-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 09:40
خالهزنکی و غیبتمه شدید.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 09:39
منم از این دوستا موخوام که وقتی شوهرامون میرن سر کارن بریم ددر...همهاش تهنا...تهنا..نبخوام. اگه ضاد همسایهام بود هی تو واتساپ بش نمیگفتم خوشکل شدم.. اون بگه آره خانوووم...حسودیم میشه گاهی به زنها که هزارتا دوستِ دم دست دارند. من گاهی میرم پیش چوپون چای میخورم..بعد از تهدیدم به سم ریختن روی پیچکا و کشتن بزاش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 08:41
آندییو.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 14:59
آیات میگوید عمهای دارد که آنقدر قشنگ ... آنقدر قشنگ بهات فحش میدهد که دلت میخواهد زنگ بزنی یک پولی به حسابش بریزی فقط به تو بگوید چونی. فکر کردم خودت *إتکفین و اِتوفین آیات. عمهات بماند برای خودت. *کافی و وافی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 11:36
بگذریم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 11:35
ضبط ماشین خراب شده..تمام مسیر به بیرون نگاه میکنم..اون به جلو. حرف نمیزنه اون..منم. اون روز مدرسهی نانا گفتن نانا خیلی آروم و کمحرفه..گفتن شما و باباش هم کمحرفید لابد تو خونه. گفتم بده؟...مشکلی داره؟ گفتن نه اتفاقا خوبه.. میدونستم زیاد هم خوب نیست. اما حرفی ندارم بزنم و اون هم نمیزنه..و همه تعجب میکنن که من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 11:17
برای نانا تشریبه میذارم. هواکش و هود رو میزنم که بوش کمتر بمونه تو خونه. دارم گوجههای شل رو سوا میکنم که برای بن دمی گوجه درست کنم که عاشقشه..وقتی درست میکنم چهار پنجتا بشقاب میخوره ازش... زن ف میاد. دامن رو کشیدم تا بالا سینه دکولته مثلا..تنها لباسیه که تنمه..میگه بیا خونهامون. میگم نه..کار دارم..ناهار...
-
مرحوم عشق
یکشنبه 1 آذر 1394 10:09
چشمهایم باز میشد و بسته میشد..میدیدمش و نمیدیدمش..میتوانستم یکجا هورت بکشمش بالا..عین مار بپیچم دورش و جانش دربیاید.دوست داشتم چشمهایش را کف دستم خالی کند.بگذارمشان جای چشمهای خودم. دوست داشتم با چشمهای خودش ببینمش. با چشمهای خودم ببیند خودش را. خواندن هیچ کدام از کتابها به درد نخورد..دیدن هیچ کدام از...
-
بازی
یکشنبه 1 آذر 1394 09:54
قدیم خیلی قدیم..حوالی 1321 دیدمش. ماهی بود که در تقویمهای دنیا اسمهای مختلف داشت و درجهی حرارت و گرمیاش هم مثل اسمش در جاهای مختلف فرق میکرد. آنجایی که دیدمش گرم بود..دیدمش..نگاهش نمیکردم زیاد..چشمهاش خجالت میداد..گرم میشدم..نشستم پیشش..آدامس درآوردم و دادم..با دستهایم بازی کردم..مخفیانه موهایش را...
-
چشم بسته
یکشنبه 1 آذر 1394 09:45
میگفت بیا. نه با زبان. با چشم و حرکت سر. وقتی اینطوری اشاره میکرد نمیشد حرفش را گوش ندهی. من ..من ..آدم قانونشکن حرف زیرپا بگذار..حرف مردهایی که خیلی سرکوبگر هم بودند.کنترلکننده بودند...وقتی آنطوری اشاره میکرد مطیع و حرفگوشکن و رام بودم. صدسالتنهایی زنی چشم زرد داشت..چشمهایی رنگ چشم پلنگ..وقتی به مرد که...
-
دود و چای و عشق
یکشنبه 1 آذر 1394 09:41
من از پایین نگاهش میکردم وقتی کنارش بودم. دوست داشتم که قدم ازش کوتاهتر است. هیچوقت در زندگی مثل وقتی پیشش بودم، از اینکه قدم بلند نیست زیاد، خوشحال نبودم..وقتی دستش دورم بود و میخواستم باهاش حرف بزنم باید به بالا نگاه میکردم..نه خیلی بالا..آنقدر که اگر بیشتر به او میچسبیدم صورتم میخورد پشت گردنش..بهترین جا...
-
جنگ جنگ تا خودسوزی
یکشنبه 1 آذر 1394 09:31
آن وقتها مانتوی قهوهای تنم بود... رنگ شکلات..وقتی دیده بود من را گفته بود عوض شدی ..موهایم رنگ شکلات بود جمع شده بالای سرم..گوشوارههایم بلند بود..رفته بودم توی جلد شکلاتی تیره و اغواگر و شیرین...او عوض نشده بود..همان خودش بود..که وقتی دیدمش قلبم تند زد..صورتم داغ شد و قدمهایم سنگین... و خواستمش..من شکلاتی بودم که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 09:19
حوصله تمرین ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 09:02
دیشب خواستم لباس شسته شدهی بچهها را از روی طناب بیاورم. به خودم گفتم من مادر بدی هستم نمیاورم. صبح بیدار نشدم..حالا رد شدم و دیدم شلوار بن کونش سوخته..گذاشته روبروی هیتر خشکش کند عین نون برشته شده. جهنم. نانا هم مریض است نرفته مدرسه..من تمرین رقص میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 08:58
حالا من زنی گازگرفته و روحسبک هستم که خوبم. یک مشکل نسبی دارم و ان اینکه ترون چسو رفته زلا خریده من دارم میمیرم که زلا و طلا میخوام...طلا..دارم میمیرم از خوسان طلا. زلا غلط تایپی بود. چندتا پیرن قرتی دوختم...به زودی مردی پیدا میکنم باهاش قرار میگذارم عبایم را باز میکنم که ببیندشان تنم و به روح پرفتوح سال عشق...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 08:54
یک اعتقاد راسخ و اطمینان شدیدی توی وجود سال هست(تف در وجود بیوجودش) و آن اینکه من مادر بدی هستم و این را مرتب در عرض این همهسال تکرار میکند. دیروز وقتی به او گفتم سر این پسره داد نزن من به سختی بزرگش کردم سرش را کجکی گرفت و با آن لبخند سبک کنندهی همیشگی اضافه کرد: آره جون خودت...تو بزرگش کردی. همیشه در نظرش من...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 00:21
قهوه ای. بوسه های تو.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 1 آذر 1394 00:19
چرت.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 21:08
خوب تا اینجایش به ما مربوط نیست. دلش خواسته و گذاشته و به کسی هم بدی نرسانده با این کارش. اما وقتی جلوی او میگویی فلانی رفته حج و مرده..فلانی رفته فلان جا و کشته شده یا ..طوری صورتش توی هم میرود که انگار کسی پیپی کرده و روی پیپیاش نشسته و باسن پیپیآلودش را گرفته طرف صورت شوهر مهتاب. خوب بله. او حق دارد که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 20:51
دیدید آدمهایی را که وقتی خبر حوادث پاریس را میشنوند طوری برخورد میکنند که انگار از پروست هم فرانسویترند و تمام عمرشان توی شامپانزهلیزه لیز میخوردند و بالا پایین میشدند؟ دیدید بعضی آدمها با شنیدن حوادث پاریس میگویند جهنم و خوبشان شد...دیدید بعضیها میگویند تقصیر پناهجویان و.. پاریس یک گوشه است از دنیایی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 19:47
آخ خدا چقدر دلم فیلم میخواهد..فیلمِ خوب. کارتون خوب. موسیقی ِ خوب. کتاب دارم..کتابِ خوب دارم. امروز اینجا نوشتهاند: کتاب خواندن مهم نیست ..کتاب خوب خواندن مهم است. شاید درست باشد اما به نظرم طرف فقط خواسته یک حرف درست بزند. برای همین به نظرم چرت آمد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 19:46
با بن قهرم. چون ادایم را درآورد اما کارهاش را میکنم.لباسهای شستهاش را اتو میکنم..لباسهای نانا را..جورابها را میگذارم جدا که خشک شود. دوروبرم است که با من حرف بزند. اما بهاش نگاه نمیکنم. چون هردومان عین همیم. به هم نگاه کنیم میخندیم و تمام.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 19:43
پیتزاها را میگذارم توی فر. بهخاطر بن. فردا ماکارونی درست میکنم براش. با چیزهایی که دوست دارد. برای خواهرش سوپ درست میکنم. مثل سال غذاهای آبکی دوست دارد. تویش برنج عطری ایرانی و عدس میریزم..کمی جعفری..گوشت..پیاز سیبزمینی هویج..قارچ..رب ِ گوجه کمی..کمی گوجه..بعد که خوب پخت استخوان و چربی را جدا میکنم و میکسش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 17:14
یعنی سال مادر روزگارم را گایید بس که گیر به همه چی داده.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 17:12
میگوید اینجا جلسهی مذهبی و حرف و گفتگو و اخلاق ندارند..بچه تلف میشود.. من دوست دارم بن بیاید و بهاش بگویم مامان اذیتم نکن..من خیلی خستهام..کاری نکن که پدرت زندگی را جهنم کند..بچه چیزی نمیگوید البته اما پدره ول نمیکند..گرچه باهاش قهرم که ادایم را درآورد اما دعوامان نمیوشود...پس کلهام را گرفت گفت خوبه خدارو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 17:09
نمیدانم بن چرا نماز نمیخواند و قال قضیه را نمیکند..کشت ما را سال. بابا خوب نماز بخوان بن. اصلا بایست نخوان و جای ذکر فحش بده به من. فقط ببیند نماز بخوانی دست از سر روزگارم بردارد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 17:08
سال اخم کرده و عصبانی است..همهاش عصبانی است..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 17:07
سال دارد تهدید میکند...نعره زدنش میترساندم..برای پسره میترسم. خدایا چقدر انرژی ازم میگیرد این چیزها. ظهر بوسیدمش و بهاش گفتم بیشتر از همه دوستش دارم. لابد رفته دنبال گربهها..شاید هم فقط راه رفته اما اولینبارش است. سال عصبانی است..میگوید توی مدرسه روی اخلاق اینها کار نمیکنند..از اینجا باید برویم..به سقف نگاه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 17:02
سال و بن داعوشان شد. یکی دو ساعت پیش ..بن ول کرد رفت...تا حالا نیامده. از نگرانی دارم میمیرم..موبایل برنداشته..جایی ندارد برود..نمیدانم کی بیرون رفت..همهاش دعواشان میشود. میترسم برگردد بزندش.. خدایا گیر گندی کردم با اینها.
-
والا من گناه دارم.
شنبه 30 آبان 1394 14:23
تونیکش را پوشیدهام. زیرش شلوار میپوشد یعنی خانم رونرونی. میگوید برش دار..میگویم زرنگی؟ تونیک برا چیکه؟ اون پارچه قهوهای لیزه رو میخوام بم بده...میگه نههههه اون برای باباته. گناه داره. هیعی..مادرم مادرای قدیم...قرتیان الان مادرا. والا من گناه دارم.
-
من و ماه
شنبه 30 آبان 1394 14:12
شب با مادرم نشسته بودیم دم در. یک پارچه لیز لیزی قهوهای دارد...گفتم بدش من. گفت نه بابات میگه بدوزش..هزار بار گفته بدوزش. ..اذیتش کردم که بله لیز و نرم میدوزه برای حاجی...قرتی خجالت نمیکشه از چاقیش و فلان...میخندید...باز افسرده شده مدت گذشته..کسی نمیخندونتش...کمی خندید... بعد حرف زد. علیه بابام نبود استثنائا....
-
چرا عربی نخوانم
شنبه 30 آبان 1394 13:59
دیروز پدرم گفت چرا ادبیات فارسی نمیخوانی؟ گفتم چرا فارسی؟ گفت تو عربی بلدی..چرا خودت را توی دام قواعد عربی بیندازی..مگر من عربی خواندم؟..حالا دارم عربی را میخوانم و لذت میبرم. دیدم به قول خواهرم فارسی بیشتر به کارم میآید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 13:58
پدرم را میگذارم توی واتساپی که میندازم روی لپتاپم...فقط چون دیروز گفت تنهام..حذفش نکن..گاهی دلم میخواهد چیزی برایت بفرستم..
-
هر کسی جز این
شنبه 30 آبان 1394 13:56
راه میافتم و ماشینها بوق میزنند...میخواهم پیاده بروم ترمینال و بعد بروم خانهی بابام..مردهام از خفگی.. سال دیوانه شده که ماشینها بوق میزنند..به درک. همیشه مراعات میکنم که آبرویش نرود..به من چه. او نمیبردم ترمینال..خودم پیاده میروم. خیلی مسیر طولانی است..توی راه روشهایی برای زدنش ابداع میکنم..پریدن رویش و...
-
پیر و خوشحال..و زدمش.
شنبه 30 آبان 1394 13:47
راه میافتم و به طلاها نگاه میکنم. - کدومشه إی خِی سیت ایخروم؟ برگشتم نگاهش کردم. پیر و خوشحال..زدمش. با کیف. محکم روی سرش و صورتش...آخ بوآمی گفت و سربازی که بود آنجا طرفمان دوید..نگهبان طلافروشی بود...ممکن بود یک روز بکشندش. دلم سوخت برای جوانی و کمسنیاش..جوابش را ندادم...پیر خورده توضیح میداد چیز مهمی...
-
همان روزها هم هار و وحشی بود
شنبه 30 آبان 1394 13:37
میروم دکمه بخرم. طلایی میخواهم اما نه جیغ. کدر. یک جوری طلایی سیاه. با طرح روی پارچه همخوانی داشته باشد. پارچه پیچ و تاب دارد طرحش. دکمه هم.. - چندتا میخوای؟ - ششتا. - اینا که هشتاس. جواب نمیدهم. - جواب بده. سهتا برای سر آستین. - سرآستین مگه دکمه میخواد؟ - کُتیه میخواد.. - اینا برا چیه؟ - برا جیباش. - نخر. -...
-
بیقواره و تهِ قواره.
شنبه 30 آبان 1394 13:27
رفته بودم پارچه بخرم. سرمهای خانمی..دارم از هیات همیشگی بچهسالانهی سرخوش و راحتم خارج میشوم و به یک لیدی تبدیل میشوم. حتی برای خودم میخوانم..*یآی یآی شو هل لیدی حلوه یآی...الناس کِلون بیغاروا منی. مانتوی مشکی پوشیده بودم..روسری مشکی..روسری هیچوقت سرم نمیکنم. آنبار کرده بودم. مشکی ساده ساتن. عین مامانها..کفش...
-
طِلاااااا
شنبه 30 آبان 1394 12:52
ایستاده بودم روبروی طلافروشیها. نگاه میکردم و توی دلم میگفتم خدا رزق و روزیام را وسعت بده. دلم از اینها میخواهد. تماشای طلافروشی مثل تماشای کتابفروشی و لوازمالتحریرفروشی و حالم را خوب میکند. و پلاسکوییها البته...و شیرینیفروشیها هم. اما طلافروشیها خیلی خوب است. طلاااا این را با لحنی که هومر سیمپسون وقتی...
-
بابا من فقط راه رفتم
شنبه 30 آبان 1394 12:35
نمیدانم نخل مرداب ریشه میدهد یا نه. از پنجهی کلاغیاش فرو کردمش توی آب. ساقهاش ریشه میدهد یعنی؟ نمیدانم. صبر میکنم. به دیروز فکر میکنم. من و خواهرم روی سنگهای توی آب رفتیم..طرف نیزار و شط. فقط نشستیم و باد میوزید. از روی پل عربهایی داد میزدند..برای چی اینجا نشستهاید؟..ماهی میگیرید؟ ماهی میفروشید..آهای...
-
کمی فکر کن بعد حرف بزن
شنبه 30 آبان 1394 11:57
جهالت عجیبی در آدمهای اطراف میبینم. یکی از دوستهای سال که آمده بود کاری را راه بیندازد اینجا گفت: کی گفته یزید بد بوده ..میدانستید شاعر بوده؟ خیلی هم مثلا از آن لرهای هخامنشدوست و فلان است. خوب بله. صحت خواب. این چیزها را شبکههای زرد ضد حکومت ایران که برای اینکه دشمنی مردم را با حکومت تحریک کنند از دین و...
-
سگها اگر بر تن شیر برقصند
شنبه 30 آبان 1394 11:18
توی مسیر آدمهایی جوان پیر مسن..قوی لاغر..با لباسی سیاه راه افتاده بودند. این است عقیده. پیاده.اشک به چشمم آمد. بیرقهای سیاه را دیدم. توی سه راه موکبهایی بود که از مردم پذیرایی میکرد..خون آن آدم که نمایندهی تمام خونهای داغ و مظلوم و شجاع دنیاست چیزی دارد که قلبها را جذب میکند. ارادت اراده میآورد و عزم. نه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 30 آبان 1394 10:45
دیروز که گفت تنهام و کسی ندارم در مورد چیزهایی که دوست دارم حرف بزنم و..به خودم گفتم ئه! اینکه منم.
-
نت و نفت
شنبه 30 آبان 1394 10:43
توی آدمهای اطراف با پدر سال و پدرم فقط حرف دارم. پدر سال مرد بامعلومات و خوشحرفی است. پدرم احساساتی شعرپسند و حکمتدوست است..دیروز به من گفت بیا پیشم. رفتم با کمی فاصله نشستم. جمع و جورو خجلتزده. از توی گوشیاش برایم شعرهایی پیدا کرده. هزار و یک شب را به عربی. قدیمها کتابی داشته برگ کاهی که داستان صعالیک تویش بوده...
-
اینطوری است
شنبه 30 آبان 1394 10:04
آن وقتها ظهرها، عصرها..غروبها عمویم داییهایم قلیون چاق میکردند..زنداییها و..بیبیام سیگاری بود..مادرم گاه و بیگاه سیگار میکشید..پدرم سیگاری بود بعد گذاشته بود کنار.. پدرم ماه است. لب به مشروب نزده فقط چون عقیده و اراده دارد ..فقط اراده کرده..پدرم خوب است فقط روانی است. ذات دانا و تنها و تربیت نشدهای دارد....
-
خاصیت
شنبه 30 آبان 1394 09:54
دلم قلیون تنباکو میخواهد. بویش را دوست دارم. بوی ذغال و تنباکویِ خیسی که زیر ذغال میسوزد. برادرم را دوست دارم اگر هم همه ازشان بدشان بیاید و حتی اگر خودش از من بدش بیاید. همه چیزش را دوست دارم وقتی که دیروز رفتیم و زد زیر موهایم و گفت باز زد به سرت؟ شش ماه دیگهای چه رنگی هستی؟ گفتم قرمز بعدش کچل. من بیتوقع و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 22:20
خوابم میاد دندون درد دارم حالت تهوع غذا از صبح نخوردم لباس ب تنم فشار میاره ترکیدم از لباس
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 22:18
امروز سال تلویحا بم گف پیر شدم. - شهرزاد لباس بپوش..حداقل روزی یه ساعت..بزرگ شدی. خانمی جاافتاده و محترم شدی برای خودت. با لباس زیر میگردی؟ - یعنی اونم دربیارم؟ خوب روم نمیشه. - شهرزاد لباس بپوش. سرما میخوری. - از گرما؟ همهاش گرممه خوب. - لباس بپوش. - این خوبه؟. - آفرین..این اسمش لباسه..روزی دو ساعت تنت باشه هم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 21:20
چون صداش تقلید از صدای مردا نیس و لوس هم نیس. اکثر زنای ایرانی زنانه رو لوس میخونن جز هایده ..که لوسش هم خوبه. مثلا فیروز زنونه میخونه اما لوس نیس. هیفاء مرز لوسی رو رد کرده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 21:16
مادرم هم دوسش داره. داش در واقع.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 آبان 1394 21:12
اگه خواننده شدن انتخابی بود، دوس داشتم کدوم باشم؟ سیما بینا یا شکیلا؟ سیما بینا حتما.