-
زمین امانتدار خوبیه. این نرگسا از سالِ قبل نه از سالِ قبلترش تو خاکن. هر سال اینموقع نوک میزنن. از خاک و از قلبم نیز هم.
سهشنبه 19 آبان 1394 16:30
-
محبوبهی شب. میگفتن کاملا خشک شده. من گفتم صبر میکنم از ریشه درش نیارید. حالا جوونه زده.
سهشنبه 19 آبان 1394 16:23
-
اولین غنچهی گلمحمدی
سهشنبه 19 آبان 1394 16:15
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 15:47
هنوز هم وقتی امی واینهاوس میخونه لاوو ایز لوزینگ گیم..ممسوخ و غرق در آهنگ و صداش تکیه میدم به تموم چیزایی که از دست دادم و حروم شدن و سعی میکنم نفس رو دوباره به جریان بندازم
-
نسبتا
سهشنبه 19 آبان 1394 14:43
آیات میگه یه دختر عمو داره که هر وقت میبینه زنی تو زندگیش موفقه این ور اون ور رو نگاه میکنه که کسی نبینتش بعد دستش رو باز میکنه لای پاش و میگه خاک تو سرت آل بُوآرت. میخنده..که باور کن خانم فلانی رمز موفقیت تو زندگی اینه که .. چیزی ندارم بگم بش میگم تست روانشناسی داری؟ یه دونه بم میده انجام میدم مشخص میشه که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 14:38
طرف باغچه رو شستم..تمیز تمیز شده..دلت میخواد بشینی فقط به آسمون نگاه کنی..کاش دیده نشم..امروز ف اومده..هی اخ و تف.. خدایا اون مرد اصفهانی خیلی تمیز بود..خیلی مرتب و تمیز بود...میگفتن بده اما من ازش بدی ندیدم..بس که تمیز بود دلت میخواست فقط بشینی نگاش کنی..زنش هم تمیز و ورزشکار بود..خوب بودن..خداییش تمیز و مرتب بود...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 14:26
دستام بوی سیر و سبزی و ادویه و تمر هندی میده..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 14:25
چقدر تو دلم مونده خدا تو دلم مونده خدای بزرگ قادر و متعال و توانا تو دلم مونده سال از بعضی چیزا که میپزم و خوب میشه زیاد بخوره یا بخوره و تعریف کنه..بعضی چیزا رو که دستم رو میبوسه بعدش و فلان.. مثل ماهی اون شب.. اما حشوی امروز..ابوعلی با اینکه ناهار خورده بود نصف بشقابش رو خورد..اما سال اومد گف بد نبود عزیزم...عصر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 14:19
تو باغچه پای کرت تربچهها و ستارهاییم که آیات میگه آی درد نزنه منه او دست..آل نبرت. میگم با منی؟ برمیگردم طرفش. میگه ها...پ او سسه چی بود درست کرده بود بغل میگو...یعنی عاشقش شدیم. چطوری درستش کردی؟..ببه مادرم گفتی اونم درست کرد نشد اونطور. الان باید چی بگم؟ خوشحال باشم؟ تعارف کنم؟ میگم نوش جان.. در مورد مادرش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 14:08
دیروز زن ف صدا م زد رفتم کمکش میگو تمیز کردم. متوجه شدم خیلی تو کارا فس فس میکنن. کند کار میکنن. میگویی رو که من تو ربع ساعت تمیز میکنن برای اینا دو ساعت وقت میبره...تو سبزی هم همینن. ..برام تعریف کرد که خونه برادر شوهرش تو کار گوجه هستن و صندوقی پاشون دو تومن درمیاد اما بش نمیدن...و .. حرف زد و زد. بعد گف صد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 11:36
شوهر افسانه ترک قشقاییه..آیات که بچهاش رو بلند میکنه بش میگه تیلهترک..افسانه چنان میزندش که چشام گرد میشه..همیشه حسرت زورشون رو میخورم.
-
مسنی لیچی
سهشنبه 19 آبان 1394 11:25
به آیات میگفتم عاشق کارتون هایدیام..میخوام بخرمش برای تولدم..مرده بود از خنده. میگفت واقعا دوستش داری؟ گفتم آره..میگفت منم. بش گفتم مامانم میگفت هایدی اینه.بابام تا حالا صدام میزنه بزغاله. میخندید .. واقعا خیلی خندهداره؟ بش گفتم تو هایدی رو دوس نداشتی؟ گفت چرا. بعد متاثر طوری که انگار پرده از رازی خیلی...
-
برههای من و نانا
سهشنبه 19 آبان 1394 11:16
دیروز آیات اومد پیشم..دستش رو از لای لوزیهای فنس رد کرد و گفت سلام دوستم. خندیدم. حس میکنه دوستشم. که اگه اذیت نکنه و خراب نشه واقعا هم هست. وقتای خوبی هم با هم میگذرونیم. نشسته بودیم تو حیاطشون و برام هر چی داشت فرستاد. حسین پناهی و ترانههای بختیاری و.. چرا حس کرده خوشم میاد؟ من که نگفته بودم. بم گفت همه چیزایی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 10:51
وقتی بیدار شدم حس کردم عادی نیستم معمولی نیستم حس کردم چیزی که قرار بوده بشم یا قراره بشم برام گریه میکنه...در تنگنایی هست که نجاتش ندادمش ازش..حس کردم زندانی یه گوشه منتظرمه..غمگینه...حس کردم دردای اصلی من از اینه... حس کردم..حال بدی که دیشب ازم شد برای این بود...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 10:46
خواب دیدم. خوابم قصه بود.. خواب قصه دیدم ذهنم ذهن یه نویسنده شده عجیبه خواب دیدم که جایی گم شدم..بین شلوغی..از سال و بچه ها دور شدم..دنبالشونم...خواب دیدم..خواب دیدم..دیدم که گم شدم..سیل جمعیت من رو برد..بعد من رو میارم به کسایی که مسئول اونجان میگم اسم من رو پیج کنن که گم شدم..که سال و بچهها رو پیدا کنم...امتحان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 10:34
روی سکوی سمت باغچه نشستم..بارون میاد..تربچهها سبز شدن.ستارهاییها.گیج و منگم..نمیدونم دیروز بر سرم چی اومد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 14:40
نانا میگه مثل یه پرندهی فرز و کوچولو( نقل قول از خانمش) کلماتی که رو تخته بوده رو خونده و خانوم به بچهها گفته این کلمهی سخت رو فقط نانا میتونه بخونه. وقتی داشت میگفت مثل یه پرنده چشماش رو نیمهباز کرده بود و گردنش رو به نرمی یه وری گرفته بود...دستاش رو هم عین بال پرنده آروم میزد به زیر چونهاش...خیلی اطواری و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 14:18
دیشب تا دیروقت پروست سه رو میخوندم. جلد سه. به خودم اومدم داشتم بین خواب و بیداری میگفتم چقدر حرف بیخود میزنی مرد..میدونیم باهوشی. سالگرد مترجمشه امروز.
-
این عشق بنه..همینطوری بدون چیزای اضافه.
دوشنبه 18 آبان 1394 14:17
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 13:43
باید به بن یاد بدم با مردم به اندازه عقلشون حرف بزنه...خو حالا یارو فحش بده و توهین کنه. کس مادرش. مگه خودش کیه یا اصلا چه اهمیتی داره؟ زبون و نژاد چیزی نیس که بخوای بش افتخار کنی...یعنی چی به کلماتی که بر زبونت جاری میشن افتخار کنی یا بگی من از فلان...نمیدونم چیام.. البته نباید هم قاعدتا باعث توهین به کسی بشه اما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 13:36
حوصله ندارم برم. سال رفت، رفت..نرفتم نمیرم..من خو از خودش بیحوصلهترم. از بن.برم اونجا هنو اینا شروع نکردن میام بیرون.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 13:21
از مدرسهی بن زنگ زدن بم. این بار دومه. - خانم فلانی؟ - بله.. -پسرتون بچهها رو دست میندازه ...بیاید مشاوره. امروز ربع ساعت بیشتر نگهاش داشتن. بن خفهات میکنم...حوصله ندارم برم. خو نمیخوانش بدنش بم..تو خونه درس میخونه..از خداشونه تو مدرسهاشون باشه..ولی اخلاقش رو درست نمیکنه..البته خداییش حق داره..برام چیزهایی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 12:38
-
وقتی ماهی میپزم تو حیاط
دوشنبه 18 آبان 1394 12:31
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 12:30
این از فولک اردنیه من دوستش دارم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 12:23
من سویا گم کردهام سیم سام سمیرا
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 12:15
خب اسمم رو عوض میکنم..کفش پاشنه بلندم هم میپوشم. از بلاک کردن بیشتر جواب داده حرف زدن باش مث اینکه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 12:14
میگفت: میای با هم دوستی کنیم؟ چرا نمیام.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 12:14
ولی جدی یارو از دیروز زنگ نزد. چمه مگه من؟!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 12:09
دستم رو زدم زیر چونه و صبر کردم تا گفت الو...صداش بین بیس و شیش تا سی و پن شیش بود..میگف تو بیس و سه سالته..؟!..گف یه بار ساعت هشت زنگ زده اتفاقی من خیلی خوابآلود جواب دادم و قطع کردم.. - خو حالا چی میخوای؟ - فدای صداتون شم...شما اسمتون چیه؟ - رقیه. - چن سالتونه؟ - بیس پَن. شوهر داری؟ - بله - چیکارهاس؟ - سوپری...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:56
یه مزاحم دارم رو شماره جدیدهام. دیروز خیلی تنها بودم. خیلی تنها بودم. دق کرده بودم از تنهایی. نمیدونم کیه..یعنی نگاه کردم دیدم لامصب یکی نیس گوشی رو برداری بش بگی دلم گرفته مثل اینکه تنهایم. نتم هم قطع شده بود نشد برای کسی که اختلاطکی داریم یه دو کلمه بنویسم. دق کرده بودم..کارام تموم شد نشستم رو تخت..گل رو از زیر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:34
یه پروانهی نارنجی گل بهی روی یه دونه از رازقیا نشسته..قشنگه..یه داستان عربی خونده بودم که مرده انگار دنیای من رو برداشته رمان کرده. به پروانههای کوچولو میگفت فرّوشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:08
سعی میکنم کمتر شوخی کنم. جدی باشم. باوقار. جای کارتون فیلمای سوپر ببینم..و در مورد اونجای مردا با دیگران صحبت کنم. اینطوری خیلی خوشبختم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:07
بدنم بد نیست..صورتم لامصب چاق شده! لپا یکی اینقدر...همیشه یاد شازدهاحتجاب میافتم وقتی میزد رو صورت کلفتش و بش میگفت اون خال مسخره رو از روی اون لپ دهاتیت پاک کن. همهاش. یعنی الان منم. خیلی ناراحتم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:06
عصر هم با عشقم میرم مطب رژیم..شبا هم خودش میبرتم پیست پیادهروی کون لقش منتظر میمونه تا دو ساعت راه برم برمیگردونه. وزنه میخرم عصر وزنم عکسش رو میذارم اینجا. خوب؟ بعد هر هفته باز عکس میذارم تا ببینم چقدر کم کردم تا برسم بالاخره به سیزده کیلو انشالا.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:04
شش ماه دیگه رنگ موهام آلبالوئیه با راههای روشنتر از خودش ..انگوری. گوری.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:03
عصر میرم یه مانتوی...نه مانتو نه. تونیک از اینا که هیج وقت نخریدم چون تنگ و اندامنمائه میخرم. سال میگفت همیشه بیکلاسه اما بذار بعد از پوشیدنش از ظرف سازمان بیکلاسان دنیا هم برام تقدیرنامه بیاد میپوشمش. الکی میگفت. عالکی میگفت. چون زن برادراش خواهرام همه ازش خریدن. فقط رو تن من بیکلاسه؟ خوب باشه. تازه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 11:00
دیروز از ساعت شش تا ده یازده تو باغچه کار کردم..خیلی سخت بود. مخصوصا جاروش..داغون شدم..اما الان خیلی تمیزه و آبش دادم و ...یه درخت بیعار کاشتم نمیدونی چه قدی کشیده و چقدر شاخ و برگ داده..کشا دم خونه کاشته بودم اما چهارپایانِ دوستان سبزیپسند نمیذاشتنش میخوردنش...حالا دلم نمیاد ببرمش...و واقعا تا حالا هیچی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 10:57
نمیدونم ماکارونی با تهدیگ سیبزمینی بپزم یا دال و برنج. میخوام سینهی مرغ بخرم..باریک برش بدم..بعد تفت بدم و بخارپزش کنم بعد باش برای خودم و نه هیچکس دیگر سالاد ماکارونی بپزم. بعد یخ تغار بخورم و به روزی فکر کنم که درش به باریکی یه اسپاگتی میشم و در بغل قویترین مرد دنیا جا میگیرم که بکوبتم زمین خردم کنه لابد....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 10:52
یه بوی خوبی تو هواس. مثل بویی که بعد از جنگ وقتی اولینبار رفتیم خونههای روستایی رو دیدیم..یه بویی که باقلب آدم کار داره نه دماغش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 10:49
نشستم رو تخت طرف باغچه و لاک زدم..اینقدر خوشحالم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 10:46
دارم باز کیفش رو میگردم..جیبای بغلش رو. میاد دس میذاره رو شونهام..چندبار آروم میزنه. مثلا دارم لای پرزای قالی رو میگردم ببینم چی افتاده. میگه خسته نباشید... بعد میره و حین رفتن میگه ماما اگه دنبال مواد مخدر یا ک.اندومی ندارم...داشته باشم هم تو کیفم قایم نمیکنم. مثلا نشنیدم چی گفته...دارم پرز قالی رو همچنان...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 آبان 1394 10:42
کیفش رو میگردم. یه ده از دوازده نمره پیدا میکنم. مدرک جرم قایمش میکنم برای وقتایی که برام چایی دم نمیکنه روش کنم. میاد میبیندم..زودی کیف رو میذارم سرجاش که یعنی اصلا سر کیفت نبودم. بلند میخنده..و میگه ضایعه این مادرِ ما. با خودش میخونه دلبر دلبره...دل رو میبره. منظورش زلکیه همکلاسیش که بس که بدریخته صداش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آبان 1394 17:18
دیویدکاپرفیلد رو میخونه. کمشدهاش رو براش خریده بودم. الان چرا اسمش یادم رفت؟ تلخیص شده، بود؟! آلزایمر فعال شد. خلاصه که این مفصلشه. با جزئیات. ریز و کلهمورچهاییه کلمات..میخونتش..بعد راه که میره با خودش میخنده..میگم چته؟ میگه یه چیزی از کتاب یادم میاد..یا با خودش حرف میزنه... دلیلی دیگر بر اینکه بن پسرمه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آبان 1394 17:15
امروز نانا میگفت ماما آرایش میکنی مانتو صورتی بپوشی بیای مدرسهام؟ میخوام نشون دوستام بدمت:) درست برعکس بن که فراری بود از این جریان و هست البته.
-
رنگهای تو حشو
یکشنبه 17 آبان 1394 16:41
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آبان 1394 16:31
آیات میگف دورِ فلانِ نوه- اونجاش یعنی-(اسم میاره عین آب خوردن) وقتی ختنه شده چین و چروک (الان خجالت کشیدم از نوشتن این) افتاده به برادرش(بابای بچه) گفته ببرش جراحی زیبایی...و خندید...بلندددددد. میکوبید رو پاش و میخندید..میگف برادرم گفته به خُوم و آقام رفته. ..مرده بود از خنده. من زیاد از این چیزا خجالت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آبان 1394 16:08
قراره بریم هی انگشتر بخریم ...چون هم نمی خوایم کسی بفهمه رو جدول میشینیم تا خطواحد بیاد ببرتمون. فقط از سلیقهی زن ف میترسم. آیات میگف نری چیزای عربی سیش بوسونی ها. یعنی بیسلیقگی نکنی یه وقت..قربون خدا برم که کی برامون شده کوکو شانل. راستی امروز شهادته یا وفات؟ دوس ندارم طلا بخرم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آبان 1394 16:05
خوب شد بم گفت ....کارت رو برداشتم ...گفت از این به بعد هر وقت پول ریختن ب حسابشون(شوهرم و شوهرش) خبرت ای کونوم. گفت نمی ذارمت بری از اینجا اگه خونه کارمندیها دادنتون نگرت میدارم نمیذارم بری. بذار شوهرت بره... دخترانش میخندیدن که شر درست نکن بینشون ... میگفت ای قدر خودشه نمیدونه خودم یادشمیدم. خلاصه سال اومد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 آبان 1394 16:00
زن ف گفتم امروز پول میریزن ب کارتا..کارت رو بگیر ازش بده من میریم انگشتر میخریم برات بعد انگشترا رو جمع کن...بکنشون النگو بعد سکه بعد یه کاشی بکن از کف اتاقت حفر کن بریز توش. زندان شاوشنک