بس الی خذونی خذونی و بحبک امرونی: همونا بودن فقط، که...
-
أینَ حذائی؟
شنبه 11 دی 1395 14:15
ایستاده بودم و به صدای شلنگ آب بیرون گوش میدادم. خانهی محمدی دم خانه یا حیاطشان را میشستند. من برای زنی عُمانی که کتابخوان است و حال آدم را خوب میکند تماشای پیجش مینویسم: کفشهایم کو؟ در مورد سهراب نوشته. شعرش را ترجمه کرده..خیلی لطیف در موردش حرف زده. در مورد حاشیهی پتویش در شب. یاد گرفتن و یاد دادن همیشه پر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 11 دی 1395 02:40
آب خوب بود...زفری ملایمی داش...از این دسههای عربی اومد..مادرشوهری جلوی دسته راه افتاده بود و عروساش پشت سرش...یاد اون موقعهای خود افتادم و دلم برای مادر سال سوخت... انسان بود...خوب طبع خشکی داشت...چه میکرد اگه بلد نبود جنسی باشه؟ زن باشه؟ و نظر شوهر رو جلب کنه.. سال و بچهها خونهی پدرش بودن... از خرداد و تیر...
-
تو همه کَسومی..
شنبه 11 دی 1395 02:25
با دخترها بیرون بودیم...ناهار خوردیم..شوهر یکیاشون دعوتمون کرد..اون یکی با شوهرش دعوای سختی کرده بود و قهر بودن...ضدحال... مهم نبود البته..ولی پیله کرده بودن که شهرزاد ساکتی چرا...وقتی آروم میشی..میری تو خودت یه جوری میشه فضا..جو..خوب چن سال پیش با خودخواهی فکر میکردم حالا دلقکم من؟ عامل و انگیزه ی خندوندن؟...
-
انجن؟
شنبه 11 دی 1395 01:04
مورتون آدم افراط گریه..یا تفریط کن...ندیدم زمانی تعادل داشته باشه..وقتی میخنده زیاد میخنده..زیادآ..اغراق میکنه تو خندیدن...تو همه چی تقریبا... شاید برای همین بابام نمیسازه باش..من میگم ب جهنم و رد میشم..بابام میپرسه: زکیه؟ ابنچ انجن؟ صایر مجنون؟اشبیه؟ برای مثلا افراط در حمام رفتن یا ر چی... بابام رو خیلی جو...
-
دا اچذب علیک آنی؟
شنبه 11 دی 1395 00:56
تو جی میل برام نوشته باس باورپذیریاش رو بیشتر کنی. یعنی چه کنم؟ عکس گردن زخمی سال رو بذارم برای خوانندهها؟ برای خودش فرستادم نوشت...ای داد بیداد. تو دلم گفتم عمی دروووووووووووووووح...دا چذب علیک آنی؟
-
اشکال نداره هر دوشون حَیوونن.
شنبه 11 دی 1395 00:37
مناسبترین وقته الان برای نوشتن...چرا؟ تو حیاطم..ژاکت قهوهای قدیمم رو پوشیدم گرم شم...برعکسِ ناصرالدین شاه هیچیام به هیچیام نمیاد..یه رکابی نخی پوشیدم ..ماکسی...روش یه بافتنی قهوهای...جوراب زمستون و زیر ماکسی شلوار نپوشیدم و پاهایم مُثَلَج شدن...اُ جوراب زمستونی. وقتی اومدیم پریدم تو حموم...مثل همیشه شستم موهام رو...
-
رد پای یک شاش
شنبه 11 دی 1395 00:13
خوب خستهام...با این وجود اومدم سیتون بنویسم...نگید خودخواه و فلان.. خستم میدونید...دهن سرویس شده از شلوغی...آقا من زندگی آروم دوس دارم...ممکنه همه داشته باشن...کیه که زندگی شلوغ و پرسروصدا بخواد.. به هر حال از حرف زدنای زر زرویی خسته میشم..با اینکه پرحرفم و هی تعریف میکنم برای دخترا یعنی خواهرام..با این وجود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 10 دی 1395 15:36
نشستیم با دخترا بیرون ...بردنمون بیرون ...حالم گرفتهاس .... چرا؟ این حس همیشگی حالگیری که لحظهای جدا نمیشه ازم .... بعد ساکت میشم... خواهرم میگه : گوزو یعنی شعرخون شده در مورد فروغ فرستاده....سالگردشه ؟ ؟ نگام میکنن....مثلا من بدونم. نمیدونم کی رو میگن. میدونم سالگرد فروغ بوده ....چیزهایی تند تند از ذهنم رد...
-
برو بیرون
جمعه 10 دی 1395 13:19
بیرون نشستهام...دم.در خونهی مینا ...روبروی سالن آرایش دختر ایرونی ...چنوقت پیشا اسمش پریا بود...حالا دختر ایرونیه. اگه سالن آرایش داشتم اسمش رو چی میذاشتم؟ شهرزاد . شهرزاد شرمگین. از اون حالتای جمود سراغم اومده که هیچ دلیلش رو و راه خلاصی ازش رو نمیدونم ..یه حال سنگین و پروزن. یه جور دلسیری از همه چی. حرفم نمیاد...
-
میگوپلو آخ جوون..بخور اُ برو آخ جوون
پنجشنبه 9 دی 1395 16:45
وقتی به کاکتوسایی که دادم به مینا نگاه میکنم...توی گلدونای سفید مرتب و تمیز و خوشکل..گلدونای یهدست قشنگ..یادم میاد به کاکتوسای خودم که تو ظرفای ماست و حلبیهای خالی روغن و قوطیهای پلاستیکی نصف شده ی وایتکس کاشتهام. حیاطشون رومیشورم و سال میاد دنبالم..شوهر مینا واسطه قرارش داده که ببینه و شاهد باش که چه...
-
آخ که پنچروم
پنجشنبه 9 دی 1395 13:10
مینا و شوهرش وقتی برگشتن من و سول لاک سبز زده بودیم...لاک طلایی...شلوار قرمزش رو خطخطی کرده بود..وقتی مینا بیاد و گیر نده به چیزی یعنی دعوای سختی با شوهرش کرده..صوت هر دوشون داد میزنه که دعوای بدی کردن.. نشنیده میدونم مقصر مینائه ولی نمیپرسم چی شده و چرا...موهای خیلی فر سول رو شونه میزنم.. مینا میاد و میگه دعو ا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 9 دی 1395 12:58
نیم کت سورمهای قشنگه شوهر مینا رو تنم کردم روبروی آینه...سول دستاش رو ماژیکی کرده..لباساش رو..یکی از ..یه خط پهن روی یکی از مبلها کشیده.. اگه نانا بود چیزی نمیگفتم اما مینا به این چیزا حساسه..همین صبح بود که سال داشت خودش و شوهرش رو نصیحت میکرد..من خواب بودم و میشنیدم که بابا سخت نگیرین..مینا سخت نگیر اینقدر همه...
-
دلت پاک باشه
پنجشنبه 9 دی 1395 12:31
تو لباسای آویزون شده میگردم...این همه سوییشرت و ژاکت بافتنی و چرم سیر نمیشی مینا؟ یه چیز سبکتر نداری؟ یه شال دور شونه؟ یه اورکت اسپرت که به همه چی بیاد؟ خوب...well...well...well این چیز خوبیه..سرمهای...زیر آرنجهاشم تیکهی قهوهای داره..درست مدلی که میپسندم..تن مینا ندیده بودم اما..اینجور اسپرت فانتزی تنش...
-
البلاش
پنجشنبه 9 دی 1395 12:20
مینا نیست و من کمدش رو باز کردم و دارم به کیفاش نگاه میکنم. کدوم به روسری جدیدم میاد؟ که رنگش رو خیلی دوس دارم...اَ ه نکبت همهی کیفاش خیلی زنونهاس...زاویهدار و مربعی...داد می زنه من کیفم...من کیفم ها..نه چیز دیگری...انگار برای دنیا باید ثابت کنه که کیفه و نه چیز دیگری. کلی رنگ داره..سفید مشکی... خردلی..خمیازه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 دی 1395 16:20
بعد بیام در مورد حاملگی خواهر کوچیکه می گم...باید برم خونه اشون...می خوام برم پلاسکو و اینا بخرم...عاشق پلاسکوام..عاشقشا...یعنی این مغازه ها هست که پلاستیک دارن دم درش... وقتی عمل کردم...شیشتا زخم گنده تو تنمه...زیر نافم و پهلوم و اطراف تنم...یه شب برای رضای خدا حال نه دلخوشی من نموند مادره پیشم...حالا سه چهار روزه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 دی 1395 16:04
بلبل مادرم فرار کرده. خدایا چقدر خوشحالم که حالش گرفته شده. اصلا ناراحت نیستم که افسرده اس. هیچ مشکلی با غصه هاش ندارم و خدا رو شاکرم که قبل از مرگم حالش بیشتر گرفته شد. حالا می فهمم و برام عین روز روشنه که زنه طبیعی نبوده هیچ وقت و اجازه نداد طبیعی زندگی کنم و بمونم. همیشه چیزی داش بش وابسته شه و همین وابسته شدنا رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 دی 1395 15:35
چای میخورم و به این فکر میکنم که ناهار چی بپزم. واقعا چی بپزم؟ اما خودم رو برای این خیلی اذیت نمیکنم...دیشب خواب موراکامی رو دیدم. اولین بار بود که خواب می دیدم موراکامی رو...چی نوشتم؟ اولین بار بود که خواب موراکامی رو می دیدم...خواب هتل دلفینش رو! خود همین موراکامی در رقص رقصش خوا هتل دلفین رو می بینه و من دیشب؟ خواب...
-
عکسهای این پست در تلگرام هست.
چهارشنبه 8 دی 1395 14:34
در مورد ماهی شکم پر روی آتیش سبزی: گشنیز پیاز رو رنده می کنم یا توی غذاساز ریز خرد می کنم. سیر رو هم. سبزی خرد شده رو هم روش می ریزم. ادویه رو که عبارت است از: زردچوبه- کاری- فلفل قرمز- فلفل سیاه- گردلیمو- نمک...هر چی دلتون خواست ادویه بریزید. پرادویه عطری تر میشه. من ادویه ی ماهی رو خودم درست می کنم: عبارت است از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 دی 1395 00:43
سال گفت سعید گفته خواهرش چند شبه چشماش به دره که نه و خدا کنه خوابش نبره هم نه اما چی خواب مادرش رو میبینه و برای همین مجلس گذاشته..فکر کردم مولودی باشه...یه رژی زدیم و ریملی لباس سبزیه هم پوشیدم و رسیدم دیدم نه والا داستان چیز دیگهائیه. الحبایب اللریّات ملتمات و بم یه دعای کوچیک دادن حِدیث کساء بود...روبرو ملایه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 8 دی 1395 00:26
سال گفت سعید گفته خواهرش چند شبه چشماش به دره که نه و خدا کنه خوابش نبره هم نه اما چی خواب مادرش رو میبینه وب رای همین مجلس گذاشته..فکر کردم مولودی باشه...یه رژی زدیم و ریملی لباس سبزیه هم پوشیدم و رسیدم دیدم نه والا داستان چیز دیگهائیه. الحبایب اللریّات ملتمات و بم یه دعای کوچیک دادن حِدیث کساء بود...روبرو ملایه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 دی 1395 23:55
به خودم اومدم دیدم دارم به سبک و نوا و آهنگِ بندری میخونم: چرا تو ریدی عزیز؟ وُلا تو ریدی عزیز آخه تو ریدی عزیز..مگه مریضی عزیز؟ ترجیعبندش عزیز بود. همی عصر حِدیث کساء بودمآ.فکر کردم دیگرگون شم یا چیزی...حرااااااااااام اگه شده باشم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 7 دی 1395 19:45
بلبل مادرم گم شده اُ مادرم افسرده. من چرا خوشحالم؟
-
بالاخره دکتر شدی، مهندس؟
سهشنبه 7 دی 1395 02:25
شاعر میفرمان که: به فسق همچو تویی و تخم همچو منی.
-
اسمشون س داره.
دوشنبه 6 دی 1395 02:29
اینقدر بوی خوبی تو هوائه..اینقده، اینقده، اینقده که حد نداره... ای خدا سیلندر گاز بیاد رنگ کنیم ستونا رو...تنها مردیه که پیشش احساس خطر نمیکنم..ممکنه هم اشتباه کنم اما تا این لحظه خطری حس نکردم از جانبش. بس که موقع حرف زدن دساش رو تو هوا تکون میده... و در مورد همکارایی که خوششون نمیاد خودش و سال ازشون میگه:...
-
آخهاش
دوشنبه 6 دی 1395 02:18
شاملو بود که میگفت: آه ای عشق کون سرخت پیداست؟ هر کی بود دمش گرم و سرش خوش باد. یکی هم بودش گفته بود: -مسیحای جوانمرد ِ.. فک کنم شدسال 2017 ها؟ مادرم به خواهرم گفته به شهرزاد بگو کریسمس مبارک. آخهاش از وقتی خیلی بچه بودم طفلی صغیر با قلبی کبیر چی؟ عاشق کریسمس بودم..به مادرم می گفتم چی؟ عید مسیحیاس امروز..و اسکروچ می...
-
هویج هویج
دوشنبه 6 دی 1395 02:13
ئه؟ امروز شیش دیه؟ ها. شیش دی ماهه...هویج هویج. هیچ اتفاقی هم توش نیفتاده ازش هیچ خاطره ای ندارم. فقط؟ شیش دی ماه است.
-
تو عالم همسایگی و اینا
دوشنبه 6 دی 1395 02:05
می خوام چیزهای دیگه هم بتون بگم حالا که اشتهام برا نوشتن باز شد. اولش بگم که جریان شریفه و جواد به هم خورد. دقیق نمی دونم چی شد. فکر کنم سر چادر بود. مادرم شماتت کننده که پس میخواستی برا برادرت بگیریش....دیدی حاضر نیس چادری بشه؟ چیزی نداشتم بگمش... اما خواهر پسره توش موش دونده بود و خوشحالم که مشارکتم در این امر خیر...
-
داهادن
دوشنبه 6 دی 1395 01:51
هست که در پستِ قبل از این نوشته بودم میام چند لحظه دیگه برام نوشتید که چند ثانیهات شد یه ساعت... خوشم میاد که منتظرم میشید.. راسش سالهاس احساس مرغوب بودن نکرده بودم... خداوند خیرتان داهاد. داهاد بود ادبیش؟ والله خوودیییش نمیدونی.
-
دختر ندیدوم...دختر ندیدوم...گلوله بازی بکنه...با مادِر خود زبون درازی بکنه..
دوشنبه 6 دی 1395 01:39
خوب صدای فیروز خانوم رو بستیم. از امروز ظهر بگم که روبروی زن ف نشسته بودم..صدام زد. احوال سرویس طلاش رو پرسیدم گفت عصر می ره بفروشدش. یه کم خوشحال شدم. نمیدونم چرا. فک کنم چون دلم میخواس منم داشته باشم و حالا اون ندارتش...اما یه کمم ناراحت شدم چون همین چن روز پیش خریده بودش گفتم که من رو برد پیش دخترش که دخترش رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 دی 1395 00:51
باران هم داردی می بارد حالا...یعنی باریده ..نه زیاد. کم کم. نَم نَم. نوشتنم نمی آید..یعنی مثل سابق میل به نوشتن ندارم. چرا؟ نمیدانم. مرد به من گفت می آید..می آید..نوشتن توی خون تو است...ذهنم و فکرم تفسیر به فحش کرد. یعنی حرفش را دست انداختم بین خودم و خودم.. دستهایم بدترین زمانشان را می گذرانند..عصر توی انگشت اشاره ام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 دی 1395 12:37
هوا پر از قاصدکه غلام...ها غلام....هوا پر از قاصدکه...پرِ پرِ قاصدکه....هیچ خبری هم برام نیوردن....دیشب انگشتر فیروزه ام افتاد تو کرتای سبزی...لایت موبایل رو زدم دنبالش بگردم پیدا نشد...برادرم می گف خونه اتون بده...منظورش اینه که روح و فلان داره...تا یه جایی میتونم تحملش کنم...بعد انگشتر رو دیدم زیر گلدون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 دی 1395 12:33
دیشب نانا به من گفت وقتی بغلم می کنه انگار بغلت پر از گل و پروانه اس...قول گرفت ازم لاغرتر نشم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 دی 1395 12:32
هوا پر از قاصدکه...پسر همسایه رو می بینم که داره با اون دختر عرب حرف می زنه که قصه اش رو در پستهای قبل نوشتم..نشسته لاب لای کرتا.. دنیا درگیر این چیزاس هنوز... مهم نیس...اونقدر که نخوام بیشتر در موردش بنویسم...دارم پولام رو جمع می کنم که برای خودم یه سرویس طلای قشنگ بخرم...یا شاید شیشتا النگوی باریک دیگه که جاشون بدم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 دی 1395 12:23
صدای قرآن قبل از اذان بلنده. من زیر پلیت گاراژم و گنجیشکا شلوغ کردن..هوا شبیهِ هوای بچگیامه...فقط مادربزرگم زنده نیست...فرقش اینه که مادربزرگم زنده نیست.... الان دارم از خودم میپرسم ممکنه من بچه مونده باشم؟ یه جاهایی از روحم ...وجودم..اینام..متوقف شده باشه رشد و بلوغش در یک نقطه هایی؟ بچه نه به معنای جهل و جاهلی و عدم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 دی 1395 01:32
ظهر سعید ناهار رو خورد...کار کردیم..قرار شد آجرا رو رنگ بیاره رنگ کنیم..سال چای با وب تو منقل درست کرد..گل دادم بش ببره برای خواهرش..عصری رفت برامون کلی شمعدونی گرفت..مینا چمنی...خوشحال بودم که کسی پایه شده برام رنگ کنیم آجرا رو..خوشحال بودم که کسی بالاخره اون راه بغل فنس خونه ی محمدی که همیشه بلامصرف مونده بود رو شخم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 دی 1395 00:15
طوری انار می خوره و هر دیقه یه بار می گه انار میوه ی بهشتیه که انگار به عمرشس لب نزده به یه دونه اش...همین چند روز پیش بابام یه صندوق اورد که همه اش رو همین خودش خورد...وحشیانه می مکتش و توش رو خالی می کنه و پوستش رو میندازه رو ظرفشویی...میخواستم اجاق گاز رو تمیز کنم..به کارا برسم..بی خیال شدم..فقط اومدم قایم شدم تو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 دی 1395 00:07
نشسته ام توی اتاق خوابم روی تخت می ترسم برم توی گاراژ یا حیاط و راه بیفتد بیاید دنبالم..برادرم اینجاست..راه افتاده بود که زنگ زد دارم میام.. خوب از جونم چی می خوای؟ همون سر سفره با دهان پر جرف می زد...شوخی اش با بن اینه: شاشو. صدای تلویزیون بلند...اخ و تفش توی حموم ه بغل اتاق خوابه هس...خدای من...این آدم چه ربطی به من...
-
لامصب شعر رو فی البداهه میرونم
جمعه 3 دی 1395 14:55
ناهار امگشت پختم..سعید باغچه رو خوب تمیز میکرد. یه بسته اسفناج پیدا کردم..دادم بکارن..فقط باید روش رو قرقرهپیچ کنن مثل توکلی..یه توری بندازم روش..که گنجیشکا حلبش نکنن. آباد...هیععععیییی سیاست به باغچه امم کار داره. ماهیهای سرخ شده از چند روز قبل رو که نگه داشته بودم ریز کردم..ریش ریش..بعد با باقیِ مواد قاتی کردم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 دی 1395 14:43
زیر دوش دمِ ظهر به صورتم دست میکشیدم. صاف و بیعیب بود. نرم و لطیف. خدا رو شکر کردم. برای نعمت سلامتی. برای همین پوست بینقص. برای دوش آبِ گرم. برای آب. آب. هر وقت با آب ظرف میشورم یا میوه یا لباس یا حیاط. فکر میکنم چه چیز عجیبی. چه چیز پاک کننده و تمیزکنندهای. چه خوب..چ عجیب..اصلا از عمق و کیفیت و ماهیت زیباییاش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 دی 1395 00:40
وقتی از وبگذر یا پرشین استیت آمار میگیرم و میبینم که کسی واژهای بیربط سرچ کرده و به اینجا رسیده. مثلا اصطلاحی لری ..یا..بعد دوست هم میشویم اکثرا اگر زن باشد مرد هم باشد از دور سلامعلیکی میکنیم و من با کمی ترس و لرز جواب میدهم..فاصله حفظ میکنم و حد نگه میدارم..با این وجود گوگل که این چیزها سرش نمیشود و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 دی 1395 03:03
اون شب برمیگشتیم خونه و جاده پهن بود روبرومون...گاهی تاریکی مثل حیوانی کمین کرده خیز برمیداشت سمتمون..تو فاصلهی بین خواب و بیداریام..میدیدمش که یکهو میاد جلو تو صورتم پخش میشه.. جاده بود.. ماه بود که عجیب درشت بود و نورش پخش شده بود روی آب.. حسی داشتم شبیه نثر پروست. به گوشی اون لحظات رو از زمان دزدیدم. دزدیدنی...