-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 04:40
کتابهایی که قبلا دستم بود را باز گرفتم دستم..هر دو کتاب را تا جایی ک حوصله قد داد خواندم. بستم گذاشتم بین خودم و آدمی که در تخت دارم. که سال است. بعد فکر کردم فردا موهایم را سشوار بکشم که این جز عجایب روزگار من است.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 02:30
خودم را خسته نکردم. گوشی را برداشتم. به آنکه باید زنگ زدم. ماجرا را گفتم. حال آنکس گفته بود نگویم و مراعات حالش را بکنم گرفتم و نکردم. یکبار تاوان بدهند خوب. .. نمیتوانم بگویم خوبم اما میتوانم بگویم بد نیستم. نه رازداری کردم و نه آبروداری. نه برایم مهم بود که ممکن است چه بشود. همه چیز را در یک جمله خلاصه کردم و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 02:01
آقا بعضی رو نمیشه دوست داشت واقعا. زن و مرد هم نداره. واقعا هر کاری بکنی میبینی از طرف خوشت نمیاد. طرف مشکلی هم نداره ها. فقط دوستش نداری. یه کراهتی ازش تو دلت هست که انگار رفع هم نمیشه نمیدونم دلیلش چیه و نمیخوام هم بدونم اما دارم کمکم با این قصه کنار میام و راحت میشم باش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 01:36
رفتم حمام و بوی غذا را از خودم دور کردم. زیر دوش آب گرم سعی کردم به سال فکر کنم..به سال فکر کردم..موهایم را شانه زدم.دیدم دلم میخواهد بهاش بگویم دوستش دارم. گفتم. کنارش دراز کشیدم. حس کردم چیزی شبیه عقل و آسایش سراغم میآید. - سال به نظرت اینطوری بهتره؟ - چطوری؟ - نمیدونم.. - آره بهتره. - ممنون...شببهخیر دوست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 21:49
امروز حالم بد بود...خیلی بد ...رفته بودم کاغذ روغنی بخرم برای تو فر...زنی دیدم بش می اومد مادر مهربونی باشه..دلم میخواست بش پول بدم بگم میشه یه دیقه من رو بغل کنی..یه نیمساعت..نه یه دیقه کمه...بعد هم حرفام رو که شنیدی...بری و دیگه نبینمت و بات در ارتباط نباشم مردی دیدم بش میاومد خیلی مهربون باشه..دلم میخواست بش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 21:41
دوست دارم برم جایی. نمیدونم کجا. برم تیمارستان بستری شم و دیگه هم بیرون نیام. یا برم جایی دیگه. برم بنویسم. برم بخونم و یاد بگیرم و ................... آخه کثافت چطور تونستی؟ آخه چطور تونستی اینهمه بیذات و نامرد و بی همهچیز باشی؟ چطور تونستی و و و..چطور هیچیام برات مهم نبود...یک لحظه فکر کردی..یه کم ممکنه درد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 21:03
مرغ با پرتقال میپزم...شب و روز میپزم...شب و روز میپزم...کاری که از پسش برمیآیم..مرغ با پرتقال..مرغ سرخ شده با پرتقال...استیک مرغ با سس پرتقال... سال میگوید لب نمیزنم.. بعد میچشدش و میگوید قانون رو شکوندی اما بیست....ارثیه ها...بابات هم اون سری یه گوشت رولی درست کرد هنوز تو کفشم.. یادم نمیآید کی بوده اما آوردن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 20:44
کارهایی میکنم که کمتر کردهام. میوه خشک میکنم. سیب را میشورم...حلقه حلقه میبرم..آبلمیو میزنم و بعد توی شربت غلیظی که درست کردم و سرد شده فرو میکنم...بعد روی سینی فر میچینم و صبر میکنم خشک شود. شور درست میکنم..شور گلکلم و هویج و کرفس. موز خشک میکنم....پرتقال. تصمیم میگیرم کیک خانگی درست کنم. کیک قهوه...کیک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 17:18
دیروز ترون زنگ زد. وقتی ازم پرسید که آیا از آن روسریها خریدهام که مد شدهاند؟..مثلا در دورهای که آن روسریها مد شده بودند ما با هم نبودیم. آن روسریهای بزرگ و نخی ..و مسالهی خیلی مهم حاد و حیاتی را حالا از دست دادیم برا همفکری و تبادل نظر. بد نبود. خیلی حرف زد. از ساعت چهار به سال زنگ زد و تا نزدیک شش و هفت حرف...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 16:46
سال تازهترین خبر را به من نشان میدهد. خبری هست در مورد اولین پمپ بنزین ایران که توی آبادان بوده. خبر را میخوانم. مثل تمام مردم آن شهر سرم را با تاسف تکان میدهم و به سال میگویم اینکه خبر تازهای نیست..یاد جون میافتم. وقتی پرسیده بود عرب کجا هستم و گفته بودم کجا اوکی داده بود. گفته بود با فرهنگترین عربهای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 15:52
بن یک فیلم از خودشان گرفته. چند شب پیش با دوستهاش بیرون رفته بود. چالش مانکن راه انداختهاند..یکیشان همانموقع که مثلا سرش توی گوشیش هست و ژست گرفته و مجسمه است با صدای گوز آنی که گوشی دستش است پهن میشود از خنده. بهاش میگویم گوزیدن جلوی هم اینقدر راحت است برایتان؟ میگوید خودش اینکار را نمیکند اما پسریم دیگه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 15:17
برای بچهها سیبزمینی سرخ کردم. نشسته پای شعلهی توی حیاط. سرد بود. باید لباس بیشتری میپوشیدم. گلکلمهایی که چند روز پیش ریز کرده بودم که برای نانا شور درست کنم گندیده بودند. یادم رفته بود. فسنجان آنروز آنقدر خوب شده بود که سال پای اجاق چشم بسته دوبار گفت امممم امممم. احساس میکنم موراکامی در سال اسپاگتی یا سوکورو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 15:05
جواب ندادن به جیمیلها بیادبیه. جواب ندادن به پیغامها. ولی خوب نیستم برای جواب دادن به تک تک اونا. خواستم بگم میخونمتون و ممنونم . خیلی ممنون ازتون.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 05:31
قرص خوردهام. باید بخوابم. چرا چاهی نیست..؟ ... باید همینروزها بردارم بروم نخلستان و حرفهایم را به شط بگویم که ببردشان...گم شوند. عصر خواستم بنویسم و بسوزانم ... تا حالا نشده بود قلم و خودکار پیش نرود روی کاغذ اما نرفت. فقط نوشتم توی گلویم درد میکند. توی گلویم حلقه دارم.بعد مچاله کردم انداختم توی سطل. می٬نویسم:...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 25 دی 1395 00:18
ظرف میشستم. قاشقها را جدا کردم..چنگالها کاردها و قاشقهای مرباخوری و چایخوری و قاشقهای خیلی کوچولوی مخصوص استکان عربی..همان کمرباریکهای کوچیک که پدرم و پدر سال- وقتی میآمد خانهامان- درشان چای میخورند و نانا با همان چای میخورد فقط؛ از وقتی نینی بود..نمیدانم هم چرا.. سال روی مبل روبرو نشسته بود..یک نانای...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دی 1395 23:15
دیشب بود که شدت بدحالیام به حدی رسید که دیدم توان ماندن در خانه را ندارم. یعنی نمیشد یکجا بمانم و حرف نزنم..یا ..بیقرار بودم و دلم میخواست در هر موردی با کسی حرف بزنم که چیزی از من نداند و یا نخواهد که بداند. شاید برای همین در خانهی ف را زدم. تو رفتم. با حواسپرتی به مرد سلام کردم..رد شدم و نشستم توی اتاق آخری....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 24 دی 1395 04:28
چند روزی میرم..چند روزی شاید..نخواهم بود... من برای تو گریه میکنم مرد..برای تو استثنائا امشب و نه هیچ کس دیگری. برای تو. و برای دادهات که درشان می گفتی دوستهام کجان..نگاه کن دوستهام کجان...فکر می کنی خوشحالم که دوست و هنشینم شده سعید و هاشم..که تو شدی آشپز اینا و من ..نگه کن دوستهام کجا رفتن و چی شدن...و با کی ها...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 18:31
بچهها گرسنهان. آدمهایی که از منند. دوستم دارن. برام دردسر و مشکل و غم درست نمیکنن. . چشمشون به غذای منه. به حال منه..نمیتونم، دیگه نمیتونم رد شم و بگم مهم نیست. خوب نون پنیر بخورند. خوب نخورند...خوب... من درستشون کردم و من مسئولشونم..شاید احساساتم به مادرانگیِ بقیهی مادرها نباشه..که نمیرم از قربونصدقه برای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 17:08
- میای بریم پلاسکو؟ نگاهش میکنم. - یه پلاسکوی بزرگ زدن. جفتش یه لوازمالتحریری هست خوشت میاد..طناب رنگ رنگی داره. چشمک میزنه. برای یکی از خاطرههایی میگفت که پدرم از بچگیام تعریف میکرد که طنابهای رنگ رنگی را دیده بودم و خواسته بودم..آنقدر پا کوبیده بودم زمین که پدرم رفته بود طناب خریده بود..چند کلاف رنگ رنگی و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 16:53
روی مافینها تخم کتان بود فکر کنم...بروانی هم بود. به شوخی میگفت آبادانیها باید مافین و بروانی بخورن..انگلیسیها یادشون دادن. یادم آمد مادرم همیشه میگفت فطیره..فطیره...کوکی.....فطیره تفاح.. بعدها..خیلی سال بعدش متوجه شدم پای سیب که مد شد همانی بود که مادرم درست میکرد..داییها و عموهایم یاد گرفته بودند.. میگفت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 16:38
سال یک آرامبخش به من داده بود. فکر کرده بود درد دارم. درد هم داشتم اما دردم درد تنم نبود که. مگر درد تنم همیشه از درد روحم شروع نمیشد؟ به من آرامبخش داد. گیج و کش آمده نگاهش میکردم و دلم میخواست یک لحظه اشک بند بیاید. وقتی بیدار شدم یک یا دو بود. فقط دا زدم سال. خواب دیده بودم دارم سر میخورم...خوابی که مدتها...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 23 دی 1395 16:33
نمیدانم آخرین بار کی بود که آنطور گریه کرده بودم. چند ماه پیش..چند سال پیش..خیلی خسته بودم و حس میکردم تمام خستگی دنیا توی تن و جانم نشسته. نشسته بود روبرویم. هزار بار پرسیده بود چی شده. هزار بار گفته بودم هیچی. سیمکارت را سوزانده بودم. اینستا را پاک. ایسنتایی که دوست داشتم و دوستهای خوب و مهربانی تویش داشتم....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 22:54
دوس دارم صدایم را دوست دارم حرفهایم را با قلاب با انبر از حلقومم بکشم بیرون دوست دارم بخوابم و کسی بلوکی بزرگ..صخره ای بزرگ بکوبد روی سرم و مغزم پخش شود با تمام چیزهایی ک مثل زالو لای شیارهایش می خزد از عصر دوست دارم با صورت له شده بمیرم دوست دارم آنقدر خستگی ام زیاد شود ک بمیرم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 22:51
سستم سست و بی جان سقف پایین می آید بالا می رود امروز چیزی را فهمیدم ک.اگر نمی فهمیدم و.می مردم زندگی ام مفت نمی ارزید و حالا ک فهمیدم باید بمیرم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 22:49
بعد زنگ و گفت ... از عصر دهانم را باز میکنم حالا که صدایی بدهد هیچ چیز درنمی آید بیرون خواستم گریه کنم خواستم چیز ی پرت کنم یا بکشانم اما کار م نیامد ... نفرت م هم نگرفت شدم دیوار روی دیوار سر خوردم چه کار کنم؟ برم در خانه ی فاضل را بزنم بگوئیم سلام آمدم ب شما چیزی را بگوئیم ک حتی نمی توانم توی نوشتن اشاره کنم به اش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 16:34
خواهرم یه ترانه از الیسا برام فرستاد تو واتساپ. گفتم بفرستمش اینجا. قشنگه...نرم و حسداره.
-
سِندم
چهارشنبه 22 دی 1395 16:27
نشسته بودم روی صندلی بیرون توی حیاط..فقط به آسمون و نخل همسایه نگاه میکردم و ابرا که انگار برهان تو دشتِ آبی. نانا اومد دس کشید روی موهام. خیلی وقته موهام رو رنگ نکردم و سفیدیاش زده بیرون. عادت نداره ببینه. با کمی غصه توی چشم و نگاه موهای دو طرف پیشونی رو ناز کرد. بعد موهای بغل گوش رو. گفتم سفید شده نه؟ گفت اشکال...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 16:17
از جمله اشتراکات من و سعید اینه که -به غیر از دوست داشتن سال- هر دو عاشق بادمجونیم...مخصوصا خورشتش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 22 دی 1395 16:15
وقتی صحبت در مورد عشق رسید من حس کردم صحبت در مورد چیزیه که نمیخوام در موردش بگم و بشنوم. با این وجود براش نوشتم : عشق مثل ترس از مردهاس. هست اما ریشهاش وهم و خیاله..یک مرده چرا ترسناکه؟ نمیدونیم. ریشهیابی که میکنی میبینی ترس از مجهول و ناشناختهاس.. ترس از مرده هست و نمیشه انکارش کرد. عشق هم هست. نمیشه گفت...
-
ما عندک لا اطار و لا جسم
چهارشنبه 22 دی 1395 15:25
براش آهنگهایی از شهرام ناظری فرستام. هروایه طبعا. میگفت معنی رو متوجه نمیشه. گفتم براش ترجمه میکنم. این جز موارد نادره که بخوام از فارسی به عربی ترجمه کنم اونم اشعاری از این دست. اینم یه چالشه برای ذهنم. در مورد موسیقی صحبت میکردیم. در مورد موسیقی عربی و ایرانی. در مورد عود و تنبور و نی که خودش میگه نای و تار و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 دی 1395 14:59
بعد گفت نانا اما قشنگه..بالاخره از تو خیلی برده...به نظرم از نوههای خونهی پدر سال قشنگتره... گفتم خودشون که میگن دختر حسین قشنگتره..دختر عموی نانا. - خوب بذا بدنش پسر رفسنجانی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 دی 1395 14:58
مادرم به مینا گفته من فکر میکردم دخترت سفید بشه عین خودت اما به باباش رفته..مینا حساس نیست تو این زمینه مثل ننهخلف. فقط خندید و گفت آره. بعد گفت تو هم که شهرزاد، نانا به سال رفته..نوههام رو همه ژنای باباهاشون کشیدن...حتی پسر ِ پسرم به مادرش رفته نه باباش..گفتم ژن قوی نداریم دیگه..مغلوبیم نه غالب.. گفت آخه ژن زشتی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 دی 1395 14:53
بچهها فیلمی دادن که مادرم درش دست سول رو گرفته و آلیسا آلیسا بازی میکنن...مادرم جنگل برد رو جینگل بیل میگه و شلهاش سر خورده از رو سرش کج و کولهاس و غش کرده از خوشی...بعد سول رو گول میزنه و دوتا از آبنباتای تو جیبش رو کش میره..تو دهنشن و بچهها دیدن..دخترا یعنی..یکیاشون فیلم میگرفته اون یکی به مادرم حمله...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 21 دی 1395 14:35
مینا به مامانم گفتم یوما دخیل جدت اینطوری جلو شوهرم با سول حرف نزنیا. به خانوادهاش خیلی حساسه شوهرم. مامانم گفت نه این رازه بین من و سول. بعد باز از سول پرسیده: پس خاله نانی چی؟..که یعنی من. شهرزاد. - واااااااید بِه. یعنی خیلی خوبه...مامانم غش کرده بود از خنده و اینا رو میگفت که ازش پرسیدم پس عمه ناهید چی؟ اونم جیغ...
-
بیبییه؟ بیبییه؟ وینس؟
سهشنبه 21 دی 1395 14:30
مامانم زنگ زده بود و میگفت بابام رو تهدید کرده که مبادا گریه کنیها...صدای بابام بلند بود از دور که گریه نکردم به حسین...به حسین گریه نکردم زکیه.. مامانم خندید و گفت: خو یالا باورم شد...قسم خورد دیگه...آخه دیدم یه نم اشک اومد به چشمش..برا همین شک کردم...شهرزاد بابات میگه نباید بخندم..." مبارز" بوده. مبارز...
-
*"شگول؟ شحچی؟"
سهشنبه 21 دی 1395 14:07
نشسته بودم یه کم توله درست میکردم. کسی هم اونقدر دوست نداره. خودم خوشم میاد. یه کم جعفری و اسفناج قاتیاش کرده بودم. پیاز و یه ذره سیر. یه کم رب گوجه و خیلی کم رب انار. ادویه و نمک و فلفل. شعله رو بردم سمت گاراژ و نشسته بودم روی چهارپایه مواد تو ماهیتابه رو هم میزدم. زنِ ف صدام زد. کی من رو دیده بود؟ - سلام صُبِت...
-
عفوک عفوک عفوک
سهشنبه 21 دی 1395 13:07
روبروی وداع مردم وفادار با یار دیرین انقلاب و رهبری نشستهام ...روحانی و لاریجانیها رو تو صف اول نماز میشناسم . باهوشم پس.
-
قواعد اللعبه الذکوریه الملیون؟ و دسکشهای زرد و حرفای نانا
سهشنبه 21 دی 1395 03:20
یه مصری ددیوانه شده و اومده پیج عکسها رو دیده بعد خیلی حالیاش هم هست موسیقی عرفان تصوف مولانا خیام موسیقی ایرانی گفت چی خواندی ؟ گفتم دیپلم انسانی ..آداب به عربی. گفت کبرتی بعینی ... از اینا بگذریم بعد گفت قواعد العشق الاربعون رو خوندم؟ ملت عشق رو میگفت....عربیاش به همون زردی فارسیاشه. ترجمهاش به عربی این شده ....
-
تحجیم
سهشنبه 21 دی 1395 03:02
یه مصری اومده میگه یوزارسیف رو دیده دوبلهاش رو ...میپرسه دیدمش؟ میگم ها میگه نظرت؟ گفتم برام حکم کمدی و طنز داشت..میپرسه چرا؟ میگم نمیدونم میگه اسم واقعی زلیخا چیه یادم نمیاد چی بود میگم سرچ کن میگه گور باباش مهم اینه که شه رزاد رو دیدم امشب ... پرسید یه چی بپرسم می گی؟ گفتم بگو گفت ناراحت نمیشی ؟ گفتم...
-
نِعَلِت اُم اَبو اِلوصاخه
سهشنبه 21 دی 1395 02:58
میخندیدم داشتم . روز خسته کنندهای بود .اتاق کامپیوتر و راهرو رو با وایتکس سابیدم ....نعلت ام ابو الوصاخه. بعد نانا اومد گفت پیشم بخوابه...فردا وقت شد میگم چه گفت و ... خلاصه رفتم یه پیج ضد تعصب دینی که علیه سنیها و شیعههای متعصب و دیگرستیز و خرافات و چرت و پرتهاشون مطلب میذاره منفجر شدم از خنده ... کامنتا که من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 دی 1395 15:50
آنها فکر میکنند من ایرانی و فارس هستم و کمی عربی به لطف دین و کتابهای درسی بلدم. نیازی ندارم رو کنم ایرانیای عرب هستم. یا عربی ایرانی. فقط زیر پستها کامنتهایی میگذارم که لایک میخورد و در خفا ازم تشکر میشود. یکیاشان نوشته بود متاسفانه فارسی بلد نیست اما مهضومه و .. منظورش بانمکی است جدیدترین پستها درمورد...
-
هنوز خیر توی دنیا وجود دارد
دوشنبه 20 دی 1395 15:33
وقتی یک غیر عرب در مورد خلیج فارس میگوید "خلیج فارس" حالم خوب میشود. وقتینژادش او را به زیر سئوال بردن یک حقیقت تاریخی و جغرافیایی وادار نمیکند خوشحال میشوم. وقتی به طعنه کلیپ رقصی ایرانی میگذارد و زیرش مینویسد: بنو عجم المجوس...و جلویش یک لبخند عریض و یک چشمک. تکه دارد میاندازد به آنهایی که غیر...
-
اتفاقات خوبی دارد توی سرم میافتد. اتفاقات مفیدی.
دوشنبه 20 دی 1395 15:27
اتفاقات خوبی دارد توی سرم میافتد. اتفاقات مفیدی. همان حس یاد گرفتن و همفکر پیدا کردن. دیروز بود ..دیروز صبح؟ یا قبلش؟ نمیدانم کی بود زمانش اما ذهب یک ویدیو داده بود در مورد تنهایی ناگزیر. حس تنهایی و اینکه چطور عادی و طبیعی است و چطور حتی میشود ازش استفاده کرد و.. وقتی دیدمش خوشم آمد. آدم پر ویدیویی نیستم. بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 20 دی 1395 02:47
برگشتنی به خانهی سعید رفتیم. سعید رفته بود ریکا خریده بود و خالیاش کرده بود وبریده و پولک و چسب نواری رنگی و برای نانا سبدی درست کرده بود از مواد دور ریختنی مثلا. یادم آمد اول یا دوم بودم که پدرم با همین ریکا برایم عین همین جاقاشقی درست کرد ...مادرم هنری نداشت. هنرش حاملگیها و زایمانهایش بود. پدرم باز بهتر بود....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 دی 1395 18:44
مفهوم خوبی به دو شق خوب، شیک، و خوب معمولی تفکیک شده و در مورد مفهوم بدی هم ماجرا به همین منوال است. خوبِ شیک خودش به گونههای مختلف دسته بندی شده؛ خوبِ رسمی، خودمانی، بابِ روز، پر افاده و افتاده ..انگار آدمها شقههای مختلف مفهوم خوبی را بر حسب موقیعت به روحشان میپوشانند..درست مثل لباسی پوشیده.. صفحه ی 97- برقص...
-
الله یخلق و محمد یبتلی
یکشنبه 19 دی 1395 18:18
سال اومد و گفت زنبرادر سعید و خواهرش اونقدر از من پیش سعید تعریف کردن و گفتن وای چه زن گرم و شوخ و اصیلی و اینایی که..و به سعید گفتن خدا این مرد رو دوس داشته که اون زن زنش شده( هاها: ) من داشتم مایهی کیک هم میزدم( که پس از پخت استغفزاله -نعمت خداس خوب نیس این رو بگم اما میگم و خدا من رو میبخشه چون با هم شوخی...
-
تو نمیای
یکشنبه 19 دی 1395 13:35
مادرم خواب دیده سمبولی برگشته. بلبلش. اگه آدم دیگهای جای من بود، یا اگه من آدم همین چند روز پیش بودم چه کاری میکردم یا چی میگفتم؟ فحش میدادم یا میخندیدم. بش میخندیدم. دست میانداختم وابستگیاش رو و مسخره میکردم. امروز که زنگ زد بم با صدای خفهی همیشه جوون و دخترونهاش گفت: خواب دیدم سمبولی برگشته..شمارهاش رو...
-
در مورد چیزایی که میخونم
یکشنبه 19 دی 1395 04:05
دیدم صفحهی پنجاه و شش مردی به نام اوه رسیدم. ..یه جاهایی چشمام دلشون میخواد اشکشون بیاد که نمیذارم. بعد به دیروز صبح فکر میکنم وقتی زیر روتختی نخی، سرما و خنکی روتختی جذب پوستم میشد و میون خواب و بیداری فکر میکردم آقا راحتی و خوشبختی و خوشی برای من یعنی این.همین خوابیدنه...راحت خوابیدن. کِرِم زده کتاب رو...
-
قهوه و قلم
یکشنبه 19 دی 1395 01:08
اینروزها دیگر هیچکس نمیتواند قهوهی درست و حسابی دم کند. درست مثل اینکه اینروزها دیگر کسی نمیتواند با دست چیزی بنویسد. اینروزها مردم فقط کامپیوتر دارند و دستگاه اسپرسو... مردی به نام اوه/ فردریک بکمن/ فرناز تیمور ازف/نشر نون /صفحات 13 و 14
-
چراغ باسن همسرت را بیفروز.
جمعه 17 دی 1395 23:45
من آدم کتاب ندیدهای نیستم...یکی از قدیمیترین خاطراتم مربوطه به شاید سه چهار سالگی که بابام کتاب گرفته بود برام..با اینوجود خیلی هم کرم کتاب و خوانندهای حرفهای نیستم...خیلی چیزا رو نخوندم و دوس ندارم بخونم یا موقع خوندن حوصلهام سر رفته. دیگه از یه سنی به بعد بعضی کتابا رو هم نخوندم. یه سریاشون همین کتابای...