-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 آبان 1394 10:42
کارتون خوب کسی ندیده این اواخر؟ خَیلِ خوشم میاد. جدیدا میگن انیمیشن. همون.
-
بذرهای شوید..
جمعه 15 آبان 1394 10:40
-
کرمهایی که برای خاک خوبن و برای نانا تهوعآور
جمعه 15 آبان 1394 10:18
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 آبان 1394 10:09
بیلچه و شنکش و نانا..با همینا کمکم میکنه مثلا و در هنگام دیدن کرمهای خاکی عق میزنه البته..
-
نیروی کمکی
جمعه 15 آبان 1394 00:34
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 آبان 1394 00:02
شیارهای قبل از بذرپاشی خاک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 22:42
روبروی ماهیتابهی ماهی دارم مینویسم. این چند روزه همهاش غذا از بیرون گرفته یا با نون پنیر گردو طی کرده. تقریبا نامرئی شده از لاغری. بچهها هم که بیعارن..هیچ وقت شکایتی از عدم وجود غذا نمیکنن...دیگه سر شب بود گفتم تا کی چرت و پرت بخورم...با خودش رفتم ماهی گرفتم...تازهی تازه..بوی دریا میداد...جنگی تمیزش...
-
بذرهای گشنیز
پنجشنبه 14 آبان 1394 18:32
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 15:52
آلووئهرا کلی بچه داده. من نمیتونم به صورتم ازش بزنم. واقعا موثره؟ خوبه؟ آبرسانه؟ یه بار زدم خیلی سوخت. بعدم راستش بوش گنده. خیلی بوش گنده. شیرهی زرد چسبیِ مسخرهای داره که واقعنی واقعنی شبیه دماغ گاوه...شایدم زدم ازش..زن هاشم میگه خواهر هاشم میزنه به اونجاش..که.. دیگه به قول زنِ ف، خُلقت خدا رو هم کُسی میکنن...
-
خود این آلووئهرا بچهاس..بعد بغلش یه کوچولوتر از خودش داره..
پنجشنبه 14 آبان 1394 15:37
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 15:29
بوی خاک زیر و رو شده:
-
بذرهام
پنجشنبه 14 آبان 1394 15:19
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 14:53
بیشتر رزا مرد اما سوفی موند. گلهای سوفی محشره از عطر و رنگ..الان یه ساقهی سوختهاس اما تهاش سبزه. به هیشکس نمیگم که ته دلم حس میکنم سوفی بچگیای خودمه..با مانیکورای رو بالکن که به ناخونای پام میزدم و صبر میکردم خشک شن..قدیم به لاک میگفتیم مانیکور...سوفی رو سه ساله دارم.. - امسال هم برام گلهای مانیکوری میدی؟...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 14:44
دیدن بعضی چیزها جالبه. دیدن پهن شدن برگای تکوما.بهخاطر اینکه هوا خوب شده. فکر کن اگه جای خنکتری بودم. همیشه گلهای پیچک باز بود. قایم نمیشد از گرما. ..برگای تکوما پهن شدن چون دیگه ترسی برای از دست دادن رطوبت ندارن. اینا فقط برای من مهم و جالبه..با اینا تنهایی ساعاتمو پر میکنم..به خودم میام و میبینم که دارم به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 13:57
می خوام یه گوشی دیگه بخرم برای عمومیا یه گوشی شخصیا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 12:06
چقدر دلم میخواد به مردم اینجا بگم بابا این چیزایی که سبز میشه رو فنس پیچکه...هر چیز سبز رنگی مناسب استفادهی شخصی خودتون و حیوناتون نیس...میگمآ..اما فایده داره؟ نه. میام میبینم بز و برهاشون رو بستن به میلهی پلیت در گاراژ. بره همه پیچکا رو خورده..طنابش رو میبرم میره گم میشه.. مرده میاد باش دعوا میکنم:...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 12:02
باغبون نیومد...خودم با بیلچه خاک رو زیر و رو کردم...آژانس گرفتم بذر خریدم..شاید خیلی خوب و حرفهای نشه اما بالاخره یه سری چیز میز سبز میشه. همونم خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 06:32
دیروز میگفت آقای فلانی بس که درس خونده کسخل شده. بش رو نمیدی ها..کلا اینه شخصیتش..حال به هم زن..خودم رو میگیرم براش از این به بعد ...اینا اینطوریان..حالت ارباب رعیتی دارن..وقتی قاتیاشون میشی فکر میکنن یولی و حالیت نیس..باید از بالا..خیلی از بالا نگاشون کنی که حد و سطح خودشون دستشون بیاد .. چیکار عبام دارید؟...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 06:24
چقدر معاشرت با ف اینا سخته. خدایا فک کن خاک تو سر شرایطی که تو رو مجبور با دم خور شدن با کیا میکنه..وای خدا حرف که نمیزنن از دهن میرینن..آیات من رو دیده...مثلا میخواد تعریف کنه..خانوم فلانی وااااای چقدر ماه شدی..چثدر عوض شدی...واااای چرا همیشه اینطوری نمیکنی..خوب بله برای سلیقهی زردپسند شما الان من حرف ندارم....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 06:15
نگاش میکنم. دلم براش میسوزه. نشون نمیدم..اونقدر گریه کرده که دیگه چشمی براش نمونده..دستش رو صورتشه خوابش برده. دلم میخواد بغلش کنم بگم خر ..بگم خرِ خوب. اما نه..میذارم از دور بوم کنه و از دور بگه اصلا سیاه شده بودم..نور از بدن و روحم رفته بود.. خوش میاد ازش...نمیدونم اسمش چیه...مثلا این عشقه یا دوست داشتن یا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 00:32
دیگه سعی میکنم اسم خیلیا رو نیارم تو نوشتههام. خیلیا رو.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 00:31
میگن سال مثل بچههای مهدکودک میبرتم آرایشگاه و میارتم. باشه. شما بزرگید تنهایی برید. عوضش من با همین مهدکودکی بودنم میتونم تعهد بگیرم که ... و میتونم دهن کسی که ... و میتونم سال را به نوکری استخدام کنم تا بعدا که بیام بگم سال زد زیر نوکریش و من تعهد رو گذاشتم توی دهن خودش نه...مثلا اممممممم خودش.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 آبان 1394 00:27
موهام رو رنگ کردم. نمیدونم اسم رنگش چیه. دوتا رنگ بر داشتم از مهتاب. یه تیرهتر برای زمینه یه روشنتر برای راههای توی زمینه..رنگ خوب و ایتالیایی. بدون آمونیاک. ابروهام رو رنگ کردم..کوتا کردم..و صورتم رو شمع انداختم..حالا بناگوش تمیز و پیشونی گرد مبتذلی دارم. مثل همه. رنگ موهام عوضم کرده..بم میاد میگن...مثل همه.....
-
آخوند آخوندیا
سهشنبه 12 آبان 1394 21:11
زنِ ف میگه حواست به ای شوهرت باشه خانوم ِ فلانی...موهات رو زرد کن و دامن تنگ و کوتاه بپوش إی آخوند آخوندیا از همه بدتر و نامعتبرترن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 21:08
رفتم آمپول رو زدم پیش زن هاشم..بم گف رفته بودی شهرتون؟ گفتم آره. گف خوشبهحالت خواهر داری...از دست شوهرت پیششون دردل میکنی..مخصوصا فلانی که خیلی بات خوبه و هواتو داره..دیدمش وقتی میاومد بات و میاومدیم خونهات چقدر دوروبرت بود و بت میرسید. باید از درد آمپول میگفتم آخ..اما نتونستم نخندم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 21:06
بعد از غروب زن ف و آیات دست یه زن رو گرفته بودن اومده بودم دم در..بیا ببین فال میگیره..همهاش یه طرف وقتی گرهی بختم رو باز کرد و زد تو صورتش که یعنی ای وای ببین چطور باز شد یه طرف..زن سیاه بود از این کولیا...آیات غش کرد از خنده..جلوی روی زنها..یعنی میخواد گولمون بزنه..یه جوری بسته بود که تا دسم رو ببندم باز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 21:00
بعد زن فؤ بردم پشت گاراژ و برام تعریف کرد که پسرش خواسته عروسش رو طلاق بده و زدتتش...عروس هم هیچ گهی نخورده..خودش خوشحاااال بود. یاد اون روز افتادم..از خودش یاد گرفتم بگم پناه بر خدا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 20:52
زنِ ف بغلم کرد و ماچ و ماچ..به عروسش گف برو سیش چای ایار و چای هم خوردم و گف باغبون برای شما هم گرفتم و گفتم بیان نخلت رو هرس کنن اینقدر میشه..اینقدر یه مبلغیه. گفتم باش...گف همساده جفتی مرده از حسودی و زنگ زده شرکت که یعنی چی انجام میدی برا ینا سی ما نه انجام میدی...اینا بین خودشون خندیدن که پول بده سنگ هم سیت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 20:48
رن ِ ف گزارش مفصلی میده از اینکه کارگر گرفته و نخل خونهاش رو هرس کردن..نزدیک بوده پسر مردم ضربه مغزی شه...همسایهی جفتیش حسادت کرده..باغبون اورده باغش رو شخم بزنه..باغبونش عبه و درد بزنه مینه گندِ عربَل که زیاد پیل میسونن..و بعد گفت ببشخی عزیزوم منظورم تو نبیدی.. و از این حرفا هی گف و گف..منم شنیدم..بعد آیات و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:49
کوسکو: بنویس بنویس میخوام مسیر زندگیامو عوض کنم و روشم رو تغییر بدم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:44
مورتون میگه مادرم در خطاب به بابام اما رو به مورتون گفته: من بهترین مرد دنیا بودم و اونا زندگی من رو بدون هیچ دلیلی خراب کردن. یکی از دیالوگای ابتدایی کوسکوئه...بس که دیدمش پیش مادرم حفظش کرده.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:37
مورتون بم مارلبورو سفید میده..خودش بهمن میکشه..میگه نه تو باید خارجی بکشی. میخندم از دستش.. جاشو بچه..مثل خودشون شده..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:32
این بود... پس سندی میخوندتش...من فکر میکردم سیاسیه. به جوونای مو پشت بلند اون موقع فکر میکنم با شلوارای ساسون دار..یعنی متاثر هم میشدن از این ترانه..به مورتون نگاه میکنم..قشنگ میرقصه..میگه بلند شو..میگم ولم کن..محرمه. میگه بلند شو.. بدنم درده جوون. درده. مثِ قلبوم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:29
به مورتون میگم قدیم یه چی بود دختر دایی گمشده..میگه اینا دارومش تو گوشی... میخندم. چه چیزایی داره.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:23
بیشتر از همه یک چیزی بود دخترا میخوندن دوس داشتم: دختر دایی گم شده طعمهی دریا شده. هیچ وقت نفهمیدم جریانش چیه. اما دخترا خیلی با تاثر و حالات صورتی غمگین میخوندن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:18
چقدر این رو خوندیم. تازه من میخوندم.. اینقدر هم خوب...مخصوصا وقتی میگفت آتشفشان نمیدونم چیِ آرزومند است دشمن بداند ما..زاییدهی بحریم فرزند طوفانیم بازو به بازو..صف به صف..نمیدونم چی... ما حافظ آزادی و اسلام و ایناییم. خَیلی گشنگ.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:14
از عجایب روزگار اینکه پدرم عاشق یه شعر از فردوسیه: چو ایران نباشد تن من مباد الله اکبر دیریرین خمینی رهبر دیریرین این بانگ آزادیست کز خاوران خیزد فریاد انسانهاست کز نای جان خیزد
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:12
میگه فردا روز برگ برگ آمریکاس. داره در مورد خاطرهام میگه در مورد ایران. وقتی بردنمون سنگر و داد میزد ایران برگ برگ آمریکا. ایران دختر عربی بود که یه کلمه فارسی بلد نبود. چقدر فردوسی ازش متنفر بود لابد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 14:08
مورتون داره برام تعریف میکنه یه بار رفتن روضه..روضه تو فضای آزاد بوده. روضهخون که ما بش میگیم مُلا ، رو به جمعیت گفته مردم تو فاصلهای که رفتم دس به آب و برگشتم کلمهی ناپسند کون رو شنیدم. اینجا مجلس عزاداریه..حرمت نگه دارید. یکی گفته یعنی رفتی تو بیابون ریدی برگشتی روضه بخونی؟ و خودش غش کرده از خنده.. نگاش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:56
خواهر برادرای من بد نیستن. اتفاقا مردم باحالا و خندهدار و بانمکی هستن...خیلی گرم و خیلی خندهآور.بعضیاشون خوبن. همین زنه با این پسره خوبن.. داره دمبک میزنه برام: دختر ندیدوم..دختر ندیدوم..گلولهبازی بکنه..با مادِر خود زبوندرازی بکنه.. میخوام بخندم..اما کافیه بخوام یه کاری بکنم که نیاد. خندهام نمیاد دیگه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:53
اشکم میاد تا دماغم و برمیگرده. نمیریزه...مثلا به بدترین چیزای ممکن فکر میکنم و با دهان باز رو به مورتون عر میزنم و میخنده اون..میگه میای رو موتور. نه. من رو میندازی. میگه بیا میریم پایین لب شط. لباس مردونه بپوش. چه مردِ عجیبی به نظر برسم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:51
مورتون اومده. چی چی اورده؟ چیزای خوبخوب.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:42
موسیقیِ خوب چی بشنوم؟ هیچ.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:41
زمان و خدا آدمهای خوبی هستند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:38
آها یه ایده. فیلم ترسناک. تکون دادن احساس و هیجان با ترس.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:37
فکر نقل و انتقال و تکون خوردن و جاده خستهام میکنه..میخوام بشینم یه گوشه. البته تنها. مثلا اتاقم. اتاقم تو خونهی شرکت. با لپتاپ کارتون ببینم.. حوصلهی نوشتن وبلاگ ندارم. حوصلهی خوردن یا پختن..دوست دارم دراز بکشم و آب من رو ببره. آه الان یاد چیزی افتادم که خیلی خوبه..قرص خوردن..و خوابیدن...و خوابیدن...و خوابیدن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 13:35
نمیدونم چطوریام. خوبمآ. اما احساسم فلج شده. یه جور بیحسی اومده سراغم. نه خوشحالم نه بدحال..نه ناراحت نه غمگین نه عصبانی...نه چیزی رو حس میکنم و .. نمیتونم سفر برم. دلم خواست برم شاهچراغ اما توانش رو ندارم. دوست دارم بشینم کارتون ببینم. ژاپنی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 11:36
باید برم سفر..یه جایی برم..باید فکر کنم. یه خونه اگه بود اینجا یا اونجا برای تنهایی هم بد نبود. باید فکر کنم. ببینم چیکار کنم..تا حالا کردم..دیگه نکنم..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 11:08
از این ترانه غمگینا مخصوص آدمهای شکستخورده و فلان اگه کسی داره بفرسته. شاید اشکم بیاد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 آبان 1394 11:07
دلم قلیون میخواد...برم سراغ یکی که اینجا هست.