-
مبارزهی قهرمانانهی ننهسعید با یقهی انگلیسی و استعمارگر مانتو
پنجشنبه 5 آذر 1394 13:18
راسی دیروز رفتم پیش ننهسعید..خیاطه...یه مانتویی برام درست کرده..عروسک. آبی کاربنی رو مشکی..طرحای دیونه داره پارچه..طرح دود ..گیج ویج..زیرش هم لایه حریر دوخته ..بعد یقهاش رو هم باز گذاشته..بم گف شوهروم شوهرته میشناسه..گف حزباللهیه:) برای همین برای یقهی انگلیسی و کافر استعمارگرِ مانتو، خودش یقه بِسیجی درست...
-
آل ببردت
پنجشنبه 5 آذر 1394 13:07
دیروز یه تونیک داشتم نشون آیات دادم ...گف خیلی قشنگه. از بندر خریدم..دور یقهاش کار شده..گف پوشیده بودیش؟ گفتم ها..گف چه عطری..ای کارایه میکنی عمو رو جذب کردی..قبلش داستان جذبتّه رو تعریف کرده بودم ..اضافه کرد زنعمو.. ای کارایه میکنه عمویه جذب کردی..زنعمو. گفتم فلفل بکوب سی عامو...میخندید که خیلی باحالی کسی مثلت...
-
همی دمبهها
پنجشنبه 5 آذر 1394 12:56
حق داش آیات. میگف مادر سال دس هم میزد بت؟ آرنج خود آیات روی رونم بود..میگفتم گاهی..میگف خاک تو سرت که نفهمیدی چرا ازت بدش میاومد..مردهی همین دمبهها بود..اون موقع میگفتم برو بابا آیات...حالا میگم ها پ چی. مرده بود..به درک.
-
شانسی به رنگ ماتحت شوهر
پنجشنبه 5 آذر 1394 12:52
هنو دهن یه وریاش که بغل گوشش بود و دماغ کجش یادمه ..اسکلت خشک شدهای بود که داد میزد جذبتّه..اونطوری که صورتش کج و کوله میشه موقع حرف زدن..هر وقتم رفتم تو اتاق انگشتش تو اون دماغکج بود..بعد از زیر دسش باید غذا میخوردیم و ادعای تمیزیش هم خو واویلا..خونه آقام اینا بو میده..کثیف..ظرفشون رو برق نمینداختن.. خو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 12:48
مادرم هنو یادشه که چطور مادر سال خودش رو میزد جلو و میگف پسرش رو جذب کردم..ازش بپرسی یا ازش بخوای برات اجرا میکنه قشنگ..انگار مادر سال رو احضار کردی اون وقت. دقیق و با ریزهکاری.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 12:47
سال پوست انداخته پیشم. شلوارش رو مبله خودش نیست. فک کن قدیم شلوار کردیش پیشم بود..رفته بود تهران درس بخونه..یه روز شرجی بود شهریور..من بن رو پنج ماهه باردار بودم..بعد اون شلوار بو گندو رو بغل کردم و گریه کردم بعد اون جادوگر کسندار اومد گف چرا این کارا رو میکنی بچهام با غصه رف چوب تو کون تو و بچهات.. خدایا چقدر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 12:33
زنه بم پناه میاره..شاید اگه مادر شوهرم بود هیچ وقت ازش دور نمیشدم منم..از خدام بود که مادر شوهرم باشه..بس که مهربون و خوبه..عروسش بلد نیس باش بسازه..وگرنه حرف نداره..زنه توجه میخواد و کمک..کسی بش توجه نمیکنه و کمک..من کلا اخلاق پیرزنا رو از بچگی بلدم..البته این پیر هم نیس..زنای مسن رو..چون بغل دس مادربزرگ و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 12:17
میدونم زن ف دوستم داره. میبینمش عین پرنده داره بال بال میزنه دوربر فنس....درا قفله..بستهی عودی که بش دادم دستشه..میخواد ازم بپرسه از کدوم ور روشن میشه. خداییش میدونم دوستم داره..اون روز بم گفت بهخدا به شازده نمیدونم کی قسم تو رو اندازه آیات دوس دارم..قسم شازده فلانی از قسم سیدعباس برا ما براشون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 11:53
اولین وعدهی شربت جادویی کمتر زنشونده و کمتر درگیر هواهای نفسانی کننده را سر کشیدم. باشد که آدم بیتخمی شوم. آمین.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 01:56
من از شما خجالت میکشم بعضیاتون از 89 و 90 دارید شماره میذارید برام و من ..من اخلاقلی مزخرف دارم..میدونم حال به هم زنم...اما بس که ..ببینید چن بار امتحان کردم و کسی رو سیو کردم..میدونید چی شد؟ حرفی ندارم زیاد.. بعد روم نمیشه هی اون چیز میده و من: مرسی...ممنون خیلی کم پیش میاد دوستیم با کسی طول بکشه یا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 01:39
رفتم طب سنتی. دکتره یه مهندسه. مهندس نفت. رفتم تو و چشماش رو دیدم. زرد سبز بود..خوشرنگ. اما فقط خوشرنگ..مثل گلی که میبینی تو پارکی و نمیخوای بکنی..نمیخوای بچینی..میذاری سرجاش بمونه .نگاش هم نمیکنی..تو نگاه اول میگی چه قشنگ و تموم...بعد انگار داری به میخ یا برگ یا کاغذ دختر یا هر چیزی دیگه نگاه میکنی.. جوون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 00:59
ف اینا دارن خونهاشون رو رنگ میکنن..دیشب اومدن جاروبرقی رو بردن..صبح رفتم بگیرمش. ترسیدم رنگ روش بپاشن یا چیزی بندازن روش..زنه یه بشکه بزرگ فرستاده که آب تصفیه بده بم..برش داشتم اوردم. دخترشم فرستاد بادم که تو خونهامون ناهار درست کنه..اومدش و من ظرف شستم..اون غذاش رو پخت..نرسیدم برای بچهها ناهار درست کنم..سرپا بودم...
-
کش رفته از تلگرام سال
چهارشنبه 4 آذر 1394 22:27
فیلسوفی به نام جواد خیابانی مسعود مرعشی جواد خیابانی، فیلسوف، شاعر، منجم و ریاضیدان ایرانی در ۲۷ آبان ۱۳۴۵ در کرج متولد شد. او از همان عنفوان طفولیت زبان به گفتن جملات قصار گشود. جملاتی همچون «شیری که خشک باشه قطعاتر نیست» و «حریره بادام قطعا از بادام تهیه میشه» از همان دوران به یادگار مانده و در تاریخ ثبت شده....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آذر 1394 01:06
خیلی وقته خواب خوبی ندیدم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آذر 1394 00:55
خدافظ
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آذر 1394 00:51
تحلیل
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آذر 1394 00:50
داعش
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 4 آذر 1394 00:45
چیزی که در ف اینا دیدم و مخصوصا آیات اینه که دشمنی غیرقابلدرکی برای من، با اقوام دیگر و مخصوصا عربها دارن. هر گونه دست دوستی و همکاری رو به شدت رد میکنن. به آدم فرصت مسالمتآمیز زندگی کردن باشون رو نمیدن. آدم دلیل محبتشون رو متوجه نمیشه و سبب دشمنیاشون رو. با شخص من خوبن اما با چیزایی که بشون وصلم نه. امشب آیات...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 23:07
کونش بزرگ بود. مردی که دوس داشتم. .بهخاظر کونش نبود که دوسش داشتم..اما نمیتونستم فکر نکنم که کونش گندهاس. هیچ نفع و حال و لذتی بم نمیداد این مسئله ها..اما کونش گنده بود..گاهی که سرم داد و بیداد میکرد یا از دستم عصبانی بود یا ...کونش رو تصور میکردم که اخم کرده بم..نمیدونم چرا..از اون کونای مهوع برجسته نبود...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 22:17
سال داره با عالیه حرف میزنه. گزارش مفصلی از جزئیات زندگیمون..من برهنهام..کاری ..حرکتی میکنم..که پاش رو طرفم پرت میکنه و قطع میکنه که بخنده...یعنی نمیتونیم بگیم بِز که سال نره گزارش بده به عالیه: گِلو. شاید معنیاش رو متوجه نشید...خیلی مهم نیس..منظور اینه که خبرا میبره باش. این خو دیگه فمیدین؟ هاباریکلا..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 21:49
دوتا ویدیو مال شاهه که انگیسی ره خوب حرف میزنه. و میگه وضعیت مردم ایران به زودی خوب میشه..عربا بش میگفتن ابوشهناز.این رو همینطوری داشته باشید. ..یکیاش مال زردشتیاس و تاسف برای آتیششونه..که آتیششون روشن بوده و عربا خاموشش کردن..مید بای کانال وی او ای..یکی دیگهاش یه آدمیه که راه میره و میگوزه .. تو صورت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 21:39
آیات بیس و پنجتا ویدیو برام میفرسته..یکیاش چوببازی...همون موقع که دارم فکر میکنم چه عجبی دعوا نشد میشه..چه جورم..میزنن زیر پای هم..و بعد همه میریزن با چوب...یکی هست گنده..سیبیلا با ریش قاتی تا رو سینه..کون گنده..آیات توضیح میده که آدمای فلان طایفه کونگندهان..اون یکیا چشم قشنگن..یکی رو هم میگه که ولن. مادرش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 21:28
دستام بوی گوشت میده..با آبلیموی طبیعی میشورم..میره کمکم..میسوزه..زیر لب میگم مُثوضه...ذغال برمیدارم..چند تکه سنگ بخور جاوی میندازم توش..میگردونم خونه..کمی روغن بخور میریزم رو ذغالا...اختراعات خودم..با پودر میخک..پودر میخک میپره..زیاد خوب نیس..همون روخن بخور بخوبه..دیدم زنهای عرب لای سینهها و زیر گوشا و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 21:18
حال سال خوب نیست. میگوید شهرزادی من رو ببوس..ببوس..عین پشهی درازی شده که بش پیف پاف زدهان...وز وز میکنه.. شهرزادی من رو ببوس شهرزادی دوسم داشته باش شهرزادی من رو ناز کن میخندم..کمی توش فیلم و ادائه اما به روش نمیارم..براش میوه میبرم..کیوی رو میبرم..پرتقال رو دایره..دایره ..اعتراض میکنه..شل و ول تحتتاثیر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 20:55
آدامس د ارچینی میجوم و چای میریزم برای سال...حالش خوب نیست..همیشه یک چیزیاش هست..دلش ..کمرش..چشمش..کونش...والا. فکر میکنم او..او بلد بود کباب کند.بلد بود کی کباب کند..کجا را کباب کند...بلد بود ازم پذیرایی کند.. پنجرهها باز..باد بهاری..باغچهی پر از گل..فروردین بود...سیخها کوچک بود..گوجهها کوچک بود..قوری چای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 20:41
کباب گوشت خوب بود اما باش حال نکردم..شاید چون گذشتهای ندارم باش..الانم برای ایجاد عشق و علاقه برای اینجور چیزا دیر شده. برخلاف آیات که میگه از ماهش با سبزی توش خیلی خوشش اومده..و از قلیه خیلی تعریف میکنه..میگه که باباش و برادرش خیلی خوشش ون اومده و فلان..من حس میکنم برای لذت بردن از غذایی یا هر چیزی باید ارتباطی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 20:20
آیات میره تکههایی که نخوردن رو میذارم رو دیوار برای بوسی. صداش درنمیاد دیگه..شایدم لوس میکنه خودش رو..حموم میرم..آیات میگه چه لباسای ساده..گوشوارههای ساده بت میاد. ساده رو میگه سادّه. منظورش ماکسیمه. ماکسی رو میگه ماسکی. عکسی رو دیده بود که ین مادر سال و خواهرشم و جاریم..عین جوجهام..یه ذرهام همهاش..مادر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 20:14
زن ف نزدیک یک کیلو گوشت تازه با چربی اورد. فکر کنم گوشت کرهبز بوده..شایدم..نمیدونم. کبابش کردم. تکههای کوچولو رو ذغال قرمز..خوب بود..چربیاش هم خوب بود. آیات اومد یه سیخش رو برد..یکیاش رو خورد سرش رو تکون داد گف تو همه چی بلدی ها..مِثلا نگا کُ باغچهات تربچه داره..ماهی درست میکنی..جانخودت از اون ماهیا یادم میدی...
-
اما هم خُوتی
سهشنبه 3 آذر 1394 11:56
ف که میاد(یه هفته خونهاس یه هفته کاره) زن ف به قول پسرش ف کوچیک یه پاش دشوییه یه پاش حمام..ناهارش با مال هر روز فرق میکنه. کباب دنده میذاره..چنجه..ماشپلو درست میکنه...پسرش میگه ناهار امروز مامان پرفکته.زنِ ف محل نمیده و در حالیکه داره دور میشه میگه مو خو نُنونُم چی ایگی..اما هم خُوتی. من نمیدونم تو چی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 11:33
صبح با قوقولیقوقوی خروسای زن ف بیدار شدم. دوتا خروس و سیزدهتا مرغ. خروسا هنو نرسیده دعواشون شد..ف که از کوه و کمر میاد نون تیری و نون بلوط میاره. امروز یه سینی پر نون تیری و پیاله بزرگ ماست بم داد.. نون رو تر میکنن..خشکش هم با ماست میخورن..آیات دل تو دلش نیس که آقاش اومده. من یاد خیلی بچه بودنم میافتم وقتی هنو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 3 آذر 1394 00:16
زیر دوش آب گرم..خیلی گرم به داستانهایی که تا حالا خوندم فکر میکنم.باشون قهرم. دروغ،خیالبافی،عقدهگشایی..نقنق..غرغر..خودبزرگبینی خاص ِ نویسندهها... سرم رو خشک میکنم..داره نماز میخونه اون. چقدر دیر..برهنه رد میشم، رکوع رفته، از جایی که رد میشم سرش میخوره بم..اعتراضآمیز و بلند میگه سبحان ربی العظیم و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 23:36
به صفحهی صد و هفتاد و یک که رسیدم احساس کردم داستان یک مرد ...یر بریده شده را دارم میخوانم. ..یعنی این رمان را مردی نوشته که حسرتزده است و عمری چیزی نداشته که در پیکری مو طلایی فرویش کند....هی انگشت شستم باقیماندهی صفحات را لمس کرد و هی گفتم با خودم خو باشه فمیدیم..دید هم زدی و زیر پنجرهات هم خوابیدن..خو دیگه چی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 22:40
سال اینا که برگشتن بش گفتم چندتا شکلات و یه موز و چنتایی میوه بذاره تو نایکلس برا غزاله. برداشته یه شکلات گذاشته تو نایکلس یه متری. یه دونه. یعنی خدا فاگینی ِ حی و حاضر. فاگینی خسیس بود. تو فیلم الیورتویست از پسربچهها کار میکشید.
-
سفیدیه اون برده
دوشنبه 2 آذر 1394 22:33
بیرون نشستم رو تخت سمت باغچه. هاشم و غزاله اومدن. غزاله با روسری و کاپشن..دوید طرفم. سال و پدرش رفتن کارگاه که سال برگهی مرخصی ِ هاشم رو بنویسه که بره کربلا پیاده. غزاله گف سلام..داشتم لبو میخوردم..گفتم میخوری؟ گف نه خوردیم قبلا.. پرسیدم مامانت اومد؟ گف آره..بش میوه دادم که نخواس..گف تو خونه خورده. باز پرسیدم:...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 21:15
دوست دارم این وراج نق نقوی لوس که عین یک ور کون پدرش است از شدت شباهت در ظاهر و اخلاق و آن دراز موذی را آنقدر بزنم که صدای کلاغ بدهند. فقط دعوا و یکی به دو...فقط دعوا. فقط دعوا. کی بزرگ شوند زن بگیرند شوهر کنند..بروند از خانهام..کار هم پیدا کنند و هر چند وقت یک بار پولی برایم بفرستند.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 21:13
ژاکت قهوهای میپوشم..قهوهای شکلاتی، رنگی که از بچگی دوست دارم و رفتم توی حیاط که بر پوست کشیدهی شب دست بکشم..پوست شب را نمیبینم..به پوست خودم دست میکشم و چون ایوانی هم پیش رویم نیست..صفحاتی از باغ همسایه میخوانم ..دلم فیلم میخواهد. لبو میگذارم روی گاز برای سال. مسخره. شلغم نمیخورد بعد لبو دوست دارد. لبو! طعم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 21:08
نانا دارد در مورد صدام و عراق با سال حرف میزند. خیلی خیلی خیلی حرف میزند این روزها.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 20:05
برایت نوشته بودم چرا نوشتی؟ بدوبیراه بود که داده بودند به من. فکر کردم تویی. تو گفتی نبودی. شاید هم بودی. نمیدانم..میدانم وقتی خواندمشان. چشمهایم را بستم و به عقب برگشتم..روی بالش. فکر میکردم خودتی. گفتم چرا؟..نوشته بودم که مگر چه کردهام با تو...وقتی زیاد ناراحتم ادبیات نوشتهام ضعیف میشود..فعلها فاعلها..هر...
-
سئوالی که از خودم همیشه پرسیدهام من نیز هم.
دوشنبه 2 آذر 1394 14:12
یعنی واقعا آدمهایی وجود دارند که شام زیر نور شمع رسم رایجشان باشد؟ باغ همسایه-خوسه دونوسو ص123
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 13:59
اون شب که نشسته بودیم دم در با مادرم. میگفت آره خواهرت ساده و بیتجربهاس. بچهاس..مگه چند سالشه...خودش با پای لنگونش میبردش خونه شوهره..شوهره ماشین داره..برادر داره..مادر شوهر و خواهر شوهر داره..نزدیک هم هست..همسایه..اونا نمییان دنبالش و مادرم هی باید ببرش که با شوهرش خوش بگذرونن احیانا..میتونستم بش بگم منم که...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 13:50
دوست دارم گاهی عین دخترها و زنهایی که دیدهام از مادرم پارچهای بگیرم..مادرم تو وسایلش پارچهای باشه و بگه بیا برش دار. یا بره و یه پارچه ببینه و بگه این برای شهرزاد خوبه. این اتفاق نمیافته. حتی همین پارچه رو که خواستم گفت نه. نمیگم بیمحبت یا خسیس میگم چیزی که تو مادرا و زنهای دیگه میبینم و حسرتدارم میکنه تو...
-
نارهم تاکل حطبهم
دوشنبه 2 آذر 1394 13:24
دعوا شد. زن جفتیهی خونهی ف با ف اینا و دختراش. ما تو خونه درختی بودیم..یعنی یه درخته که دورش فنس کشیدن و من شنکش میکشیدم و زیر و روش میکردم که زن ِ ف مرغاش رو که سپرده از دهات براش بیارن رو بیاره بندازه دور همین درخته..زن همسایهی ف اینا نعره زده سر بچهاش. خیلی دادای محکم و مقتدری میزنه..یه جوری که آدم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 10:16
دیروز با آیات شوِ لباس زیر راه انداختیم..مایوی دو تیکه که به قول آیات دو سانت از بدن رو نمیپوشونه..برای سایزای زیر دو سال طراحی شده.....وقتی آرایش میکنه خوشکل میشه..عوض میشه کلی..دوست دارم منم بشم مثلش..درشت بشم و قوی...دیروز با کفش عروسشون که رفته بود بیرون شو لباس دادیم خونهاشون...پاشنهتیز و مخملی...کسی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 10:01
دوستم باید باید باید عین خودم چاق باشه. بیخود که لاغره. بره چاق شه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 10:01
اگه دوس داشتم باش میرفتم استخر...به چاقیش میخندیدم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 10:00
از صبح زود ذهنم مشغولِ إی چیایه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 09:59
یه بار خو اطربزینه ایستاد برام. بهخدا. یعنی موندم چطور سوار شم باش؟ ببندتم پشتش؟ عین گوسفند پشت موتور؟ یا بچسبم بش..بعد مردم نمیبیننم؟ نمیگن این کیه..خیلی هم احساس شیک بودن داشتم اون روز.. اینجور وقتا دوس دارم یارو بگیرم بش بگم چی باعث شد فک کنی مورد مناسبی برای پریدن با توام جوون رعنا؟ ها؟ اطربزینه از این...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 09:53
چطوری میگن مثلا یارو یه نمیدونم ..یه مرتیکه پولدار رو بلند کرده..یعنی چطوری؟ از صبح زد به این فکر میکنم..یعنی چی میگن..چیکار میکنن..برام عجیب و جای سئواله..کمی. مثلا .. خیلی باید خوشکل بود؟ خیللللیییییییییییییییییی؟ یا همه چی عملی و رو فرم و رو مد؟ یا اینجوری حرف زد موقع برداشتن گوشی: اُوووومبلللللله؟ کاش صدام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 09:45
دیروز یه پیرمرد عاشقم شد. دلم خوش بود گل زدم به موهام و گوشواره خوشکل. رفتم لب دریا. فقط پیرمردا من رو میپسندن. مهم نیس. اونام خلقت خدایَن. تازه یارو دید سال رقیبشه سرش رو انداخت پاینن ذکر گفت رفت. صبر نکرد در راهم کمی مبارزه کنه حتی. گرچه عصاشم بلند میکرد میگوزید اما دلم میخواست ..تا گفت آقاتونه و گفتم ها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 2 آذر 1394 09:41
از شیش و نیم بیدارم. .الکی قهوه میخورم و میرقصم و سیگار میکشم ..آرایش هم میکنم..معلوم نیست برای کی. عمهام هم از هووش کتک خورده دیگه نمیشه حواله داد بش..بدبختر از اونی شده که براش رقصید.