-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:54
بچههای مدرسهی والت رو بکن زنگخور من. هر وقت من بودم قطع کن که شصت و چهل دیقه غر نزنی بعدش بم که اگه میدونستی منم برنمیداشتی. نگو علاقه ندارم بت...راهنمایی که از این بهتر میکندت در ترک خودش؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:52
مچلّت چیه داداج؟..جات رو تنگ کردیم تو دنیای مجازی؟ بریم؟ آآآآ رفتیم. اگه برگشتیم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:51
همیشه سعدی رو از حافظ بیشتر دوس داشتم..یعنی.. نه اینطوری نیس. حافظ خیلی از دس همه نق زده...سعدی برداشته زندگی کرده..حافظ هی نشسته و شیطونی کرده و ..مث همین آقا..ها همی آقا..نه تربیت داره نه خونوادگی ..از وحشت اومده و داره با ما دعوا میکن. تمومش هم نمیکنه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:46
تا او دارد توپ و تشر میزند که یعنی اصلا جدی نمیگیرم چیزی را و اینجا را برای مسخرهبازی درست کردهام برای همین هم مسخره میشوم به نقل خاطرهای بپردازم بعدش بروم چیزی بخورم و بیاسایم دمی. کلاس چهارم دبستان بودم که بردن سرود خوندیم. اینطوری: ای ساربان آهسته ران کآرام جانم میرود و آن دل که با خود داشتم با دلستانم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:40
حالا او....خیططططططططططط. منظورم هالالویا بود...رفتی یا بیام ببرمت؟ قلدری رو حال کن. جان من دلت میاد بری؟ اگه بری که برات قلدریای الکی میکنه؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:38
حالا او میگوید اگر یک پست دیگر با حالا او شروع کنم ول میکند میرود.. خوب برو.. اما نه نرو. حالا او میرود دامن کشان من درد تنهایی کشان هاها. حالا برو.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:35
یک سئوال دارم از محضرت رمدیوس خوشکله: چرا عصبانی هستی خو؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:34
حالا او رگبار میبارد بر ما..چتری برسان ای مهتاب.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:33
حالا دیگر او: ادای خُلها رو درنیار شده ورد زبونش..قربون دندونش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:32
حالا او: الکی وانمود نکن جذابم میباشَهَ .. نظرت در مورد ادبیات تلفیقی چیست؟ ..اینکه دیگه خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:29
و چقدر تلگرام روی مینیلپتاپ خوب است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:29
حالا او میخندد و میگوید: سلام دوست عزیز وبلاگ جالبی داری. من هم توضیح دهم بلغم نماد تلخی است در اینجا یعنی.
-
در ستایش شلغم و نکوهش بلغم
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:27
حالا او دارد با تلخی میرود چون تو عوض نمیشوی و قدر دوستی و دوست داشتن نمیدونی ده بار دیگه تو سرت بخوره باز همین هفتاد کیلو گوشت (نامرد همهاش چهل و هف کیلوام) و یه ذره عقلی. اصلا هم. خودت هشتاد کیلو استخون و یه ذره ... اوهو...اوهووو..سرد شده هوا..پشت سر هم سرما میخورم..سرفه نفسم رو میبره...چی میگفتم؟ بیخیال...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:22
حالا دیگر او میرود چون مسخرهاش را درآوردهام شهرزاد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:21
وقتی شما بر ما عصبانی میشوی ما بر شما همانند دختر گوشهی وبلاگ لبخند بیا با هم دوست باشیم و آشتی و بذر محبت در دلم کاشتی میزنیم. باشد که سبز شود.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:20
مردهای عصبانی جذابند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:18
اتفاقا حالا ماه بالای سر آبادی است.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:17
همین الان رفتم دیدم این را فرستادی...آیکنِ درد ما زینهاست و درمان نیز هم. این یعنی جای اینکه هی دیگران را یا آنچه از دیگران میتراود را بخوانی بردار خودت را بخوان. سوادوم نیکِشه خومه بُخونوم. حالا خوشتیپی...سیگار هم بلدی بکشی..موهات هم رنگ شبقه(!) طعنه چرا میزنی، به ما غلام؟!..خوب بوسه به نامحرم حرام است و آسمان...
-
از شما
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:11
-
دیوارهای کوتاه و گردنهای دراز
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:05
از دیوارهای کوتاه این خانه و این حیاط میترسم..دلم به ماه خوش است و باد پنکه و بوی بعبعی که از بیرون میآید و به من دروغ میگوید که مثلا در روستایی هستم که برنج کاشتهاند و خیلی خنک است و ...و البته بیساس و بیگال و بیشپش و..اما با گِل و خاک و با سلام عمو و چطوری خاله و این جور چیزها...بدون خانواده..بدون خانه..بدون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:01
به نظرم زن بسیار ملالآوری آمد؛ میتوانست زیبا باشد، اگر بیست سالش بود و در روستایی در پیرامون رم گاوی را میچرانید؛ اما گیسوان سیاهش رو به سفیدی میرفت، و زنی معمولی بود بی این که ساده باشد، چونی میپنداشت که زیبایی مجسمهوارش رفتاری پرطمطراق و مَنشی شهزادهوار میخواهد، زیابییای که، البته سنش همهی فریباییاش را...
-
در جستجوی زمان از دست رفته- جلد دو: در سایه دوشیزگان شکوفا
چهارشنبه 6 آبان 1394 00:55
-
در جستجوی زمان از دست رفته- جلد دو: در سایه دوشیزگان شکوفا
چهارشنبه 6 آبان 1394 00:52
-
وقتی زالزالک پیامبر میشود،یا به عبارتی از بین همهی میوهها شاخ،یا بهعبارتِ معتبرتری: وقتی تنهاییات را با اینها پر میکنی
چهارشنبه 6 آبان 1394 00:45
از کار زیبا تعجب میکنم. پیام میده به بن که مادرت بیداره؟ مینویسم منم..بعد اس ام اس گوشی بن یه طوریه که بت اطمینان میده: پیام به فلانی تحویل داده شد. فلانی پیام را دریافت کرد. یه جور حس خوبیه. نمیدونم انگار مطمئنی که طرف پیامت رو خوند..نمیدونم شایدم من به این چیزا حساس شدم..بس که دیگه بیاعتمادم به همه چی. بعد...
-
نانا این گلبرگها رو روی سرم ریخت..
چهارشنبه 6 آبان 1394 00:27
-
خلوت نشینی
سهشنبه 5 آبان 1394 23:59
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبان 1394 23:50
یه چّیایی به اسمِ مرد و تا دلت بخواد نامرد و زنِ زنخواه ازسر خیر و برکت همین وبلاگ میگفتن عاشقم شدن. حالا دیگه نوبت دو جنسههاس ظاهرا. خدایا قربون کَرمت. بیشتر توضیح نَمدَم...خودت بگیر به خودت و ازم نپرس چون آبرو میبرم من.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبان 1394 20:38
تو دنجترین جای دنیا لم میدم رو بالش آبی ...به ماه نگاه میکنم ...همهی روز کار کردم و خستهام ....شام شنیسل درست کردم ....خودم خوردم فقط ..برا دل خودم بود..حالا خستهام دلم سیگار میخواد اما حوصلهی نه و فلان ندارم..بیخیال. گعدهام ناقص باشه..هم خوبه. دیشب همینجا تا آخرهای جلد دوی پروست رو خوندم ....وقت خوبی دارم...
-
از شما
سهشنبه 5 آبان 1394 15:44
-
از شما
سهشنبه 5 آبان 1394 15:43
زنی که تکلیف زندگیش روشن نیست موهایش را روشن می کند و زنی که خسته میشود از خستگی کوتاه حالا به زنی فکر کن که موهای روشن کوتاهی دارد رویا_شاه_حسین_زاده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 آبان 1394 13:00
نانا میدوه سمتم خودش رو میندازه بغلم و با خبراش میاد: دیکته بیست شده اما گفتن دفتر دیکتهاش رو عوض کنه یه سری دفترا هستن مخصوص دیکتهان برچسب میخورن و اینا..از اونا.. فیلمِ خانمشون. - باشه..عصری میگیرم برات. - ماما...فاطمه عدالت دوست رو اشتباه کردن فرستادن مدرسه مسافرت بردنش و مریض برش گردوندن و امروز تو کلاس...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 آبان 1394 23:14
میپرسم اسمش چیه..سال میگه کلینگ سیزن. میدونم یعنی چی اما میپرسم. خیلی دوس دارم هی بپرسم از سال. میگه فصل شکار. بن از اون اتاق میگه نه. فصل کشتن. سال میگه یه معنی رو میده بن میگه اون میشه هانتینگ(فکر کنم این بود کلمههه پرانتز از جانب منه: نویسندهی این وبلاگ) سیزن..سال میگه بَرو بابا..گوزو یعنی زبانش ازم...
-
عیوب
دوشنبه 4 آبان 1394 23:01
حالا توی اتاق تاریک سال داره چای میخوره..چای و قندی که من همچون همسری مهربان براش اوردم، و من چای و نبات(به دلایلی واهی احساس آزاده نامداری بودن دارم..قبل از چادرریزون البته) سال فیلمی به اسم کیلنگ سیزن میبینه. جان تروالتا و روبرت دنیرو.. فعلا که آه و آواهای کشتنش زیاده..نگاش نمیکنم من تا شاد نباشه دشمن. برای بن...
-
اوووم اوووم نه یه بار صد بار.
دوشنبه 4 آبان 1394 13:52
بعد از ناهار میگم دهنا باز..تو دهن هر کدوم یه قاشق غذاخوردی شربت تقویتی میریزم که میدوَن بعدش دهنشون رو بشورن..سال هم اومده ناهار بخوره بره..بش میگم دهن باز..نق و نوق میکنه..میگم برات خوبه..خیلی خسته شدی این چند روز..منظورم رانندگی و بدو بدو تو عزاداری باباش ایناس که من نرفتم، دور از چشم بچهها چشمک میزنه که...
-
کالالاد
دوشنبه 4 آبان 1394 13:22
نانا در حمام را باز گذاشته و زیر دوش آواز میخونه.. ترانهای که از برنامهی آشپزی مخصوص کودکان یاد گرفته..سرک میکشم چشمهاش بستهاس..داره مثلا آشپزی میکنه زیر دوش و بپر بپر میکنه و میخونه: نطهو علی الایقاع. بر این آهنگ آشپزی میکنیم.. برنامهای ژاپنی و دوبله شده به عربی. غذاها مسخرهاس..اما نانا دوست داره. خیلی...
-
اما خوردنی
دوشنبه 4 آبان 1394 13:16
برگهی دفترش رو نشونم داد یه لیست بلند بالا از کارایی که تو این چهار روز نکرده..نوشتاری رو نبرده امروز..از صفحهی چهل دو تا چهل نه رو حل نکرده..ریاضی هم..دیکته داره فردا..آب رو بشون یاد دادن..آواها رو ننوشته.. از ما خواسته همکاری کنیم. به نانا گفتم نوشتاری رو چرا نبردی پس؟..خندید. گفتم ببرش فردا..گفت میتونم هفتهی...
-
یه خورده غرور برای دختر خوبه.
دوشنبه 4 آبان 1394 13:11
گفتم خیلی بو میدی برو دوش بگیر. گفت آره..این بوی افتخارآمیز غرورآفرینِ جوانیه..گفتم خفه شدم ازش برو دوش بگیر..صابون بزن به خودت..گفت نه..نانا هم توی گوشم گفت ورزش داشتن و حس میکنه عرق کرده..گفتم بعدش اون دوش بگیره. بعد نانا گفت که با اینکه چهار روز غایب بوده..از همه بهتر بلد بوده و خانوم گفته یاد بگیرن بقیه و...
-
اوووممم
دوشنبه 4 آبان 1394 13:08
بن با شورت ایستاده و تند تند گزارش میدهد زلَکی از صبح تا حالا چس کنده و حالشان بد شده..شریفی نزدیک بوده بالا بیاورد..دبیر علومشان خیلی باحال است..امروز یکی از بچهها داشته تقلبی میکرده گفته کوهزااااااد. خیلی لوس و سوسولی و اینها..یعنی که دارم میبینمت. من هم میخندم..یکی از بچهها تقلبی کرده ..خیلی ضایع و رو، او...
-
تا صد روز
دوشنبه 4 آبان 1394 13:05
نانا و بن اومدن. رانندهاشون زنه و توی ماشین دختر هم هست. دخترایی کوچیکتر از بن. یکیاشون گفته امروز با برادرم قهرم اگه اجازه نده ماچش کنم میزنم تو صورتش. بن گفته هاها. و بلند خندیده. میگوید باید پسره بیاد التماس کند که دختره اجازه دهد باهاش حرف بزند..به درک که نیاید.. بعد خودش و نانا میگوید قهرشان دو دقیقهای...
-
گریهی من
دوشنبه 4 آبان 1394 12:37
بعد خوابید و من به دفتر صورتی با نقطههای سیاه نگاه کردم. از گوشی بن میتوانستم زنگ بزنم و زدم. خوبیاش این است که نمیپرسد شمارهی کیه..چرا نبودی..چه کردی..این چه بود نوشته بودی..میگویم برایت بخوانم؟ میگوید بخوان..گاهی میگوید صبر کن سیگار بیاورم... صدای دخترش میآید..میرود بالا.. میخوانمش...بعد هم گریه...
-
آینه بغلی
دوشنبه 4 آبان 1394 12:27
بله آدمی مثل من باید بمیرد. آدمی در این شرایط با این آدمها..با زن هاشم و زن فاضل و بهترین آدمش بشود زیبا..و بهترین مردش سال..و با خودش و ..کتابهایش و..با خودش و وبلاگش و با خودش و .. آدمی مثل من باید بمیرد. با احساساتش. با سادهدلی و بسیار عمیق زخمی شدنش.باید بمیرد که دیگر ضربه نخورد و کسی بهاش آسیب نزند. دیروز...
-
جوشان
دوشنبه 4 آبان 1394 12:03
من حق دارم. حق دارم کسی را داشته باشم که برایش نوشتههایم، گیریم ما هزار سال پیش، را بخوانم. من حق دارم. چیزی درون من هست که میآفریند مینویسد..اینطور دنیا آمدم..وقتی هفت هشت سالم بود تمام مسیر مدرسه و زنگهای کلاس و تفریح را مینوشتم..من هیچوقت دست از نوشتن برنداشتم..توی غمها..شادیها..توی تنهاییها..توی...باید...
-
مطمئنا الان نه
یکشنبه 3 آبان 1394 18:06
زن گف نمیای خونه؟ - نه..سر ظهره باید برم کمکم.. میترسم برم. محتاط نیستم تا وقتی قصه دونفری نشده باشه. اینکه دیگران ببینن با کیام و شروع کنن پشت سرم حرف زدن سرگرمم میکنه..اینکه تعمد دارم در بده نشون دادن خودم میخندونتَم اما نمیرم خونهی زنی که نمیشناسم. حسم مثل چراغی که روشن و خاموش میشه بم اخطار میده که نه....
-
تند تندی
یکشنبه 3 آبان 1394 17:02
وقتی آدم این رو میبینه میخنده..انگار کسی اومده در خونهاش رو زده تند تندی یه چیز خوشمزه داده دستش و تند تندی گفته باشه نوشجان و تند تندی رفته باشه: هیچی دیگه اومدم بگم چقدر عالی مینویسی مثل همیشه صد تا بوسم برات بفرستم.خوب باشی.
-
جادو جنبلایی که رو نمیکنم
یکشنبه 3 آبان 1394 17:01
با کمی احساسِ کاذب مانکن بودن بهاش جواب میدم که بله قبلا..انگار بگم اما ببین الان دیگه نه. انگار متوجه میشه که جواب میده حالا خیلی بهتری. به خواهرم نگاه میکنه و اشاره میکنه رو سنگای روبروی خونهاش بشینیم. میشینیم تو سایه و میگه شوهرت نبود اون موقع..همهاش تنها بودی..یه پیرمردی میخواس صیغهات کنه..فکر میکرد...
-
چاق بودی قبلا؟!
یکشنبه 3 آبان 1394 14:32
پسرِ خواهرم رو روی پام نشوندم و دم در خونهاشون روی بلوکی که تا حالا چندبار بلندش کرد و دزدیدنش و باز زیبا با فحش و نفرین و تهدید یکی جاش گذاشته، تو سایه نشستهام. زنهایی میآن، زنهایی میرن. خواهرم امروز خونهاس و خوشحاله. از همکاراش، مدیرش و دانشآموزاش متنفره، تقریبا. بنابر چیزهایی که برام تعریف میکنه بش تا حد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آبان 1394 11:16
میته من التعب.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آبان 1394 11:15
التعب ذبحنی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آبان 1394 00:16
کاش یک جعبه شیرینی بود حالا. دلشادکن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 آبان 1394 00:09
لازم نیست حتما وقتی نوشتنم نمیآید بنویسم.