-
ماهِ خیلی ماه
جمعه 13 آذر 1394 23:40
غذاهایی که با دخترها پختهایم را میگذاریم توی ماشین. مرغهای تنتوری و کوفتهها و ..از بیرون پیتزا هم خریدهاند..جز وقتهای کمی است که به اصطلاحِ دستانداز زیبا خودمان را درست کردهایم...مثلا مانتوهای رنگی و آرایش و ...من ساپورت پلنگی برای بیرون پایم کردهام مینا تمام فحشهای تمیز و کثیفش را به من میدهد..تهدید میکند...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آذر 1394 13:15
سال زد ب ماشین شوهر مینا ...وا ویلا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آذر 1394 13:00
خونه ی مینام. ناهار پختم ...هر چی گفت بذار من بپزم گفتم حوصله ندارم غذای آشغالی بم بدی...زد من رو و من نزدمش بس که خوبم فقط ناهار پختم و نشستم رو به تلوزون ب سرماخوردگی ام ادامه دادم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 13 آذر 1394 01:07
من و زیبا و مینا تمام شب را روی تخت زیبا اینا میان بچهها و خودمان گذراندیم. شوهرها توی هال نمیدانم چه میدیدند و ما آنقدر خندیدیم که من یادم نمیآید آخرینبار کی اینطور خندیده بودم...
-
ما الانسان دون حریه یا ماریانا؟
پنجشنبه 12 آذر 1394 18:32
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 آذر 1394 17:12
مادرم به زودی کون دختر خواهرم رو می لیسه سول و پوتو رو انداختن بیرون ک کون لیسی دختر منصور رو بکنه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 آذر 1394 13:06
آخخخخخخخخ از تیپای چسبون زیبا .... کتک میخواد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 آذر 1394 12:40
خانواده ی ایوب برا زیبا شورت سوسکی اوردن و یه مهر و یه بسته سوهون از کربلا! من و زیبا ربطای ناموسی بینابینی پیدا کردیم میون این سوغات ها و بالا پایین میشیم از خنده
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 آذر 1394 07:16
با زیبا مردیم جون نمونده برامون بس که خندیدیم هلاک شدیم از خنده از ساعت دوازده تا الان
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 12 آذر 1394 01:07
از من گله کرده که سرد و بیاعتنام.بیمعرفتم. خودخواهم. نسبت به حرفای مردم و زندگیشون بیتفاوت و بیواکنشم. حتی گفته برخلاف ادعام بیاحساسم. باشه. اینم یه حرفی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذر 1394 15:52
دیشب یه زنه ..زن نه. دختر..دم در اتاقی بود که میخواستم نانا رو ببرم توش..پاها باز..کون بیرون..تنگ تنگ...شب اربعین بود..تلوزون داره جسد له شده و روضه و نمیدونم چی نشون میده اینم انگار عروسی بابای دیوثشه..نتونستم تحمل کنم..گفتم برو کنار رد شیم همه جا رو با کونت گرفتی..نم چی گف گفتم برو بابا..نگا دخترم مریضه شب اربعین...
-
الله یرحمچ عینی
چهارشنبه 11 آذر 1394 15:33
دیشب رفته بودم پیش دختره خیاطه، عبیر. تو دلم مونده بود ازش بپرسم که کتاب میخونه که پرسیدم و گفت آره. این رو از روی پروفایل واتساپش فهمیدم یه جمله از جای خالی سلوچه. این از روی فهم و شعور و درکش فهمیدم از رو ادبش و از روی نمکی که تو چشما و خندههاشه..گفت کتاب تاریخی زیاد میخونه....گفت تاریخی زیاد میخونه و رمان..در...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذر 1394 15:27
البته یه ذره زیبا هم مثل خودمونه.. نمیگم چرا ..چون قسمم دادع صداش رو درنیارم...:)))) زیبا بگم: وقتتون رو بخیر رو؟! نه وجدانا بگم.. اگه برام کوفته تبریزی درست کنی نمَگم.
-
ما نه مثل زنهاییم
چهارشنبه 11 آذر 1394 15:12
زن ف گریه میکنه برا مرغاش. صبحی نشسته بودیم صبونه بخوریم که دیدم مرغاشون رفتن تو باغچهاشون..زنگ زدم به دختره گفتم مرغا الان گلاتونو میخورن. زنگ زدم و پشیمون شدم چون دختره همون موقع زنگ زدمبه مادره که رفته بود خاکسون به مناسبت اربعین و فحش دنیا رو بش داد..نفرینش میکرد و اسمِ چون رو هم شنیدیم و ...و ...و ..بود که...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذر 1394 11:50
زیر درخت توت نشستم. رو صندلی. از دور صدای سخنرانی میاد. سخنران عربه.لابد خونه های پایین دره. فهمیم و خوش صداس . من رو یاد واءلی میندازه. دوست دارم بر م بیرون جایی چیزی بخوریم اما از اربعین خجالت میکشم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذر 1394 02:45
تو دلم مونده کسی کمکم کنه..یه بار خدا..منم آدمم..منم زنم..جای دوری نمیرف..تو مکعب تنگ و خفهای از خستگی حبس شدم..
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 11 آذر 1394 02:41
میشه گفت مردهام از خستگی بیمارستان بودم ..دخترم رو بردم.. یه هو پهلو درد گرفتش.. ترسیدم آپاندیس باشه..آزمایش خون و ..جیغ و گریه و ..جیش تو ماشین رو دستم و جیغ و گریه و گریه و ...تا حس کردم حالت تهوع دارم از خستگی...بدنم علنا شروع کرد لرزیدن و نشستم رو جدول...تو ماشین حس کردم دارم تحلیل میرم..سر شب دوتا آمپول...
-
گَهوت إبوالسجاد
سهشنبه 10 آذر 1394 23:54
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 23:47
به همین زودی عکسا رسید دستای گلتون درد نکنه. صمیمانه میفشارم... خوانندهی فهیم و حرفگوشکن و دوست به این میگن. اون خاکستریه دل من رو برد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 18:53
همونطوری که نشستم لب حوض و دارم به صدای روضهی اربعین گوش میدم زن ف میاد. مرغاش مردهان و خیلی غصهاشه...میبینتم...صدام میزنه..بلند نمیشم..میگم بله؟ میگه مرغام مردن..خانم فلانی..صداش میلرزه..دلم میسوزه براش..بلند میشم میرم پشت فنس. میگم قضا بلا بوده خورده تو سر مرغات..غصه نخور..انشالا که هر چی بلا باشه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 18:24
میخوام مانتو بدوزم. مانتویی دارید که مدل قشنگی داشته باشه؟ از توی نت نه. مانتوهای خودتون. مثلا تیکه دوزی شده باشه یا سرآستینش مدل خاصی باشه یا حتی مدل ساده و شسته رفتهی تمیزی باشه. فکر کنید از تو عکسای پروفایل ملت به سرقت مدل مانتوهاشون میپردازم. تازه عکس کی ؟ زنِ یارو:) زید سابق. زوم میکنم..رنگ نه..چیه این رنگ...
-
محسن گل میشود.
سهشنبه 10 آذر 1394 18:03
نانا قرتی بازی بلده درست و حسابی. من خوب تو گوشی سال اسمم هست محسن. یه بار دیدم نوشته خورزو خان. یه بار رونالدو..رونالیدنیو حتی...یه بار دیگه عباس. مثلا ترون تو گوشی شوهرش پرنسس هست. الهام تو گوشی شوهرش: نفس. نانا خونده بود تو گوشی سال اسمم هست محسن. رفت لاک اکلیلیاش رو اورد. برام زد. یه گل از باغچه چید. گفت بگیر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 17:51
بازگشت گربه انیمیشنی صرفا سرگرمکنندهس. مفهوم و قصهی خاصی نداره. دختری گربهای رو نجات میده و عروس گربهها قراره بشه. صحنهی رژهی گربهها تو خیابون روبروی خونهی دختره بامزه بود..مخصوصا بادیگاردا و پرت کردن گربههای عامی و شهری..و صحنهی سرگرم کردن دختره تو قصر و رقص دختره که به گربه تبدیل شده بود با اون گربهی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 17:18
نشسته بودم گوشه باغچه..ته تهاش بغل در گاراژ موبایل به دست حرف میزدم که مستقیم اومد رو پام نشست..بعد رو شونهام. گرفتمش..ازش عکس گرفتم. پروازش دادم باز. نمیرفت. صدای سوت دختر همسایه رو شنیدم. دربهدر دنبالش بود...گرفتمش دادمش بش. گفت عجیبه که نشست رو شونهات..از همه غریبی میکنه..نوکت نزد؟ گفتم نه. گفت هوایی شده....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 14:43
ستونای زرد جیغ و دیوارای نارنجی خونهی ف رو میبینم. صورتم به خارش افتاده، چشمام. پنجتا از مرغای زن فِ مردهان. خیلی غصهداره..یکی از خروسا. خیلی با هم دعوا داشتن خروسا. زن ف میگفت مردا حسودن با هم نمیسازن. آیات سنگ میزنه به اون یکی خروسه که نمرده و میگه تش به جونت بیفته که چقدر اون یکی رو میزدی. هوا خوبه جون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 14:38
الهه به نانا گفته پسرعموش با سنگ زده به پاش و دکتر گفته هفتا عمل لازمه که خوب بشه. فین کردم توی دستمال کاغذی و گفتم مگه خمپاره بش زده؟ خندید. یادداشت کرد تو دفتر یادداشتش: خمپاره. که یادش نره به الهه بگه مگه خمپاره بت زده.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 03:22
راه میافتم تو خونه برای سال بالش میبرم و لحاف. میگه دوست داره پیشم بخوابه..اصلا چه اشکل داره اگه پیشم بخوابه. احتمالا عذابوجدان داره. بش میگم سرجاش بخوابه..تشکر هم میکنم بابت کارتونی که برام دانلود کرده. که ذوق میکنم موقع تماشاش. تلویزیون رو خاموش میکنم. دانلودها رو راه میاندازم. نانا رو زمینه یا افتاده از رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 02:06
بدنم خیس عرق است. توی اتاق بخاری را با دو شعله روشن کردهام. رویش قابلمهی آب اکالیپتوس روشن است. زیر تخت کپه کپه دستمالکاغذیهای مصرف شده که دور و بر نایلکسی که باید تویش جا میگرفتند پخش شدهاند... باید جمعشان کنم...شلختگی مریضم میکند..روحی مریضم میکند..کثیفی.. بستههای دارویم پیشم.. پیف پاف کیفم شالی که باهاش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 10 آذر 1394 01:48
سردرد دارم. سال روی مبل بیرون، توی هال خواب است. بهخاطر مریضی من. وقتی پیشنهاد را دادم ذوقی خفیف درش حس کردم. برای تایید حرفم گفت بله محیط این اتاق که که خیلی آلوده شده. به من برخورد. اتاق من آلوده است. منظوری نداشت حساسیتهای همیشگی من که میدانم باید نشان ندهم. گفت دیروز همان چند دقیقهای که پیشت بودم حس کردم سرما...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 آذر 1394 20:46
داغونم داغون میدونستم میگن سینوزیت ...رفتم پیش زن هاشم آمپول زدم دوتا .. بی چاره بم رسید ... یعنی تا حالا اینطوری سرماخوردگی از پا نینداخته بودم .... فقط دلم میخواد یه نقطه تو بدنم باشه که درد نکنه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 9 آذر 1394 16:29
بعضی وقتها که میان خانوادهی سال نشستهام و حرص و ولع و طمعشان را برای تصاحب مبالغ ناچیزی میبینم که درست است من به همانها هم دسترسی نداشتهام یا خانوادهام ،اما به داشتههای خودم راضی بودم...یعنی فکری برای تصاحب آن مبالغ آن هم به آن شیوهی دنیء نداشتهام..وقتی میبینمشان که با یک اسکناس پنجاهی دم تکان میدهند و...
-
دعوتنامهای که نمیخواستم فرستاده شود
دوشنبه 9 آذر 1394 00:44
توی لیست چتِ گوگل اسمش هست. دستم رفت روی دعوتنامه و فرستاده شد برایش..فکر میکنم حواسم پرتِ صحبت با زیبا بود، استثنائا اینبار و اینبار جزء موارد نادری بود که درشان نمیخواستم دعوتش کنم به چت. تاسف بود و بیخیالی. کاش نمیرفت دعوتنامه. حالا هم که رفت خوب رفت دیگر...مهم نیست. باید اسمش را بردارم از لیست. مطمئنا این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 23:27
من بلد نیستم کلاس بگذارم، با توجه به معیارهای آدمهای اطراف برای تعیین کلاس آدمها. کلاس گذاشتن یعنی چه؟ نمیدانم دقیقا. خیلی توی نخش نرفتهام و دقت نکردهام. اما احتمالا دوری کردن از یک سری چیزها و نمایش یک سری چیزهای دیگر است.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 21:30
چاووشی میخواند: یه زخم قشنگ .. فکر میکنم واقعا زخمهای قشنگ وجود دارد؟ بیشتر شبیه شعر است.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 18:59
دقت کردید هر وقت از شوهرا می پرسید منشیا همکارای زن شاغل باشون خوشکلن؟ ؟ میگن نه بعد بیرون می بینی اشون می بینی خوشکل نیستن فقط، زیبا هستن و خوش اندام و پولدار. اینجا واجب میشه فحش بخورن. هر کی هم گفت خوب ازشون نپرس از خودشون بدتره.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 18:21
نه ببخشید برگشتم نگاه کردم مساوی دو قلب.
-
تعلیم و تربیت
یکشنبه 8 آذر 1394 18:19
خوب نگاه میکنم . دوتا چیز کشیده و خطشان زده...شبیه و تقلید از نقاشیهای خودم...یعنی میدانسته چی کشیدم؟ نمیدانم .. .. چیزی نوشته و شستدش: پشت ... تقلیدی بسیار موفق هم از پشتی که قدیم کشیدم. بیادب . آدم سواددار میشود این چیزها را بنویسد؟ صداش میکنم و ازش توضیح میخواهم. فقط میخندد...بهاش میگویم دیگر خوب نیست...
-
خائن
یکشنبه 8 آذر 1394 18:07
هوس نماز کردهام. میروم وضو بگیرم و وقتی برمیگردم چشمم میافتد به دیوار آجری. روی یک آجرش نوشتم ماربولوی قرمز..روی یک آجر دیگر سیگَرت..بعد اسم سال و فامیلش.. اول اسم خودم...ممههایی خط خورده.....دقت میکنم...وااای. یک پشت هم هست که دارد کاری بیتربیتی میکند..البته شستمش اما جایش مانده..چند آجر پایینتر کارهای نانا...
-
دخترهی پولدار و پسرهی نجار
یکشنبه 8 آذر 1394 17:57
داشتم میخوندمش. از قبل اسمش رو شنیده بودم اما همیشه به نظرم داستانی میاومد که نخوندنش چیزی از خوندههام کم نمیکنه.. غروب بود..سال اسفند رو دور سرم چرخوند. ازم یاد گرفته بود. خندیدم..گفت چرا میخندی؟ و رفت تو..من تو حیاط بودم..بغل یه شعلهی کوچیک که روشن کرده بودم سردم نشه..بعد بوی بخور جاوی اومد...اینم برای این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 13:49
از عجایب روزگار این که عربستان مستندی سه قسمتی علیه داعش درست میکنه..بسیار عالی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 13:47
هیچی قهوهی تلخ نمیشه...سیامک انصاری و هادی کاظمی توش..و اون یکی ..جواد عزتی؟ هادی کاظمی ِ خوب و خورد..دوستداشتنی بود..مریضه آدم چی تایپ میکنه. نزدیک بود بنویسم خوردنی. فردا میان میگن نانجیب و بیحیا. همینم کم مونده. همیشه از بچگی دختر ایوب مورد علاقهام بود از شدت حیا..یا اون دختر شعیب بود؟ همونی که با استحیاء...
-
برو ولی به رسم یادگار شناسنامهات رو تو خونه جا بذار
یکشنبه 8 آذر 1394 13:13
آخی:) چی بگم؟ این صفحه رو برام فرستاده. چون هم میدونه حواسپرتم و ممکنه صفحه رو باز نکرده ببندم توضیح داده که تا تهاش رو ببین. زود نبند. منم دیدم. یه ترانه از چاووشی بود. بعد این رو گذاشته. با تیزهوشی خارقالعاده در میان عطسهها و سرفهها و گلودرد و فک درد و ...متوجه شدم آهنگ سریال شهرزاده. دانلودش کردم..شنیدمش. از...
-
اما عقلت درگیر احساسات انسانیه.
یکشنبه 8 آذر 1394 11:31
مهارت تو بسیار بالاست اما عقلت درگیر احساسات انسانیه. فیلم ِ آدمکش(قاتل) نقد فیلم رو در سایت نقد فارسی بخونید. بعضی جاها حس کردم موسیقی فیلم..اونجایی که نی میشه خیلی شبیه نیهاییه که در فیلمای روستایی مصری نواخته میشه. یکبار قبلا، داشتم به کسی میگفتم هیچوقت نمیتونم خوب دعوا کنم..یعنی ته دعوا خندهام میگیره یا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 10:59
خوبه دیشب ظرفا رو شستم..فک کن بیدار میشدم و ظرفشویی رو پر از برگ چایی و شیر دلمه بسته و تخم مرغ میدیدم..و اون بو...اون بوی خوش خاص تخم مرغ...و شیر.. هر چی به موجود زنده ربط داره بو گند میده..شبر تخم مرغ..پی پی..جیش..عطسه..دهن..هر چی... متنفرم از همه ی اینا خوابدیه بودم بین خواب و بیداری هذیان مریضی ومده بود سراغممخواب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 10:51
سال یادش رفته در رو قفل کنه امروز زن ف اومد..زنگ زنگ زنگ..باز نکردم..در در در..بعد در رو باز میکنه سرش رو میاره تو: خانم فلانی...بلند شد با فحشای شدید...خیلی شدید...که به ذهن شیظان هم خظور نمیکنه رفتم دم در..فقط من رو دید گف بوآخشی خواب بیدی..مزاحمت شدوم..گفت امر بفرما..گفت سرنگ داری؟ گفتم نه مِ معتادم؟ گف نه خو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 10:45
جر خورده از مریضی جانا شفایمان ده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 08:37
پونه و عسل آشغاله
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 08:36
زنگ زدم خیلی به شال فحش دادم..خیلیا..لینقدر که حد نداره...به همه چی از لهجه ی کثیفش گرفته تا ماد رش تا...خیلی خوشحاب نیسم...گلوم درد میکنه..دوست دارم بخوابم..زیرنویس فیلمه هم نمیاد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 08:18
بی چاره سال همیشه کوچولو و بچه می مونه..پسربچه اس انگار همیشه...حتی راه رفتن و تهدید کردنش یه مزاحم داره گوشیم تهدیداشو باید بخونی...با شما جدی برخورد میشود و از این حرفا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 8 آذر 1394 08:14
هر وقت چیزی گم میشه یاد مادرسال میافتم. مثلا همین آویشن که گم شده. اما امروز دلم به حالش سوخت..برای سال ها نه مادرش..بعد همونطوری که داشتم فحشش میدادم...تو دل گفتم عشقم سال.نمیدونم چرا یاد این افتادم که هی خرابکاریامو جمع میکرد قبلا