-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 آبان 1394 14:29
پرستو میگه نانا چقدر مامانت مِیرَبونه...نانا میگه خالهام رو ندیدید. نگاش میکنم. عجب موجودیه این بچه. میدونه کی چی بگه دلم رو بشکونه. الحق که زیبا خالهاشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 آبان 1394 14:28
از پرستو میپرسم چندتا خواهر برادرن. خودش کلاس سومه. میگه بابام سهتا زن خریده بود. نانا تصحیح میکنه: گرفته بود. انسان رو نمیخرن..مگه اینکه برده باشه..الانم دیگه برده وجود نداره. پرستو بیاهمیت به توضیحات نانا میگه بعد بابام مرد. من هشتا خواهر دارم..شش تا برادر..پریا خیلی ورپریدهاس. موهاشونو میبافم..گیسای...
-
خانوم
جمعه 22 آبان 1394 14:18
دخترای آمنه اومدن پیش نانا. نانا رو میبرم حموم..اونا رو هم. به پرستو میگم شورت پاته؟میگه ها خاله. بش میگم لباسات رو دربیار بیا تو حموم. تند تند میشورمش..خشکش میکنم..سرش رو تکیه داده به شکمم...وقتی موهاش رو تند تند خشک میکنم. - خاله چه بوی خوبی میدی. ازش خجالت میکشم. پریا شیطونه..بپر بپر میکنه..چشماش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 آبان 1394 14:09
ئیمیل رو دیدم. خیلی گریهام گرفت. تا حالا کسی اینقدر بم ظلم نکرده بود. گناهم چی بود؟ که علیرغم همه چی نتونستم .. باشه. یاد گرفتم سکوت کنم. همین.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 آبان 1394 11:37
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 آبان 1394 11:05
ماشین گرفتم و رفتم تنها فروشگاهی که صبح اینجا بازه. سبد خرید رو هل دادم و دیدمش...و خودم رو دیدم. بین دو قفسه..ایستاده بودیم..اون تمام چیزهایی که من برداشته بودم رو خیلی مطمئن و بدون نیاز به مشورت و همفکری برمیگردوند سرجاش...قیمت و مارک رو چک میکرد..من عصبانی نگاه میکردم و دلم میخواست خودش و سبد و خریدا رو پرت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:50
برای اولینبار در زندگی کسی غیر از سال و وقتی که کلاس چهارم دبستان بودم، مادرم، لپم رو کشید.آیات برای رازقی هی میگه دستت درد نکنه. امروز هم یه هو لپم رو کشید. به نظرم حال به هم زن اومد. نمیدونم چرا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:39
زن ف برای اینکه عشقش رو ب ف نشون بده یه موز درسته گذاشته دهنش یارو دست و پا میزد..بعدش خواست نشونم بده که چطور داشت خفه میشد..دست و پا زد..عینهو خرس بود..چاق و سیاه و پرمو و متوسط..براش تعریف کردم اون سال که تگرگ زد و گلامون له شد ت خل شد و موهاش رو تراشید و حنا بست به کلهی کچلش و بیستا فاخته با هم خورد... - الکی!...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:36
پسرعموی ف دبیرادبیاته..برای ف تو واتساپ میفرسته با درود..برادر گوشیت را چک کن...گاهی مطلبی بفرست. ف 250تا مطلب فرستاده. یارو پاره شده فرستاده: یک دنیا سپاسگزارم. ف نوشته: خواهشت ایکنُم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:32
دیشب با آیات اینا که ترشی انداختم سال پیش ف نشسته بود رو تخت. وقتی اومدم بیرون چای اوردم با مامانامیرو آیات. سال طبق معمول ِ اخلاق همیشگیاش تند و پرخاشگرانه درست شبیه اون عجوزهی مسموم مادرش، گفت تازه چی اوردی؟ گفتم با خانمِ فلانی و دخترش ترشی مینداختیم..گفت ترشیا رو نگاه میکردی یا مینداختی؟..اینا ترشی مینداختن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:24
امروز آیات موهاش رو محکم گرفت..مثلا داشت میگفت محکم ببندش. دیدمش صورتش دردناک شد..بعد گریه کرد..بد هم. منم عصبانی و ساکت نگاش میکردم: چرا زود و زیاد دردش میگیره؟ چرا آیات خیلی حرکاتش خشن و دردآوره؟ چرا نانا مثل منه؟ چرا همه میگن سفت و سخت بارش بیار و نمیشه؟ چرا من سفت و سخت نیستم و زود و زیاد درد میگیره جاییام؟...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:20
بعد تو تخت میگف: حراره مطبوعه. یعنی گرمایی مطبوع..بم گف انشاءالله بری بهشت. ازم پرسید تو بهشت دوس دارم چیکار کنم؟ گفتم با اون باشم. گفت اون دوس داره پرواز کنه. گفتم منم اما دیگه چاق شدم حوصله ندارم..خسته هم هستم..دوس دارم با اون باشم فقط. شایدم گل بکارم..گفتم به نظرش تو بهشت گلها از گرما میمیرن؟ گفت نه. اونجا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:17
نانا صمیمیترن دوست دنیاس برام. امروز تو باغچه نوک دماغش یخ کرده بود بوسیدمش..اینم گفت میشه بره تو شکمم؟ گفتم ابشه..گف بهشتمه اونجا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 22:17
دوس دارم روی یه دس بخوابم..اینقدر باشه..اینقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 21:59
اینجا عمو جغد درست کرده:
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 21:56
اینجابا زنعمو گوجه میچینن...چه گوجههایی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 21:06
وقتی مارنی اونجا بود رو دیدم. خیلی دلم آب شد از مناظر توش. از رقص پرده دکور..شمعا..گلها..لباسا رنگا هواش بوی گلها و شبا و جزر و مد و قصهاش و تنهایی و خجالت دختر توش.. همممممممه چیاش رو دوس داشتم عکساشو ببینید. اینجا با زنعمو و عمو گذا موخورن. به غذاشون نمیاد خوشمزه باشه.
-
تلفزون رنگی و پیتزا
پنجشنبه 21 آبان 1394 20:42
امروز به آیات گفتم یه رازی بت بگم؟ البته در فاش کردنش آزادی. گف بگو گفتم من هنو تلوزون رنگی برام عادی نشده گف بوگو جان آقام گفتم جان آقام گف مو همی احساسه در مورد پیتزا داروم. درکش میکنم.
-
آیات خو ترس نداره..خودش خبر نداره
پنجشنبه 21 آبان 1394 20:23
خیلی الکی خوشبختم...چون زنِ ف، مامانامیر صدام زد گف: -مامانِ بن - ها بله؟ - بیا یه خوردهاییه گلکلم پختم گفتم ازش بخوری..ببخشیدم نه مث مال شمایه.. رو نوک پا ایستادم تا بگیرمش از بالا فنس..نه اون قدش بلنده نه من..گف خو حالا چه بکنیم..؟ خود ِ فِ بزرگ اومد خندید خیلی احساس رشید بودن داشت..چندبار پریدم تا گرفتمش..روغنش...
-
بمیرم
پنجشنبه 21 آبان 1394 14:29
زیبا زنگ زده میگه تو به وفا چی گفتی؟ اون روز که پیشش بودی؟ گفتم خداسرشاهده هیچی. گفت امروز اومده ازم ترشی بگیره میگه این ترشیای خواهرته..گفتم آره. - خوب؟ گفت میگه از چشاش مشخصه که با کسیه..یا با کسی بوده..چشاش سربهراه نیس..شهرزاد این رفیق میخواد و پایه برا کاراش نپری باش ها.. گفتم ووووی همینم مونده که ندونم یکی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 09:21
آیات میگه ساعت چند خوابیدی؟ میگم چند. میگه آره دیگه فلان و اینا. میگم داشتم کارتون می دیدم. میگه آفرین برام آلیس رو دانلود میکنی؟آلیس در سرزمین عجایب. میگم باش. میگه چرا ؟وقتی میام پیشت بچه میشم..وقتی هم داشت برای کرتای سبزی رو نشون میداد انگار حساب بم پس بده..بچه شده بود انگار. من میترسم یه حرفی بزنم و فکر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 09:13
تو تختت سر صبح هوس بوی دود کردم و سرما و عشگ پا آتیش خدا بکشه هوسای دم صبح رو شدیدترین نوعشه برام
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 آبان 1394 09:09
دیشب پای کارتون خوابم گرفت ...حیف خیلی باحال بود.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 22:43
امروز ف کوچیک پسر ف بزرگ بم میگه ساخام ویی یعنی چی به عربی...دقت کردم منظورش اتصخم وجهی بود. گفتم ریم سیا. خندید و به آیات گف دم دوستت گرم...دوست داره بام حرف بزنه میدونم اما من خجالت می#کشم ازش..یعنی دوس ندارم باش یارو شم..حوصله ندارم فردا حرف توش دربیادد...گرچه خودشون راحتن اما مو خو شامس نداروم خاله.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 22:35
پیرنه خوب شده..زیبا گف من موندم تو توی دهکورهها میری خیاط پیدا میکنی برات لباسایی میدوزه قشنگ و مفت بت میده..مو رنگ میکنی در حد بهترین آرایشگای اینجا ..اونم مفت..بعدشم خریدات از مادر هاشم و دس فروش و به قول خودت مزون مدینه و دختران..یه چیزایی میگیری ما تو پاساژای اینجا پیدا نمیکنیم...یه شال گرفتم از دس فروش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 22:30
زن برادرم برام یه پارچه اورده بود عکسش رو قدیم گذاشته بودم. دیروز رفتم از ننه سعید گرفتمش..خوب دوختش..بیست تومن. آیات صبح دیدم تو باغچه پوشیده بودمش که بم گف تو صااحاب نداری...بیصاحب شدی رفتی..از ای ادوکلونا میزنی و ای لباسا میپوشی پیش عمو(سال) ... پرسیدم کدوم عمو؟ گف همو عمو که ایطوریش کردی..و انگشتش رو ..انگشت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 22:26
داشتم عکسای گلها رو به آیات نشون میدادم..عکسای پارسال رو که باغچه پر از گل بود..که چشمش افتاد به عکسی از من و الهام جاریم و مادر سال...مادر سال با نفرت عجیب و عیانی بم نگاه میکنه...من دارم با عکاس حرف میزنم که احتمالا سال یا برادرشه.. آیات گف *خدا من جرش..سیل کو چطور سیلت ایکنه..داره به خُش ایگه اَی یه خورده از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 22:21
امروز زنِ ف فرستاد دنبالم ترشی درست کنیم..من نمیخواستم برم و کار هم داشتم...گفتم کار دارم..سال هم نق میزنه میرم اون ور...شب خودش اومد..چادرم جا مونده بود خونهاش اورده بود..و ایستاد بام حرف زد در مورد ترشی ..دوس داشت یادش بدم ترشی بندری چطور درست کنه و فلان..دلمم سوخت براش اما خسته بودم..هر چی گفت گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 17:26
وژدانا چطور چای با قند میخورید؟ لثه نموند برامون. قنده هم نه آب میشه نه شیرین میکنه..چای رو تلخ میخوره بعد جدا میجوییاش...خو از اول حلش کن تو چایی بگو یا حسین. یه فیلمایی دارین یعنی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 17:15
حالا خرزهرهای که زمانی مادر سال به هوای مورد بم داد چنان بزرگ شده که وقتی تو اتاق روبروی در باغچه میایستم کلهی صورتی پرگلش رو میبینم. مادر سال گفته بود درنمیاد این...گفته بود میمیره..هر پای سطل زباله شلنگ کشیدم بهاش آب دادم..بزرگ شد و گل داد.. بوش رو دوس ندارم اما بالاخره شکل قشنگی که داره. مثل آدمای سمییی که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 17:00
اتفاقا نه سخت میگیرم و نه خست میکنم و نه خودم و خودش و بچهها رو محروم میکنم. کاری که اون میکرد. یک ساله بیشتر قدرت خرید وسیله نداشتیم..خیلی چیزا. میبنمش خوب خرید گل و کار تو باغچه حالش رو خوب میکنه..تابستون هم گلها میمیره...خوب برو گل بخر...هر کاری که باعث میشه خوب شی و خوشحال انجام بده..ببین لذت چی بت...
-
این که داره میگه افسریه
چهارشنبه 20 آبان 1394 16:44
یکی از دوستای سال یه فیلم فرستاده نوشته دعوا تو امیری آبادان..فیلم چندتا دخترن که دعوا میکنن ..بعد یارو فیلمبگیره میگه بیس متری افسریه و فلان.. مینویسم براش : ..س مادرت ..یرمون نکن...این که داره میگه افسریه. سال خودش رو جر داد که این چه ادبیاتیه ..من کی اینطوری حرف میزنم..یارو بابا دکترای نمیدونم چی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 16:36
حالا دارم میفهمم که چه اعتماد بیخودی کرده بودم به قدرت مدیریت و برنامهریزی این مرد. حالا دارم میفهمم که چه حساب عبث و بیجایی باز کرده بودم روی تواناییش در پیش بردن امور زندگی. حالا که این ماه و ماه قبل قسطها خوب پیش رفت و قرضها نسبتا ادا شد و طبق برنامهام تا چند ماه دیگه صفر خواهد شد متوجه شدم تمام چیزهایی که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 02:26
باغ کلمات رو دیدم. همه چیزش قشنگ بود. حتی موسیقی آخرش. اونجا که دختره گریه میکنه..منم گریهام گرفت. چیز خوب این روزام بود دیدنش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:32
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 6:48 توسط aivchn پدرم قرآن میخوند از روی همان قرآن قدیمی که از بچهگی دیدمش. بزرگ و مستطیلی شکل. گوشه صفحاتش نوشته خوب، بد، خیلی خوب، خیلی بد برای فال. نه فال نه، برای استخاره. وقتی میخواسم برم با کسی دوست شم که نباید؛ میرفتم بازش میکردم و همیشه هم میگف خیلی بد. نشد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:26
وشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1392 ساعت 4:38 شماره پست: 1272 جاریم (که قبلنا خیلی ازش متنفر بودم و الان به شدت قبلنا ازش متنفر نیستم، چون قبلنا به علت نداشتن مشکل جدی بود که مینشستم هی از آدمایی که خیلی مهم نبودن و ربطی نداشتن به زندگیم متنفر میشدم ) نشسته بود و بچهی خیلی تپلش رو نشونده بود پیش پاش. اون یکی جاریمم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:25
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ساعت 0:31 شماره پست: 1290 بار آخر که دیدمش با دخترش بود. دخترش شاید یکی دو سال از نانا بزرگتر بود و تل چهارخانه مشکی سفید به سر داشت. موهایش نرم و تقریبا کمرنگ بود. تا بین کتفهایش ریخته بود و روبان روی کفشش همان چهارخانه مشکی سفید روی تلش را داشت. من فکر کرده بودم چه ست کردن...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:23
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392 ساعت 4:13 شماره پست: 1322 وقتی این آهنگ را گذاشتم روی وبلاگم حس و حال خوبی نداشتیم. خوب من هم همیشه به وبلاگهایی که آهنگ داشتند ته دلم، ذهنم میگفتم امل. الان من رئیسشانم. مخصوصا آهنگهایی که میخواستند بگویند نویسندهی وبلاگشان فکرهای غمگین و تنها دارد و بدتر عاشق است و از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:19
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392 ساعت 4:46 شماره پست: 1323 من این روزها همهاش خوابم میبرد. توی خانهی ترون قبل از ناهار روی تخت پسرش. توی خانهی طیطا خواهر ترون وقتی بقیه ناهار میخوردند روی زمین. توی اتاق پسرش. توی ماشین. باز توی ماشین. از سال میپرسم به نظرت چرا میخوابم؟ میگوید: نمیدونم والا. من میدونم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:16
کیش مهر + نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392 ساعت 6:13 شماره پست: 1324 توی ماشین دستم بیرون بود. گرم بود. آسمان پهن بود. بیابان بزرگ و خالی و تیره و ترسناک دو طرف ماشین، میتوانست راهزن داشته باشد که دستم را قطع کنند و طلایم را ببرند. یا هر چه ولی موسیقی توی گوشم بود و سال به من گفت بهتر است کمتر بخورم دیگر دارم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:08
وشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ساعت 13:7 شماره پست: 1406 دارم ترانهی مشاعر شیرین رو میشنوم. قشنگه. اگه دوس داشتید بشنویدش. معنیشم متوجه نشید حس خوبی داره. این پیشنهاده از طرف من به شما.شاید که با دریافت این پیشنهاد، احساس کنید بام دوستید و من از حس این احساس تند تند پلک بزنم. فقط شیرین دارد خیلی با حس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:07
یدانم چهطور میداند + نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ساعت 13:37 شماره پست: 1409 دیروز بعدازظهر با مادر سال و دو جاریام رفتیم بازار. خوب مادر سال همراهمان بود و اذان داده بود و شب جمعه بود و جاریمام فقط هجده سالش است و دلش میخواهد ببیند مغازهای که ازش چیزهایم را میخرم و ارزانترین لولهی رژش"...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:05
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1392 ساعت 13:53 شماره پست: 1410 به قول رستاخیز ایتس می اگین. بله. همینطوری راه افتادیم و مادر سال پارچههای کودری را دید. نشانم داد. گفتم برویم. بعد کلی یعنی نمیخواهد و نه و اینها سال را گفتم آمد گفتم اینقدر هم سیخ نایستد سعی کند در مورد سلیقهی مادرش نظر بدهد که خوب است و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:02
مای فیبرز + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ساعت 5:23 شماره پست: 1435 دیروز یک زن دیدم سر تاپا قرمز پوشیده بود حتی جوراب..زنهای عجیبی دیدم. یک زن دیگر نارنجی بنفش درست تا به تا..زنهایی هم مثلا قلدر با شلوارهایی که زیرشان کش دارد و پیراهن چهارخانه و صورت دراز..گنده و قالاتاق با موی خیلی خیلی روشن و لباس از...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 آبان 1394 00:01
ه چشمان کسی علاقهمند شدن + نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1392 ساعت 23:3 شماره پست: 1463 موعود بعیونک انا موعود: من از چشای تو قول گرفتم و شو ائطعت کرمالن ضیاع و اجرود: و چقد به خاطرشون روستا و دره پشت سر گذاشتم انتی اعیونک سود منک عارفه: تو چشات سیاهه و نمیدونی شو بیعملوا فیه إعیون السود: چشای سیاه چه بلایی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 23:58
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392 ساعت 14:7 شماره پست: 1485 توی دلم، توی قلبم یک ماهی دارم.همهاش شنا میکند. گاهی که بیحرکت میایستد یک گوشه..میایستد نه. میماند. میبینمش که دهانش را باز و بسته میکند میفهمم که محیط قلبم فاسد و مسموم شده. آبش را عوض میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 23:58
تفاق + نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1392 ساعت 1:49 شماره پست: 1538 ظهر که گریه میکردم .. درست توی باغ هلو و سیب و انجیر و میوههای درشت مثل کافکای، کافکا در کرانه در جنگل غمهای خود پیش میرفتم و به خودم که آمدم دیدم بلند حرف میزنم و یکهو ترک برداشت. چیزی ترک برداشت. بعد که برگشتم از آب خیلی یخ به صورتم زدم و...
-
بعد بزرگ میشن
سهشنبه 19 آبان 1394 16:44
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 16:36
میشینم رو تخت لاک میزنم..احساس زیبایی نسبی هم دارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 آبان 1394 16:34
بعد تازه هر سال از سال قبلش زیادتر میشن.