-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:40
بن میگه شیخه گفته یه حضرتی گفته که اگه قرار بود کسی برای غیر از خدا سجده کنه امر میکردم زن برای شوهرش سجده کنه. یه همچین قصهای. خو باشه سال. سجده میکنم برات. رو به تو سُجده میکنم به قول داریوش..دری به کعبه باز نیست...بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست. سال.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:34
امشب سخنران صفات زن خوب رو گفته. از بن و نانا آمارش رو گرفتم. جو گرفتتش. مثل بابامه. همینطوری میرفت دوتا حرف میشنید و میاومد خونه ..یر میشد.شیر نه ها.یه چی دیگه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:33
از روزی که دیدمش فقط قهر بوده اگه آمار بگیرن شمار روزها و ساعتهای قهرش با من از لحظات آشتیش بام هزاربرابر بیشتره. دماغش رو میگیره بالا. آدم دوس داره خفهاش کنه. بش بگه سه صورت.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:30
بم میگه تو وقتی من میام نمیای استقابلم...وقتی مرد میاد زن باید به احترام وایسه دم در و ... یعنی من مادرشم. باشه سرورم کونت رو کیسه میکشم قربان. الان دوس دارم یقهام رو جر بدم و جیغ بزنم: یوبوووووی. تِف عَله بخَتی. ببین کی برام شاخ شده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:28
همهاش کونش طرفمه اُ قهر.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:21
عین بچهها بش میگم چرا بدون اژازه می ری هونهاتون؟.ها؟..روضه گریه کَدی؟ چای دارسینی خودی؟ می خنده چون دارسینی عربیِ دارچینه و تازه میگن چای دارچین..اینجا گوینده خیلی دیگه کوشیکه که میگه چای دارسینی.. خودی هم بچهگونهیِ خوردی. میخنده اُ زود زقنبوت میشه. نمیدونم اینطور وقتا چیکار کنم..هر کاری بکنم برج...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:15
لوزه یه عدد بادوم لوز جمع بادوم
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:14
راس میگه خواهرم یه زید عراقی داشت در مورد من بش گفته: الله ینطی اللوز لل ما عنده اسنون. خدا بادوم رو به اونی که دندون نداره میده. من خو لوزهیهاَم. تو حلق سالم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:11
سال برگشته. مثلا حواسم نیست کمی پرت میشم سمتش. گاگولوار هلم میده. ایشششش. عطر میزنم کمی..خیلی کم..میگم نکنه مثلا لباسم بوی ناخوبی بده...هل شدیدتر میشه...بابا یه مهربونی کی شیلو و لاغیر. در حد اینکه ما با هم دوست و خوبیم. -هزار بار گفتم عطر نزن ... فقط اومش میکنم. وه اسلیمه اتصکک. همین.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 22:53
ممنونم از اونایی که پیغام برام میذارن(تماس با مدیر وبلاگ ) و اونایی که جیمیل میدن.داشتن مخاطب باشعور و محترم همیشه یکی از دلخوشیهای من بوده. من یه اینستا داشتم حذفش کردم چون توش یه مرد انگلیسی بود و هر وقت چشم سال بش میافتاد نق میزد به جونم. چهارتا مخاطب توش بود و سهتا من رو اد کرده بودن.. حالا دیگه اینستا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 22:02
راستی چند روز پیش مطلبی نوشتم که بعدش پشیمون شدم. شاید خواسته بودم روشنفکر به نظر برسم یا مثلا تفرقهفکنی نکنم اما حس کردم اینا بازی و ادائه...خودم نیستم و ... http://c-oo-li.blogsky.com/1394/07/27/post-1325/ این بود. نوشته بودم دغدغهی این رو ندارم که از کی باشه واقعا. دغدغهاش رو ندارم چون مطمئنم امام علی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 21:18
این محرم برای من مثل هر سال نیست...تنهام تو خونه از لینک پایین https://www.youtube.com/watch?v=dNxUDaVqFsY میشنومش..و تنهام تو خونه نگران این نیستم که نانا و بن ناراحت شن یا سال بیاد هی خوشحال باشه که باایمان شدم و اون حالت لبخند مهوعش رو بم بزنه که یعنی زن عزیز با ایمانم که از اون حالت و لبخند متنفرم...نمیخوام حس...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 18:57
کتابی که دانلود کردم را میشنوم.. توی تاریکی.. خوابم مینمیگیرد..انگار کسی واقعا برایم قصه میگوید.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 18:44
سال و نانا رفتن حسینیهی عموزادههای بابام شام..دعوت کردن سال رو دیشب. بن نرفت. نانا رفت. چیزی که باعث میشه یه وقتایی حالم بگیره اینه که سال درکی از عمق خستگی و بدحالیم نداره. فکر میکنه خستگی من مثلا مثل خستگیِ کسیه که از سرکار برگشته با یه استکان چای و کمی خواب رفع میشه یا با حمام آب گرم...براش عجیبه که نمیخوام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 17:23
زن هاشم هم هی بلند شو بیا..چمدونت رو بیار بذار شوهرت و پسرت برن اون ور تا بیا پیش من. باشه بش میگم. کی دخترت رو تحمل میکنه..من تو خونهای که فقط صدای پنکه میده خسته میشم دیگه خونهی دیگران..ول نمیکنن...از صبح تا حالا ده نفر زنگ زدن بیا. نمیدونم چی میخوان. خستهام خوب اَه.مادرم...خواهر کوچیکه..اون یکی خواهرم..به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 17:18
مادرم زنگ زده و میگه بیا..گفتم تا ببینم..گفت خو بیا شهرزاد میبینمت حالم خوب میشه..خوشحال میشم. بعید بود این حرف رو بزنه...خیلی بعید...گفتم خیلی خستهام..گفت برات خورش سبزی گذاشتم کنار..به زور از دست اراذل و اوباش و شکم چرونا نجاتش دادم..میخندم که برای اغوام راه و شیوهی بهتری به نظرش نمیرسه. با شیطنت میگم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 17:10
باران نقمت الهی بر سر ما بارید...خاک و خاک و باد..باد و خاک..خاک لابهلای مژههام نشست..نمیتونستی نفس بکشی یا چشم باز کنی..کجا داریم زندگی میکنیم...دندونام پر از خاکه لابهلاشون... داسوله رو برداشتم..علفا رو از ریشه دارودم..خشک بودن راحتتر از قبل بود..سال هم اومد..پرسید تو خونه ف چه کردیم..داستان تنباکو رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 15:46
سفرهی ابوالفضل زنِ ف بودم. بالاخره متوجه شدم اون سال چرا اون زن توی سفره سجده کرد. جا نبوده. سجده داره وسط دعا. به اطراف نگاه کردم زنِ معلم بن که پارسال خونهامون رو آب برد و من رفتم صداش زدم(شوهرش رو) که برام فیوز رو بزنه برق رو قطع کنه...عصر هم با زنش و دخترش اومده بودن حالم رو بپرسن..خواستم بش بگم چطوره حالش و...
-
انشدک لو مشیت بضعنی و اتیسّر ..تگدر تنهض اتشد الضعن تگدر؟
پنجشنبه 30 مهر 1394 15:27
اخاف من اعوفک بعد مااشوفک : میترسم اگه ازت جدا شم دیگه نبینمت اذا ماتجینی اقدر ظروفک : اگه هم نیای شرایطت رو درک میکنم طویله رحلتی واخاف برجعتی بعد مااشوفک : سفرم طولانیه و میترسم وقتی برگردم دیگه نبینمت یاعباس اختک انی ولاتبارحنی :ای عباس من خواهرتم و تنهام نذار جنت انت تمسینی وتصبحنی : تو بم شببهخیر و صبحبه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 12:08
تبکیک عینی لا لأجل مثوبة لکنما عینی لأجلک باکیة چشمم بهخاطر ثواب نیست که برای تو گریان است اما چشم من برای (دردهای) تو است که گریان است.
-
سلام به سمندون
پنجشنبه 30 مهر 1394 11:45
نمیدانم باغچه را چه بکارم. شاید حتی چیزی نکاشتم. همینطوری گذاشتم خالی بماند و گاهی تویش منقلی آتش کردم و نشستم.یا کتابی خواندم. مهم این است که دیگر تویش علف هرز نیست که از دستش نتوانی تکان بخوری. یا شتهها..خدمت آنها هم میرسم. یا ف میافتم. هر وقت آیات صداش میزند که بابا مادرم کارت دارد میگوید بش بگو حالا خدمتش...
-
خشکی و خوشحالی
پنجشنبه 30 مهر 1394 11:35
بالاخره علفهای هرز خشکیدند. سم تاثیرگذار بوده. خوشحالم از این بابت. همینطوری به پیچکهایی که لابهلاشان گلهایشیپوری بنفش روییده نگاه میکنم. قلبم شاد است. قلبم راضی است..و برای این شاکرم. درختی که کاشتم خیلی بلند شده.هوا همچنان گرم است.بوتههای رز سوخته..اما جابهجا انگار چیزهایی شبیه جوانه رویشان روییده. تماشای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 11:21
یا مادر سال. قبلترها برایش غصهدار میشدم برای کارها و بلاهایی که پدر سال سرش آورد. درست نشناخته بودمش. نمیدانستم چقدر ممکن است مزّور باشد. یکبار نه..چند بار گفت وقتی میروی خانهی فلانی خودت را به غشی بزن..بگذار دل مردم برایت بسوزد..زنهایی که مثل من و تو خوشکل نیستند مجبورند اینکار را بکنند که مردم باهاشان خوب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 11:12
وقتی پستهای قبلی را میخوانم آرام میشوم چون میبینم عوض شدهام..مثلا احساساتم نسبت به آدمها. آنقدرها برایم مهم نیستند دیگر..خودم را برای درد کسی نمیکشم.. گاهی مثلا فکر میکنم به مادرِ فلانی که دلم برایش میسوخت قبلا..یا فلان زن..وقتی میبینم چقدر میتوانند بد باشند فکر میکنم هر انچه نصیبشان شده برای این بد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 10:59
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1391 ساعت 0:56 شماره پست: 74 خواهرم عین یک حیوان زخمخورده زوزه میکشید. مشت میکوبید به زانوها و پیشانی و سرش را تندتند تکان میداد و رنگ عوض میکرد کبود میشد رنگش میپرید نفس کم میآورد..صورتش به یک طرف متمایل میشد و من فکر میکردم الان است که فلج شود...فکر میکردم ..اشکهایم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 10:57
قصههای بن و باباش و بابای باباش. from by chasingsleep میگفت- در حالیکه سرش رو پام بود- که وقتی دوم دبستان بوده روز معلم باباش بهاش یه کتاب میده که بده به معلمشون؛ بعد معلمشون اون روز نیومده بودش و جاش یه آدم دیگه اومده بود، اونم کتابو بر میداره میده به همون آدم دیگههه...بعد که میره خونه باباش دو دستی می زنه تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 10:55
from خوابهایی که تعقیبم میکنند by chasingsleep Nov 24, 2009 مرد کنار شوهرم می نشیند موهای وز جوگندمی باظاهر ی کثیف وچرک مرده روی سرش تکان نمی خورد!یعنی انقدر کپه شده روی هم که طوفان هم بیاید محال است آخ بگوید! صدایش خماری واضحی دارد ..اما هنوز سرپااست...حرف می زندومثل همه ی معتادها می کوشد که خودش رابامرام وجوانمرد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 10:51
إسمرالدا نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 ساعت 3:15 شماره پست: 7 ام پی تری پلیرَم افتاد تو چاه دستشویی. تو جیب مانتوم بود من با سال دعوام شده بود که نذاشته بود مانتو عباییمو واسه طلا خریدن تنم کنم چون میگف ..حوصله ندارم بگم چی میگف... اونقد ناراحت و غصهدار شدم..و اشک تو چشم جمع شد که سال دستشو کرد تو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 10:45
کافیست کمی خسته شوی نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1391 ساعت 4:34 شماره پست: 186 دارم به عمد نمیخوابم که فردا نروم باشگاه. یعنی از همین حالا خیال خودم را راحت کردهام که باشگاه نروم چون قرار است دیر بیدار شوم. این حقه را به کار بستهام چون تا بیدار شوم هزار بار از خواب میپرم و حدس میزنم ساعت باید چند باشد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 02:38
سارا ساجدی نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391 ساعت 2:19 شماره پست: 158 عجیب کنده شدم از زیر پتو. خواسته بودم با خواندن مقالهای در مورد زود خوابیدن و فوایدش برای پوست و دیر چروک شدن خودم را اغواء کنم اما نشد..نانا و بن که خوابشان برد عین چی کنده شدم چراغها را خاموش کردم و حس کردم موشی که دارد لجن درونم را زیر و رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 02:36
هورا نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391 ساعت 0:44 شماره پست: 156 - ماما؟ - هوم؟ - ماما نگو هوم ... - ؟ - ماما اسمت چیه؟ - ماما.. - نه ماما تو سارایی -ماما؟ - ها؟ ماما نگو ها؟ بگو من سارام.. -ماما؟ - چیه؟ -ماما نگو چیه..بگو من سارام - من سارام. - تو سارایی. - اسم سارا رو دوست داری؟ -آره... - تو اسمت چیه؟ - زهرا..ماما...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 02:05
یک شب لباتونو قرمز نکنید حالا ...امشب لبای قرمز رو که دیدم نتونستم این فکر رو نکنم.گاهی حس میکنم این خون حسینه که بر لب میکشن تو این شبها..سر لج مثلا. اگه خیلی پسر داشتم اسمشون رو میذاشتم حسین..اسم بن رو میخواستم بذارم حسین..حتی تو سررسیدم هست که اگه فلان روز دنیا اومد حسین باشه اسمش...اما سال اصرار داشت اسم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 01:56
خیرهالله رو اینجا میتونید بشنویدش. نزار خوب خوندتش...فارسی هم داره.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 01:51
پشت حسینیهی مردا گریه کردم..زیر عبا..دوست نداشتم بلند شم برم..دوست داشتم بهانه و جایی باشه گریه کنم و کسی نپرسه چته چی شده..دلم گرفته بود..تو سکوت برمیگشتیم..من یه کلمه حرف نزدم..صورتم رو پوشونده بودم و فکر میکردم ترمز زندگیامو رو کشیدم یه لحظه که فکر کنم قبل از این چه کردهام..کی بودم..چی بودم.. حس میکردم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 01:36
برای زن هاشم غذا بردم..اون بم آش داد..برام دارچین و زنجبیل دم کرد..بش خرما و نعنا خشک دادم..گفت این دمنوشه گرمه برات خوبه..خیلی تند بود..عرق کردم..بش گفتم میخوای برات لَطمیه(یه جور خوندنی که یه ترجیع بند تکرار شونده داره و رو پا میکوبن زنها) بخونم؟..مال روز ده محرمه..از بچگی میخوندمش. تعجب کرد..واقعا؟! گفتم ها....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 01:18
بعد آخر مجلس برای عراق دعا میکنه...اللهم انصر العراق...به ما چه که خدا آدمای کشوری رو پیروز کنه که جوونای ما رو دس بسته غرق کردن..عموم رو کشتن..در به درمون کردن و شهر قشنگ و آبادم رو به لجن کشوندن...چون عربم؟ باشه..به من ربطی ندارن. عربِ کشوریام که اونا بش حمله کردن..چون شیعهان؟ اینم ربطی نداره...شیعهی کشوریام که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 00:51
دختر بچههایی همسن نانا و کمی بزرگتر یا کوچیکتر نشسته بودن به صورت نیمدایره روبروی ملایه نشسته بودن..گاهی با هم حرف میزدن..مُلایه عین سگی که هاری گرفته طرفشون پارس کردم: *گومَن...گومَن..لاتری اگوم أَکتّلچن وحده وحده...من عابت هیچی إشکول. داغ شدم...نانا رو چسبوندم به خودم..بردمش زیر عبا...خاک بر سر صاحبمجلسی که...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 00:40
ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﯿﺎﻥ ﺷﺴﺘﻦ ﻭ ﭘﺨﺘﻦ ﺩﺭﻭﻥ ﺁﺷﭙﺰﺧﺎﻧﻪ ﺳﺮﻭﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﺳﺎﺩﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﺳﺖ ﺻﺪﺍﯾﺶ ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺍﻣﯿﺪﺵ ﺩﺭ ﺗﻪ ﻓﺮﺩﺍﺳﺖ ﺯﻧﯽ ﺭﺍ ﻣﯽﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ ﭘﺸﯿﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﭼﺮﺍ ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﺴﺘﻪ ﮐﺠﺎ ﺍﻭ ﻻﯾﻖ ﺁﻧﺴﺖ ﺯﻧﯽ ﻫﻢ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﮔﻮﯾﺪ ﮔﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﻭﻟﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﭼﻨﯿﻦ ﭘﺮﺳﺪ : ﭼﻪ ﮐﺲ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻃﻔﻠﻢ ﺭﺍ ﭘﺲ ﺍﺯ ﻣﻦ ﻣﯽﺯﻧﺪ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 00:24
طول میکشه اما برام اهمیت نداره
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 30 مهر 1394 00:14
خسته ام چقدر.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 20:48
نشانگر پروست رو میذارم..چادر نانا گم شده..دنبال دکمهام برای مانتوی سیاه بلندش..چیزی پیدا نمیکنم..بدون دکمه راه میافته..با روسری مشکی..سال میگه زود باشید آدمای حسینیهی عباسیه زنگ زدن میگن کو دامادمون پس... بلوز دامن میپوشم..دلم میخواد روسریمو گوشهی صورتم کیپ کنم عین زنهاشون نمیشه..یه دونه کلیپس برگههای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 20:11
و بر عادت بدِ سخن گفتن از خود و عیبهایی که با ان همراه است عادت دیگری را هم باید افزود که ان را تکمیل میکند: این عادت که از دیگران درست به خاطر همان عیبهایی خرده بگیریم که خود داریم. و همواره دربارهی عمین عیبهاست که حرف میزنیم، انگار که بخواهیم غیرمستقیم دربارهی خودمان سخن بگوییم، و همین است که لذت تبرئه خویشتن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 19:45
این رو برای بچهها درست کردم. موز و هلو یا شلیل خوشمزهاش میکنه. اما نارنگی نه. انار هم خوبه. میوهها رو خرد کنید. بستنی سادهی وانیلی روش بذارید. بخورید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 19:16
میگه: تعرف الاشیاء باضدادها چیزها با ضدشون شناخته میشن. اگر ماه نباشه...اگر سلامتی نباشه..اینطور مثلا قدر داشتن سلامتی و بودن ماه...رو میدونی. من این قاعده رو دربارهی بعضی انسانها به کار میبرم. بعضی خنثی هستند. باشن نباشن..یکیه. بعضی نبودنشون خسارت و حرمانه. بعضی بودشون باعث شناخت قدر نبودشون میشه. نیستن که حس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 18:57
اگه سخنرانی عربی میشنوید..عربید یا عربی دوست دارید یا ..سخنرانیهای دکتر علی السماوی رو از کنال المسار بشنوید.دانا و دانشمنده ...علم خوبی داره و فصاحت کلام خوبی داره. خدا شاهده تبلیغ برای چیزی نیست. زکات لذت بردن از تماشای یه کاناله. داستانی در مورد یک ایرانی در جامعهی ایرانی تعریف میکنه..میگه روزهای نوروز بوده و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 18:31
از آنجا که احتمال بد آمدن دیگران از ما به ویژه از آنجا میآید که به آسانی نمیدانیم چه چیزمان به چشم میآید و چه چیز نه، از احتیاط هم که شده باشد نباید هیچگاه از خود سخن بگوییم، چه میتوان مطمئن بود که در اینباره هرگز نظر ما با دیگران همخوانی ندارد. همچنان که از پی بردن به زندگی واقعی دیگران، به دنیای واقعی ی...
-
سریع و سخت
چهارشنبه 29 مهر 1394 15:43
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 مهر 1394 15:30
زن هاشم گفت اینا رو همه شوهرت خونده؟ گفتم بیشترش رو خونده. گفت تو هم میخونی؟ گفتم بعضیاش رو...گفت اینا چیان قصهان؟ گفتم همه چی توشون هست..گفت تو لابد داستاناش رو میخونی نه؟ گفتم گاهی..گفت آره خواهرم هم خیلی کتاب میخونه. از اینترنت دانلود میکنه و میخونه..میندازه رو گوشی حتی. گفتم آره..گفت دالان درد رو خوندی؟...
-
بخورید شوهرم خریده
چهارشنبه 29 مهر 1394 15:22
-
ببینم قیافهات چطوری بوده
چهارشنبه 29 مهر 1394 15:13