-
تخصیر زنایه
چهارشنبه 25 آذر 1394 03:44
از این قاراهای سفید میخورم که توش کشک هم داره..بین انگشت اشاره . شست هست میلیسم و به خودم میگم آخرین باره و باز میلیسم. با اون یکی دستم در ستایش عشقِ آل بدیو رو میخونم. تو صفحهی بیستش نوشته که شوپنهاور جایی نوشته هرگز زنان را بهخاطر تجربهی شور عشق نخواهد بخشید...آنها بدینسان جاودانگی نوع بشر را ممکن ساختند...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 02:41
بزمرگی رو دوس نداشتم. چیز عجیبی نیس. کاملا قابل پیشبینیه که آدمی مثل من از هیچ چیز بزمرگی خوشش نیاد. ریتم تندش..فحشهاش..خشونتش..کثاقت توش..حوادث..اتفاقات..بلبل زبونی و حاضر جوابی شخصیات که قابل توجه و جالبه اما بعید به نظر میرسه اینهمه آدما جوابی رو میدن که باید بدن...انگار نویسنده جای تمام شخصیات خودش حرف زده...حرف و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 01:00
کرم شب رو میزنم...بزمرگی - جواد سعیدیپور رو میارم بخونم. آخراشم. احتمالا سال و برادرام این رو میخوندن حرف زیادی داشتن برای زدن در موردش. شایدم به زیبا بگم بخونتش در موردش با هم حرف بزنیم. مثل بچگی..هر وقت چیزی میخوندم به زیبا میگفتم بخونه که حرف پیدا کنیمب رای زدن..در کل حرف داریم اما اینطوری حرفای خوب و خوبتری...
-
کاش من هم شجریان را دوست میداشتم
سهشنبه 24 آذر 1394 20:51
سال عضو کانال تلگرامم هست. وقتی موسیقی میذارم میاد میگه چقدر زشت...سطح سلیقهات رو پایین نیار. بهخاطر همین چرا نمیرسی مهدی یراحی که گذاشتم. چیزی ندارم بگم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 آذر 1394 20:47
جالبه که تو کشورای عربی اسم شهرزاد خیلی رایجه. تلفظش SHAH-RAZAD هست.. عربای خوزستان که تو ایرانن ..جز یکی دوتا استثنا نشنیدم و ندیدم بذارن شهرزاد.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 آذر 1394 20:42
توی مدت گذشته آدمای خوب و محترمی اومدن سراغم. زنهایی با محبت و دوستایی خوب. مردهایی "انسان". من خوبحال نبودم. علیرغم میلم نتونستم محبت رو جبران کنم...حق داشتن اگه رنجیدن و رفتن...حالم خیلی بیثبات و متغیر بود...حالا که نسبتا بهترم دلم میخواد از همهاشون تشکر کنم. محبتشون یادم نرفته. کمکایی که بهام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 آذر 1394 20:34
اختاپوس و کوسه
-
ذغالیها
سهشنبه 24 آذر 1394 20:19
تو آشپزخونه نشستم روی زمین. با ذغال روی کشوی دوم کابینتای قدیمی با حروف بزرگ مینویسم ABADAN و توی مستطیل میبندمش..این کار رو چند ساله میکنم؟ قبل از اینکه برم مدرسه. بابام بم حروف انگلیسی رو یاد داده بود..خودش انگلیسی رو از انگلیسیا یاد گرفته بود..همه چی رو با حروف انگلیسی بزرگ مینوشت و میخوند.....
-
آمادو میو
سهشنبه 24 آذر 1394 12:31
وقتی اومد داشتم یه چیزی میشنیدم که یادم نیس الان چیه..توقع نداشتم بیاد و وقتی اومد خودم رو پرت کردم طرفش...پرت هم نکردم..برگشتم و ..انگار وزیدم...و کشیدمش سمت خودم...بوی براده آهن و سیگار میداد..اینجور وقتا حس میکنم غرق میشه تو بغلم..یعنی جوری میره بین بازوهام که حس میکنم قراره بوده بیفته جایی...قرار بوده پرت شه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 آذر 1394 10:51
باید ب سال زنگ زد سال سال بزرگ بعد از ت و کسی ب من نگف محسن
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 آذر 1394 10:47
سوغاتی هایده رو میشنوم اون مرحوم که می اومد از سفر میشنیدمش ب یادش ...یه سوغاتی هایده بود و یه تصور بغل اون حالا میشنومش و پاهای برهنه ام و رو می،الم ب لحاف سرد و حس میکنم خدا رحمتش دیوث پفیوز ی بود بالاخره یکی دو روز خوب هم باش گذرندویم..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 24 آذر 1394 10:43
سردمه زیر پتو می نگارم.
-
و آنی بیرزگنی الله
دوشنبه 23 آذر 1394 22:32
آیات از زیر باران دوید و رسید بم..آرایش کرده بود. قشنگ شده بود. سبزه است آرایش مینشیند توی صورتش..آن یکی خواهرش بدون آرایش قشنگتر است..این یکی با آرایش کلا عوض میشود. جذاب میشود.چادرش را باز میکد شکمش افتاده از بلوز بیرون. فکر میکنم همسن این بودم و مجرد یک سانت چربی روی بدنم نداشتم ...حالا بمیرم مثل آن روزها...
-
کمربند رو ببند
دوشنبه 23 آذر 1394 18:18
این درختای بیعار رو میگن انگلیسیا اوردن جنوب. مادرم اینو میگه...ما بشون میگیم خَرنوب..درختیه که احتیاج به آب و اینا نداره..خوب میمونه...یه جور ثمر هم داره که قبلا با خواهرام باش کیک تولد درست میکردیم. یه کپه خاک و تزیینش همین میوههای خرنوب بود..بعدش گلا به غلافای سبز تبدیل میشه و خشک میشن و رنگ کرمی زردی پیدا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 آذر 1394 05:59
حکایات بدیعه و غیر بدیعه, [14.12.15 05:56] یک داستان میخوانم. قطار ساعت ده لندن پونه ابدالی. چیزی در موردش نمیدانم...تازه شروع کار است. خوب بد جذابش را نمیدانم اما میدانم دختر قصه میخواهد مثل مادرش گندمی شود مادر به او می گوید سفید و بی نمک است مثل باباش. می خندم... مادرها. ای مادرها که ... سفید یا گندمی... اگر...
-
بند ناف
دوشنبه 23 آذر 1394 05:03
ساعت تیک تاک میکند. در هال باز است..من یک ملافهی نخی را وسطش یک سوراخ اندازهی سرم کردهام. یک ملافی کتانی قدیمی و به عنوان لباس تنم است چون بیلباسی خستهام میکند و خوب نیست و حوصلهی لباس هم ندارم. باران کم میزند..لباس بچهها را تو میآورم میگذارم روبروی هیتر. به باران نگاه میکنم...و به بقیهی لباسها که زیرش...
-
قصه از کجا شروع شد؟
دوشنبه 23 آذر 1394 04:24
من اونقد احساساتیام که وقتی اندی میخونه ای سلام عاشقونه اشک تو چشمم جمع میشه. اشکال نداره. اینم خوبه. یه نعمته.
-
به اندازه خودشان
دوشنبه 23 آذر 1394 04:07
زنگ زدم به زیبا که بگویم..نه قبلش او زنگ زده بود که بگوید مادرم و مورتون چقدر بد و بیادبند و در مورد عکس پروفایل واتساپ ایوب گفتهاند میلهی هواپیما رفته در پشتش. مورتون این را به او گفته و مادرم میخندیده. احساس توهین میکرد و میگفت مهم نیست ایوب دوستش دارد یا نه یا دارد یا نه ..بالاخره او دارد با ایوب زندگی میکند...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 23 آذر 1394 03:21
دیگه نمیتونیم از مامان زهره خرید کنیم...چون فحشش دادم..با زیبا بد شده..زیبا باشد بد شده..با هم بد شدن و بدتر...یعنی من اشتباه کردم؟ خو همیشه بم یه چیزی میگف بیکه باش بد باشم. مگه مرض داش؟ سرطان داری بشین شیمی درمانیتو بکن...چته به مردم میپری...من کاری بت دارم؟ خودم وقتی گفتم داغ شدم و عرق کردم البته..اما خو نه...
-
شنگل شنگل
دوشنبه 23 آذر 1394 02:41
شنگل،شنگل اِیکنی جونَمَه بسونی پس فکر کردی همینطوری الکیه؟ همیطوری رو هوا یارو زده عاشق شده؟ جلوش شنگل شنگل میکنه و جونشو میگیره بعد میذاره میره...خاک منه سرش. حداقل یه کار دیگه میکردی. شنگل شنگل کرده اُ جوونه مردمه داده به کشتن و هیچ باکیشم نیس..بمیر..شنگل شنگل بکنِ بیحیا.فردای قیامت باید رو پل صراط که از یه...
-
گشواد
دوشنبه 23 آذر 1394 02:33
#چیزنا #چیزویژه قاسم چه بدی داشت که یکبار نذاشتی؟ آیدین سیارسریع روزگار غریبی شده واقعا. این پدر و مادرهای جدیدالاحداث دهه شصتی برای اینکه بچهشون با بقیه بچهها متفاوت باشه اسمهایی رو روی این طفلهای معصوم میذارن که واقعا آدم میخواد بشینه برای مظلومیت بچه هایهای گریه کنه. وخامت اوضاع به حدی رسیده که جدیدا پدر...
-
-من برم؟ -بفرما.
دوشنبه 23 آذر 1394 02:18
اولین دعوا: دیشدیرررریررررین
-
مسعول نیس مسلول
یکشنبه 22 آذر 1394 21:04
والا بخدا دهن مادر عربی رو پاره کردین. خو کشتینمون. مردیم..میخوان بگن تو عربی حالیت نیس و به قول خودشون مستعجمی بعد میان برام مینویسن با ظلمی که مسعولین به ملت عرب تو ایران.. ولک شما یاد بگیرید اول درست بنویسیدش بعد بیاید اینجا نق بزنید. یعنی دهن نموند برای زبان عربی از دستتون. بابا من کفش کوروش رو زمانی جلوش جفت...
-
لا وژدانا گلی عمید الله شنو؟
یکشنبه 22 آذر 1394 20:59
عمیدالله شنو؟ ها؟ شنو؟ عمید یعنی رئیس...یعنی قائد...زعیم..یعنی رکن...یعنی اصل.. امید یعنی اَمل..کلمه فارسیه..هنوب انتوا اتگلون عمید الله...دقیقا یعنی شنو؟ وضحو لی...انتو عرب؟ عجم؟ متنه من حچیکم ..طلعت روحنه.. ولک عمید شنو ؟ خو یعنی شنو؟ منظورکم به امید خدا؟! نعله عله کلمن گال انتو عرب...انتو لاعرب و لاعجم و لا حتی...
-
مسئولین مو مسعولین
یکشنبه 22 آذر 1394 20:53
ولک مسعولین شنو؟ من نعله عله روح ید ید ید یدکم. بابا مسئولین مو مسعولین...یعنی حشه القارء مو حچی اضراط...شنوی های؟ ارجوکم...ارجوکم لاتحچون عربی...شگتو حلگ ام العربی ابهای حچیکم. مسعول یعنی منشول..یسعل..یسعل و ایضرط مثلکم.. خو؟ مسئول یعنی فردٌ ذی مسئولیه. ذبحتونه الله یذبحکم.
-
اَلهی آمین
یکشنبه 22 آذر 1394 20:47
انشالا که عشگش مستدام.
-
که پیش دست و بازویت بمیرم
یکشنبه 22 آذر 1394 20:42
زیر سر اون دس و بازوئه که آشغال میبرده بیرون و دوستمون دلش خواسته پیشش بمیره..بابا همون یه تیکه سفیده عمو جان...اونم رنگ کم اوردن احتمالا.. وجدانا کسی این روزا بم بگه مرمر خودش یه نعمتیه...همین پریشب بود که آقام بم گف سیاه. عالیه..اعتمادبهسقفم سر به آسمون گذاش.
-
نکنه ؟!
یکشنبه 22 آذر 1394 20:40
نکنه داره طعنه میزنه بم اون وخ؟ و خودم حواسم نیس؟ شایدم.
-
مرم و معنای شب
یکشنبه 22 آذر 1394 20:40
فکر کن پدر آدم به آدم بگه سیاه..مادر آدم انگار آدم مرض مسری داشته باشه و وقتی بش بگن این شبیهاته صورتش تو هم بره و یه دفعهای یکی تو همی روزا..ها همی روزا که نه تربیت دارن و نه خونوادگی و از وحشت اومدن پیدا میشه به آدم میگه مرمر بعد میگن نه خدا دوستت نداره..الکی فکر نکن خوبی. والا به خودش عاشقمه...حالا رو نمیکنه...
-
قبل از تو هیچکس به من مرمر نگفت
یکشنبه 22 آذر 1394 20:24
همیشه وقتی پست میذارم اولش به لاتین تایپ میشه. ئه! منم نوشتم لاتین. چون تا حالا از این واژهی عریق استفاده نکرده بودم. اولین بارمه. آره با همون حروف چیچیاَن تایپ میکنم میبینم نصف پست رو رفتم و حتی کلمهای مفهوم نیست. فکر کن یک حرف. بنابراین دیگه شروع کردم از ابتدا به ساکنِ( هیچ وقت نفهمیدم یعنی چی ابتدا به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 19:59
یه کانال درست کردم بِرا دلم تو تلجرام. اسمش هست مزیکا. موسیقایمو فرستادم توش. خَیلی قشنگ. حال میکنم باش.
-
تفایُت
یکشنبه 22 آذر 1394 19:47
اینقدر خستهام که حد نداره...فکر میکنم از رژیم باشه. یه لرزه تو تنمه. حالا زن هاشم هم زنگ زده دارن میان یعنی جا داره بگم تش به جونت بگیره فاطو. فاطو جنوبیه فاطمهاس..فاطُمه هم میگن. نکته: کاش دخترش اذیت نکنه. پوکیدم. فشارم افتاده فکر کنم. خدایا چقدر چاق شدن خوبه و لاغر شدن سخت. اون یکی رو چشات رو باز میکنی و...
-
از همی اوبودان شهر وفاس و اینا
یکشنبه 22 آذر 1394 15:54
اینا رو هم ازم نخواستید شما خودم گذاشتم همینطور بِرا دل خودم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 15:49
شهرام ناظریمه امروز...بسیار. همین که میخونه: بی تو هم به سر میشود... دارم قلیه میپزم.. و میشنومش...عاشق بوی سبزی سرخ شده و له کردن سیر تو هاون چوبیام...عاشقشما...آیات از بوش اومد...میگه خانم فلانی یعنی خدا دادِت..این مردهی براش غذاهای تند درست میکنی و ازش کار میکشی... هر وقت دیگه بود حیا پیشه میکردم میزدم...
-
برای سین ببخشید اگر دیر شد.
یکشنبه 22 آذر 1394 15:38
ادویهی مرغ و ماهی: زنجبیل-میخک- برگ بو-زردچوبه- فلفل قرمز- ففل سیاه- کمی دارچین-تخم گشنیز-زیره سیاه-هل-کمی لیمو عمانی بدون هسته- توی ظرف بدون روغن یا با یک چکه روغن با حرارت کم..تفت میدید بعد پودر میکنید توی آسیاب درش رو میبندید و تو یخچال میذارید.مقادیر من ذهنیه...بعد با آرد گندم قاتی میکنید و نمک البته..و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 14:27
یعنی این حرفت صدتا لایک داشت بابا
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 05:20
کاش پاهای سال سمتم نبود. اصرار دارد رو به قبله بخوابد. اگر اصرار این را نداشت حالا سرم میرفت روی سینهاش و بعد از تمام کردن کاری که ازم خواسته شده بود، کمی خواب موفقیت میدیدم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 02:58
من به مو زنبیلی نخواخم گفت که کسی جز او را شناختهام رابطه با زید سابق یادم داده چه بگویم و چه نگویم و در این رابطه موفق خواهم شد بر خلاف قبلی و برای خودم ثابت خواهد شد که آدم بدی نیستم که هیچ کس نخواهدم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 02:56
خوب حالا دیگر راحت شد. توی زندگی خوبش ..من هم هستم خدای عزیز را دارم..و این آدم مو فرفری که عاشق اصفهان است و هنوز زنش را دوست دارد..با اینکه رفته زن یکی دیگر شده..و فکر میکند من خیلی جذاب باشم اما پدرم در موردم میگوید سیاه و مادرم فکر میکند مرضی مسری دارم اگر بگویم شبیه اش هستم مثلا.. و خواهرم دلش میخواهد با الف...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 02:45
- تو نباید افسرده باشی...یک چیزی پنهان میکنی که نمیدانم چیست..من هیچ وقت با زنی تلفنی حرف نزدم..میترسم برای موقعیتم..اینجا کوچک است همه هم را میشناسند..نتوانستم از تو چشم بپوشم..یک بار روضه بود با زنهای همسایه توی کوچه چای دادید..یادت است؟ - بله.. - توی لباس مشکی خیلی خوب بودی...مومن میخندم. مومن. ایمان. از چه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 02:13
او لیست بلندبالایی از بدبختیهایش رو کرد. زنش وقتی طلاق گرفته رفته زن یک گردن کلفت کونی شده(کونی از من..همینطوری) و سه تا بچه آورده..خودش چربی دارد و قند..شام سیب زمینی آبپز و کره میخورد(مرض داری؟)..موتور هم دارد و میتواند یک روز ابری ببردم روی موتور اگر دوست دارم..اما دستانداز باشد بهتر که من بترسم و او ترسم را ب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 22 آذر 1394 02:00
شدم شصت و هشت. وقتی رژیم را شروع کردم وزنه نشان داد هفتاد و دو ممیز 6. روی دیوار با خودکار نوشتهام..نمیدانم چند آذر این وزنم است. نانا برای اینکه نظم و ترتیب را یادم بدهد روی برگه نوشتش و چسباند. وزن خودش را هم و بابا و بن را. روی هم وزن من نمیشود اما مهم نیست من دارم به وزنی میرسم که سال بتواند بلندم کند..عین...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 17:21
به مورتون میگم چرا بم گفتی بی انضباط میگه چون باکلاسی.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 17:18
سال و سیمین دارن به زیبا می خندن که حقوقش جدیدا با کسورات و فلان شده ده تومن. زیبا شونه اش رو می ماله و می گه عوضیا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 17:17
به مورتون میگم ببرم رو موتور بگردونم دلم گرفته... میگه زین برات کوچیکه..گفتم کون خودت دوبرابر یه سینی گرده...چطور جات میشه؟ بم گف بی انضباط.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 17:15
مادرم هم نشسته شرح فوت بچه ی پسر دایی و دختر داییم رو میده..بابام هم دلش خوشه که یه زن دایی داشته عاشق ابروهای مادرم بوده.. خنجرن رفتن تو کونم بابام البته میگه قلبم. خسته شدیم بس کن..فمیدیم عاشقید...کشتین ما رو.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 17:12
نانا خوب نمیشه..جر خوردیم از مریضی...هی تقویتی بده...هی کون بده...بزرگه هم مریض شده..پدرشونم هی ریش بلند کن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 17:10
عن گروها دراومده.. گروه گوز گروه کون گروه خط گروم موسیقی شبکه های اجتماعی ملت ندیده رو گایید
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 17:02
رفتیم پیش مامان زهره.من و زیبا...گفتن حراج کرده تونیکا و بلوز شلواراش رو برای پسر الهام میخواستم دو دست لباس بخرم..تا رفتیم دراومد گف چقدر سیاه شده سون رو میگف..می ترسی بیرون بیاریش سیاهتر شه؟! و خندید...چیزی نگفتم..بعد که دید سون من رو میخواد و گف چون شبیه اشه دوسش داره و من دیگه نتونستم تحمل کنم...سیده؟ باشه...مگه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 20 آذر 1394 16:42
یارو آدرس وبلاگمو میخواد...بشین تا بدمش بت... یه چیزایی بم گفته که حاصل دقت و توجه فرسایندهاش به من بوده گویا...من نمیدونستم.. مثلا اینکه تو باغچه ام چی کاشتم...نانا یه روز از مدرسه اومده و افتاده و من بش گفتم مثل عمه اش گاوه...بن رو یه بار دمپایی پرت کردم و پریده تو خیابون بم گفته به زودی خونه رو ترک میکنه من بش...