-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 18:17
نمیدونم کی خوابم برد خوابم دیدم ... هیچ کس خونه نیس بوی اسفند می اومد دلم چای میخواد کاش کسی بیاد بر م جایی سول یا مادرم رو ببینم
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 16:11
رو تخت زیبا اینام ...زیر باد پنکه ...دلم میخواد نیام بیرون..حتی به این فکر نمیکنم که رو تخت مردمم ...البته با روتختی و ملافهی خودم. سعی میکنم بخوابم ...نمیدونم ساعت چنده چندشنبهاس ...به حرفهای زیبا در مورد زن آآآ گوش میدم ... میفهمم حسش رو .. خوابم میاد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 16:07
عیزت من روابط الطربه....طربه اولهه و تالیهه زگه
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 14:32
خیمهی سبز رو پهن میکنن ومن اتفاقی زیرش قرار میگیرم ... وقتی ظهره و نزدیک شهادت امام حسین ...وقتی خوندن مقتل به جایی میرسه که درش الوداع الوداع میخونن ....حالم میریزه به هم...چیزی نمیتونه سر پا نگهام داره ...اونجا زیر خیمهی سبز زیر عبا و شلهای که کشیدم رو صورتم، خیلی چیزها میاد جلو چشمم بچهای که گلو و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 14:15
احساس میکنم پوستههایی از خودم رو پشت سر گذاشتم ...احساس میکنم و رد شدم. گذشتم یا احساس میکنم عوض شدم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 14:14
وقتی تبلت بچهها با موسیقی و آوازش میخونه ر د میشم قطع میکنم صداش رو. دخترآ میگن امروز دیگه نفس نمی تونیم بکشیم از دس شهرزاد ... ادام رو در میارن: نخندید صداش رو کم کنید آرایش نکنید مو بپوشانید امروز ... یه جوری پیش خودم فکر میکنم اگه یکی از نزدیکام(دور از جون) عزاش بود امروز حس و حال این چیزا رو داشتم؟ نه. چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 14:08
تو کوچهی زیبا اینا ... مامان زهرا روضه خوند .روضهاش ربطی به لوس بازی دیشب نداشت. از غمهام راضی بودم و از اشکام. دیدم این خودمم از بچگی با این چیزها بزرگ شدم و تا ابد ظهر عاشورا یه حالی میشم که شبیه هیچ وقت دیگهای نیست در زندگیم. مامان زهرا روضه اش رو چنان خوب و مسلط خوند که حس کردم اگه دستم رو بذارم رو قلبم دستم...
-
رفتیم
شنبه 2 آبان 1394 03:21
زنِ روضهخوان گفت: شور و دست بلند کرد. زنها رفتن جلو ...من عقب ایستادم ...مادرم نه عقب بود نه جلو ...به مدل سینه زدنش نگاه میکردم ضربهدری تقلید کردم ازش. خسته شدم...زن میخوند اگه در راه حسین تو انفجار کشته شیم و فلان...حماسی و پرشور. من فکر میکردم آره بهخدا ..و اشکام تو تاریکی رو گردنم سر میخورد که مادرم اشاره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 03:06
به مادرم گفتم جاش نبود تعارفش..گفت: چه میدونم ..تقصیر باباته...حالا چشون بود اینا ...حداقل دماغ باباشون رو شکوندن. حس میکنم حرفش بیربطه. برمیگردم نگاش میکنم: آها از وقتای بدجنسیاشه.
-
زنده باشی
شنبه 2 آبان 1394 03:03
زن مرد من را میبیند برای پسر بزرگش من را خواسته بود.قبلا. نشده بود چون پدر پسره زن برای پسرهاش به غیر از فامیل نمیگرفت و پدرم به غیر از فامیل دختر نمیداد و.. مادرش من را که دید گفت سلام عزیزُم. خوبی ؟ خانواده چطوره؟ من فکر کردم با مادرمه جواب ندادم. بعدش مادرم گفت چرا زدی تو ذوق این بدبخت...همینطوری هم دماغ شوهرش...
-
دماغشکانی
شنبه 2 آبان 1394 02:58
همسایهی بختیاری پدرم اینها یا دماغ شکسته دم در است. همسایهی عرب این وری دعواشان شده باهاش دماغ هم را شکانده اند. از بچگی میشناسمش.سلام که بکنی میگوید عزیز منی...بوآمی . مادرم میگوید سر این دعواشان شده که پسرش با رکابی و شلوارک رنگی با صدای بلند آهنگ ماشین میشسته تو کوچه و اینها گفتهاند کمش کن ..لج ...فلان خرد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 آبان 1394 02:53
به روضهی دوم روضهی أُماسماعیل میرویم ...عبا را که میکشم روی سرم و بر میدارم مادرم را تو ی تاریکی اتاق میان زنهایی که سیاه پوشیدن گم میکنم. نیستش..این ور ...اون ور...میترسم انگار ...خیابانها عوض میشود،خانهها،آدمها،ترسهای من نه..تا وقتی پیدایش میکنم با نگاه اشاره میکند بروم پیشش ..
-
آبان و چشمهای قهوهای
شنبه 2 آبان 1394 02:42
توی هال زیبا اینهام. شوهرش نیست. شوهرم نیست. بچههایم نیستند، بچههایش هستند. شب با مادرم رفتیم روضه. همان مسیری بود که وقتی دبیرستانی بودم طیاش میکردم..همان کوچه..ظاهر عوض شده..آدمها هم..احساس نه. روضهی اول بهدردنخور بود. فارسیاش خیلی لوس بود: میشه برات یه چیز خوشکل بخونم؟..حوصلهام سر رفت..رفتم بیرون. دم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 16:53
اگرم ناراحت نشدید پس خوشحال باش از توهینم. شادی کن باش.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 16:41
چرا فکر میکنی توهین جنسی کردنت به من باعث ناراحتیم میشه؟ 1- وقتی لینک رو باز کردم و بیلاخ اون ماکت رو دیدم احساس توهین جنسی کردم چون اون بیلاخ در چشم من برافراشته شده بود. پس خودت اول توهین جنسی کردی. 2- اینکه باعث ناراحتیات نشه ممکنه به این دلیل باشه که تو توهین تلقی نکنی اون قسمت بولده شدهی پست قبلیم رو چون واقعا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 15:55
پستهای پایین رو ترجمه کردم. میدونید دیگه اونایی که خیلی وقته آدم رو میخونن مترصدن انگار. بعد لینک گذاشته که برو اینجا یه نوحه در مورد حضرت عباس هست. به نظر خودش مثلا این زرنگی و بانمکیه. رفتم یه دونه از این دستا هست فکر کنم نماد دست بریدهی حضرت عباسه یا چی. نمیدونم اما اون عکسه بیلاخ بلند کرده بود. کاور ترانهی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 15:02
مادرم برای آشپزی کردن هیچ قاعدهی خاصی نداشت( آخخخ دلم براش تنگ شد چاقالو) همهاش یه حالت بیخیالی و اینا داشت تو پخت و پزش..سیب رو نصف میکرد مینداخت تو خورشت. سیب درختی رو. خدا هم بچههایی بش داد که همه چی خور باشن. از جمله خورشتای عجیب و غریبش رو. یه پیچک داشتیم که عین سیب زمینی ریشه میداد..درشون میاورد از زیر...
-
دخترم! از صدام چه خبر؟
جمعه 1 آبان 1394 14:29
تو باغچه ایستاده بودم با زن ف حرف میزدم که جاری بزرگهاش یعنی زنبرادر بزرگهی ف هم اومد. زنِ ف گفت که ما کجایی هستیم و اینا. این خانوم هم با لهجهی خودشون پرسید آبادان چه خبر؟ هنوز جنگه؟! چندبار این سئوال از من پرسیده شده. یکبار یه پیرمرد ترکی تهران ازم پرسید دخترم از صدام چه خبر؟ نمیدونستم چی بگم. این سئوال رو...
-
ترجمه
جمعه 1 آبان 1394 13:59
این رو شاید شنیدید.. چیز مهربون و خوبیه آخر مطلب لینک دانلودش هست: *** من البین یاحسین من زغری و شاب الراس: از دست رنج زمونه ای حسین از بچگی موهام سفید شد تانیت نادیت لیش تأخر عباس؟: منتظر موندم و صدا زدم چرا عباس دیر کرد؟ ریته یـمی .. یـجلی همی .. وینه عمی: کاش پیشم بود، هم و غمم رو از بین میبرد، عموم کجاس؟ لیش تأخر...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 13:26
زندگینامه نزار القطری اسم اصلی نزار القطری، نزار فضل الله روانی است (یعنی اسم پدرش فضل الله است) و در تاریخ پنجم ژوئن 1971 در قطر به دنیا آمده. او به زبان های عربی، فارسی، انگلیسی و اردو تسلط کامل دارد . نزار قطری دارای سه فرزند است با نام های کوثر، حسین و علی. نزار القطری مدتی مقیم لندن بوده است و در حال حاضر در کویت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 13:20
توضیح کل زدن: زنهای عرب برای شوروندن احساسات مرد و تشویقش هنگام جنگ یا مسابقه یا چیزهای اینطوری کِل میزنن. یه بار هم بابام رفت شعری از خودش خوند تو یه مجلس ما از خونه همسایه براش کل میزدیم. گفت صدای کلتون رو از بین صدای کل بقیهی زنها تشخیص میدادم. از حج اومده بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 13:16
زینب لخوها هلهلت من شافته بحد الخیم: زینب برای برادرش کل زد وقتی اون رو نزدیک خیمهها دید نادت هلا و میة هلا بالعلم و براعی العلم: گفت مرحبا و صدمرحبا به علم و صاحب علم لا إله إلا الله ************************** هلهلت و المدمع یصب من شاهدت راعی اللوى: کل زد و اشکهاش جاری بود وقتی صاحب علم رو دید حیاک یا ریع القلب یا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 13:00
بن رو بغل کرده بودم میبوسیدم. سال گفت آره دیگه عشق حقیقیات اینه. نگاش میکنم. از ریش پروفسوری سفیدت خجالت بکش مرد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 12:32
مادربزرگهای پدری عرب معمولا زنهای خیلی مهربون و با محبتیان برای بچههای پسرشون. معمولا چون داماد رو بش احترام میذارن زیاد و نمیخوان برای دخترشون دردسر درست کنن یا چیزی...اینه که دخالتی نمیکنن تو زندگی دختره و اینطوریه که با احتیاط بیشتر به بچههای دخترشون نزدیک میشن. حس میکنن بچهی دامادشونه و..بچهی مردمه...
-
مچالهاش کرد..بعد پارهاش کرد...بعد خیسش کرد و آخرش انداختش تو سطل زباله.
جمعه 1 آبان 1394 11:49
میرم آب بخورم رو در یخچال چیزی میبینم. تاریخی عجیب غریب و ببیسر و ته خطوطی مثل موج. میپرسم چیه. نانا میگه اون دعوتنامه هست که داده بودن به من برای عزاداری مادرا..گفتم خوب..گفت بن مچالهاش کرد..بعد پارهاش کرد...بعد خیسش کرد و آخرش انداختش تو سطل زباله. به بن نگاه کردم. نون پنیر میخورد و میخندید. خودش دست به...
-
ترس از چیزی که عجیبه اگه ازش بترسی
جمعه 1 آبان 1394 10:51
سال خمیر دندانی ذغالی خریده.سیاه.ژاپنی. ازش میترسم. نمیدونم چرا. مثل انیمیشن پرنسس کوچولوی بامبو. قدیما ژاپنیا به نظرشون داشتن دندون سیاه زیبایی بوده. زنهایی که میخواستن یا باید زیبا به نظر میرسیدن رو میدادن با یه سری چیز میز دندونشون رو سیاه کنن. فکر کنم یکیاش پودر آهنی چیزی بوده. مثلا لبخند یه زن زیبای متعلق...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:58
بوربا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:57
تو جیمیل گوشیم جیها زردن د آبی اس خاکستری ام گیرمز آ دنپش اینا حروف اول اسم مخاطبینن. خَیل ِ خوشم میاد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:52
چ باحال از گوشی هم رو آدرس طرف کلیک کنی وقتی جی میلت رو گوشیت باشه میره مستقیم تو محیط جیمیل. قدرت خدا رو میبینی؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:47
یه حالت باحالی پیدا کرده..وقتی رو ئی میل یا جی میل یا چی ِ کسی(که تو قسمت تماس بامن درج شده) کلیک میکنی مستقیم میره تو جیمیلت و تو از همین پیغامهای بلاگ اسکای جواب میدی..الان جواب دوتا از پیاما رو اینطوری دادم..یه جور حس راحتی داره. حس تکنولوژی در وبلاگ مبهوتم میکنه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:40
اگه خوابش ببره لجش هم میخوابه..آدم میره سرش رو میذاره رو یه جای سر پسندش، به تب داشتنش ادامه میده و به دلدردش و صبر میکنه مسکن اثر کنه و صبر میکنه ..و صبر میکنه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:37
برنامهی فردا شب(احتمالا): دوس ندارم اینقدر هار باشی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:36
دوست ندارم اینقدر رام باشی. چی بگم .فقط میگم خدایا شکرت.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:20
لپتاپ رو میبندم حالا چون احتمالا بیاد حالا خشونت به خرج بده. با نوک پا..مثلا تکونم میده برای بیدار شدن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:19
صداش هم کلفت شده. کلا تسترونی متحرکه الان در دنیای آندروپوزهای اطراف.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:16
الان بال دراوردم و به سوی تخت پرواز میکنم از شوق.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:15
کِس أم الدنیه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:13
بعد؟ بعد خدا حالا یعنی رد شده آب بخوره. نه که باش بحث نکردم و اومدم واقعا خوابیدم نمیدونه چیکار کنه. مثلا رفته آب بخوره: بلند شو بیا رو تخت بخواب..فردا هی مینالی کمرم درد گرفت. آه سرورم اجازه فرمودن. الان باید اشک شوق بر کونش بریزم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 02:06
اول اولش که اومد گفتم اوخ سُودَم..زیر گوشم رو ببوس..سمبادهاش رو گرفت دستش و مالید به صورتم..یه کرم دارم تو یخچال. اسمش هست کرم پس از بوسه. میزنمش صورتم خنک شه..واقعا بعدش زخم میشه و میسوزه. آینه برمیدارم دونه دونه قرمز شده..عمدنا..گولاخ...این یعنی عصبانیه از دستم. مثل کاکتوسای نر میمونه...تیغاش سمیه. اگه رفتم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:52
سیبیلش عین سیم خارداره رفته قیچی براش بخره به شوهر مهتاب گفته قیچی سیبیل داری؟ شوهر مهتاب گفته قیچی دارم که به درد کوتاه کردن سیبیل بخوره اما اینکه مخصوص این باشه که مثلا روش نوشته باشن مخصوص کوتاه کردن سیبیل نه. اینم نخریده. قانون نقض شده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:50
خوابنما میشه مرده. میگه برام مو بلند نمیکنی. پیشششش. اینم هم دلش خوشه .
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:50
چون نرفتیم اونجا. میدونم. باید باش قهر کنم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:48
ئه! آبان شد! هورا. عاشق آبانم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:47
شایدم قرص ماه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:47
یعنی حرصصصصص دارم..بش میگم یه خورده تب دارم من رو بخوابون میگه من قرص خوابم؟ نه قرص برنجی تو.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:46
مورتون وقتی بچه بود میگفت اشگ شیزی هسه. یعنی زیجی. منظورش این بود که حالا یقهام رو جر میدم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:45
اشگ زیجی هسه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:43
روناش مثل قلیونه. خدا...ناز کرده برام..بلند شدم تا دم در رفتم..قرص بردارم میگه نگفتم بیای. نوچ نوچ نوچ اول برای خوم متاسفم دوم هم برای خودم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:42
میدونم دردش اینه که حس میکنه باباش نیست. خوب تو مثل بابات شو. ببین من مثل زنبابات میشم یا نه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 آبان 1394 01:41
بم میگه از تخت برو بیرون و تا وقتی نگفتم برنگرد. منم اومدم تو هال. جو گرفتتش تا دسته. باشه.فعلا یه استامینوفن بخورم. فردا هم روز خداست برای عبادت کردن تو هیچوقت دیر نیست.