-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 23:44
اگول صاحبی چاووشی شو گمِت اتخوطها إبعود
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 23:44
باشه. لو ما گصیت اگلوبکوم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 23:43
بابام زنگ زده به سال که چرا زنت گوشیو برنمیداره هر چی بش زنگ میزنیم. اینم هم عین مادرشه...راسهه یابس.
-
تِف علا راس البزونه
سهشنبه 29 دی 1394 23:39
نزدیک خونه آقام بغل مسجدی که آقام میره توش نماز بخونه یه دیوار مهربانی زدن. خوب بابام نمیتونه به اون دیوار چیزی آویزون نکنه. رفته یه پولیور داره مال اول جنگ برش داشته آویزونش کرده. احساس انساندوستی و دستگیری از فقرا هم بش دس داده. به قول مادرم هزار نفر باید بیان دس تو رو بگیرن. پدرم خندیده و گفته کار خیر به نیته نه...
-
چی؟ عزرائیل
سهشنبه 29 دی 1394 23:31
عبیر زنگ زد که بیا لباسات آمادهاس. رفتم. از خدام بود برم بس که دپرسمند بودم. خواهراش بودن و مادرش. یه خواهری داره که ندیده بودم. ازدواج کرده. دندونای خیلی بدی داره. سبزهاش و چشا و موهای رنگی. بیتربیته و ...کمی هم کمعقل و در عین حال مظلوم. مادر شوهرش لره و مادر شوهر و خواهر شوهرش اون یکی جاریش رو که اونم لره بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 20:15
سعدی البیاتی میفرمان: الروح ما تحمل بعد لا سگم لا جور
-
بچهپررو
سهشنبه 29 دی 1394 19:19
آیا برای اثبات اینکه نانا دختر سال است حتما به شباهت چهره و روحیات و اخلاق یا حتی آزمایش دی ان ای نیازمندیم؟ نه. فقط داستان زیر را درش تامل کنیم: نانا از من پرسید: ماما باید کوچکترها با بزرگترها خوشرفتاری کنند یا بزرگترها با کوچکترها؟ من چون همیشه او را در موضع کوچکترین کوچکها قرار میدهم و خودم را بزرگترین...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 19:02
مُردید یعنی. برا لینکش. اگه گذاشتم حالا
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 19:01
راستش هر چی میخونم عراقی میشه...مثلا ته آوازای ایرانی هم که آهنگهای سعدی بیاتی یا ناظم غزالی میشه. گفتن طبع بر تطبع غلبه داره.. از اینا. فکر کن شجریان هم خوندم که میگه لب خندان تو..اینم سال میگه ورژنِ بصرهاشه؟!
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 18:54
امروز میخواستم مژه مصنوعی بذارم. گذاشتم و چشمم رو مالیدم. لوله شد رف زیر پلکم. بعد گریه کردم پیش سال که چرا مژه مصنوعی ندارم. سال گفت لاجرم افسردهای. متنفرم وقتی میگه لاجرم. بش گفتم و گریه کردم و گفت باشه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 18:53
زنده باشید خوانندههام. امید من به شما پیشدبستانیهاست.
-
دکتر ببین.
سهشنبه 29 دی 1394 18:43
برایم ترانهی قدیمی عاین یا دکتور سعدی البیاتی را گذاشته. چقدر قشنگه...ممنون
-
نرگسهای باغچه .کمی پیش از این.
سهشنبه 29 دی 1394 18:17
-
منم بچه مسلمان که دارم دین و ایمان
سهشنبه 29 دی 1394 18:04
گرهی روسریشَم طوری کجکی بغل گوشش بسته کأنّهُ سال شص.. سالهای آغاز انقلاب و جنگ. نمونهی بسیار زنده از بچههای روستا یا جنگزده که به جهادسازندگی کمک میکردن و درس میخوندن و فیلم جنگی میدیدن و حجابشونَم رعایت میکردن که "مسلمون" خوبی باشن.
-
قِبول باشه.
سهشنبه 29 دی 1394 18:03
نمیدونم کی خواسته نانا رو به راه راست هدایت کنه و ازش خواسته نماز بخونه یا چی شده که تصمیم گرفته نماز به جا بیاره. با دامن چند سانتیاش سجده میکنه دستههای روسریش تا رو زمین کشیده شده اما پشتش به ماس. من یعنی. دستم رو زیر چونهام زدم اُ نگاش میکنم. میگم یا شلوار پات کن نانا یا جهت سجده رو عوض کن دخترم. میگه نه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 15:31
این قالب وبلاگ رو بیشتر از همه دوست دارم فقط عکسا رو بزرگ نشون میده. شاید بهتر باشه حجم عکس رو بیارم پایین. اینطوری بهتره.
-
حواسپرتی از این نظر
سهشنبه 29 دی 1394 15:06
با خواهرم رفته بودیم خیاط. مامانسعید. خیاط به من گفته بود اندازههای خواهرم را بنویسم. نشسته بودم دفتر به دست و او اندازهها را میگفت و به قدرتی خدا، دور کمر شد 250. حواسم نبود. آنقدر حواسم نبود که یادم رفت بعد پاکش کنم بنویسم مثلا نود و هشت. بس که حواسم نبود. بس که حواسم پرت میشود. نه که خیاط بهاش گفته بود...
-
همه چیز
سهشنبه 29 دی 1394 15:00
دیروز نه..دیشب هم نه، پریشب زن ِ هاشم آمده بود کمکم. خوب میدانم این را در پستهای قبلی گفتم اما میدانید که نگفتم به من پیشنهاد داد تردمینت را بگذارم بغل آن یکی دیوار. اشاره کرده بود به همان دستگاهی که رویش راه میروم. وقتی میگفت تردمینت خیلی هم احساس میکرد دارد خارجی میشود. بهاش گفتم خدا بزرگه و بعد که تلفنی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 14:13
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 14:11
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 14:07
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 14:04
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 13:54
-
بلاهت و ملاحت
سهشنبه 29 دی 1394 13:27
امروز تولد بن است. برادرم به بن زنگ زده بود ..کمی حرف زده بود بعد بن گوشی را به من داد..برادرم میگفت برایت فیلم دانلود کردم گفتم شاید دلت بخواهد ببینی. این یعنی درخواست مستقیم برای رفتن به آنجا. سر زدن بهاش. فعلا این روزها او منبع تامین فیلمهایم شده. خوب هم هست. بعد گفت به بن تبریک بگو. گفتم خوب حالا خودت باهاش...
-
کثافت هاشم
سهشنبه 29 دی 1394 12:54
اکثرا( بیشتر در حضور دیگران) وقتی کنار سال هستم احساس کمبود دارم. حس نمیکنم خیلی چیزی بلد باشم یا خیلی زنم. وقتی چیزی میخورم میترسم. وقتی کاری میکنم، با کسی حرف میزنم..وقتی ..همیشه زیر ذرهبین اویم. حس میکنم ناظر بزرگ 1984 است. دیشب توی پیتزایی که از همه چیزش ته دلم متنفر بودم، از دکور درپیتش و سیمهای برق...
-
تکرار
سهشنبه 29 دی 1394 12:32
پریشب که زن هاشم خانهامان بود با شوهرش که کمد را بچینیم توی حیاط وقتی سال انبار را خالی میکرد با شوهرِ سعاد طرفی استوانهای پیدا کرده بودند که زمانی تویش آب یخ میبردیم توی سفرها یا مسیرهای جادهای. بعدش خراب شده بود و زن هاشم پیشنهاد داد پیچ مهره تویش بگذارند. سال گفته بود ولک. این یعنی چه پیشنهاد خوبی. بعد به من...
-
یک وقتهایی به حرف دیگران گوش نده.
سهشنبه 29 دی 1394 12:24
چند شب پیش با خواهرم دور آتش بودیم. دستهاش را گرفته بود روی آتش و میگفت زمانی هر وقت جو قشنگی وجود داشته او افسرده بود. چون تنها بود. حالا که تنها نیست افسرده میشود چون غم قبلی دیگر توی زندگیاش نیست. دقیق که شدم دیدم این به این معنی است که دل آدم نه برای غمی که دیگر نیست تنگ شده. برای عشق به آدمی که دیگر نیست تنگ...
-
خوب گریه کن.
سهشنبه 29 دی 1394 12:21
حالم خوب نبود دیشب. اصلا خوب نبود. سال به من پشت کرده بود و عصبیام میکرد وجودش در تخت. رو تختی..لحاف..هر چیز دیگری تکراری و مستهلک شده بود...گشته بودم زیر تخت..نه دوست نداشته بودم پروست بخوانم.. شب برای بن پیتزا و کیک خریده بودم. امروز تولدش است. دیروز گفته بود دوست دختر دارد. اسم دوست دخترش محدثه است. دیده بودم...
-
ثبت شده به نام خودم
سهشنبه 29 دی 1394 12:00
حالم خوب نبود دیشب. کتاب حالم را خوب نکرد. کمی موراکامی خواندم...چرا اینهمه جذب نوشتههای این آدمم؟ چه چیزی در نوشتههای این مرد هست که ... خوب میشوم و خوشم میآید و ...تهاش حس میکنم ... با موراکامی هم خوب نشدم. بلند شدم هدیهایی که نانا برای دوستش خریده را کادو کردم. دیروز رفته بودم مدرسهاش. هدیه برده بودم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 11:54
دیشب بود اتفاقا که از کانالی که اسمش را حالا فراموش کردم. از این کانالهای بی در و پیکر گوشهاش نقشهی ایران بود با پرچم ایران و عکس رهبرهای ایران و فلان ... و حسن نصراله و.. فکر میکردم عربهای طرفدار ایران دارند برایش تبلیغ میکنند..اما دقت کردم دیدم علیه ایران است و برنامهریزی شده دارند به عربهای ایران حالی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 11:49
حالم خوب نبود دیشب. یکی از بدترین حالهای این اواخر. سنگین بود حالم...هیچ چیز نمیتوانست تکانم دهد. گوشی را گذاشتم: winter memories-pino-oud که تا صبح تکرار شد روی گلمیز. سال وقتی زیر گوشم را بوسیده بود گفته بود حق دارد پدرت آنهمه میگوید زیر گوش مادرت خوشبو است..هیچ وقت فکر نمیکردم سال اهمیت بدهد به حرفهای پدرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 11:24
حالم خوب نبود دیشب. قبل از خواب. برای همین خواب دیدنهایم ادامهی ِ بدحالیام شد.خواب سوسکهای به اندازهی یک گردی بزرگ..خواب آدمی که آزارم داده بود تا همین اواخر. لباس چهارخانهی آبی سفید تنش بود...خیلی بد بود لباس. به تنش زار میزد با برادرشوهر بزرگم راه افتاده بود جلویم که راه را نشان برادر شوهرم بده...من پشت سرشان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 11:13
حالا که دیگر تمام چیزهایی که دلم میخواست یا در واقع، نیاز داشتم که اینجا بنویسم، همانطور که مراسم صبحگاهی را انجام میدادم، دستشویی و دست و رو شستن و مسواک و آبجوش و چای لپتون توی لیوان و..پوسیدن لباس و شکل انسانی یافتن ...وقتی تمام اینها را انجام میدادم توی ذهنم نوشتمش و حالا دیگر نمیدانم که بتوانم اینجا باز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 02:18
...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 دی 1394 00:01
سه روزه فیلم anguish رو میبینم...مثلا باید ببینم...بایدی هم نداره البته. همینطوری میرم تا وسطاش..امشب سال پرسید دیدی فیلم رو..گفتم ترسیدم و از این بساطا..خوابید کنارم دسم رو گرف...بعد البته پشت کرد و خرو پفش دنیا رو برداش... اما آخرشم جرزنی کردم و پریدم رفتم جلو آقا چیزی که قرار نیس ببینی..خوشت نمیاد ببینی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 21:29
دیدم سوئی شرت جینه ترکید از رو شونه. تا رفتم رو وزنه...وزنه گف فاک. تف به ادبِ و ناموسِ وزنه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 21:28
خو باشه من شکست خوردم. اما هنوز نمردم باز تلاش میکنم که باز شکست بخورم. بالاخره ممکنه یه زمانی برنده شم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 21:27
بگذریم خدا بزرگه. بش میاد چاق هم باش تازه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 21:26
دیدم وقتی زیپ رو بستم گرفت به شکم. تُف. چهار کیلو تو یه هفته؟! تو چند روز فقط؟! بخوای لاغر کنی پاره میشی اما کافیه یه بطری دلستر با جعبه نیم کیلویی نون خامهای و یه بستهی بزرگ بسکوئیتای کوچیک کاراملی رنگارنگ و اینا بخوری. میای میبینی هفتاد و دو. تف تف تف.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 21:22
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1392 ساعت 15:23 شماره پست: 1041 وقتی بچه بودم و سرخوشتر از اکنون طبعا، خواهرامو مجبور میکردم بیان بشینن من میایستادم روبرو تلویزیون، تلویزیون ترانه پخش میکرد و من دهنمو باز و بسته میکردم و خواهرام میگفتن بهبه چه خوب بلدی. چون میترسیدن ازم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 21:19
سلام سه کیلو اضافه کردم شایدم چهار کیلو خداحافظ.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 15:33
-
ولک!
دوشنبه 28 دی 1394 14:53
تو خود عشقی از بنیان!
-
فال این رو یکی بگیره..لیطفَن
دوشنبه 28 دی 1394 14:52
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 14:45
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 14:16
مُخزنی مردا رو دیدید؟ - ... بیخیال بابا. دلم رو گرفتَم میخندم از نیم ساعت پیش؛ فکر میکنم یعنی هنوز هم بهگُمانشان برای "سارا سلام" ها میمیرم؟ خوب من حتی اسمم سارا هم نیست و "بلندبالا" هم نیستم و موهایم کمند هم نیست...و هیچ چیزم به سارا نرفته و مردهایی نداشتهام و نخواهم داشت که برایم بگویند:...
-
اینبار نه
دوشنبه 28 دی 1394 14:00
در امتداد نیهای عکسهای زیر راه میرم و افسار- چاووشی را میشنوم..بعد آهنگ را متوقف میکنم و به صدای نیها گوش میدم.. نشستم روبروشون...خسته که شدم برگشتم خوابیدم رو خاک..خاک خنک و نرم بود..یک زمانی اینجا دریا بوده..میلیونها سال پیش...و کسی نبوده اینجا در این نقطه بشینه و بشنوه: ولی اینبار نه .. سال دور نشسته تو...
-
کاکل نیها
دوشنبه 28 دی 1394 13:50
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 13:42
فیالواقع هناک حتی علی الجُزُر الصغیره جزرُ اصغر منها. این جمله رو دارم از ناشینال جوگرافیک میشنوم..بن داره میبینه. در واقع حتی روی جزیرههای کوچک جزایر کوچکتری وجود دارد. جالب بود.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 دی 1394 13:41