-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 07:48
بوس بغلی غیرمجاز هم میخوام همراه با عشق فراوان. نه از این عقدهبازیا که انگار فقط آدم دلش بوس بغلی خالی از عشق بخواد..اون به درد چی میخوره> نوچ/...باید عشق باشه فراوان..من بیمارم. اسم بیماریم هست عشقدوستی و محبت خواهیی ومهرطلبی...اینجور افراد که با توجه به شرایط اجتماعی سیاسی اعتقادی اقتصادی جامعه ی ما روز به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 07:41
چرا گلوم خوب نمیشه؟ بدتر دارم فیلم آدمکش رو میبینم. رزمیه..اما نه از رزمیای الکی طوباح لیلی. نوچ. کلی مفهوم توش. فکر کن آدمکش زار بزنه از گریه. اونم کی؟ یه دختر. کرّهاییه. یه مرد بندری هست اصرار میکنه همه جنساش کرّهایین. من خیلی گلوددرد دارم. سردرد هم..جیش که رو شاخشه. دیروز بدتر دیدم یه دختره با یه پسره قرار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 07:37
گلوم از درد منفجر شده. من کی سرما میخوردم تو زندگی؟سال نود و یک بود که سرمای بدی خوردم اما گلو درد توش نبود..الان هست. تنهام تو خونه با خیال راحت فین میکنم تو دستمال کاغذیا و به خودم میگم درد . آخ گلوم . دیروز دکتر کسخل بش میگم درد میکنه میگه نه فکر میکنی..برم پنی سیلین بزنم عصر. آب نمک قرقره کردم قورتش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 01:22
باورم نمیشود اینهمه کار کرده باشم امروز. ناهار و شام و ظرفها و لباس و در نانا و رسیدن به سال و گلودرد و ...بدنم تشنه است. غرق در روغنش میکنم..جان میگیرد..کاش میخوابیدم..دستی ماساژم میداد..میخوابیدم. دیروز جزیرهی جیوانی رو دیدم. شبیهاش رو دیده بودم. شبیه یکی از انیمیشنایی بود که همین اواخر دیدم. اما خوب بود....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 18:08
شیر گرم رو مزه مزه میکنم. هیچوقت شیر نمیخوردم. بچه بودیم..دوم سوم دبستان..یادمه دوشنبه بود ..شاید اوشین داشت..شاید نداشت..شاید یکی از اون برنامهها بود که یک معمای پلیسی مطرح میکرد و هفتهی بعد باید حلش میکردیم..شام شیر داغ و نان بود..از بوی هل توی شیر بدم میآمد..از بوی گلاب هم..از شکل شیر چسبیده به ته ظرف...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 16:24
نانا داره آرایش میکنه. هر چند وقت یه بار از این هوسا به سرش میزنه..فاتحهی رژای نازنینم خوندهاس. همهاش هم قرمز میزنه. میگه: احساس میکنم اونا بیشتر بم میان. با خط لب قرمز ست میکنه...نتیجهاش طوریه که انگار با صورت رفته تو ساندویچ همبر. با کچاپ مضاعف.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 16:00
امروز متوجه شدم فیروز خوانندهی مورد علاقهام همماهیِ منه.. متولد آذرماهه
-
:)
شنبه 7 آذر 1394 14:19
هیفاء وهبی میخواد فیلمی بازی کنه که درش با داعش بجنگه..کار با کل قضیه ندارم. کامنتا رو میخونم: یا سلام سیکون فلم جمیل و مؤثر وسیقضی على داعش قضاءا مبرما : ای ول ...فیلمی بسیار زیبا و تاثیرگذار خواهد بود و به طور کلی داعش را نابود خواهد کرد. إذن بهمة هیفاء راح ینتهی داعش ، من زمان یاهیفاء اعلنیها حربا شعواء: پس با...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 14:03
یه سوپی درست کردم...یعنی فقط دوست داری بایستی بوش کنی. نمیخورن این خرا. میریم تو میکسر...آتیشا رو اون بزرگه میسوزونه...کرم اصلی اون میریزه. قارچا تپل..هویجا دراز و آبدار..جعفریا تازه..فلفل دلمهها ریز و نقلی..برنج ایرانی..عدس محلی..جو لعاب انداخته..گوجهها تازه..گوشتا تازه...ادویهها دست ساز..سیب زمینیا به قاعده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:38
پرت و پلا. کارتونم رو ببینم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:34
پارسال بم گفته بودن خو سودایی هستم..یعنی سال به سال مزاج تغییرمزاج میده؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:30
اووووف بادمجون ممنوع! تو شرفت دموی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:27
خو خدارو شکر..فکر کن نمیدونستم مزاجم چیه و بعد دارفانی رو ترک میکردم. خسران دیگه از این بیشتر نبی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:25
خو خداروشکر برگهی مزاجمونم رسید. تو گروهی که سال نذاش عضو شم، طب سنتیِ همین دکتره که رفتم پیشش..این تو تلگرام برای اعضا مزاج شناسیاشون رو خصوصی میده. صفراوی دمَوی یعنی زرد و قرمز: نارنجی. پَ میگوم چرا ای همه مدت مزاجوم پرتقالیه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:21
تا دم در رسیدم سال چرسید عفونت نکرده گلوش؟ دکتر حرکتی با دستش کرد که نه بابا..اصلا فکرشَم نکن..فوقِ فوقش زنه دیگه. زنته.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:21
سال گفت: خودش میگه خیلی درد داره. دکتر گف میگمت چیزیش نیس..برای سال اخم میکنم که بذار من حرف بزنم دکتر رو به من میگه: ها؟ چی شده؟ چته؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:20
دکتر گفت خِدمت خانوم..پرسید آب دهنتو قورت میدی درد میکنه گلوت؟ گفت ها..گفت نه فکر میکنی درد میکنه اما زیاد ملتهب نیست. یعنیا: مو خُوم دوکتور خُوموم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:18
دکتر از دوستان موجه و بسیار وزینِ ساکن در منطقه بود..گفت عربی چی به هم میگید. سال گفت میگه گلوم درد میکنه..دکتر گفت نه بابا فکر میکنه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 11:17
رفتم دکتر برای سرماخوردگی. دیگه مثل قبل حوصله ندارم الکی تحمل کنم...تا مریض میشم تو مطبم. دکتر از این چوبا گذاش دهنم گف بگو آآآ...گفتم عااا. سال خندید. به سال گفتم پفیوز. لبخوانی. دکتر گفت با اشاره حرف میزنید. سال گفت بم محبت داره...دکتر گفت مبالغه میکنه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 7 آذر 1394 06:22
حتی اگر تو جنگ شکست خوردیم یه ماهیگیر مجبوره ماهی بگیره. انیمیشنِ جزیرهی جیووانی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 23:01
گفته بود موندم این فحشها از کجای این صورت میاد آخه(صورت توی عکس) برای کسی نقل کردم چی شنیدم. اون کسیِ دوم، گفته بود تموم صورتت آرومه جز لب بالات .. گفت بگو از لب بالا. بامزه بود.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 22:52
هروقت سنبل الطیب رو با لیمو عمانی دم میکنم ..انگار دارم بارون میخورم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 21:43
پدرم میگفت کتابی داشته و دادتش به کسی و طرف برنگردونده یا گم کرده. سالها، خودش میگفت سیسال دنبال شعرهای اون کتاب بوده و پیدا نکرده.. حالا این صفحه رو برام فرستاده بود. بیشتر از همه از بیتهای زیر خوشم اومد و خوشش میاد. الى الماء یسعى من یغص بلقمةٍ ... الى این یسعى من یغص بماء وقتی لقمهای توی گلوی کسی گیر میکند...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 21:26
پدرم این رو برام فرستاده: ذوقمند میخونمش.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 19:43
ماشین رو نمیبینم از پشت تپه...به آسمون نگاه میکنم...عالی...ترسناک..سرد..سگ...خفاش..کتابم زیرمه..بلند میشم و بن رو میبینم با چراغ قوه اومده...میرم طرفش..میگه بابا گف بذاریمت..من گفتم اصلا نمیذارم بمونی...چیزی نمیگم..میگه چیکار کردی؟ میگم جیش.. میخنده...جایی که پشت گردنم یه گوله چربی جمع شده و سفته رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 19:40
میگم باشه و باز برمیگرده و گریه میکنه بلند. نوچ. نشد..هیجانِ جو رو گرفتن..میگم الکیه بابا...میخوام بن رو بترسونم.. من به بن الکی گفتم الکیه اما نیس..میمونم تا نصف راه که رفتین ببین بن چه میکنه. خنگه...نمیتونه بام همراهی کنه تو فیلم بازی کردن...سال میاد میگه بلند شو بریم تو، خیلی تاریک شد..سگا هم هستن..میگم...
-
برات دعا میکنم سگا نخورنت
جمعه 6 آذر 1394 19:37
بچهها ترسیده بودن. به سال گفتم شما برید و به بچهها بگو مامان میخواد بمون اینجا. حوصلهام سر میره..باید یه بدجنسی خرج کنم..به سال میگم بگو مامان میخواد بمونه تو تاریکی. بن نمیره..میگه سگا اونجا ایستادن..چهارتا سگ واقعا همونجا هستن.. بن نمیره ..نانا میگه مواظب خودت باش..بن نمیره.. مجبورم بگم بابا فیلمه...
-
نجاتدهنده همواره حاضر است.
جمعه 6 آذر 1394 19:30
بعد حمله میکردن به یه جاییاش..تنها جاییاش که استخون نداره و گوشتیه..و من و بچهها صورتا چسبیده به شیشه از تو ماشین میدیدمش ..داد میزدیم ساااااال....و من چون دیگه قضیه ناموسی شده بود نیروی الهی در روح و تنم میدمید و قوی میشدم و بچهها میگفتم قوی باشید...و میون اشک و ترس و هیجانم میبوسیدمشون و ..پیشونی نانا و...
-
خر إیخره؟!
جمعه 6 آذر 1394 19:16
شب شد و خفاشی دوروبر سرمون میچرخید. به بچهها گفتم چون شبه الان بمون حمله میکنن..نانا خیلی ترسید...بن نشون میداد نترسیده..خفاش نزدیک و نزدیکتر میشد..بن دستهی بدمینتون رو گرف دستش که اگه حمله کرد دورش کنه و به باباش گف بابا بریم دیگه.. خفاشا دوتا شدن..هیجان گرفتم. اگه بمون حمله میکردن عین فیلم پرندگان...
-
دیگه زیاد نبودم
جمعه 6 آذر 1394 19:07
روبروم کوه بود و دور و برم درخت بیعار. آخرای باغ همسایه بودم. اونجا که زن یارو، گلوریا افسرده شده بود. فکر میکردم چقدر بد. هیچی از افسردگی بدتر نیست. حتی مردن. روی پتوی نشسته بودم..بن با گوشی بازی میکرد. گفتم تو خونه هم میتونستی بازی کنی ..بلند شو برو اطراف رو ببین. راه برو... گفت چیکار کنم؟ گفتم یه چیزی کشف کن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 14:57
کسکش آمده برایم جیمیل داده چه کرمدی؟ به من بگو چه کرمدی؟ خاک بر سرت که میری میری و وقتی میخوای بیای اینطوری میای..میدونی کی حالم بده ..میای از دستت بخندم. پفیوز.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 14:54
امروز مادر سال به سال زنگ زد..میخاست با من حرف بنزد. شماره@ام را ندراد...حوصله نداشتم...خوب نبودم..وقتی سال اصرار کررد چشمهایم را باز گرئم و گفتم بمیر...فقط برو جایی دور از من بمیر. به مادرش گفت خواب است..بعدش خواست نصیختم کند یا کون سگ عن آلود را بلیسد که گفتم .. نمینویسم چ کرمدم چ گفتم اما یک زن عربستانی کیر شوهرش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 14:44
زن هاشم غذای سال را دیشب کنار گذاشته بود. با یک کیسه سبزی. سبزیها را انداختم دور. با کیسهاشان. خدا میداند چطور تمیزشان کرده و دستش را کجا زده بعد زده به سبزیها. نانهای تیری زنِ ف هم هستند..بلد نیستم بخورمشان.. میگذارمشان توی کیسه بدهم به گاو مادر هاشم. چربیهایی که بلد نیستم مصرف کنم هم. نمیخواهم شبیه کسی شوم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 14:15
من مثل جاروبرقی آشغالهای اطراف را جمع میکنم توی خودم...اطرافم تمیز میشود و آشغالها درونم انباشته...چند وقتی خودم را میسوزانم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 14:13
دیشب زن هاشم میگفت شهرزاد به خدا وقتی میبینمت دلم باز میشه..حالم خوب میشه..روحیهام بهتر میشه..اما من نه. روحیهام بدتر میشه. برای اینکه با دیگران ارتباط بیری مجبوری خودت ر به سطح اونا برسونی که متوجه تفاوت نشن و دشمنی نکنن. اینطوری نه فقط لذت نمیبری ..گرچه اونا لذت بردن از مصاحبتت، بلکه زخم هم زدی به خودت....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 13:31
دلم خواست با زیبا حرف بزنم..او من را میفهمد..عین خودم غمگین است و هیچ وقت واقعا شاد نیست..اما زبا هم بد است...خیلی بد است...گاهی حرفهای بد میزند به من بیکه من به او بدی کرده باشم...تازه نمیتوانم به او بگویم همیشه که چقدر غمگینم...او نمی@دانم/ امروز مینا به من زنگ زد و ازم خواست یادش بدهم چطور مرغ مهمانی روزی که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 13:22
دیشب یکی از بچهها پیپی کرده بود و ریده بد به شیر آب و دیوار و سنگ دستشویی هاشم اینها..غزاله نانا را صدا کرد و پرسید تو عن کردی؟ عنت رو شستی؟ خیلی ازش متنفر شدم. خیلی. بیچاره نانا سر تکان داد یعنی نه و به من نگاه کرد و گفت من کاری نکردم..باهار رفت شستش..حتما شیر دستشویی را شسته و بعدش دستش را نشسته..لباسهایش را...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 13:10
همیشه از خودم میپرسم این احساس بد چطوری درون آدم شکل میگیرد. وقتی همه چیز قشنگ است اما تو پر از ملالی.ابرهای سفید...آسمان آبی..صفصاف و گلهای زردش و پروانههای کوچولوی دور گلها..بوتههای محمدی و سال که دارد نرگسها را جابهجا میکند...گنجشکها که پرواز میکنند..لبخند گاه و بیگاه سال به من... ملال. ملالانگیز. باید...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 12:17
شلغم گذاشتم رو گاز..انشالا نسوزه
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 12:14
شام پیشش خوردم. از کاسهی ماستم با قاشقش برمیداشت. من خیلی بددل شدم جدیدا...تو این چیزها ها. نمیدونم چه مرگم شده..به دست هیچ کسی اعتماد ندارم. حتی سال وقتی شب دست روی سر و صورت و موهام میکشه با خودم فکر میکنم زمانی که در اتاق نبودم آیا دستش در دماغش تفریحی کرده یا نه. خیلی ... بعد .. دیدم چهار کیلو کم کردم..فک کن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 12:05
غیبت شماره یک: دیروز تا رسیدیم خونه هاشم زنش گفت باهار میگه خاله شهرزاد اصلا نشده همینطوری بیاد بمون سر بزنه فقط وقتی کار داره میاد( رفتن به خیاط و آرایشگر) این رو یعنی باهار گفته. حرف خودش بود که میخواست بم بزنه میذاشتش تو دهن باهار. ازش متنفرم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 12:04
بذارید با هم کمی به غیبت بپردازیم شاید حالم بهتر شد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 12:02
یه روزی که شبیه هیچ روز دیگهای نیس بس که شبیه روزای دیگهاس..یعنی هیچ تعریفی در موردش نمیشه داد جز اینکه یه روزیه که داره میگذره و من دوس دارم چنتا کار خوشگذشتنی توش بکنم کارتون ببینم فیلم کتاب برم تو باغچه به شالام نگاه کنم جزوه ام رو بخونم برم حموم نانا رو ببرم حموم بن رو بگم بره حموم روتختی و لحاف رو بندازم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 6 آذر 1394 00:18
کلی رفتم برا خودم خرید کردم. یعنی با شال پوکوندم..یه رنگایی گرفتم تا الان نگرفته بودم..سفید..آبی نفتی..یه جور صورتی گلبهی..روسری آبی با حاشیهی خردلی..دوتا ساپورت..یه دونه پلنگی ..یه جین..از مادر هاشم..مانتوهام رو بردم خیاط روستای شوریده اینا..خیاطه خیلیی خوب بود...فکر کردم برای برادرم بگیرمش..اما مطمئنم اینا خواهند...
-
از همین هیچی بین ما نبوده و نیستها
پنجشنبه 5 آذر 1394 17:16
و اما در مورد تو. دیشب پیام دادی که شماره بذار. چون خیلی وقت است که مرز ِ چطور باید باشدِ رابطه و ما چطور نباید باشیم درش را رد کردهام - ما یعنی من-مرز برخورد متناسب با برخورد طرف مقابل را....چون دیگری مرزی وجود ندارد که با رد نکردنش به خودم احترام بگذارم،..و چون تمام مرزها مدتهاست شکسته شده و دیگر حدی برای چیزی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 16:28
چند روز پیش زن ف رو دیدم که داشت میگف یه زن عربی خراب بوده(همهی زنای لر سالمن) که با اینا دعوا میشه و زن ف بش میگه تو که زیر کیر لرایی. زن ف میدونه من عربم چرا باید این داستان رو تعریف کنه برام و از عرب بودن زن عرب مایه بذاره که حالش خوب بشه..میتونس داستان رو بدون ذکر نژاد زن تعریف کنه. خوب پاسخ روشنه: بیشعوری...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 15:24
با عبا میرم مدرسهی بن: نه مامان. نمیخواد دوستاش متوجه شن عربم. ..با نانا تو مدرسه عربی صحبت میکنم: نه ماما..لومون میدن. خدایا لو دادن..فکر کن چه کردی که لوت بدن...بچهها یه روز بزرگ میشن و این که چی باشن و کی رو خودشون انتخاب میکنن. تو گروه مدرسهی پسر خواهرم خواهرم عضوه..مادرا میان روز تولد کوروش رو تبریک...
-
لو چان عیمی بلبیت لااتگول طاسه
پنجشنبه 5 آذر 1394 14:57
زن ف دو بار به گوشی من..یه بار به گوشی بن و دو بار به سال زنگ زده..سال گفت برندار. بعضی چیزا رو واقعا باید به مردا واگذار کرد..من دلم میسوزه اون دلیلی برای دلسوزی نمیبینه. گفت هر چی گفتن بگو شوهرم راضی نیست. برام مهم نیست بد و هیولا به نظر برسم پیششون فقط اگر حرفی شد و گلهای کردن بگو عموی شوهرم هم میگفت آدم سیاه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 14:17
یکی دوتا هم حرف که میخوان بزنن حساب سال رو میکنن..دوست دارم اینطوری...برای همین این بار سپردمش به خودش... چرا معلم ریاضی دو مراهنمایی رو نزدم؟ حیف. مستحق پاره شدن بود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 5 آذر 1394 13:47
یاد مادربزرگ کیانا جان خدیجهی سابق میافتم آرایشگر سابقم(قبل از اینکه اخراجش کنم) یه بار رفته بودم خونهاش. کیانا جان خدیجهی سابف داش کارم رو انجام میداد مادربزرگه هم داش نماز میخوند. از تو هال صداش میاومد که: خدایا کافرایه مسلمون کن.