-
پهلو، شکم، رون...همه سخن می گوَن.
جمعه 17 دی 1395 23:37
خواهرام بانمک و با مزهان و میخندونن من رو. یکیاشون نوشته دخترا خیلی چاق شدم..شب افسرده میشم صبجا امیدوار. عکس میفرستم تصدیق کنید بنده را. عکس داده هم از خودش. یه کم شکم و پهلو و رون هست که طبیعیه.. حرف نمیزنم. ..بقیه می گن زود بخواب و اینقدر فلان بهمان نخور. اونیکی نوشته جای خوابم تبدیل به گاراژ شده و تلاش...
-
پردهی متحرک هاول که یعنی حاجی در اینجا
جمعه 17 دی 1395 23:26
خبرای دیگهای هم میرسه. بابام یه پرده اختراع کرده که دعوت شوندهها زنهامون رو نبینن...پرده و چارچوبی متحرک..دخترا اسمش رو گذاشتن پردهی متحرک هاول...و برادرم مامور چارچوب بوده که کج نشه بیفته رو سر یکی از پیرمردا.. هر بار بابام میاومده قبل از رد شدن و بلند کردنش نیمچه سرفهای میکرده که یعنی دارم میام، جایی بایستید...
-
شما مردید.
جمعه 17 دی 1395 23:14
دخترا خبرا رو برام مینویسن و البته لابهلاش فحشم میدن که بالاخره کار خودم رو کردم و نرفتم..سول به مداحه شوباش داده...مداحه گفته: الله ایکثر من امثالچ خدا امثال تو رو زیاد کنه. خیلی خندیدن. مادرم گفته ای بعد ...ترست عزه افلوس آره دیگه گونش رو پر از پول کرده. بابام گفته ولچ حالا می شنونت... بعد بابام خیلی موقر و اینا...
-
سلامت برسونین.
جمعه 17 دی 1395 20:10
آخرین فُلَم: سلامت برسونین...تلفیقی از سلامت باشید و سلام برسونین. یعنی هم از این زنهام منکه گوشی شوهره رو بر میدارن جواب همکار شوهره رو میدن.. خسته نباشی بت میگم شهرزراد جان. ولک بام تند تند احوالپرسی نکنین...فردا فشتون میدم اُ حواسم نیس.
-
برادروار
جمعه 17 دی 1395 19:59
امروز صبح با فردی موقر و همهچی تموم حرف میزدم..نصیحت میگرفتم ازش یا در واقع میداد خودش...بعد چی؟ خدا رو شکر دستم مثلا نرفت روی استیکر اشتباهی با محتوای ک...ننه ات... اون داشت دل میسوزوند..من استیکرا رو بررسی میکردم و هر چی نوشته بود تکرار میکردم با خودم...دیشب ساعت سه چهار شب برای سال که خیلی خروپف میکرد...
-
جای نقطهچین
جمعه 17 دی 1395 19:56
یه سری استیکر هست تو تلگرام خوشم میاد ازشون...خوشم میاد که بیخوده...خندهام میندازن..نمیدونم اصلشون چیه ولی یه پیرمردهاس به یه بچه میگه منم همینطور. یهجا میگه : چی می ک...ی؟ جای نقطهچین صاد هست. یهجا بچههه میگه می دونی بابابزرگ ...ک..ننه ات. یهجا دیگه پیرمرده گریه کرده گفته: ک..ننه ات.. میخندم...
-
از چیزهایی که باید نگه دارم
جمعه 17 دی 1395 18:58
....من آدم عیب جویی نیستم ...نذار به حساب رقابت و حسادت مردانه یا از این داستانا اون قصه یه دونه ی کثیف بوده که وارد زندگیت شد و ریشه زد و اومد بالا! واقعا عین یه دندون خراب! باور کن از روی دوستی محض بهت میگم، اینو تا نندازی دور، تا از وجود. و روحت نکنی راحت نمیشی! _میدونم.
-
حشون..بژون
جمعه 17 دی 1395 17:15
امروز بابام اینا آشپزی دارن. نذر آدم دور...در واقع دوستای آدم دور.. جالب اینکه آدمایی که با من خوب نیستن یا زیاد خوب نیستن مثل مادرم و خواهر کوچیکه بم بیشتر اصرار میکنن بیا..زنگ زدن به من..ده بار از صبح. مادرم زنگ زده. خواهر کوچیکه.بابا.. میگم بابا شما ماشالا زیادید...دور هم باشید خواهر کوچیکه اصرار که بیا عجیبه که...
-
کی بشون برسه
جمعه 17 دی 1395 17:08
نانا پیشم بود تو آشپزخونه. پیازا رو یادش دادم پوست بگیره و به شکل به علاوه قاچ کنه..بعد شستشون و گذاشت تو قابلمه. سیبزمینیها رو با برس شست و بعد که دید خاک روداره گفت چه خاک روداری...با اسکاچ سابید که خاکش بره.. این رو از من شنیده و داشت مثل یه زن کوچولو تقلید میکرد..با پوستگیر سیب زمینیها رو پوست گرفت...براش...
-
دونفرهگی
جمعه 17 دی 1395 13:33
بوی بخور خوب...وقتی پسر فروشنده گفته بود از این ذغالها ببر راحتتر و به صرفهتره شک کرده بودم. گفته بود هلندیه یا همچین چیزی. برداشته بودم و با ننهخلف تقسیم کرده بودیم. پنج تا اون. پنج تا من. حالا فقط یه فندک کوچولو زیر ذغال زدم و گذاشتمش تو جابخوری و چوب سیاه بخور رو گذاشتم روش بسوزه. گذاشتمش رو میز تلویزیون هال رو...
-
یه کم فقط..یه کم
جمعه 17 دی 1395 02:37
فکر میکنید دارم چیکار میکنم؟ پیچیده در پتو با ذهب در مورد ماهی شبوط حرف میزنم و دهنم آب افتاده. اون ساکن قطبه و من جنوب ایران و ... شهرزاد مادر جان میخوای یه کم شکمو نباشی؟
-
نه از روی شکایت که کاملا از روی رضایت للهالحمد
جمعه 17 دی 1395 01:25
- شوهرش و دوستای شوهرش رو میفرسته خونه بابام خودش قدم رنجه نمیفرمایه بیاد طرفمون...بابا دارای طبع منیع...فرهیخته..دوری گزیده از جمع زنانه و خالهزنک بازی. مردم از خنده..اینا همهاش طعنه و کنایه به منه. آخرین سنگر سکوته. سکوت میکنم و سکوتم کاملا از رضایته و دلم هم اهل شکایت نیس دیگه.
-
خو ارغوانی قشنگه
جمعه 17 دی 1395 01:22
تو گروه خواهرام تو واتساپ دیدم سیصد و شص پنجتا پیام بوده...میخندم از دستشون...قهقهه میزنم تنهایی...ریسه میرم...جوابی نمیدم بشون اما خوشحالم خواهرای منن... اینطوری بامزه و باحال و گرم و اینا... می خندوننم... مثلا یکیاشون نوشته: علیاحضرت شهرزاد خاتون...میشه بگی چرا افتخار نمیدی جواب بدی بمون یا بلند شی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 17 دی 1395 01:16
دوست جلفایی به من گفت که لوبیاهایی که عکس و قصهاش تو کانال تلگرامه بش گفتن که به این خانومه(من) بگو ما رو نخوره...بذاره بمونیم باز ازمون بکاره.. اینارو هم به ترکی بش گفتن... آره... ما زنها...
-
هوسی
جمعه 17 دی 1395 01:14
با جواهر حرف میزدیم...وسط حرف زدنه که یه مبحث اجتماعی ناموسی هم بود اصولا... یه اشارهای هم کردیم به دمپخت...صدا تق و توقش بلند شد.. - چه میکنی؟ - دمپخت درست میکنم...گفتی هوس کردم. ما زنها
-
واااااای....اسکاچت شبیه اسکاچ منه شهرزاد.
جمعه 17 دی 1395 01:11
امروز ذهب متوجه شد اون سر دنیا اسکاچش مثل اسکاچ منه...یَک ذوقی کردیم که فک نکنم اون یکی آدمه با ظریف سر فرجامه، برجامه چیه کرده باشه. ما زنها
-
آخه چرا؟!
جمعه 17 دی 1395 00:44
خب کارها رو کردم. ظرفها رو شستم..خونه تمیز و سبک نفس میکشه..حالش خوبه و تمیزی از اینور اونورش زده بیرون.. لباس کنده و کرمزده زیر رو تختی به امروز فکر میکنم.. حوصلهی نوشتن امروز رو ندارم مفصل فقط بگم سال دوستاش رو برده خونهی بابام..دوستاش نشستن با بابام حرف زدن به سال گفتن عجب پدر زن خوب و خوشحرفی...چه...
-
مقولهای که من عکسش رو میگم چون در اینجا عکس اون مقوله صدق میکنه: انظر الی من قال لا الی ما قال..
پنجشنبه 16 دی 1395 16:35
سال من رو گذاشت و رفت..جایی در همین حوالی دوستاش رو اورده بود بازار رو ببینن و خرید کنن...خونهی مامانم اینا نرفتم...نگفتم اصلا اینجام. شهری هستم که خودشون هم هستن...حالا اینجا نشستم...روی این نیمکتهای قهوهای...یه کم سردمه...یه قهوه سفارش دادم که طعم خوبی نداش...رفتم پسش دادم گفتم اجازه میدی من بگم چی رو چقدر قاتی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 16 دی 1395 00:28
موراگامی رو دیشب خیلی خوب پیش رفتم ...اونجایی رسیدم که مرد به طبقهی شونزهم میرسه و تاریکی خیلی عمیق و شدیده...همونطوری زیر رو تختی توی نور کم اتاق خوندمش و چشام رو که بستم تازه زندگیش کردم.
-
یعنی که اینطوریاست
چهارشنبه 15 دی 1395 23:50
زنِ ف برا رب اورد. رب انار. گفت عباسی این رو داده. شک کردم. رب رو گرفتم. پرسیدم چقدر شد گفت اونقدر. شب از خود عباسی پرسیدم رب اوردی؟ گفت برای زنِ ف اورد. دوتا ظرف. خیلی وقت پیش...گفتم یه دونه از ظرفا رو زنِ داد بم. به من گفته بود عباسی برای من اورده بود. اما رب انار خودش رو بم فروخته بود چون پول کم اورده بود جایی....
-
اذا خاطبهم الجاهلون
چهارشنبه 15 دی 1395 19:26
یکی از چیزهایی که میخندونتم مباحث بابامه با برادرم در مورد اینستا و جاهای سرچش. پیشنهادات سرچ حاجی خو مصیبت عظماس. نمیشه بش اشاره کرد حتی..حاجی هم نمیدونه که اینستا همینطوری لله بالله بش پیشنهاد نمیده..خیلی دلش برا حال اونجاش نسوخته که بخواد آبادش کنه...یه وقت خودش سرچی کرده..یا صفحهای رو باز کرده و اینستا هم...
-
بن پثلم
چهارشنبه 15 دی 1395 17:10
بن میگه معلمشون ث ث ایه. توک زبونی حرف میزنه..س رو میگه ث و از این حرفا...و ر رو هم میگه ل. عین سید حسن نصراله. بعد مثلا میگه من کالام همه تو نمایشگا به نمایش گوضاشته میشه..بلید ببینید..اگه دوث دالید بخلید. و به نظر خودش الان بامزهاس. خوب لابد منم همسن بن بودم چیزهایی برای دس انداختن داشتم..دس انداختن...
-
هر دو
چهارشنبه 15 دی 1395 17:04
قرمهسبزی افتاده به روغن انداختن و میرم همهاش میزنم..باز برمیگردم..رسیده به جایی که فِن که تبدیل به یه آجر شده..داره عین مستندگوهای بیبیسی گزارش یه خرگوش رو میده...که زیر بارون مونده و سگهای آبی میان کمکش و سرانجام گوزنی شاخدار بش میرینه و خونه اش رو خراب میکنه...مردم از خنده...جی که در اصل سگه..زنش یه اسبه...
-
بهتر حالا همهاش برا خودمه.
چهارشنبه 15 دی 1395 16:55
با نانا کارتون دیدم..خیلی خوب بود. وقت المغامره. کارتون نت ورک بلعربیه...نانا گفته بود ماما بابا این کارتون رو دوس نداره. به نظرش عجیب غریبه. میگه یعنی چی ..معنی نمیده. بعد خودش خندیده بود و گفته البته عجیب غریب هم هست.ولی همه چیزای عجیب غریب بد نیس که...نه؟ گفتم آره و دیگه هم حرف نزنه چون حواسم پرت میشه..گفته بود...
-
اصلنا
چهارشنبه 15 دی 1395 14:31
با نانا نشسته بودیم روی کاناپه زیر پتوش کارتون میدیدیم..یه کارتون در مورد دختران نیرومند..سه تا دختر نیرومند که نیروهای شر رو شکست میدن..قرار بوده برن تو دنیای اینترنت بعد میرن و دنیای اینترنت میبلعدشون و .... تهاش پیروز میشن و آدم بده مثل همیشه میگه این بار شکستم دادید اما هنوز هم قراره حالتون رو بگیرم... نانا...
-
کیکای تند تندکی برای عصرونه
چهارشنبه 15 دی 1395 13:52
قرمهسبزی رو گذاشتم برای شب جا بیفته و هال رو تمیز کردم. شعله پخشکن رو گذاشتم رو هیتر و یه تیکه بخور گذاشتم رو شعله پخشکن. این بخور جدید بوی فاخر و خوبی داره...اسمش حریمِ سلطان هست...آروم آروم میسوزه..بوی خوش و گرم و نابی درست میکنه..هال رو گردگیری کردم و جارو.. شب سعید و خواهرش میان شام. خواهرش دختریه به سن من که...
-
بالاخره
چهارشنبه 15 دی 1395 12:01
خدافظ روزهای بطالت. پ.ن: سعید برام رنگ سفید اورد. خواهرش هم اومده بود. قرار شد سهتایی دیوار بلوکی رو رنگ کنیم. یه قفسهی فلزی هم داش اورد. تکیهاش بدم به دیوار بلوکی که سفید رنگ شده بعد قفسهها رو رنگ کنیم. از قرمز شروع میکنم تا برسم به خرمایی و قهوهای. شیش قفسهاس. کاکتوسام رو میچینم توش...یه گلدون بزرگ میگیرم...
-
البته یادم نرفت
سهشنبه 14 دی 1395 22:43
ر مردی که ازش سالها کتاب میخرم و دوست سال است همیشه برایم خطی را تکرار میکرد در مورد کسی که وجود نداشت اما او دوست داشت وجود دشته باشد. در واقع درمورد هیچکس ...اما یادمه که موقع خوندن اون جمله لبخندی خاص خودش روی صورتش بود..همونطوری کتابخون و جوگیر و .... - صورتش مثل خبر خوش بود. خیلی این جمله رو دوس داشت. راسش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 دی 1395 22:20
خوب خدا رو شکر آخرین دستاورد برادرم در مورد من اینه که من خودم اصلا جنم. و به صورت انسان ارتباط میگیرم باهاش. یعنی جنها به صورت من سراغش میرن. کیر تو روحت.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 دی 1395 14:22
سه تا آدامس نهادم دهنم...بادکنک درست می کنم هر بار..می ترکه رو صورتم...خنننننننکککککککک..... به پرپرشدنای دیشب اوسا فرنود فکر می کنم اون گل پرپر شده چی نوشته؟ اعصابش خورده اُ تو فکر بهشته. هییییییعی...جی میل بدم به یکی از دوستان اُ برگردم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 دی 1395 13:56
کلی شورتا و سوتینا رو با هم جمع کرده بودم شسته بودم و پهن کرده بودم رو طناب....آفتاب تند و هوای خوبی بود...پهنشون می کردم و سال دشویی بود. طناب پر شده بود از لباسای پارچه های رنگ رنگی ...زرد آبی سبز قرمز سفید صورتی بنفش ..چون جدا می شورمشون صبر می کنم جمع بشن...از طشوری اومد بیرون نگام کرد..دس شست.. خوند:...
-
به صورت آیینی و نمادین..
سهشنبه 14 دی 1395 12:57
الان دارم سیگار پس از قهوه ی ظهر رو می کشم و تنهام تو خونه..نانا و سال و سعید رفتن خریدِ نمیدونم چی...یه هو چشمم می افته به پست شب ..دیشب.. اونجایی که اوسا فرنود زلزله می افته تو چونش و هر چی پشکل ذخیره کرده بود تو این مدت دونه دونه شروع می کنه تو جی میل پرت کردن..هی خشمش می گیره هی پشکل می ندازه بیرون..هی خشمش می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 دی 1395 12:46
در مورد قهوه می گفتم. سعید گفت قهوه نمی خوره. مطمئن بودم قهوه ی خوب و درست نخورده. یا نسکافه خورده..یا از این گلدکاپای برزیلی یا قهوه ی تلخ و ترش توی دله رو خورده.. قهوه ای اصولی پنج بار جوشیده و آب کم کرده با هل زیاد و شکر توش مگه خورده؟ حاشا و کلا. تو فنجون قشنگ تو سینی گرد براش بردم..یا قهوه جوش..با سال نشستیم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 14 دی 1395 12:43
امروز قهوه درست کردم. سعید اومده بود و کلی گلدون رودیواری اورده بود برامون...کلی ها..از اینا که می زنن به دیوار..یه عمره به سال می کم بگیره نمی گرفت. حالا سعید داشته تو خونه، برام اورد. بم گف آوازه ی ماهی ات رسید تا ماهشر و سربندر ها...تا هندیجان...هی دخترعمه و دختر عمو و فلان زنگ می زنن بمون می گن سعید گفتی زنِ دوستت...
-
زنگِ عربی
سهشنبه 14 دی 1395 12:39
ازم پرسیدید قسمت عربی پستهای زیر چیه: صُم: ببند عزک: کونت را خطاب به مذکر بحجاره: با سنگی و اسکت: و ساکت شو یا استاذی الشریف: استاد با شرف. کلا: سوراخ کونت رو با کلوخ ببند حرف نزن استاد شریف.
-
پارسال لگد مینداختی...امسال گاز می گیری استاد.....:)))))...طعنه نیست عنوان فقط درس پس دادنه به استاد.
سهشنبه 14 دی 1395 03:28
نمیدونسم اذیت میکنه اینقدر قضیه..جای درددارش مث اینکه ریختیم...بابا همهاش یه کیر خدای یونان بود ..خیلی درد داشت؟ تش به قین اوسا هیمه نیهه.. یا همچی چیزی. میگن دواش پشکل سوخته..همو عنبر نسا بی؟..چی بی.. همونه میذاری منه آتیش با روغن خش و اینا قاتی ای کنی ایزنی جا زخم.. بعد پشتش یه ظرف دوآ ای خوری... دوتا جلق هم...
-
هوووووششششهَ
سهشنبه 14 دی 1395 03:24
خو یالا اوستا...هری...دِستت درد نکنه.. سیفون بکش...کلوخات رو جمع کن برو ولاتتون شرف بچین..و شخصیت توی دره ها بپراکن..یعنی درهی شخصیت نریده نذار بمونه ها...تکلیف همهاش رو مشخص کن...مام بریم بخوابیم..که خواب الصه...بقیه اش فرع وابی.
-
استاد در Tue, Jan 3, 2017 at 3:15 AM مراسله کردن که:
سهشنبه 14 دی 1395 03:21
فک می کنی اینا بازیه؟ نمیدونم چی هستی واقعا بی همه چیز بهت میاد،نه شخصیت داری،نه خانواده،نه شرف دیگه ب اندازه کافی تحملت کردم ب خدا قسم اگه ب این رفتارهای زشتت ادامه بدی پسر و دخترت چیزی رو تجربه می کنن ک تا آخر عمر فراموش نکنن امیدوارم همه چیز ب همینجا ختم بشه وگرنه پای همه چیزش هستم ما در تایید فرمایشات...
-
Tue, Jan 3, 2017 at 2:21 AM
سهشنبه 14 دی 1395 03:07
بی شرف بی همه چیز یکبار دیگه گه خوری بکنی بلایی سر تو و خانواده کثیف تر از خودت میارم ک حظ کنی تحمل کردن لجن هایی مث تو هم حدی داره خدا شاهده از بزرگ و کوچیک ب هیچ کدومتون رحم نمی کنم اَخیییییی....خروشیدند بر ما حرزت اوسا. خواستم بیشتر بنویسم از فرط لرزش دست و تن تایپم نمیاد...تازه باید برم کتابم رو هم بخونم...باید...
-
حالا چَن روزه حالِش خِرابه..دوای دردش یه دس به آبه
سهشنبه 14 دی 1395 02:43
بالاخره صدای استاد دراومد باز استاد احساس خطر کردن و ترس و اینا برشون مستولی شد حالشون خِراب شد و دس به دامن حربهی همیشگی شدن: تهدید..اینبار خدا رو هم شاهد گرفتن برا دامنِ پاک یوسفوارشون. اشاره کیر خدایان یونان عمل کرد مثل اینکه. "کیر خدایان یونان در کون ریاکاران" ثِقل داشت ظاهرا...استاد دست به تهدید شدن...
-
شما نقاش بودی پروفسور؟...:)
سهشنبه 14 دی 1395 02:33
یه عکس از خودش کشیده بعد ..حالا کار نداریم. کلا کشیدن تخصص امثال اونه. چه نقاشی و چه کشیدن اماکن و جاهای دیگه. مثلا کون و اینا. ..و جاهای دیگه که با ک شروع میشه. بعد یه دماغ عملی اومده نوشته بیگ لایک استاد...شایدم فقط لایک. یادم نیست. بیگ لایک خو شبیه بیلاخه. نمیدونم چرا بش گفته استاد. یعنی مثلا استاد نقاشیاشه یا...
-
چونکه مو دهاتیُم اُ تو شَری؟
دوشنبه 13 دی 1395 16:00
سهتا انار شیشهای خریدم. همینطوری تزیینی. میتونی توشون عود بذاری یا چی؟ گل. یه شاخه گل. خیلی زن روستاییطور به سال گفتم دستت درد نکنه...ممنون محبتت..خیلی ممنون. خواهرم میخندید که چه بلایی سرت اومد؟ چرا خیلیممنونت مثل مادرم شد. خدایا الان که داره یادم میاد می خوام بمیرم از خنده...مثلا خیلی قانع و چشم به دست شوهر...
-
سعی ِ باطل
دوشنبه 13 دی 1395 13:44
بعد رفتیم از این ظرف شیشهایها بخرم که زن هاشم داره ازشون. که در دارن و توش میتونی غذا نگه داری. لری حرف میزدم. خواهرم هلاک بود از خنده و مرد گفت خانوم از شهرستان اومدن؟ من رو میگفت. خود گوزوش خیلی احساس اعیون بودن داشت آخه.بعد سال گفت شهرزاد اینطوری حرف نزن. لهجهی عربی غلیظ یافتم...بعد گفت نه این و نه اون خودت...
-
قهقههی بلند و بچهای که نبود
دوشنبه 13 دی 1395 13:40
بعد رفتیم کجا؟ اون جاهایی هست که یارو میفروشن...چیزای تزیینی. یه مجسمه اوچیک دیده بودم...جا بدلی بود. برش داشته بودم و انتخاب که کردم رفتم توی پالتوفروشی جفتی. سال رو هم گذاشتم برای زن فروشندههه خاطره تعریف کنهُ حساب کنه. تو پالتوفروشی یه پالتو پوشیدم دور یقهاش خز. تو عمرم چیز چرم نخریدم. خز هم داش دور گردن ..خزای...
-
آن سبدی که نمیگذارد چیزها بریزد.
دوشنبه 13 دی 1395 13:27
رفته بودیم با سال پلاسکویی. تموم پلاسکوی طویل و عریض شهرمون رو تو پنج دیقه یا کمتر سر و تهاش رو هم اوردم و گفتم چیزی نداره که. سال گفت خوب نگاه نمیکنی...ببین چه چیزا داره...بعد دقت کردم دیدم نه واقعا هم چیزهایی داره. مثلا یه ظرف برداشتم برای قند. سال گفت چرا صورتی؟ گفتم نمیدونم. این دم دس بود. گفت آخه اون...
-
خو بیا...همون دیگه
دوشنبه 13 دی 1395 13:13
نانا از مدرسه اومد و گفت صبح که رفته مدرسه جیبش خالی بود. گفتم خو؟ گفت اون یکی جیبش هم خالی بود. گفتم خو؟ گفت اما حالا؟ دیشششش دیریییین: دوتا سیب از جیبش دراورد...اجی مجی لاترجی. -الان دوتا سیب دارم. گفتم چقدر نایس. بعد گفت حوصله نداره مشق بنویسه. گفتم ناهار بخوره..یه کم خواب بعد مشق...گفت اگه ننویسه چی کلا؟..گفتم...
-
و ان یکاد بخوانیمُ در فرازش نکنیم...
دوشنبه 13 دی 1395 12:56
قهوه رو زیرش روشن کرده بودم که در رو زدن. معمولا هیچوقت در رو باز نمیکنم. اگه سال و بچهها باشن خودشون کلید دارن. با بقیه کاری ندارم. با این وجود مانتوی نخی که شبیه رو دوشیه ر و انداختم رو شونههام...شالی هم انداختم رو سرم رو در رو باز کردم. مردی قدکوتاه گفت: -سلام علیکم. سلامش مودب بود . سلامُن علیکم نبود شبیه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 20:05
رفتیم بیرون. متوجه شدم هر دو دیونهاییم. یههو تصمیم گرفتیم بریم طرف ر. بیبچهها. من شلوار روشنی زیر مانتویی سبز پام بود و کفشِ خودش که دو سه سایز برام بزرگتره. کفشا رو از پشت خوابونده بودم..گفتم بریم؟ روند. رفتیم...ر گفت این کفشِ ساله؟ گفتم آره. گفت بهبه..هر دم از این باغ. یعنی میخواس بگه روز به روز حالت وخیمتر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 20:02
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 دی 1395 19:55
عصر رفتیم بیرون..من و اون. ترانهی مورد علاقهی اینروزهاش رو شنیدیم که یه ترانهی بختیاریه و یارو خوانندهه که نمیدونم اسمش چیه در طبقات مختلف تبحیرش رو در اجرای انواع اقسام اجراها به رخ میکشه...رقصیدم.. ازم فیلم گرفت.. باز رقصیدم..باز ازم فیلم گرفت.. چای خوردیم.. در مورد بعضی چیزها حرف زدیم..من گریه کردم..اون...