-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 13:33
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 01:28
افسار رو از چاووشی بشنوید. دستتون دور انگشت شست آدمتون باشه خوبه. نباشه هم خوبه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 22:16
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391 ساعت 22:25 شماره پست: 128 دیروز اتاق بچههار رو مرتب میکردم که دسه گل عروسیم..اسکلتی که ازش مونده با چن پر نصفه نیمهی رز و جای گلای مریم..دسه گل آبشاریم با تور و گیپور سفید خیلی خاک گرفتهی دورش..این گل هرجا رفتیم هر جا ساکن شدیم هر شهری رفتیم بامون بود.. افتاد و پودرتر شد ..برش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 15:58
باورتان میشود؟ روزهای پُستهای زیر و آدمهاشان رفتهاند؟ باورتان میشود هر وقت میبینم روحم سبک است..آن ثقل و سنگینی ازش رفته.. و حتی غمی که دارم هم شیرین و اشک درآر و مهربان است ..نه رنجزا و موذی... باورم نمیشود..حتی همین غم همیشگی ته دلم..از روی هر چه باشد یکجور تنهایی خودخواسته و کفایتنفس تویش هست. خدایا ......
-
خوشحالم که بالاخره میز را با محتویاتش لگد کردم و دادم سگ رویش بریند.تازهاش هم...و بعد پستش کردم برای آنانکه باید.
یکشنبه 27 دی 1394 15:48
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1392 ساعت 5:29 شماره پست: 1524 خوب سال دارد تق تق میکند. باید بروم. دلم میخواست در دورههایی از زندگیام کسی را داشتم که مراقبم میبود که به چیزهایی که دچار شدم دچار نمیشدم. به ک.ک مثلا گرچه الان مهم هم نیست. خاطرات مبهم مسخرهای از آن دوران پردرد دارم که گاهی زیبا بابتش به من طعنه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 15:39
ح جیمی میاید در موردتون ننویسیم اما براتون بنویسیم تو جیمیل؟ خوبه این داستان؟ بله امنتر هم هست. چیه هی عمومیتون میکنیم میزنن چشمتون میکنن پشم پیلیاتون میریزه...ح جیمی بدون پشم پیلی ..اَخیییی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 15:35
آه ح جیمی عزیز. من پیر شدم ح جیمی. هر چقدرم بگیم دلمون جوونه بالاخره دلمونَم پیر میشه ح جیمی و .. شنیدم گفتی بسه دیگه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 15:34
این روزا شییه ظریف شدی. از قبل ظریف بودی البته.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 15:33
وبلاگ هم که دیگه نمینویسید.. تلگرام؟ کانال زدی؟ آورین. پیری اما به روزی. اصلا از اولشم پیریدلجوان بودی. شما.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 15:32
والا مردیم بس که برات اسم دراوردیم. ابووسام زهرا ح.سین ساروچی ز عمهام.. حالا دیگه دلیلی نداره که در نخوایم اسمت رو بیاریم. فقط قضیه اینه که دیگه ما آدم قبلی نیستیم زیاد..کمی آرومتریم شما هم که اولردی آروم هستی از اساس. حالا دیگه نه ما شما رو عاشقیم..نه شما ما رو.. ما با هم شوخی میکنیم گاهی. یعنی براتون میل میدیم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 15:28
خوب ح جیمی عزیز مدتی برای این نبودی که مجبور بودیم نشون بدیم نیستی...میخواستیم با نبودنت دیگران را بود کنیم. حالا که دیگران را نابود کردیم اجباری حس نمیکنیم برای نبودت. راحت تشریفت رو بیار و اجازه بده در موردت بنویسیم، برات بنویسیم و حس کنیم میخونی. یعنی مطمئنیم میخونی. چیزی که خندهام میندازه که توی مدت گذشته...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 14:03
نانا از وقتی اومده داره وطنم وطنم سالار عقیلی رو میخونه... فرجامشه امروز.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 13:47
پریروز برا خودم دمپایی خریدم. از یه ماشینی که مردی کرد توش دمپایی میفروشه. وقتی داد زد دمپایی...دمپایی..من دویدم..سال گف کجا؟ گفتم دمپایی نداریم خو..گف پول ندارم..گفتم باشه گدا...داری می میری..دمپایی مگه چنده..گف پول نداریم..بیس تومن داریم تا آخر ماه.. گفتم مردم از دستت گدا...گدا..گف باشه برو..و داد زد دکمه هاتو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:58
دیشب فرجام رسید بالاخره به سرانجام اُ من؟ انگشتم و کلوچه و..هیعی..روزگار..یه زمانی برای خودم تفکراتی داشتم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:57
اینا چیه می نویسم واقعا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:57
کار کثیفم: کلوچه خوردم و با انگشت دهانم رو تمیز کردم همین. دسم رو شُشتَم بعدش خوب الان داغم از خجالت.. چی بود این رو نوشتم بابا
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:56
حالا اگه یه پست طولانی در باب ستایش اخلاق نوشته بودم سند نمیشد. اما تا از این پستای رذل خودافشارگر مینویسم به قدرتی خدا پست میشه و تازه حذفشم که می کنی پاک نمیشه رفرش می کنی میبینی هنو هس.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:55
الان یه کار کثیف کردم. نه از لحاظ روحی و اخلاقی ها. از نظر بهداشتی بذارید بگم که فکرای خیلی بد نکنید که چه کردم حالا نه نگم بهتره چرا باید بگم و فکر کنم که براتون جالبه اما اگه نگم فکر میکنید چه کردم حالا بذارید بگم روم نشد بنویسم خوووو اصلا چرا این پست رو نوشتم
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:50
میدونید از چیه همسایهی من توتورو خوشم میاد؟ من ته اعماق وجودم حس نمیکنم اون دختر بزرگهام حتی...یعنی همیشه همراه اون کوچیکه دارم حال میکنم..از همه چی. اما صداش رو درنمیارم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:48
سال گف اون پیشی که خط خطی میکنه تویی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:15
سُعاد یه بار دیگه هم از تاپ شلوارک نام برده بود . وقتی خواهرم جمع جور نشست که بچه ای مفی نیافته روش اون به مادر بچه که مشتری مادر شوهرش بود گفته بود. برا دخترت تاپ شلوارک بخر. انگار بگه مفش رو پاک کن که آبرومون جلوی این شهری ها نره. می خواست بگه انگار: درسته این بچه ی دهات ما مفوه اما من میدونم تاپ شلوارک چیه ...و نه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 12:07
خواهرم رو که بردم خونه هاشم سعاد کمی دیر کرد تا بیاد پیشمون. بعد که اومد رو به خواهرم که هنوز نسبت به مبحث همیشگی و لازم الوجود #تاپ شلوارک# آب بندی نشده بود توضیح داد که با تاپ شلوارک نشسته بود و ما در زدیم بعد او به خیال اینکه مرد همراهمون هست پریده تاپ شلوارکش رو عوض کرده و موقع تعریف این ماجرا اندازه ی #افتضاح...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 11:58
وقتی به خطوط قدیم جوش خورده بر مچ دستم نگاه می کرد گفت اینها چی ان خاله؟ گفتم ...دور از،چشم مادرش که قانع نمیشه زود گفتم اینا ...جای چنگ و پنجول گربه اس. نشونه ها موندن که موندن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 11:54
دیروز غزاله دختر هاشم ازم خواست کف دستم رو باز کنم. بازیدم. با کف دست خودش زد رو کف دستم و به قول معلمها انصافا ومحکم زد. بعد از مدتی به من گفت دستم رو مشت کنم. هم مشتیدم. بعد مچ دستم رو گشت. گفت سه تا بچه میاری خاله.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 11:51
زنگ زدم به سال او گفت سلام عزیزم. من خوشم آمد و خندیدم و از او خواستم سراغم بیاید او به من گفت دی یونه. قطعی و باز در تخت خود لغزیدم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 11:49
کمی دندون درد .. گلودرد بیخود درد. و اینها.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 11:47
غلت زدن و خیالهای باطلة.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 11:38
توی تخت تنبل و بی حوصله.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 02:33
نشانگر موس گیر کرده تو لپ تاپ و اینجا از گوشی می نویسم. نمیدونم چی بنویسم. به خودم میگم فردا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 دی 1394 01:30
من باید مرد میشدم شک ندارم مرد و همجنسباز و در روی هیچ زنی نگاه نمیکردم.
-
ترشی و آهنگِ معروفی
یکشنبه 27 دی 1394 00:48
موقع برگشتن ظرف ترشی رو زانوهام بود و یکی از قطعههای جواد معروفی از سیستم ماشین پخش میشد..چشام رو بسته بودم. حس نمیکردم ناخوشبختم.
-
لانچیکو لازم نیست.
یکشنبه 27 دی 1394 00:42
در روزگاران گذشته در یکی از اون دورههای سیاهی و تاریکی خیس خورده در اشک به بن گفته بودم بره بدنسازی و بعدها کسانی رو برام بزنه. با لانچیکو. دیروز به من گفته بود: ماما میخوام برم بدنسازی و بعدا کسانی رو برات بزنم. داغون کنم. گفتم برو بدنسازی...اما اونایی رو که میخواستم بزنی خودم بدون لانچیکو از پسشون براومدم. گفت...
-
دنائت نفس یا طبع یا هر چه...تهاش ترشی مال خودم.
یکشنبه 27 دی 1394 00:28
ترشیهای زن هاشم رو باز کردم و جلوش گفتم برای خودم؟ یا خواهرم؟ گفت برای خودت...برای خواهرت بعد درست میکنم.. گفتم چه اصراری هست درست کنی؟ گفت ناراحت نمیشی؟ گفتم نه. گفت راستش برای خودت بود ترسیدم بگی چرا برای خواهرم درست نکرده. گفتم نترس نمیگم. از دنائت نفسم لذت بردم.
-
خلاصه اینه غلام
یکشنبه 27 دی 1394 00:27
زن هاشم ترشی داد. گف برای خواهرت. خواهرم رو دیده..بار آخر با خواهرم رفته بودیم پیشش...نشسته بودیم تو مغازهی مادرشوهرش..من ریونا رو میدیدم..اول که رفته بودیم خواهرم و این کلی گرم گرفتن سر سریال کیمیا...طوری حرف میزدن انگار مثلا خودشون پا به پاش در جریان امورات زندگیش بودن..من رو که گفتم ندیدم محل ندادن و اختلاطی...
-
نه نُشونه بجنسی
یکشنبه 27 دی 1394 00:09
وقتی به خانهی هاشم رسیدیم پیاده شدم که کتری چن روز پیش رو بدم..باهار و غزاله ذوق کردن: - خاله جوون شدی. نشتیم و زن هاشم کلیپس کوچیکی رو داد که میذارن زیر گلو..برای رعایت حجاب. عشق سال...نون تازه خریده بودن..هاشم برام کاکُل اورد..یه جور گیاه شوره..با ماست و خرما میخورن.. من با پنیر خوردم و نون تازه.. زن هاشم میگف...
-
حقیقت نَه مُجاز است
یکشنبه 27 دی 1394 00:07
با سال رفتیم بیرون. سرم رو کردم تو هال و سلام کردم به دوستای بن. بعد از مدتها به لباس روزای خوبم برگشته بودم. آدیداس صورتیم و شلوار دمپا گشاد و ریش ریشی..گوشوارههای گل گلی سفید و روسریِ چهارخونه..سارافون زیر چین چینیام..خوب بودم..سوئیشرت روزای خوب و شادم تنم بود..خاکستری با قلبای مشکی..با گربههای خزی و سفید رو...
-
عبصانی یا شاد؟
شنبه 26 دی 1394 23:36
دوستای بن اومده بودن. - ماما نیا بیرون. سلام هم نمیخواد بکنی..میوه اینا هم نمیخوایم..فقط بیرون نیا. صداشون رو میشنوم..کلفت و مردونه..یا همون سنی که اطرافیان به پسرا میگن درش حرف نزنن فقط با اشاره و اینا کار کنن..اطرافیان لبخوانی خواهند کرد..خود آقایونِ پسرای تازه بالغ، زحمت نکشن. بن گف نرم پیششون و نرفتم..نانا...
-
اما نمیپرسم
شنبه 26 دی 1394 23:08
از جلوی خونه توله چیدم. با اسفناج وحشی. اسفناجا رو جدا با برنج ایرانی پختم و پیاز داغ روش گرفتم... توله رو با اسفناج قاتی کردم و با پیاز داغ و رب و گوجه پختم..لیمو عمانی البته بدون هسته....اسفناجا رو هم جدا با لوبیا چیتی .. وقتی آماده شد خواهرم اونقدر دوس داش که هر چی مونده بود رو تو ظرف برد اون ور..خوب هم کرد چون...
-
از گوشه چشم
شنبه 26 دی 1394 22:34
با زن هاشم خورش بادمجون درست میکردیم که زن ف زنگ زد. قبلش پیام داده بود که عُظمی نامی ازش پولی که بم داده بود رو خواسته. خودم چندبار پول رو برده بودم بش بدم ولی هر بار گفته حلالت یا فلان..یا چی. خلاصه پول نقد نداشتم از زن هاشم گرفتم دادم سال و بش گفتم یه گلدون براش خریم یه سه راهی درست کردی براش..یه قوطی رُب برد...
-
برو
شنبه 26 دی 1394 22:03
خواهرم بم زنگ زد صبح. حال و احوال کردیم و فلان بعد پرسید شوهرت چطوره. - گف نماز بخونم..پد اورده بود لاکم رو پاک کنه...وقتی با خنده دستم رو عین ملکهها دادم پاک کنه ناراحت شد و قهر کرد..عصبانی شد ..بعد پاک کردم لاکم رو و رفتم بش گفتم سال؟! لاکم رو پاک کردم عزیزم..نگاه کن. وقتی برگش نگام کرد هر دو انگشت وسط دستام عمودی...
-
هاشم و مامانباهار
شنبه 26 دی 1394 21:55
با سال حرف میزدم. چه میگفتم؟ حرف خاصی نبود ... خیلی وقته که عصبانی نشدم. از اون عصبانیتای یکی دو سال پیش که خرد کردن و داد و بیداد و بد و بیراه داره. فقط داشتم بش چیزی میگفتم..یکجور پافشاری روی چیزی..مثلا میگفتم من چیزی غیر از این حالیم نیس. توی زندگی معمولی در قبال آدمهای خشک و عصا قورتداده نرمش نشون دادن،...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 دی 1394 21:43
بعد هم آدم میتونه یه جور دیگه به قضیه نگاه کنه. احتیاط همراه با لذت امنیت هست. ریسک کردن همراه با احساس اعتماد به نفس و شجاعت.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 دی 1394 21:40
شاید نباید جهت افکارم مقایسهای باشه و از خودم بپرسم کدوم بهتره؟ شاید فقط باید دوتا موضع رو بررسی کنم هیچوقت نگم کدوم بهتره و کدوم بدتر. فقط اونا رو در درآورهای" محتاط پس امنتر با هیجان کمتر" و " نامحتاط و بیخیال اما لذت عمیقتر و خوشی بیشتر" بذارم. هر دوش خوبه و برای زندگی لازمه و ازدیاد هر...
-
از دور
شنبه 26 دی 1394 21:27
با خواهرم و شوهرش دور آتیش بودیم. توی جنگل درختهای وحشی که بین این شهر و مرکز استان روییده. تپه تپه..توی خود تاریکی و جنگل که بودیم زیر نور چراغهای ماشین آتیش روشن کردیم و چای میخوردیم..وقتی از جنگل دور شدیم کمکم و برگشتیم نگاه کردیم تازه فهمیدیم که جای رعب انگیزی بودیم..جایی که وقتی از دور میدیدیمش به خودمون...
-
میگن شب بهخیر
شنبه 26 دی 1394 21:06
سال برگشت روی تخت خوابید. بین خواب و بیداری حس کردم توی تخته. پرسیدم: اومدی؟ گفت: با آدمی که نماز نمیخونه حرف نمیزنم. حوصله نداشتم چیزی بگم. پشت کردم..حس کردم برگشت طرفم. - برات مهم نیست یعنی؟ - با آدمی که نماز میخونه حرفی ندارم. شنیدن این حرف عصبانیش کرد. صدای نفس سنگینش و روی هم فشرده شدن دندوناش رو شنیدم..آدمای...
-
برا خودش
جمعه 25 دی 1394 23:31
خودم رو پرت میکنم رو زمین. گوشی چیزایی میخونه ....در رو از تو قفل میکنم ...به ساعت نگاه میکنم که شکل هلال ماهه. به تابلوی ای پادشه خوبان ...به چیزام رو قفسه ها ...گلهای خشکم.. گلدون شیشهای که توش سنگهای ...کاسهی بلوط ...فانوس ... صدا و حرفای خواننده غمگینه ... خیلی وقت بود که این غم و تنهایی خوب نیومده بود...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 دی 1394 23:02
سال با من قهره. وقتی باش حرف میزنم سرش رو تکون میده ..یعنی نه یا آره.اکثرا یعنی نه. من نشسته بودم جک میخوندم از گوشیش که اون پد لاک پاک کن اورد و خواست لاکهای ناخنم رو پاک کنه که نماز بخونم. خنده ام گرفت چون شبیه صورت خوب کرده نشده ی خانوم های دم در مدرسه شده بود صورتش،وقتی برا لاک و نمیدونم چی آدم رو میبردن دفتر یا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 دی 1394 21:54
همچنان نت ندارم و به خوندن جکهای گوشی سال که ایوب می فرسته براش مشغولم و به این نتیجه رسیده ام که از بین صدتا جک و لطیفه دوبار لبخند زدم. پس ... چه اصراری هست بخند م به جک اصلا. نخندم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 دی 1394 13:48
نت ندارم و با ایرانسل می نویسم و هیچ چیز نمی تونه حال پرعمقی بم بده. دیشب گرگ بیابان رو شروع کردم. خسته شده بودم از پروست و هزار و نهصد و هشتاد و چهار. یه موراکامی هم وقتی از دو حرف میزنم از چه حرف میزنم. بد نبودن.می گن وقتی زرد چوبه و چی رو قاتی کنی بزنی ب زانوت روشن میشه دلت پاک باشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 دی 1394 13:43
انتخاب سوفی رو دیدم. جز صحنه ی دور کردن دختر از مادر بقیه اش خمیازه های تو دماغی کشیدم.