-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 دی 1394 01:12
یکی از مواقعی که مطمئن میشی تو دردسر افتادی زمانیه که مادر یا پدرت اسم کاملتو صدا میزنه آقای محمد خان تشریف بیارین یه لحظه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 19:32
-
این چند نفر...سال و چند نفر دیگر...منم هستم بینشون: محسن به قول سال ... اون شلوار خلافه منم.
چهارشنبه 23 دی 1394 19:28
-
اون روز زن هاشم این عکس رو از ما گرفته بود...آتش مقدس مثلا.
چهارشنبه 23 دی 1394 18:58
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 18:53
-
نیزارها ..صدای خوبی دارن..و کاکلشون قشنگه.
چهارشنبه 23 دی 1394 18:45
-
این خودش یه تابلوئه.
چهارشنبه 23 دی 1394 18:28
-
پیدا کنید نانا را
چهارشنبه 23 دی 1394 18:21
-
زیر این درختا خونهی من و ناناس..البته باید به حالت سجده بشینی تو خونهات اگر اون وقت تازه تیغها قلهی سجدهات رو نوازش نکنه
چهارشنبه 23 دی 1394 18:12
-
امروز عصر من و نانا بابونه چیدیم...من خام بعضیاشو میخوردم نانا بم گف بعبعی...من بش گفتم باید بم بگه ماما. بع بعی مامانشه.
چهارشنبه 23 دی 1394 18:08
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 15:07
باشه مهما
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 15:07
مهمه؟ شما بعضیاتون شاید با اوباما خندیده باشید..اصغرفرهادی رو صدا زده باشید اصغر اصغر...چاقو دست ابوبکر بغدادی داده باشید و من؟ اما به نظرم کمی هم مهم بود. یعنی خیلی هم بیاهمیت نبود. نگید دیگه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 15:05
پس من یک جایی بودم که خانمِ آقای شجریان حضور داشتن.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 15:05
الان هم نه. یکی دو سال پش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 15:05
الکی گفتم اصلا ندیدمش. اما جایی بودم که گفتن مادر آقای همایون شجریان هم مفتخرشون کرده با حضورش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 15:04
مادر ِ همایون نه اون زن دومیش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 15:02
راسی من زنِ شجریان رو دیدَم ها.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 14:56
میخوام سال رو ببرم اونجایی که با نانا یافتم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 دی 1394 14:48
خوانندههای گرامی سلام.
-
سرت سلامت سال
سهشنبه 22 دی 1394 13:44
دارم فلفل قرمز رو اریب میبرم رو تخته...سال میاد. میگه این برای توی غذائه؟ برای تو غذا نیس. میخوام بریزمش تو سالاد..اریبای باریک ..بیشتر برای رنگشه. سعاد بیرونه..با زن فاضل گرم گرفتن حسابی. هر دوشون به هم سفارش میکنن که هوای من رو داشته باشن گُنا داره، تنهایه. صداشونو میشنوم. سال به بیرون نگاه میکنه و میگه وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 13:18
باهار میخنده که خاله اساماس داده به مامان: سلام سُعاد من شهرزاد هستم. این شمارهامهفکر کردم دوستمه که به مامان اساماس داده. خیلی خندیدم. - چرا خندیدی؟ واقعا نمیدونستم چرا باید خندیده باشه. - خوب خاله عین بچهها نوشته بودی. به سعاد نگاه میکنم و هیکل چاقش که داره میاد طرفم و داغ میشم. دارن مسخرهام میکنن الان؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 13:10
خدا چرا پسر من...پسر من و نه هیچ کس دیگر انضباط باید بشه هیفده؟ تو کت کی میره این آخه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 13:09
بن دعوا کرده...با زانوی پاره اومده..این سومین شلواره که از از اول سال جر میخوره تو دعوا..منتظر تماس مدیر هستم. بش گفتم چی شده..گفته رفتن بازی چندتا پسر گفتن هووی. گفتم همین؟ گفت این کم چیزی نیس. گربههای نر رو دیدی چطور مرز و محدودهاشون رو علامت گذاری میکنن...ندیده بودم. گفت با جیش..و بو..این یعنی به مرز من نزدیک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 13:06
صبح رفتم مدرسهی نانا. ناظمشون گفت چی شده گفتم سرما خورده. گفت بس که شیطونه! تعجب کردم. نانا؟ شیطون؟ اولین باره میشنوم. ناظم خندید که یه دیقه آروم نمیشینه...ورجه وورجه و زبون هم که الی ماشاءالله دراز. تو شوک بودم هنوز که ناظم گف اول سال خیلی ساکت و آروم بود نگرانش بودیم که منزوی ممکنه باشه یا غیراجتماعی..الان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 13:02
سعاد پیشمه باید ناهار امگشت بپزم. ادعاش میشه تو همه چی. روشو نمیخوام کم کنم...خیلی دلم میخواس مثل خودش باشم و خواهرام که اراده کنم روش رو کم کنم ...یعنی کمر همت ببندم که حالش رو بگیرم.. داره از آشپزیم ایراد میگیره. حرف نمیزنم و صبر میکنم بخوره..منتظر تعریفشم نیستم ...در واقع صبری هم نمیکنم . فقط میپزمش و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 12:52
حالا بذار ماکسی آبی فیروزهائیم آماده شه بپوشمش ..اون وقت نگام کن. که فک نکنی ماکسی این استوانههای یک نواخته که زنهای شما میپوشن. دیروز تو اتاق ننه سعید زنها مرده بودن براش...خودم چادر ننه سعید رو از دسش گرفتم سرم کردم رفتم به سال نشونش دادم..ننه سعید مرده بود از خنده .. چرخیدم تو کوچه سال گف قشنگه ..حتی غر نزد که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 12:47
- دیگه بسته رژیم و ورزش شهرزاد. صورتت میافته.. قهوه و شیرم رو هم میزنم و در دل میگویم: هاها.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 12:47
رو تردمیل راه میرفتم که سعاد اومد. شلوارک خیلی کوتا جین پام بود و تاپِ دو بنده که ضربهدریه از پشت..با دهن باز نگام میکنه..خوابشم نمیدید که منم ممکنه از این چیزا بپوشم. انگار مچم رو گرفته که تهنا تهنا رفته باشم مهمونی و نگفته باشم. احساس کرده بود که ساحت " شلوارک تاپش " حالا زیر سئوال رفته..اینه که بم گف:...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 01:50
در نهایت آرامشی که دوستم(آلبرتین: این پرانتز از طرف من است نه مترجم یا کتاب) به من میداد بیشتر تسکین رنج بود نه شادمانی. چشمانم را میبندم و به جمله فکر میکنم: تسکین درد اما نه شادمانی. دقتش مبهوتم کرده..باید به کسی میگفتم. ص16
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 01:48
"پردهی شیشهای ِ گلدارِ حیاآمیز" این را در مورد شیشه حمامی نوشته که حمام او را از آلبریتن جدا میکرد. ص16- منبع قبلی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 01:46
در میان همهی شخصیتهایی که فرد را میسازند، ضروریتر از همه آنهایی نیستند که نمایانترند. مارسل پروست-جلد پنج در جستجو-ص16
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 دی 1394 00:13
موهام شبیه جوونیای رودی فولر شده. همون رنگ و همون جنس.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 23:43
نمیدونید ننهسعید چی دوخته برام...یه ماکسی رنگ فیروزه..دهن مشتریا باز موند..اونقدر قشنگ که نیمهکاره دویدم به سال نشونش دادم که تو ماشین بود.. ننه سعید خیلی بام خوبه..مرتبم میکنه:) میخندم. مثلا دارم لباسامو میپوشم شالم رو مرتب میکنه..دکمههایی که یگی در میون بستم رو باز میکنه میبنده..هیچم نه طعنه میشنه نه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 23:29
خدا میدونه چقدر دنبال این ترانه بودم...خیلی گشتم..وقتی خیلی خیلی خیلی میگردم دنبال چیزی و پیداش میکنم از خوشی میرم زیر لحاف غلت میزنم..سال میاد میگه چته میگم هیچ. برمیگردم ظرفا رو میشورم و میشنومش و ذهنم تند تند ترجمهاش میکنه به فارسی. تگدیم با عشگ. به شماها...ترجمه بعدنها. صداش شبیه یسرا محنوشه....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 15:37
یکی از تخصصای درخشان من اینه که سیگار رو از فیلتر آتیش بزنم و بعد با تعجب نگاش کنم که چرا آتیش گرفته و داره کش میاد و بعد بخوام خاموشش کنم دسم بسوزه و کمی بچکه رو رونم و اشکم بیاد و بعد فکر کنم لعنه عله روح الجگایر.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 14:11
برای میم: من از سایتهایِ طربیات- سمعنا-لحن- اسمع دانلود میکنم. اون سایت هم سایت بدی نیست. در مورد ترجمه هم الان چندتا کار رو دارم با هم میکنم نمیرسم. فصل امتحانات بچهها هم هست و کمددیواری هم تازه پنج شنبه میاد یعنی تا اون موقع خونه بازار شام. اینه که نمیرسم اما برسم حتما ترجمه میکنم برای مائو: مرغ تو فر یادم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 13:56
تو لاین یه گربههه هس لباسای تنگ سیاه سفید پوشیده خیلی قرتیه..هی بوس میده و لوس میشه و فلان. دوسش دارم. خفه کردم با فرستادن استیکراش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 13:50
عراقی چرا باید بره ایصفاحان؟!
-
شکو ماکو
دوشنبه 21 دی 1394 13:42
یه خوانندهی عراقی پیدا کردم که داره فارسی یاد میگیره با سرچ کلمات و ترانههایی عراقی به اینجا رسیده. جا خورده که این چیزا رو خود عراقیا نمیدونن چطور تو میدونی؟ ...چطور فرهنگ عراقی..لهجه..سریالا..فلان. براش جالبه که... صداش میزنم قادر اَفندی و میخنده...البته الان تصمیم گرفتم صداش کنم قَدوری طاح بلقوری....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 دی 1394 12:23
یکجا تو رمان گتسبی و فیلمش البته، گتسبی برای دیدن دیزی به اندازهی یه گلفروشی گل میاره خونهی نیک. گرونترین و قشنگترین گلها رو ردیف میکنه و هدفش فقط دیدن خوشحالی و ذوق دیزیِ. و چون خودش این رو خواسته" کسی که مجبورش نکرده بود" بعد از مرگش که به نوعی برای خاطر دیزی و حتی محافظت از اونه. دیزی نه...
-
آمین
دوشنبه 21 دی 1394 01:23
با نانا رفته بودیم بیرون راه بریم..در مورد مدرسهاش میگف و پروژهی علومش و سنگ جمع کرد و تاب بازی کرد و ..یه هو بش گفتم بریم اون پشت. تا حالا نرفته بودیم..اولش زمین لخت بود با چمن خوشرنگی که نرم و تازه روییده بود این ور اون ور..رنگ شفاف خوشکلی داش شبیه سبز کمرناگی جعبههای مدادرنگیِ بچگیام..اونی که کلی جمع کردم تا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 20:34
http://c-oo-li.blogfa.com/
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 20:24
میدونم ممکنه فحشم بدین اما اشکال نداره. دوس دارم کمی برم بلاگفا.
-
سه خطی
یکشنبه 20 دی 1394 20:22
سه خطی
-
چیزایی که وقتی مامانا عبصانی میشن میگن و بعد میشینن آب دهن قورت میدن البته نه ترس....چرا راستش از ترس.
یکشنبه 20 دی 1394 14:58
نانا با خبراش اومد. الهه همچنان به مبینا میگه خپل و نانا ازم میپرسید فرق خپل و تپل چیه. توضیح میدادم براش و حَمیسهی توله و اسفناج میخوردم که عالی شد..و زن ف اومد ازش برد..دخترش میگف اصلا فکر نمیکرده توله رو بشه اینطوری پخت..اسفناج با حلقههای پیاز و ..لیمو خشک و فلفل و ادویه..و کمی رب و گوجه..یعنی گوشات تکون...
-
خوب بمیره...دی زی که اون رو نکشته.
یکشنبه 20 دی 1394 13:55
رمان و فیلم گتسبی بزرگ رو که دیدم بهتر عواملی که تجربهاشون این لبخند و نگاه رو خلق میکنه درک و لمس کردم. لبخندی اینطور امیدوار، تسلیم ...مهربان..بامحبت..و...برای جبران غمها و سختیهای از سر گذشته لبها روی هم فشرده شده..آدمی که باید برای خودش و دیگران ثابت شه...دنیایی که از روی تحمل سختی همچین نگاه و لبخندی به آدم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 13:21
چرا من و او به هم نگفتهاییم تا حالا عزیزم؟ یا که هم را دوست داریم؟ نمیدانم. فکر نکنم هم بگوییم. خیلی هم خوب.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 13:09
از دست اداهای من شاکیست. خیلی ادا درمیارم و جدی نیستم..و.. غلام؟! غم بزرگی توی غلبم هست قلام.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 13:08
چه لاین کیفیت خوب و صدای بهتری داره وقتی طرف صحبتت نتش خوب باشه..میپرسید سرد نیس لباست اینه؟ گفتم چرا الان گرم میشم شالگردن نانا رو برداشتم از رو دسهی تردمیل که به باریکی یه نخه انداختم دور گردنم. گفت عرق نکنی از گرما.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 دی 1394 13:06
نمیدونم کجام چُزاس.