-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 16:45
گاهی چادر سفیده با گلهای آبی ریز رو سرم میکنم..بعد بوی خاک به دماغم میخوره حس میکنم قلبم رو بردم گذاشتم توی یه سبد چوبی و سبد رو تو جریان رودی که از قلهای ..قلهای که از هوای خالص تغذیه میکنه، گذاشتم..شسته که شد خوب و حالش که سرجا اومد..تسبیح رو بو میکنم. تنها چیز به دردبخوری که از مادر سال گرفتم. خوشبوترین...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 16:34
مردم از خوردن شکلات. یه بسته کاراملی..بعد این شونیزا. دندونم به کاسهای از درد تبدیل شده. شیرینی نخورم یعنی؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 16:27
خوب به سعاد هم زنگ زدیم. دلش پر بود. گریه کرد. گفت تصمیم گرفته واقعا طلاق بگیرد و من نمیدانم چه آدمی است. جلوی ما خوب است ...گفت وثتی شوهرش نیست زنگ میزند با دخترها حرف میزند و هم آنها گریه میکند هم خودش. نگران درس غزاله است که دارند به ف میرسند و او با ق قاتیاش میکند..گفت برادرشوهرش هم گفته تو حیفی که پای این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 14:28
میدونم،میدونم هم که نه، حس میکنم که همه بسیج شدن این رو ادبش کنن. دختراش حتی درس گرفتن. مخصوصا بزرگه که خیلی حرف شنویی داره از مادرش. که مثلا گریه کنید بگید مادرمون رو میخوایم..میخوان تو فشار بذارنش آدم شه. ممکنه هم بشه. بترسه و عقب بشینه از چیزایی که باهاشون زنش رو آزار میده. اینکه نمیذاره بره خونهی پدرش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 11:58
گفتم که دوستش داره سعاد و بش احترام میذاره. گفت خودشم دوستش داره..گفت که تو سختیا باش بوده فراموش نمیکنه..اما خر نمیشه و سرخم نمیکنه. از این مردای سیسی نیس که افسارش دس زنش باشه. برادرش نیست که زنبرادرش که الگوی سعاده بش بگه بمیر و بمیره. جاری سعاد رو دیدم. دبیر ریاضیه. یه مترسک ازش چاقتره. باد بوزه بردتش....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 11:27
سال گوشی رو بم داد: هاشم...گفت میخوام با مامانبن حرف بزنم..یا که بلند شم بیام حضوری حرف بزنم. - شما عاقلترین زنی هستی که تا حالا دیدم مامانبن. جای خواهر منی. هندونههایی که گذاشت زیر بغلم رو گذاشتم زمین و نشستم رو تخت. سال بودش اونجا. گفت که زنش بیست روزه بیشتره رفته. باش حرف بزنم بگم برگرده. طلاق...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 10:19
به نظرم نود و نه و نیم در صد حرف آدما دروغه. خیلی کم چیزی رو باور میکنم. خیلی خیلی کم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 10:09
این کوتاه نیومدن رو بار آخر کشف کردم. وقتی اصلا کوتاه نیومدم در پذیرش عُذراش.وقتی هر چی گفت گفتم دروغه. وقتی اصرار کرد که نه و من هر بار گفتم دروغ..وقتی دلم داشت جلز ولز میکرد براش اما نشون ندادم..وقتی داشت میمرد از خواهش..از گریه..از التماس و من از خودم تعجب کرده بودم. تابهحال ندیده بودم خودم و فکرش رو نمیکردم هم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 10:03
در زدن. کارگرا. همون موقع که تصمیم داشتم زنگ بزنم دیدم تو حیاطه. اومد که بگه داره میره بیرون از شهر کار داره. گفتم من با کارگرا بمونم؟ گفت خوب کار داره. گفتم پس به کارگرا بگو برن.هر وقتی هستی بیان. تو صورتش نگاه کردم و کوتاه نیومدم. موند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 08:38
نمیدونم امروز خودم عصبیام یا زندگیم اعصابش از دستم خرده. مقنعه نانا گم شده بود. اینکه یه ذره بچه چرا باید اصولا مقنعه سرش باشه و این فنچ کف دستی موهاش بیرون باشه کجای اسلام تکون میخوره بماند، اینکه چرخم خرابه و نشد براش مقنعه بدوزم هم..باید یه تیکه پارچه بگیرم بدم دوتا مقنعه بدوزن براش. پیداش کردم و زودی لکههاش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 00:00
دلم برا سول تنگ شده. کلی فردا تولدشه. دلم میخواد جای کیک بخورمش. راه افتاده و خودش تولد میخونه... بلندش میکنم و ماه رو نشونش میدم میگم حبیب. یاد گرفته اینم. عشگمه این بچه. عشگ.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 23:16
سال میگه اگه قول بدم همیشه و سر وقت نماز بخونم اونم دیگه هیچوقت کارای نباید نمیکنه . آخی . معاملهی پایاپای یعنی این . معامله کردن یا با معامله کردن در حالی که داره به تو تلقین میشه در معاملهای نه که خودمعامله شدهای و خبر نداری، یکی از اصول لاینفک زندگی با این جوانِ قلمی و زیبا نگاهه .
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 23:15
خوشحالم سیرم. منظورم اینه خیلی گرسنه بودم سال برام تخممرغ درست کرده. چه میکنه این مرد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 23:14
شماها هم ارید بخوسید سیتینام. اگه گفتید سیتین یعنی چی؟ هر هر! سوتین؟! اصلا هم ستون. سیتین قلبوم یعنی ستون قلبم بوم بوم. هیچی دیگه همینا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 23:03
عصر کمی حال آیات خوب بود. قربون صدقه برادرزادهاش میرفت. انشالا بمیرم و تکه تکه شم اگه یه کلمهاش دروغ باشه. من اولش خیلی شوکه میشدم. امروز به من یه فحش ناموسی داد حتی و خندیدم. شاید لازم باشه با کسی مثل آیات پریدن برای من. حساسیتم رو کم میکنه. عمه قربون سوراخ چ...ت. درد ..رت تو سرم قربون ...رت قربون چ..نت چ...نی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 22:59
اتفاقات ریز و درشتی دوروبرم افتاده: زن هاشم دو هفتهاس قهره. آخر هفتهها پدرش میاد دنبالش میبرتش و بقیهی هفته یا خونهی مادرشوهرشه یا برادرشوهرشه(فیلمِ به نظرم یه طوری...إعیّارا به قول خودمون.یعنی من رو خیلی دوست دارن و اونقدر ماهم که مادر شوهر و برادراش علیهاشن و در صف منن. فَمیدیم کارت درسته. دمت گرم و زیرت نرم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 21:19
تو منقل آتیش میذارم..قوری رو هم بغل ذغالا...قلیون رو میارم..فکر میکردم بلد نیستم دود رو برقصونم... به دود نگاه میکنم...عالی میرقصه..اگه مادرم میدید ..اگه بیس سال پیش بود سیاهم میکرد با نی... آب در انحنای آبی رنگ کوزه قل قل میگنه...آینه روبرومه..به خودم چشمک میزنم..دود رو طرف خودم میدم. آینه شکستهی میز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 15:09
وقتی در زدند فکر کردم که یکبار زن ف آمد گوشتچرخشده بگیرد، یکبار آیات زنگ زد. حالا هم باز خودشان بودند. کی کتاب را بخوانم؟ از میان اتاقهای به عمد تاریک نگه داشته شده گذشتم و در را باز کردم. پرسیدم کیه؟ جوابی نبود. فکر کردم مرد شاید باشد و لباسم مناسب نیست..در را باز کردم و پشت در ایستادم..باز پرسیدم کیه و صدایی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 14:47
کردی کرمانچی...ارمان ارمان...شایدم نرما ..نرما.. که دوستش دارم. ممنون از فرستنده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 14:46
خوابت را دیدم.در بغلم میخندیدی. باشه. خیر باشه. خدارو شکر هم خواب مرد چپ نیست وگرنه کمونیست میشدیم. منم که حاضرم خر شم تا کمونیست. نمیدونم من که اینقدر عاشق دارم چرا اینهمه نمیبینمشون پس...نوشتن که سخت نیست. انگشت رو دکمه میاد چندتا کلمه تایپ میکنه و میشی معشوق یه اسم رو صفحه. آقا بعض شما نباشه، من بودم توی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 14:36
یک چیزهایی هست توی این وبلاگ..یادشان گرفتم. این ئیمیلهایی که به اسمهای مختلف از یک نفر سرازیر میشود و برای سنجیدن عکسالعمل است را سالهاست من حفظم. نه ده سال است مینویسم و دیگر یاد گرفتم آدمها را از روی نوع تایپشان بشناسم. اگر به روی کسی نمیآورم دلیل نمیشود ندانم. خوب دیدی؟ دیدی با تو هم مثل آن دیگری یا بهتر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 11:19
نمیخواستم بنویسم. دیشب این تصمیم را گرفتم. با خودم حساب کرده بودم، یا بهتر است بنویسم برنامهریزی. برنامهریزی کرده بودم که فردا نمینویسم. هر چه شد. پسفردا هم بعدش به روزهای ننوشتنم اضافه میکردم همینطور، تا بالاخره از این وبلاگ میرفتم. نه برای اینکه فقط، که دست خواهرهاست، و نه برای اینکه فقط دست آدمهایی است...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 00:37
دلم میخواهد موراکامی بخوانم. دلم میخواهد چیزهایی بخوانم سرد، مرده،منزوی..مرگدوست و مرکخواه و مرگپسند. کفهی بیزاری درونم سنگینتر شده. بیزارم. خیلی بیزار. هر حرفی جلویم زده میشود واقعا و باطنا از شنیدنش بیزارم. اظهار عشقهای مرد. ..هر چیزی. پروست را میخوانم. چرا باید بخوانمش. حس مریضی و مرگ تویش را دوست دارم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 آبان 1394 00:28
توی جادههای لیز..مسیرهای سست...که زیرشان چیزی نیست برای نگهداشتن و سرپا ماندن..توی مسیرهای تاریک..نمناک..سردرددار..توی مسیرهایی که درش نور چشم را میزند و صدا گوش را..توی مسیرهایی که تن خسته است..توی مسیرهایی که به سراشیبی قبر منتهی است..توی مسیرهایی که به شدت و شتاب سمتش در گذرم.. توی این مسیرها ..توی این مسیرها...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 21:41
وقتی کوچیک بودم بیبی برام یه قصه میگفت. بت الترنج و الناری عوفی السله و تعالی دختر ترنج و نارنج...سبد رو رها کن و بیا. درخت نارنج میرقصید و آواز میخوند..بیبیم مو شونه میزد برام و میگفتش...میپرسیدم یعنی من؟ میگف إی..إنتی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 21:33
تلگرام یه استیکر داره به اسم نصرت خان. خیلی دوستش دارم. بیشتر اونجا که زنش که چادر سرشه و موهاش یه ذره بیرون داره تو گوشش یه چیزی میگه..هی میفرستم برای. سال مینویسم میدونی چی دارم بت میگم؟ جواب نمیرسه. خوب زنشم. زیدش نیستم. البته زیدش هم بودم چشمم آب نمیخورد چیزی میرسید. در هر صورت به تخمم. تخم زیبای چشمم. که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 21:16
یه الینی کنسرت دارم..خدای خلق لحظات پاییزیِ برای من. عجیبه..انگار کاکل نی باشم تو باد وقتی میشنومش.
-
ازدباج
شنبه 23 آبان 1394 21:10
نانا که از مدرسه اومد پرید طرفم و گفت خوشکل من کجاس؟ شکمم رو میگف..بلوزم رو زد بالا و بوسیدش..بوسیدش..چسبید بش و گفت بالاخره با تو ازدباج میکنم گرمِ خوب من. مردم از خنده از دستش..از خودم دورش کردم دور نمیشد ازم..گف بش گفتن دوباره دارن مامانش رو میخوان و مامانش نرفته..فقط به خاطر شکمم میبخشتم..میگف ماما باید چاق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 20:41
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 20:17
از سویا بدم میاد. از همه چیش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 20:16
سال میگه عشقت شده آیات. عصری نشسته بودیم اون این ور فنس من اون ور فنس. حرف میزدیم..و پیچکای خشک رو میکندیم که جاش رو پیچک نو و سبز پر کنه. بلند میگفت ناموسا خانم فلانی مهرههای مارت رو نشونم میدی؟..برای این میگفت که مادرش هی برام چیز میز میاره ( یه پلاستیک سیب انار و لوبیا و اینا داده بود مال زمینشون..از بالای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 20:05
چی بگم؟ میگو پلو پختم. عطرش رو دوس داشتم بخورم حتی. ادویهاش رو خودم سابیدم. بعد دختره نون خالی میخوره..پسره نون پنیر...مرده هم میگه میدونی میگو دوست ندارم برام ماکارونی بپز. جونم دراومده از خستگی.دوباره بپزم؟ میگه ماکارونی برای من پختنش یه ساعته برای تو پن دیقه. خستهام ولی. سس میگو پلو ازم انرژی گرفت. این زنه ف...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 16:56
یعنی دندونم خواهر مادرم رو اورده جلو چشمم
-
به قول بچهها گفتنی ?you talking to me
شنبه 23 آبان 1394 14:55
عربَل هم میگن شبیه سمیه الخشاب و نجوی کرم. خوبه دیگه عقدهام رفع شد. زیبارویی هستم پس برای خودم. خَذ رَ شورک. اینجا میبینمش. همیشه. You talkin' to me? You talkin' to me? You talkin' to me? Then who the hell else are you talking... you talking to me? Well I'm the only one here. Who the fuck do you think you're...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:52
جالبه. لرا میگن شبیه لیلا فروهری خوبه. از بچگی فکر میکردم زشتم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:41
ها إی خودِشن. ج.وم.ه زرد. اتفاقا.. واااای! توش قلیون هست. خدایا.. الان زدم تو پیشونیم. میگه یه قلیون چاق کردم.. و تو تکیهات به دیواره..سیلت تی مونه.. تکیه دادی به دیوار مرا مینگری یعنی...در حالی که من دارم قلیون میکشم و ..احتمالا اینه. ولک چه بید. احتمالا برای اون پیرن زردهاس..که میپوشم تو باغچه.. دندونم درد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:37
این قشنگه ر.ضا ص.ال.حی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:37
فدا شم هم توش هست مال س.ا.می ب.یگی. مثل بزیه که قبل از سربریدن مستش کردن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:36
آخی اصلانی هم توش هست. شکوهی.. عچقام.
-
اوممده حظک
شنبه 23 آبان 1394 14:22
دیروز با آمنه نون بلبلی درست میکردیم..وقتی دختر آمنه نزدیک بود بیفته تو روغنِ داغ کل زدم یعنی دستت درد نکنه بیفت و شر درست کن برامون..... جا خوردن...فکر نمیکردن بلد باشم. یه کلایی زدم ف اومد گف تو اینجانی خانم ِ فلانی..صدای تو بی؟..نمیدونست بلدم.. سی اینو. عبا سرت کنی..گردنت بیرون باشه.. عبات رو بگیری نیفته..گردنت...
-
پَ چی
شنبه 23 آبان 1394 14:08
ووووووی رپ ِ لری هم هست. هیچی دیگه ترکونده: سِوار موتور گازی ردیمه دوَر بازی ... جووووون. حالا اینجاشو: ما باکلاسیم...شمانه میهراسیم. دیگه چی میخوایم؟ هیچی.
-
انتخاب
شنبه 23 آبان 1394 14:06
اینم از هلن. تو ایرانیا وقتی جوون بودم صدای این رو دوس داشتم. یکی اش بود میخوند وقتی میای صدای پات از سر شونههات میاد. اینم قشنگه. الان داره میخونه که دلواپست میشم چون مظلومی و اینا. آخی نشسته انتخاب کرده بچه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:04
جووووون خارجی هم میشنوه. انریکه و ام انم و این یکی کیه؟اسمش رو نمیدونم چیه. اما خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:03
یه هایده هم توش هست. شایدم مهستی. از اینا که داغونن از عشق.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 14:03
تتلو دیگه چیه؟!
-
حالا دیگه نمیخوام
شنبه 23 آبان 1394 14:02
خیلی دوست دختر داره..دیدمشون. قشنگن بعضیاشون. خندهام میگیره. فک نمیکردم با این سن کم این چیزا رو بشنوه..شایدم بهخاطر اینکه من تو نظرشم خیلی جاافتاده و اینام اینا رو فرستاده. در هر صورت بچهی خوبیه. دوست دختراش رو اون روز آیات نشونم داد از گوشیش. کلی افتخاری بم داده. میخوام فقط دور بمونه و ازش موسیقی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 13:57
یه دونه هم از سینا سرلک به اسم پریچهره. موهام رو میزنم یه وری رو به آینه..بعد سیب زمینی سرخ میکنم و گوشش میدم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 13:52
یه چیزی بم داده اسمش هست همسایه از اقتخاری. هه هه هه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 13:42
دیروز برادر آیات، فِ کوچک بم کلی موسیقی داد. رض.ا ص.الحی رو شناختم...متوجه شدم که موسیقی سنتی چیزیه (جز شجریان به دلایل شخصی) چیزیه که حالم رو خوب میکنه..و مخصوصا موسیقی محلی..خیلی قلبم رو لمس میکنه. کلا این ف کوچیک متوجه شدم خیلی دور و برمه. همسن کوچکترین برادرمه فک کنم..می گن زنها که پیر میشم=ن برعکس جوونی که پی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 آبان 1394 13:26
من انعطاف پذیری کمی در زمینهی موسیقی دارم. سطح آدما رو در ارتباط با خودم بنابر موسیقییی که می شنون به طور پنهانی تعیین میکنم. .چه بسا که کسی ته لیست انتخابیم برای ارتباط بوده بعد موسیقی به من داده و تجدیدنظر کردم و چند پله و سطح کشیدمش بالا برای خودم. اگه کسی گف حالا انگار کیه و از این حرفا هم بگه، نوش جونش. برعکسش...