-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 10:25
سال دیروز جاسیگاری رو کشف کرد که حاوی ده نخ بود و قیامت به پا شد. از اینا بگذریم. یه جوری حسی دارم شبیه اینکه اگه پروست رو تموم کنم افسرده میشم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 10:14
حالا در سلول انفرادی خودم بیدار شدم ..روز اول حبسم رو میگذرونم. سال هزار و یه فیلم سرم دراورده. خودش و نانا کتابای توی قفسهی زندان رو چیدن و گفت که از طرف امور فرهنگی زندان اومدن و میخوان کتابخونه رو راه بندازن...اینکه خدمات وِیژه برای بعضی زندانیان با ظاهر ِ خاص دارن..اینکه ...باید چک شیم هر چند وقت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 02:04
وقتی بن خیلی کوچیک بود از الانِ نانا کوچیکتر. سوار ماشین شده بودیم و یارو راننده زر زر میکرد که ابروهات یه جوریه و چشمات نمیدونم...چیزایی که مردا میخورن وقتی آدم رو تنها و مجبور به مدارا میبینن. زمستون بود و ماشین نبود و سال نبود و بن رو برده بودم دکتر...تنها ماشینی که ایستاده بود همون بود..بن آمپول زده بود..سرش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 01:57
سال که رفت نانا رو نیشگون گرفتم و جیغ زد. ..خواست بره بگه گفتم حق داره شب یه ذره نوشابه بخوره..بعد دلم سوخت و جاش رو که اصلا هم محکم نبود بوسیدم..خیلی..گفت ماما آدما ممکنه عاشق تو بشن؟ گفت عاشق. موهاش رو بو کردم و گفتم نمیدونم ..فکر نمیکنم..اما مهم نیس چون تو رو دارم و برام گل میچینی..و دوسم داری و هر اتفاقی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 01:49
با نانا رفته بودیم بیرون. خودش میگف نُزهه. یعنی گردش. به خودم لعنت میفرستادم که گوشی اورده بودم. دفعهی بعد نمیبرم. وقتم دزدیده میشه. .تونیک خواهرم تنم بود. اولش باورم نمیشد ماشینا برای اون بوق میزدن. تونیکی که تنم بود..عادت نداشتم به این لباسا و عکسالعملا و واکنشایی که در ملت برمیانگیزن. بعد برگشتنی گرمم شد و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 01:11
نانا برایم تعریف میکرد که دوتا دختر جدید دارند. یکیاشان نمیداند که ک، ک است. فکر میکند گ است. الهه به مبینا میگوید خپل... ماما؟ خپل حرف بدی است؟ گفتم خوب نیست. گفت مبینا آخه چاق است. گفتم خوب باشه..گفت او که نمیگوید، الهه میگوید. هر چی ما بهاش میگوییم گناه داره باز میگوید...گفت هی ما میگوییم نگو و او هی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 01:02
قرار بود شرکت کمد بزند. سکوی زیر کمد را هم زدهانداما ماههاست کمدها را نیاوردهاند.کتابها و قفسهها را از توی اتاق کامپیوتر آوردم توی اتاق بچهها. کمد دیواری قرار بود آنجا باشد...کتابها را چیدم توی طاقچهی اتاق بچهها و کمدهای لباس خودمان و قفسهها را هم چیدم کنار هم. فضایی کم و یکنفره به وجود آمد. نشستم همانجا....
-
تو توی قلبت الاغ نذار
شنبه 19 دی 1394 15:08
قبل از اینکه بیایم تو این خونه یه سری جعبههای دکوری رایج شده بود. میزدی به دیوار و توش هر چی دلت میخواس میذاشتی. از گل و گلدون تا این نمادای هنری که زیاد از معنیاشون سر درنمیارم اما چون عین آدم صاف و شق و رق و قانونمند نیستن ازشون خوشم میاد. طرحهای کج و معوج چیده شده اما نه به ترتیب. در هم اما همهی اون...
-
هنرهای هاشم هرهری
شنبه 19 دی 1394 14:19
دیروز با هاشم اینا رفتیم ناهار بیرون. غذا از ما میوه و چای و ...از اونا...زن هاشم برای نانا یه جفت گیرهسر اورده بود. هر وقت من رو دیده یه چیزی گرفته برای نانا یا خودم. حالا هر چی. یه بسته سبزی خورشتی یا آش یا حتی این روزا توله...دوتا شیشه ترشی که خودش انداخته..گیرهسر برای نانا..لباس زیری برای خودش برده و برای من هم...
-
..که خوشم میاد.
شنبه 19 دی 1394 12:45
آهنگ این ترانه رو خیلی دوس دارم. روزای بارونی دوس دارم بشنومش..یه جوری سبکسری و بیخیالی و بیحالتی توشه که خوشم میاد...موسیقی میون ترانهاش رو هم که خیلی دوس دارم. این رو باش اونایی که عربی متوجه نمیشن هم، ارتباط برقرار میکنن بهخاطر آهنگ. ترجمهاش کردم که ارتباط گرفتن باش راحتتر باشه. من "یه بخش از زندگی...
-
دودیسم
شنبه 19 دی 1394 11:39
رفتم بیرون. چتر برداشتم که بالغ و بزرگ به نظر برسم...راه رفتم. چترم نارنجی زرد قهوهای خرمایی..قرمز بود...در عین مُردِگی، زنده بود...پر از برگهای پاییزی...انگار کلی برگ پاییزی گرفته باشم روی سرم و باران ببارد روی سرم..راه رفتم و رفتم..مثل پلنگ صورتی که همیشه یک ابر داشت که بالای سرش راه میرفت و میبارید..فقط بالای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 دی 1394 11:13
خوب الان با لباسی نزدیک به هیچ روی تخت با نه تا نخ سیگار دود شده و یکی میان لب روی کیس آف فایر میرقصم و از شادی دارم غش میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 دی 1394 11:11
کلی چیز دارم برایتان تعریف کنم. عجله نکنید عجله نکنید زنگِ تفریحه. زنگ تفریح.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 دی 1394 08:44
میروم سیگار بخرم...حالم شبیه این بارانی است که توی داستانهای لاتین هست.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 دی 1394 08:42
دلم گرفته. در حیاط را باز کردم و بیرون را دیدم. باران بود. یک موجود زنده حتی بیرون نبود. تک و توک ماشین. میتوانستم بیرون بروم. یکی دو سال پیش توی این بارون..زیر این باران میرفتم...چرا حالا نروم؟ چون میترسم فکر کنند دیوانهام؟ یا حوصله ندارم..یا میترسم مریض شوم و بیفتم و کسی به من نرسد؟ آها. بزرگ و محتاط شدهام پس....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 دی 1394 08:28
بارونه. دو سه روزه تب میکنم..وقتی بیدار شدم فکر میکردم خیلی از روز گذشته باشه اما عرق زیرم بود..لای در رو باز کردم به بارون نگاه کردم..جایی که غلت زده بودم خیس و نمدار بود از عرق...از گرما..تنم دم داش... خواب دیده بودم..خوابی تعریف ناشدنی و ترسناک..کاش نانا نرفته بود مدرسه. بغلش میکردم.دستش را میگرفتم یا...
-
اینم جعفریها
شنبه 19 دی 1394 00:02
-
أَیادی خالیه و صدور عاریه
جمعه 18 دی 1394 20:19
دستانی خالی و سینههایی برهنه. سخنرانی نمر را ببنید. ترجمه: ما یُحال علی التقاعد لازم ملک الموت یجی یفغس و ایطلع روحا: بازنشسته نمیشن باید ملکِ موت بیاد لهاشون کنه و روحشون رو سلب کنه...و ما رو از دسش راحت کنه. یقول الامام الحسین لایدخل الجنه سفاک الدم: امام حسین میگه بهشت نمیره اونی که خونریز باشه. یعنی نایف...
-
اسفناج وحشی و بابونه چیدن نانا برای من
جمعه 18 دی 1394 19:32
-
بن، آنسوی آتش
جمعه 18 دی 1394 19:19
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 دی 1394 12:21
اینو یه شب بافتم..نخ بریده بریده داشتم وصلشون کردم به هم و بافتمشون..خیلی ترتمیز نیس بافتش اما نانا رنگاش رو دوس داش. سفارش هم گرفتم..مامانم..دخترا..و عزازیل، پدرم. تو تلگرامم اسم بابام عزازیل هس. باید عوضش کنم بذارم مای فاذر. بس که خارجیام.
-
عام الحزن
جمعه 18 دی 1394 12:02
دیشب قسمت اول انیمیشن دفترچهی مرگ رو دیدم. قسمت دو خوابم برد پاش اما یکش خوب بود. با سال دیدیم. سال این روزا افسردهاس. از اون افسردگیای میانسالی که آدم به خودش میاد میبینه که هر کاری کرده نتیجه نداده و اینا. من زیاد افسرده شدهام. تحملم کرده. حالا اونم من انشاءالله تعالی تحمل میکنم. مثلا قبلا بیدار میشد چای دم...
-
فکر در مورد نانا مورچههای زیر ظرفشویی و اثری که مردنشون در حرکت و مسیر کل دنیا میذاره..دیکتهی ضعیف نانا و..
جمعه 18 دی 1394 11:41
از دیروز داغونم. فکر کنم سرمای خوشکلی خورده باشم که از فرط زیباییاش ناکارم کنه. فعلا با استامینوفن و تا دقایقی دیگر ژلوفن سرپام. از گزارشات درخشان حالِ بدم که بگذریم باید خدمتتون عارض شم که به نانا دیکته میگفتم و متوجه شدم دیکتهاش برخلاف بن ضعیفه. بن هیچ وقت غلط املائی نداشت..بدجنسانه خوشحال شدم و رو به سال گفتم...
-
تابستون تموم رزا سوخت..حالا یکی دو بوته مونده..این اولین گلِ زرده..رنگی که خیلی تو این گلها دوس دارم.
پنجشنبه 17 دی 1394 17:19
-
جوونههای نعناع
پنجشنبه 17 دی 1394 17:15
-
St. Vincent
پنجشنبه 17 دی 1394 16:49
ویتسنت مقدس رو همراه سال دیدم. پای این یکی حسابی خندیدم. ..جایی که پسر بچه مقالهای میخونه که قدیسین میان ما هم هستن..آدمایی زحمتکش که دوسمون دارن و بمون کمک میکنن و ممکنه حتی پرعیب به نظر برسن من که رو مبل نشسته بودم با نوک دس زدم رو شونهی سال..که یعنی تو. دسی که خورده شده بود به شونهاش رو بوسید و گف پس سیگار...
-
تلخی که به پاش خندیدم.
پنجشنبه 17 دی 1394 14:31
دیشب فیلم آگوست اوسِج کانتی رو دیدم. تنها دیدم تا آخراش که سال با لیوان چای و نون پنیرش نشست همرام دید..نطری در مورد حوادث و ماجراهای فیلم نمیده.این فیلما رو فیلمای مورد علاقهی من میدونعه در سکوت نگاه میکنه..فیلمای خودش رو چرا...با بن و برادرم داد و بیداد دارن پاش و ..بگیرش و کثافت و .. فیلم رو برادرم برام اورده...
-
این گشنیزای باغچهاس. جون میده برای قلیه و حشوی ماهی.
پنجشنبه 17 دی 1394 14:08
خودش هس ماهیاش نیس. ماهیاشم میاد.
-
اینم یه چیدمان جدید
پنجشنبه 17 دی 1394 14:05
-
نانا سبزیای باغچه رو چید رو برگه.
پنجشنبه 17 دی 1394 13:50
-
در طول عرضِ تمام زندگیش
پنجشنبه 17 دی 1394 13:32
نانا یه برگ لیمو رو لخت کرده و نشونم میده: در طول عرضِ تمام زندگیم این دومین باره که یه برگ رو اونقدر میکنم که برسه به ساقهی باریک تو برگ. نمیدونم چی بگم و چه اهمیتی داره براش این اما حتما خاطرهی خاصی براش داره که داره برام تعریفش میکنه. الان ازش پرسیدم، گف هدفش این بوده که فقط ساقهی باریک برگ رو کشف کنه. کشفش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 دی 1394 13:24
ناهار چی دارید؟ ما باقلاپلو اُ مرغ. هر کی گف نوش جونش نوش جون خودشم بشه هر کی گف کوفتت جوابش با خدا. من مودبم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 17 دی 1394 13:10
قرار شده بود یه کار ترجمه بکنیم با هم..کار رو قاتی احساس میکنه یارو. من هم دارم دورهای از زندگی رو میگذرونم که اگه کسی بم بگه روزه میگم نه شبه..آفتاب رو نشونم بده میگم خودت چسبوندیش. حالا نه که زده عاشق و فلان..از این حرفا که اصلا نیست از ریشه اما مثلا شنیدن مکرر اینکه کار با تو خیلی خوبه..چه انتخاب خوبی برای...
-
شاهی ِ باغچه
پنجشنبه 17 دی 1394 13:09
-
او امسال سال من هستُ هر سال سال من هستُ..
پنجشنبه 17 دی 1394 10:53
به سال گفتم: باشه عزیزم. با سری پایین چاییاشو هم زد و خشن با لهجهی عربی غلیظ گفت: عزیزم؟! مگه من نامزدتم؟.. از خلاقیتش خوشم میاد.. جویا شدم کیفیت جمله را گفت کارگر عربش به اون یکی گفته این را...هنگامی که اون یکی به کارگر عرب گفته زود باش عزیزم. سال گفت تو دلم مونده بود فکشم بیاره پایین. چاییام رو چشیدم و گفت ولک...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 دی 1394 13:52
حبیبی بدوا القمر والقمر بعید: محبوبم ماه رو میخواد و ماه دوره والسما عالیة ما بتطالها الأید: آسمون هم که بالاس و دس بش نمیرسه طلعت على السطح دلّوا علی الناس: رفتم رو پشت بوم مردم من رو به هم نشون دادن قالوا ماادری شو بها وخبّروا الحراس: گفتن نمیدونیم چش شده و نگهبانا رو خبر کردن قلت لهن بدی القمر قالوا القمر غالی:...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 دی 1394 10:02
kiss of fire
-
محبوبم، ماه رو خواسته
چهارشنبه 16 دی 1394 08:13
فیروز از رادیو میخونه حبیبی بدوالقمر. قهوه میذارم رو گاز. یه حبه قند دوتا دونه هل..زیرش رو کم میکنم..فیروز میخونه محبوبم ماه رو میخواد و ماه دوره..و دستم به ماه نمیرسه..بار سوم که قهوه کف میکنه..ترانه قطع میشه و موجز الانباء شروع میشه.خلاصهی خبرها. خبری از اعدام شیخ نمر نیست..بار پنجم که کف میکنه خاموش...
-
کیس آف فایر
چهارشنبه 16 دی 1394 07:41
لباسای نانا رو تنش میکنم..موهاش رو شونه میکنم میبندم..مقنعه سرش میکنم..کلاه برف برفکیاش که" بچهها میمیرن براش ماما" رو سرش میکنم..بن رو نوک پایی لگد میکنم که صورتش رو آب بزنه..ساندویچا رو میبرم..با سس و مرغ برای سال..با سس زیاد...با سس کم و بدون مرغ برای بن..بدون سس و با مرغ و کمی نعنا برای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 دی 1394 01:41
سین آن چیزی که گفتی تمام کردم. توی آن بلاگی که میدانی، هست. آنجا خواستیی کامنت بگذار و آدرس جیمیلت را هم تایپ کن.
-
ای نامهای که میروی به سویش *** از جانب من نزن تو گوشش *** فقط ببوسش.
سهشنبه 15 دی 1394 20:59
استاد ِ بزرگ، برای شما جیمیلی فرستاده شد. مطمئن نیستم آدرس جیمیلتو درست وارد کرده باشم ...از قبل سیو شده داشتم. لطفا جیمیلتو چک کن. که کار رو تموم کنیم. اون وبلاگ رو هم چک کن. اگه این رو خوندی خبر بده. راه دیگهای برای خبر کردنت به ذهنم نرسید. گفته بودی ازت نامی برده نشه. امیدوارم هویت فوقسریات از این طریق فاش...
-
خواهش میکنم، وظیفهاس.
سهشنبه 15 دی 1394 20:49
جیمیل قبلی رو میدونید طبق معمول ناکار کردم پس دیگه کار نمیکنه. خرابه. حرفی چیزی بود از طریق گزینهی "تماس بامن" همین بغل بنویسید..اگر جیمیل یا ئیمیلتونو رو درست وارد کنید از همونجا جواب پیغامتون رو میدم. از اینکه حالم رو پرسیدید ممنونم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 دی 1394 16:39
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 دی 1394 16:37
-
یکی از اون خانوما دستش رو گرفته رو ذغالا گرم شه.
پنجشنبه 3 دی 1394 16:29
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 دی 1394 16:07
بعدازظهره..ناهار ناهار ماهی روی منقل گذاشتم...برادرم و پسر عموم سر زدن و رفتن..مردا تو پذیرایی بودن..من رفتم اتاق کامپیوتر...بین آشپزخونه و پذیرایی ظرف بردم و سفره و برنج و ماهی..روم نشد عکس بگیرم از چیزی...نرسیدم حتی...تند تند..ناهار گذاشتم....قهوهی بعد از ناهار رو دادم و اینا خوردن و ظرفها موند..ظرفا رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 دی 1394 04:03
خوابم نمیبره. طول باغچه رو طی میکنم. موردها رو تکون میدم. وقتی بچه بودیم ..فیروز توی گوشم میخونه : انا مین الصحانی من عز النوم..صوب و اعیونک ودانی من اول یوم..؟ کی من رو از خواب عمیقم بیدار کرد؟ و سمت چشمات من رو برد از همون روز اول؟!..شاخههای مورد رو تکون میدم که روشون پر از قطرههای بارونه..وقتی بچه بودم همیشه...
-
حالا
پنجشنبه 3 دی 1394 03:21
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 دی 1394 13:20
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 دی 1394 12:36
گلهای جوری رو کندم..خوشبو و خوشرنگ...گذاشتم توی لیوان لبهی طاقچهی باریک روبروی ظرفشویی که همه میخواستن نابودش کنن جاکولری بزنن و من قبول نکردم که روش لیوان گل بذارم..بعدش به سینکای پر از ظرف نگاه کردم و با دس آب از تصیفه خوردم و بعد اینو نوشتم.