-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 15:57
-
ماه بالای سر آبادیست
جمعه 8 آبان 1394 15:49
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 15:09
مینویسه که شمارهی من رو تو دفتر صورتی با نقطههای سیاه نوشتی؟ جواب نمیدم. مینویسه اوکی جوابم رو گرفتم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 14:21
فقط من از حقانیت جانشینم مطمئن نیستم، چون بعد از بلند کردن دستش دیدم تک پوشام رو کش رفته و از همون رو تپه هلش دادم.
-
در اینجا بود که من زیبا رو به جانشینی بر حق خودم تعیین کردم.
جمعه 8 آبان 1394 14:09
-
بارونی از عطر موهای کسی که دوستمون داره یا دوستش داریم..
جمعه 8 آبان 1394 13:48
دیشب بارون زد..همه خوابیدن این ور اون ور. بچههام تو اتاقم..من رفتم تو اتاق کامپیوتر..سال رو زمین خوابیده بود..پنجره رو باز کردم..بارون میزد و صدای رعد و برق و رگبار...مطلبی رو که برام فرستاده بود رو رسیده بودم آخراش..رو مبل روبروی پنجرهی باز نشستم و خوندمش...خوشم میاومد هی...رفتم روبهروی پنجره زانو زدم..خدایا بر...
-
رمز تعبیری
جمعه 8 آبان 1394 13:33
عکس رو پلهی روبروی خونهامون رو براش فرستادم..میخندم از دستش... از دست صداش که میخنده و میگه چقدر لاغر شدی نسبت به پارسال پریسال....چقدر پوستت خوب شده. اینجا دخترا میرن سولاریوم..و نمیدونم چی که این رنگ رو ب دس بیارن..(من نمیدونم چی، نه اون)..اون خونوادهی حسود و آشغال عقدهای رو نظرشون رو بیخیال( مادر سال...
-
من در قصه
جمعه 8 آبان 1394 13:27
معنی جیمیلم: توته(که منم..لقب بچگیم معنی همون توت رو میده یه دونهِ توت مونث کوچولو) فی الحتوته: در قصه. حتوته خودمونیِ حدوثهاس.. که همون هم کوچولو شدهی قصهاس..نمیدونم چطور به فارسی ترجمه کنم: داستانک؟ قصهَّک؟..همون حدیث و کلام نه به معنای مذهبی که به معنای همون قصه و داستان و فلان..اصلش اینه که توته توته و خلصت...
-
یهزمنی هوا مره و ابکیلو و اقولو لیه و ف وسط بکاایا ابتسملو و ابصلو و اضحک علیه
جمعه 8 آبان 1394 13:16
طریقی : راه من(کلیک برای دانلود) از شیرین هست.تو این قالب لینکای دانلود همرنگ متنه و قابلتشخیص نیست. این موسیقی سریالیه که بازی کرد رمضان گذشته و من ندیدم البته. جسته گریخته بعضی قسمتا به چشمم خورد اما.. موسیقی قشنگی داره. دوست دارم موقع آشپزی بشنومش و فرصتی اگه دست داد خودم رو همراش تکون بدم. دوست دارم ترجمهاش کنم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 12:34
نه. نخ رو گره نزنید...فقط بکشید. راحت جدا میشه..من نخ سیاه میذارم تا ببینمش خوب و همهاش رو بکشم..نمونه تو حشو و لای گوشت و پوست و فلان.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 12:20
اینم البته زیبا التقاط کرده.. تهدیگ رو ایوب پوکوند اما مهم نیس..با همون پوکیدهگی اثری ازش نموند. همین خوشحالم میکنه...جا داره بگم شوهرم کمی، دخترم کمتر از شوهرم...خوردن..و پسرم اصلا نخورد..نون خیار گوجه خورد...آدم یه جوری میشه..اما مهم نیس..تقصیر من نیس...من سعیام رو میکنم که همه بخورن ..دیگه نمیتونم غذا رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 12:17
چقدر به درد نخور شدم..نتونستم غذا بخورم عوضش درد خوردم..کمر درد....خدا یعنی خوب میشم؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 12:16
الان نگای عکسه کردم کی گذاشتش تو سینی چای؟..مثلا اومدن کمکم..با یه مشت شکموی عجول بیاعتنا با ظواهر سرو کار دارم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 12:10
امون ندادن ویترین سفرهامون رو قشنگ بچینیم..انگار یکی گفت حمله اینام ریختن..و اسکلتی بیش نموند که اونم دادن بوسی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 12:08
اون قارچای دورش رو من بیشتر از همه دوس دارم...آب میندازه ..هویجا و سیبزمینیا به قول آشپزا کاراملی میشه..کمروم هم خو درده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 12:06
زیبا عکس میگیره میفرسته تو گروه ترون و زنِ پسر عمو. - بفرمایید مرغ بریونی ..اونم شکمپر..دستپخت خواهر گلم...تو گروه زنِ پسرعمو اول از همه زنِ پسرعمو که زمانی اسمش نجفه بود و حالا شده نازنین مینویسه آمممممم خوردن داره این مرغ...دست خواهر گلت درد نکنه..زیبا رفته از خنده. فقط میتونم سرم رو تکون بدم و بگم کوتاه بیا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 آبان 1394 11:57
-
حشوی درون مرغ
جمعه 8 آبان 1394 11:57
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبان 1394 23:15
زیبا گفت: ک.ک یادت است؟ من پیش تو بودم که تلفن را قطع کرد...زنگ زدی و او انگار منتظر بوده باشد..فحشهایت را ردیف کردی سمتش...اجازه داد فحشهایت را بدهی و مکثی کرد و منفجر شد از خنده..حالا که بزرگ شدهام میدانم دوستت داشت...آدمها عجیبی از تو خوششان میآمد...هیچکدام عین آدم نبودند...مثل خودت.. روی تخت دراز کشیده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبان 1394 19:35
رفته بودیم صحراهای اطراف بارون بود و ابر..هوا خوب بود...حرف زدیم..خندیدیم...ادای سمندون رو دروادرم و زیبا پا کوبید از خنده روی زمین و گفت لعنتی شهرزاد ازت متنفرم..کلوچه و چای و میوه خوردیم..رفتیم روی تپه من زیبا رو به جانشینی انتخاب کردم..دستش رو بلند کردم..عکس گرفتیم...خوشکل شدیم.. و من... من باید بالاخره جدا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبان 1394 18:58
با سردردی میگرینی روی تختم...از اون سردردای سر سنگین کنِ بیچارگیآور. سکوت و تاریکی میخوام و کمی شاید بوس بغلی در این دو. بوس بغلی در سکوت و تاریکی. همهی اینها فعلا در دسترس نمیباشد، جز استامینوفن و گوشکیپکن ..و تئودور.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:13
بیحوصله تلخ کشدار زورکی خلاء روحی نیاز به قایم شدن در گوشهای تاریک ..یا نه..نیاز به رفتنی به جایی بیرون و دیدن کسی که از قبل ندیدی.. یا نه .. نیاز به .. یا نه. نه. نه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبان 1394 10:03
نمیدونم چرا وقتی نشستم رو زمین..سردم شده بود کمی..و بچهها خواب بودن و حس کرده بودم کسی نیس کمکم کنه و سال رفته بود میوه و مرغ بخره و خواهرم اینا گفته بودن راه افتادن حس کردم دیگه عنش دراومده...یه چیزی مثل شورش مثلا. نمیدونم. وقتهایی میخوام که درشون نه مجبور باشم کسی رو ببینم و نه حرفی بزنم با کسی..یعنی حتی دیدن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبان 1394 09:52
یه چیزی رو فهمیدم. قدرتم رو برای مهمونداری به طور کلی از دست دادم. حتی اگه خواهرم باشه. حتی اگه زیبا باشه...قدرت روحی ..جسمی که حالا یه کاریش میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 آبان 1394 01:33
خاطره رو براش تعریف میکنم..خوشش میاد ازش..یادش اومده..میگه آه چوکولو..چوکولو... سبک حرف زدنش که منم ازش تقلید میکنم همیشه..به شوخی..جدی.. چوکولو...چوکولو...چوکولو...دوستت دارم چوکولو. گفتم میخواسم صدات بزنم زِبرا..زرافه یعنی. هم گردنت درازه و هم زبری..قدت هم بلنده میرسه به جاهایی که دس من نمیرسه. گفت یادته صدام...
-
جز سربازی
پنجشنبه 7 آبان 1394 01:27
وقتی اومد بارون میزد اون سال..خیلی نمنم..اولینبارون پاییزی بود..من حیاط جارو میزدم که ملال انتظار رو بشکنم..بعد هم اومد. قرار بود زیاد بمونه نتونسته بود..نکشیده بود..جلوی مادرش باهاش سرانگشتی دست دادم.. - سلام -سلام.. بعدش تو اتاق مادرش من عقب عقب رفتم تا تکیه دادم بهلاخره به انبوده لباسهای برادرهاش که شروع کرد...
-
از شما: مرسی.
چهارشنبه 6 آبان 1394 23:03
اینو جایی دیدم یاد تو افتادم: زن های کشته ی حزن بیشتر از مردان کشته ی جنگ اند! “ان عدد النساء اللاتی یقتلهن الحزن اکثر من عدد الرجال الذین تقتلهم الحرب”! انیس منصور . . جایی هم زیر این جمله کسی نوشته بود: لذلک قال ربی للمراه "لا تحزنی" . برای همین پروردگار به مریم فرمود "محزون مباش"
-
کشفِ زیبایی عشق
چهارشنبه 6 آبان 1394 22:59
یک چیزی عالی دارم میخوانم..مبهوتم. گفتهاند نگویم و نمیگویم وگرنه اهل نگفتن هم نیستم زیاد. اما خوب تاکید کردهاند نگویم. القصه که موقع خواندن قلبم تند میزند...خونم جوش میآید...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:58
-
کاردستی..الان...اختراعات خودش.
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:54
-
جنگ: بعضیا خونهاشون آتیش گرفته و گریه میکنن بعضیا خونهی اونا رو آتیش زدن و عبصانی هستن...از بدنشون آتیش میباره سمت خونههه.
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:48
-
نور غروب از لابهلای برگها
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:41
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:34
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:20
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:13
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:09
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 21:04
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 20:48
جواب پیغامها و یاروها..داده میشه به زودی.. در حال تعمیرم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 20:44
... و من خیلی از رفتارهای شما رو به خاطر اون دوستی هست که میتونم درک کنم وگرنه تا حالا صد بار لباسم لای اسپک چرخت گیر کرده بود. تو البته اصلا بیرحم نیستی و مثلا چرخ گوشت نیستی که دست کسی توت گیر کنه و علیل بشه اما دوچرخه ای هستی که اگه کسی که ترکت نشسته پرو پاشو نپاد و گوشه لباسش تو اسپکت گیر کنه اینقد میری تا لخت شه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 20:42
راستی وقتی خیلی خیلی دوست شدیم آدرس اینستا یا شماره واسه تلگرام میدی؟به خدا کنه نیستم ها.دو جنسه هم نیستم.عاشقت هم نشدم.فقط دوسِت دارم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 20:38
میگف هیشکی مثل من به خودش نمیرسه..موهام همیشه زرده..تاپ شلواکم به راهه..خونهام تمیز...غذام لذیذ..دماغم کوتاه..روم نه سیاه... دیگه نمیدونم زن خوب و عالیایی هس..چیکار کنم..حتی بش گفته طلاق میدمت ...حوصلهاش سر رفته ازش(مرده گفته) و باش خوش نمیگذره بش...گفته یه زنی دختری کونی نمیدونم چیای اومده جدید تو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 20:24
خوابیدم. در زدن..زن هاشم..گریه..اوهو..اوهو و اینا. ..حتی نفهمیدم سر چی بوده..بابا یارو زنبازه دیگه..من خودم ازش چیزی ندیدم نسبت به خودم...لابد زن نیستم یا به من که میرسه مردیش مختل میشه یا حالا هرچی..به شیرین و زیبا هم البته نظر نداش...درونپر نیس..برونپره..میگف چیکار کنم شهرزاد...چه میدونم. برو زیدبازی تو هم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 20:20
در زدند. زن ف بود..نبات میخواس برای نوه..دادم..میگف چرا اون روز غذا نبردم حتی برای پدر مادرم و فلان..بعد پرید چاق شدم..؟ این یعنی تعریف ..از زبان اون و زن ضیغم باشه یعنی تعریف از زبان زن هاشم و زیبا اینا باشه یعنی ذم...گفتم ها..وقتی مریض میشم خیلی هر چی ورزش و رژیم گرفتم از قبل به فاک فنا میپیونده و ..از قبل بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 19:51
گفت که باید زود بره. فکر میکردم دلم نمیخواد از اونجا، از روی اون پیرن مشکی برم، دلم میخواست همونجا بمونم و برای باقی عمر حرف نزنم. گفت بچهها تو ماشن منتظرن. میرفتن ایستگاه برق. سرم رو برداشتم از موها و چشمام گفت و رفت..بعد برگشت من بایبای کردم..میخواستم گریه کنم اما نمیخواستم گریه کنم.با مشتای بسته...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 19:34
فکر میکردم صدای پنکه باشه. انگار باد وزیده باشه و بادِ پنکه رو اریب کرده باشه..بین خواب و بیداری فکر میکردم چرا صدای پنکه اریبه..اما باد بود و بارون..و رعد و رگبار..تو خواب زیر جناق سینهام پیچیده بود هنو درد میکنه..وقتی اینطوری میشه چند روزی هست دردش. ..میگن از کمبود ویتامین یا کلسیمه..نمیدونم.. بلند شدم خونه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 18:28
صبح قیامت شد بارون زد..برق رفت...سعاد کتک خورده اومد خونه پیشم گریه کنه...زن ف اومد ازم نبات گرفت.. عصری دیگه پا شدم رفته چیکار کردم؟ همینطوری تو بر و بیابون زیر آسمون و هوای خوب نیشستم..سال ازم عکس گرفته بود از دور ...دسم رو سرم بود عین چیّا...بعد عکس رو نشونم داد در مورد خودم به خودم گفت آخی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 02:01
سومیشونم خودش میدونه کیه. شعار این هفته: شهرزاد حیا کن این اشارهها رو رها کن
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 02:00
شنیسل یا بستنی سفید؟ یا هر سه؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:58
ادبیاتمه(چلیک) امشب.. خیلی ایحساس داره..به شنیسل فکر میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 آبان 1394 01:56
آشتی آشتی یالا بریم تو کشتی.