-
الحیات حلوه و الدنیه غنوه
چهارشنبه 2 دی 1394 12:33
تربچهها رو کندم. بعضیاش درشتِ درشت شده بودن..با خودم فکر میکردم تربچه چطور اختراع شد؟ کی اولینبار کاشتش...یا از تغییر و تحول در نوعی گیاه به وجود اومده..مثلا اولش یه چیزی بوده شبیه ...شبیه...شبیه چزی گنده و بزرگ که زیر خاکه..بعد کوچیک شده...حتما اولینبار یه زن درش اوده دیده خوشکل و قرمزه.. ضمنا توی کثیف رو میدونم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 دی 1394 00:25
ki trx hc hdk[h fhdn hc odgd [hihd nd'v il vtj.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 1 دی 1394 05:21
ای با خود بودن ِ خوب و عزیز..ای به کسی نیاز نداشتنِ خوب و محترم..ای کتابهایی که میشه خوند و فیلمهایی که میشه دید و موسیقییی که میشه شنید و دودی که میشه کرد و ... چقدر خوبه که آدم مشغول بشه به خودش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 21:15
فیلمهای قبل رو میدیدم. بن گذاشته بود. نانا عسلی بود که شیرینی از سر تا پاش ار حرفاش حرکاتش..کاراش..نگاهش...کلماتش..دعواهاش با بن میچکید...و بن کوچولو و موذی...سال جوونتر ...سال بانمک..میخندونتم...خودم چه حوصلهای داشتم..خیلی تعجب کردم..شاخ دراوردم که چقدر دلگنده و باحوصله با بچهها سرو کله میرنم و عشق...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 18:13
سیب کل الدنیه و ادیتک عمری و حیاتی ادیتک حنیه اتریک السبب فی آهاتی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 18:13
و انا قلبی مااات ما بقاش یهموا بعدنااا
-
قدیش کان فی ناس
دوشنبه 30 آذر 1394 15:21
قدیش کان فی ناس ادیش کان فی ناس عل المفرق تنطر ناس: چقدر آدم تو مسیر منتظر آدمای دیگه بودن وتشتی الدنی ، ویحملوا شمسیة: آسمون میبارید و اونا چتر به دس بودن وانا بایام الصحو ما حدا نطرنی: و من حتی تو روزای بیبارون کسی منتظرم نبوده *** صارلی شی 100 سنه مجنوح بهالدکان: یه صد سالی هس که تو این دکون پرت شدهام.. ضجرت منی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 15:04
زن ف بم میگه گریه نکن همه کَسوم..خاک تو سر محبت ندیدهی خجالتیم...تا این رو میگه گریهام بیشتر میشه دوس دارم فنس رو بردارم..برم تو بغلش..بگم ببین هیشکی من رو دوس نداره.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 14:18
نانا میگه مامان مدرسه گفته جایزه بخرید ببرید مدرسه بدن بهام. پیازچههای نیم حلقه خرد شده رو ریختم تو ماهیتابه و گفتم پول ندارم...میخوان جایزه بدن خودشون بخرن...میگه آره درسته. چزوندمش حسابی. خیلی دیگه سوارم شده بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 14:02
قدیش کان فی ناس ادیش کان فی ناس عل المفرق تنطر ناس: چقدر آدم تو مسیر منتظر آدمای دیگه بودن وتشتی الدنی ، ویحملوا شمسیة: آسمون میبارید و اونا چتر به دس بودن وانا بایام الصحو ما حدا نطرنی: و من حتی تو روزای بیبارون کسی منتظرم نبوده *** صارلی شی 100 سنه مجنوح بهالدکان: یه صد سالی هس که تو این دکون پرت شدهام.. ضجرت منی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 03:01
بوی عطری شیرین میدم..عطر گلی شیرین....این تنها چیزیه که الان میتونم بنویسم و نخوام بعدش حذفش کنم یا ثبت موقت برنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 00:59
من بیشتر از اون یارو پیرن زرده خوشم میاد که میگه داریوش کلاه گیسته بیار...سعید کلاه گیسه داریوشه بیار.. اون پیره هم که میرقصه یه جا بش پول میدن نمیگیره... ممد حیدری هم که میگن اصل ترانهاش مال فیلم موسرخهاس اینجا
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 00:57
دوستای عزیزم اون ویدئو عروسی نیس..تو خیابونه..ته لنجی فکر کنم...همین طوری برا دل خودشون. کپی رایت هم حق نداره..تو آپارت هم هس. ضمنا اینجا ایرانه إی صوبتا چیه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 00:53
پنکه رو زدم زیر ملافهی نخی...با عرقی پشت لب و گردن...گتسبی بزرگ میخونم.. فقط الان تو یه فکرم: تابستونو چیکار کنم؟ بم گفته بودن از قبل عرب ِ سرعینم، باورم نشده بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 آذر 1394 00:33
همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم .... . ودر آن خواب بمیرم که تو آیی وبمانی.. #شهریار
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 آذر 1394 18:01
این رو برادرم داده...صد سال نمیگم خودش کدومشونه...اما ای وای ای وای..ممد حیدری. ته لنجی.. دس زدن رو داشته باش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 آذر 1394 17:51
الان بارونه و هیشکی نمیبره دورم بزنه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 آذر 1394 23:55
بن بم میگه بادوستش حرف میزدن که با مادراشون صمیمی هستن؟..چقدر به باباشون شبیهان...خواهرشون چقدر رو اعصابه..بعد حرف زدن و حرف زدن و به این نتیجه رسیدن شبیه همهان چون دوستشم یه خواهر همسن نانا داره و مادرش عین من خونهداره و پدرش مهندسه و فلان .. بعد کسی چیزی گفته علیهاشون..بن هم تو گوش جعفری اولش گفته به قول مادرم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 آذر 1394 23:39
بن برام تعریف میکنه اُ میکنه..میگه امروز دعوا شده..عباسی خیلی لافه و از همه کوتاهتره اما ادعاش میشه و هی دعوا میکنه و هی میزننش و وقتی میزننش تظاهر به آسیب میکنه..امروز با شریفی دعواش شده..دیروز با بهمئی...بهمئی کوبیدتش زمین..شریفی گنده بوده و بش گفته روح منّا لا... برو کنار تا ... اینکه خودش به دوستش گفته...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 آذر 1394 23:25
دوس دختر دوستِ بن از دوستِ بن خواسته بره شهرشون..بش گفته تو اون ور پل منم این ور پل باشم با هم چت کنیم...دوست ِ بن پیشونیاشو گرفته و گفته حالا به این چی بگم؟ اگه به چته خو حالا هم داریم با هم چت میکنیم..بن میخندید که فکر کن ماما چه مسخره اگه کسی بره یه شهر دیگه فقط برای اینکه تو یه جای با اون آدمه چت کنه.. بن پسره...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 آذر 1394 17:00
دارم چیز میزامو میشنوم...سال داره لب خندان تو شجریان میشنوه...میاد نیانبون من رو خاموش میکنه..دارم کلیپ میبینم..میگم چیه باز شهادته؟ کی مرده؟!..اتفاق خاصی افتاده؟ میگه نه وقتی استاد میخونه هر آواز دیگهای باطل میشه...چیزی نمیگم کلیپ رو باز پلی میکنم..باز میزنه رو استاپ..میزنم مهدی یراحی چرا نمیرسی رو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 28 آذر 1394 16:21
کیفچیها: نوازندههایی که توی عروسی و فلان "کیف" مردم رو فراهم میکردن...حالم بگی نگی میکنن. فیلتر شکن کی داره؟ اینی که دارم کار نمیکنه دیگه...گشتم تو نت هم نبود...داشتین بفرستین لینکش رو. دسِتون طِلا.
-
روسیاهی
شنبه 28 آذر 1394 15:52
من توی حیاط ممد اینا ماهی سرخ میکردم..مادرش زیر شیر آب گوشه حیاط ماهی تمیز میکرد..بغل دشویی..من تو دلم فحشش میدادم که بغل دشویی نشسته ماهی تمیز میکنه..آدما رد میشدن و میرفتن تو دشویی و کف دمپایی میخورد کف دشویی و بعد کف حیاط..تنبل بود نمیرف تو حوض کوچیک وسط دیوار ماهی تمیز کنه...چون نشستن اونجا راحتتر بود......
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 آذر 1394 17:38
وسط گردباد اتاقم نشستهَم. از صبح درگیرشم. تموم نمیشه. لباسا رو باید تا کنم ..کتابا رو ببرم اتاق کامپیوتر..از زیر تخت کتاب و دروغگویی رو میکشم بیرون و راستگویی رو میدم تو...الکی. درغگویی رو میکشم بیرون و در ستایش عشق و یه شورت مستعمل زنونه و دوتا مداد دور چشم و ابرو و یه رژگونه برنزهی سیاه کننده که تصمیم میگیرم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 آذر 1394 02:17
زن هاشم مرتب میگف سر سفره که خرما مسهلِ ماهیه...چندبار این رو تکرار کرد. منظورش مصلح بود. اصلاح کننده. بلند شدم برای خودم راه رفتم. خوب بودن یه آدم و اینکه دوستت داشته باشه اون رو دواطلب میکنه برای نزدیک شدن بهات؟ صد در صد نه. زن هاشم. زن خیلی خوبیه برام..زنم نیست اما دوست خوبیه..مدلمون..دنیامون فرق میکنه.. دیدم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 آذر 1394 01:00
قبلا گوگل تاک چقدر خشک و رسمی بود. حالا رو گوشی که اومده..تمام آیکنا متحرکه..استیکر هم گذاشته...استکیرای هیولاش رو دوس دارم. باحاله.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 27 آذر 1394 00:16
زن هاشم دسگیره خونگی درست کرده بود. امروز داد به من سهتاشو. با شلوار هاشم...با هاشم دعواش شده گرونترین شلوار رو پاره کرده ازش دسگیره دوخته...شورهی بدن هاشم رو دسگیرهها مونده. میشورمشون مهم نیس اما از زمختی و نخراشیدهگی دوختشون خوشم میاد..خونگیِ خونگیه ..حس کردم مثلا از این خواهرام دارم که چیز میز برا هم میبرن.....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذر 1394 23:29
از اون خورش سبزیای خفن زن ف خوردم...دعوا شد بین پسر و عروسش...سر اینکه کدوم خورش سبزی بهتره..مادر عروس..زن ف...من خورش سبزی خوردم وسط دعوا و فحش و بد و بیراه...دیگه یادشون گرفتم..به من چه...خیلی هم خوب بود...کیف کردم..زن ف هم گف جای مادرت من میبوسمت...حالا یعنی مادرم خفهام کرده از بوسه تا حالا کل زندگیم یادمه چهارم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذر 1394 22:17
راستی شمعام به رنگ خودشون روشن میشه....اگه خودشون صورتی بودن.. شعله صورتی..همیطور تا آخر...پَنشتا..هر کدوم یه رنگ.. حالام خونه ف دعوتم کردن ...گفتن تو هم دخترمونی...هاها.. بم زنگ زدن و ...همه تبریک گفتن و گفتن بیا پیشمون...از اون دوپیازههای خاص زن ف پختن که عاشق خوردنشونم. امشب رجیم بمیره.
-
چون شب تولدمه
پنجشنبه 26 آذر 1394 22:05
اول تولدمو نانا خراب کرد با گریه...قرار بود چراغ رو وقتی بن و باباش گفتن روشن کنه..اما زودتر از اونکه اونا بش بگن روشن کن؛ روشن کرد و بعد جیییغ چون بن بش گف خر..گریه و گریه..منم حوصله ناز کشیدن نداشتم چون شب تولدمه باید نازمو بکشن نه که خودم ناز یه دختر تقریبا لوس ناز نازی رو بکشم...گذاشتم گریههاشو کرد...گفتم باز...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذر 1394 21:50
زن هاشم میگه هاشم فقط وقتی میاد اینجا میخنده..چون با سال خوبه...من به نظرم برای اینه که اینجا..یعنی با سال میتتونه حرف بزنه و شعور سال باعث رنجشش نمیشه. هاشم احساس رقابت میکنه..یعنی یه جور حسادت داره به باجناقاش که احساس میکنم سعاد عمدا شاید هم سهوا باعث ایجادش شده. گفتن مادام اینکه شوهراش خواهراش مهربون..و...
-
سال ِ نو.
پنجشنبه 26 آذر 1394 20:15
هاشم اصرار میکنه که دستگاه اسپرسو برام بخره. سال میگه از اسپرسو بدمون میاد. در واقع اون بدش میاد چون یه روز که شهرمون پر از مهمان نوروزی بود ما رفتیم یه قهوه فروشی و اونجا به عنوان تستتر تو فنجوانی کوچولو کاغذی هر نوع قهوه رو میفروختن...شلوغ بود و مردی بور بم تنه زد و قهوه ریخت تو یقهام و سال به مرد پرید و مرد...
-
نکنه
پنجشنبه 26 آذر 1394 19:50
با هاشم حرف میزدیم که .. یه سئوال؟ چرا من همیشه شبیه شوهرای زنهایی هستم که باهاشون در ارتباطم و سال شبیه ...شبیه نه...شاید اینطور توهینآمیز به نظر برسه با توجه به ذهنیت غالب...شبیه نه..یعنی نظر سال به نظر زنهای اون مردا نزدیکتره.. نمیدونم...یعنی این خوب شاید کار طبیعته و بازی جنس مخالفه...نمیدونم..اما مثلا...
-
زن و تکون دادن فنجون و اطراف رو گشتن و اینا
پنجشنبه 26 آذر 1394 19:45
هاشم داش در مورد قهوه با من حرف میزد..عکساش رو تو عراق نشون داد. که ردیف دلهها رو منقل بودن و مردایی کمربند خدمت حسین به کمر بسته.. فکر کردم چرا کمرشونو رو بستن. بابام هم مجلس وقتی میذاره برای امام حسین کمرشو با شال میبنده رو دشداشه مشکی. این یعنی کمر همت بسته برای خدمت به امام حسین؟ نمیدونستم دقیقا. همهجا تعریف...
-
برج
پنجشنبه 26 آذر 1394 19:18
برگشتنی آیات بم زنگ زد...گفت مادرم کارت داره..رفتم مادرش بم گف تولدت مبارک...یه نصف صندوق گوجهی کال داد...خندیدم...چیکار میکردم باش؟...گفتم چطور یادت مونده؟ فکر نمیکردم بدونی..گف یادم مونده دیگه...کی بش گفته بودم چندمه...یادم نمیاد...آیات هم بم یه شال داد..آبینفتی...نداشتم رنگشو...از اونا که دوس دارم...نوهاشون...
-
گوشی تو جیب
پنجشنبه 26 آذر 1394 19:03
سال و هاشم مرغا رو باد میزدن..آتیش خوبی بود..هاشم گوشیش رو اورد گفت این شیخ خزعله..عکس رو رد کرد.. گفت این شیخای و خانای عشایر لر و عرب خوزستانه..سیاه و سفید دهه چهلی بود عکسه..کت شلوار تیره کروات و موهای روغن خورده..شیوخ عشایر عرب خوزستان بودن که زیرشون اسمشون بود و ..شیخ حمید و...شیخ بابام اینا چن روز پیش فوت کرده...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذر 1394 18:18
خستهیوم از زندگانی رستهیوم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذر 1394 00:33
به قول شمس آل احمد در داستان عقیقه: بس که به دخترهای زشت و ترشیده گفتهاند بانمک ذهن ما را خراب کردند. والا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 26 آذر 1394 00:18
در مورد همجنسبازی( این سئوال رو دو ماه پیش کسی پرسیده بود) نه بش معتقد نیستم..یعنی هیچ دلم نمیخواد قانونی به نفعش وجود داشته باشه..اگه وجود داشته باشه نمیرم بگم چرا داره و بگم چرا وجود داره و اینا کثیفن و..منحرفن و فلان...اما قانونی رو هم برای ترویج یا جار زدنش دوس ندارم...یعنی خودم هیچ وقت عضو کمپین یا فلانی در...
-
شاید اگر دائم بودی کنارم..یه روزی میدیدم که دوسِت ندارم...فکر نکنی دوری و اینجا نیستی...
چهارشنبه 25 آذر 1394 23:56
الان میرم سال رو پیدا میکنم..بش میگم کمی حرف بزنه..هر چی نق بزنه و بگه بدم یا هر چی..بعد بخوابه پیشم و من بش بگم...بش بگم اینقدر به من نگه مهستی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 23:54
تو ذهنم یه پیت نفت برداشتم الان و یه فندک کشیدم زیر تصویر یارو که در زده و زنگش پریده و دهش بازه و داره از شدت عن کردن میمیره...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 23:52
با زن ف تو انباری بودیم...حرف میزد برام..سرش رو گذاش رو پام..گف چقدر گرمی...گف دوس داره که بام حرف بزنه و... من راحت بودم باش و خودشم راحت بود...دلم براش سوخت...دخترش خیلی بش پریده بود...قبلش دخترش بم گفته بود مادرش فلان... مادر از یه طرف و دختر از طرفی دیگه...آیات بم میگف خانم فلانی مادرم برا پدرم زندگی درست...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 23:45
آدم بعضی وقتا باید یه موچ بکشه دور سرش بگه و من شر حاسد اذا حسد. میشه بمیرید لطفا و گوزاتون رو در حد کوناتون بکنید؟ متشکرم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 13:08
بن تکیه داده بود به دیوار مدرسه...شل و ول..تا گردن سر خورده رو دیوار..بندای کفش باز...یقه باز...سنگ میزدن با دوستش به همکلاسیاشون...انگار مگسی رو دور کنن از خودشون.. وقتی دیدمش باورم نشد این موجود بیخیال سرخوش سر خورده روی دیوار بچهامه..پسرمه...با شریفی پسری که ازش خوشم نمیاد میخندیدن...شریفی جوش داره صورتش..دس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 12:23
راسی اینم بگم که زن ف صدام میزد مامان ِ بن برو رو بلوک... که قدم برسه..اونم قدش اندازه منه..اونم رفته بود رو بلوک که دسامون برسه به هم غذاهامونو برسونیم از بالا فنس به هم.....آیات رو تخت نشسته بود هلاک بود از خنده که اینا رو....به برادرش گف ای کِپلایه سیل بکن. یعنی این چاقا فک کنم...یا چی..نمیدونم. بههرحال...یه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 12:02
زیبا یه بار بم گفته بود ...با زیبا عین بچگیامون میشینیم رنگ آدما رو حدس میزنیم..امروز از مدرسه بم زنگ زد طفلی...خدایا من این خواهرم رو خیلی دوس دارم و الان اشک تو چشمام جمع شده براش.. میدونی خره و احمقه و فلان..اما دوسش دارم..و خیلی خیلی خیلی ناراحتم از اینکه بهخاطر من مورد طمع و خواستهی دیگران قرار گرف. احساس...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 25 آذر 1394 11:40
عاشق کسی هم نشدیم بش بگیم یا حبیبی. خداییش اما بمون گفتن حبیبتی..تا قبر آآآآآ.
-
بناقص حیاتی معاک
چهارشنبه 25 آذر 1394 11:19
وبناقص حیاتی معاک من امتى وأنا بستناک : ع لیرغم زندگیم باهات و اهمیتی که برات نداره...ببین از کی من منتظرت هستم ضیعت عمری ورآک بقیلى إیه تانى: تموم عمرم رو باهات هدر دادم چی دیگه مونده برام؟ سیبت کل الدنیا وادیتک عمری وحیاتی: تموم دنیا رو رها کردم و عمر و زندگیمو دادم بت أیدتک حننیه أتریک السبب فی أهاتى: ب هات مهر و...
-
و انا قلبی مات
چهارشنبه 25 آذر 1394 11:09
بناقص حیاتی معاک رو ب ا صدای شیرین میشنوم. بناقص حیاتی معاک با صدای بهاء سلطان گرچه با صدای بهاء بیشتر دوستش دارم... یه روز ترجمهاش میکنم. وقتی آشپزی میکنم..ادویه میکوبم..کفگیر رو میگیرم یعنی عصاس مثلا...لپتاپ رو کابینت میخونه: انسه الی فات خلاص دا فات من عمرنا...و انا قلبی مات..ما بقاش یهموا بعدنا.. میرقصم.....
-
پس خاطرهی امروز رو ننویسید
چهارشنبه 25 آذر 1394 10:56
میلرزید. مشخص بود که دهنش خشک شده بود. میلرزید...زن یادش افتاد که گفته بود چربی داره...پشت میکرد و باز برمیگشت سمتِ زن.. -باورم نمیشه خودم رو توی این موقعیت قرار داده باشم.. باز میلرزید...رنگش پریده بود..زن فکر کرد سکته نکنه حالا...دو سه روز بود که زن بلاکش کرده بود...بهانهی آمدن و در زدن زن رو به خنده...