-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:11
سول از تصور بازی کردنت و ذوقت موقع سوار شدن تاب و اینا قلبم تند زد الان.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:09
از اون وقتاس که دارم از خودم میپرسم حالا ناهار چی بپزم؟ حالا شام چی بپزم؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:09
مینا زنگ زده دارن میان. بدتر از امروز پیدا نکرد. به قول دوستمون تو حال و هوایِ جنون زنانه هستم. خوبیش اینه که شوهرش فامیلِ زنگریزه و فردا برن احتمالا. گرچه سول رو کم میبینم سول عشگ ازلی من کاش هر هشت ساعت میبوسیدمت. سول.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:00
روز عجیبیه چون من گیج و منگ بلند میشم تلفن رو که روش شماره خونهی ف اینا افتاده از پریز میکشم بیرون..روتانا کلیپ رو روشن میکنم بدون اینکه فحش بدم به جد و آباء کسی.. بعد از سالها..استثنائا یکی دو تا ترانه میبینم خوشم میاد..با چشمای نشسته میرم صورت میشورم..دو نفر رو تو تلگرام بلاک میکنم..به ناهار فکر میکنم....
-
پوف پوفکنان
چهارشنبه 14 بهمن 1394 01:21
سال ایستاده بود دم در هال و مورچهها رو از روی شیرینیها فوت میکرد. شبیه مورچهخوار. با این تفاوت که مورچهخوار هورت میکشه بالا. این پوف میده بیرون. پوف پوف کنان بیوقفه به مورچهها اعتراض میکرد. میگفت زندگیاش رو مختل کردن، اصلا هم صد سال تحقیق در موردشون نمینویسه برای نانا( اینجا نگاش کردم که ببینم جدی...
-
سعف و کرب
چهارشنبه 14 بهمن 1394 00:59
ایستاده بودم دم در پذیرایی آقام اینا کفشام رو میکندم و ممد اومد. - آدما پیر میشن اما این روز به روز جوونتر میشه. فقط من و اون بودیم. نگاش کردم. به برحی نگاه میکرد..این بازی رو از بچگی داشتیم. مثل بگو به خدا. ش رو تو دلت میگفتی و قسم نخورده بودی: بخداش. که یعنی بیمعنیه. یا بخداچ. چ رو تو دلت میگفتی. -این نخله....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 23:40
بعد هم میایستی سرخ میکنی و صابخونه تا چند روز میگه از سر کوچه اومدم بوش میاومد...چیپسی بود...دستت درد نکنه...هی میگه و میگه تا مثل دیشب بگی باشه بابا چارتا دونه ماهی بود کشتیم بس که گفتی.. اونم اینطوبی بشه قیافهاش: خوشمزه بود خو.
-
وقتی هم مهمونی خونهی مردم از اینا میدن دستت.
سهشنبه 13 بهمن 1394 22:51
-
نمیدونم...خوب لابد یهکاری...
سهشنبه 13 بهمن 1394 22:22
وقتی مرد برای زن روایت مهمونیهایی رو میگه که قراره بگیرن که درش وانمود میکنن خوش میگذره..و سرانجام همه وقتی میرن..زن ازش میپرسه و بعدش؟ مرد میگه نمیدونم..خوب لابد یه کاری انجام میدیم دیگه.. ملال، خلاء و بیحوصلگی میکشتم.. به نگاه ترسزده و خالی نیکول کیدمن نگاه میکنم. چقدر این حس رو میشناسم.
-
فقط آدمایی که بچه ندارن از این هدیهها میارن
سهشنبه 13 بهمن 1394 21:01
یک جایی داره این rabbit hole که مادری که بچهاش تصادف کرده و مرده با مادربزرگ نشستن وسایل بچه رو جمع میکنن از تو اتاقش..کفشا..اسباببازیا..لگوها..بچه چهار پنج ساله بوده..بعد مادربزرگ متاثره و فلان..مادر ِ بچه میگه زودتر جمع و جور کنیم وگرنه از پسش برنمیایم..بعد دس مادربزرگ میره روی یکی از اون دستگاههای سخنگو که من...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 20:45
برای خودم دارچین دم میکنم. چراغا رو خاموش کردم از قبل. بن خوابه. نانا و سال زبان. اتاقم بوی اسفند میده. رسمه عصرای سهشنبه اسفند دود کنن. شبِ چهارشنبه. چرا؟ چهارشنبهها روزای خوبی نبوده انگار..مثلا گفتن سیدها روزای چهارشنبه چیاشون میشه؟ نمیدونم. میدونم اسفند دود کردم چون از بچگی سهشنبه غروبا اسفند دود میکردم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 20:11
سرده هوا. یا من سردمه؟ رو تخت دراز کشیدم و حس میکنم سردمه. تو خیالم برای خودم زنجبیل و دارچین دم میکنم. یا آویشن. یا جوز هند. یه چیز گرم. اما فقط سرده..سرده. دوست دارم بخوابم؟ نمیدونم. یه پارچهی زرد از مادر هاشم خریدم. توپ توپی.ریون. به مدلی که قراره بدوزمش فکر میکنم. به اینکه رنگ زرد بم میاد؟ آره میاد. بعد به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 16:31
توله رو سرخ میکردم..یخِ یخ بود هوا..درستش کردم و سال روزه بود. مادرش براش تشریبه درست کرد...بوی تشریبه تو خونهاشون روزای ماه رمضون سالایی رو یادم انداخ که ماه رمضون زمستون میافتاد..از ساعت یک دو ظهر تشریبه رو با مادر سال بار میذاشتیم..اون از بدبختیاش با پدر سال میگف و من سیب زمینی پیاز پوست میکندم..یاد گرفته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 16:09
توی حیاط خلوتِ پدرِ سال نشسته بودم. سردترین روزِ سال بود بهگمونم. خانوادهی سال خونهی شهری خودشون رو اجاره دادن و توی خونهی روستایی خودشون که بزرگتره ساکن شدن. البته بیشتر بخشه تا روستا و .. خونه همون خونهائیه که زمانِ سربازیه سال من درش با بن زندگی میکردیم. قبلا بلوکی بود و زمینش گلی و کل در و دیوارا آجری و...
-
عامالمنفعه
سهشنبه 13 بهمن 1394 15:08
رو تخت یاسمین فیلم میبینم. سر و صدای بچهها حالتی شبیه میگرن تو سرم درست میکنه. عالیه بلند حرف میزنه و لحظهای از جیغ کشیدن دس برنمیداره. در مورد مردی میگه که اومده بیمارستان و سمت زنها نگاه کرده( اتاقی که اون و همکاراش درش شاغلن) و عالیه بش پریده و ...در مورد ِ اعتیاد جوانان..قلمچیِ یاسمین..در موردِ.. به یاسمین...
-
دهنسرویس
سهشنبه 13 بهمن 1394 14:37
عالیه که قرمهسبزی و برنج رو میذاره سر سفره من همینطوری منتظرم. منتظرم بازم بکشه. بازم دیس بیاره و ظرف خورش...انتظارم بیهودهاس. نمیاره. حساب نمیکنم چن نفریم اما زیادیم. خودش و شوهرش و بچههاش و سال و نانا و بن و دوتا از خواهرزادههای مسعود و من. ظرفای خورش سهتاس. سهتا بشقاب متوسط. برنج یه دیس. چیزی ندارم بگم....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 14:00
درد ما را نیست درمان الغیاث.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 03:07
همیشه بش میگفتم بنویس بنویس بنویس..وقتی هم شروع میکنه تند تند نوشتن حدس میزنم باز گلوش پیش یه عنتر مجازیتر از خودش گیر کرده. بعد دیگه نمینویسه تا جدا شن یا خسته شن از هم..الانم که وبلاگنویسی جیرهی کافبازی ملت رو تامین نمیکنه دیگه..همه پلاسن تو ریدرام و واتسگه و فلان و اینستاگهرام و اون یکی یادم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 03:02
حالبههمزنه همه چی میدونید؟ حال به هم زن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 13 بهمن 1394 00:24
خلوتهایی که درشان بیگانه رهش نبود و از این صوبتا.
-
خوشرنگ خوشمزه
دوشنبه 12 بهمن 1394 22:47
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 بهمن 1394 22:26
ﻧﺎزﯾﺴﺖ ﺗﻮ را در ﺳﺮ،ﮐﻤﺘﺮ ﻧﮑﻨﯽ،داﻧﻢ دردیست ﻣﺮا در دل،ﺑﺎورﻧﮑﻨﯽ،داﻧﻢ خاقانی
-
رنگهای زیاد
دوشنبه 12 بهمن 1394 19:27
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 بهمن 1394 14:43
دارم برنج را آبکش میکنم که نانا میگوید خانمِ ب کارت داره. زیر قابلمه را خاموش میکنم در لیوان زعفران را میگذارم رویش دم بیاید و زیر قارچها را خاموش میکنم روی گوشتهای چرخشده را میپوشانم و میروم. از سر راه روسری برمیدارم و میروم توی باغچه. هر چه بهاش نزدیکتر میشوم زدهگی قلبیم ازش بیشتر میشود..تا ببینتم...
-
همونی که موهاشه قبلن دم اسبی میبس
دوشنبه 12 بهمن 1394 14:18
همونی که موهاشه قبلن دم اسبی میبس + نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 8:15 شماره پست: 607 بازوهایم را میمالم که از کرختی بیایند بیرون...نفسی عمیق میکشم و بوی چوب سوخته را میکشم توی ریه...در مسیر دود مینشینم...کاش بوی دود برای همیشه قاتی خونم میشد...مینشیند کنارم. کمی با فاصله. شما هم مال منطقهی مایید؟...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 12 بهمن 1394 13:13
نانا میآید و خودش را روی مبل روبروی آشپزخانه پرت میکند با کمی اطوار ناراحتی میگوید: هستی با من قهره. اولش من باش قهر شدم به شوخی، اون جدی گرف و قهر شد. هر چی بعدش گفتم ببخشید..ببخشید شوخی کردم..جدی نبود..آشتی نکرد. بن همانجا ایستاده بود. - احمق! بهاش گفتی ببخشید...؟ زیاد هم؟ پشت سر هم؟ خوب پس منتظر باش برگرده....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمن 1394 22:45
قبلا که این کار را گرفته بودم دستم، اولش یعنی، سنگین و خسته کننده بود برایم. حالا هم هست اما شده لذتبخشترین قسمت روزم. طوری لذت سرد و غیرانسانیای به من میدهد که حس میکنم شدم وینستونِ 1984..وقتی پای کارش است و کاری را میکند که نه بهاش معتقد است و نه دوستش دارد اما او را از دنیایی که دوست ندارد جدا میکند. همین.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمن 1394 21:11
بحث تو گروه خواهرا سر لباس و مزونِ آرمیتا که جدید باز شده و دکولته بودن لباس عروسی و دامن پف هست و ست رگههای روتختی با رنگ سقف ...و لباس حریر خواهرا که بهتره شبیهِ هم باشه..و عروس دامادی که ما باید با لباسای حریر دورشون بچرخیم و من شمع درازتر رو بگیرم چون بزرگترم...و فلان .. من عکس یه دس گذاشتم. نوشتم دست خونی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمن 1394 21:01
حالا که دههی فجر شده یا بهمن کلا، خوشحالم که مجبور نیستم روزنامهدیواری درست کنم. یک مشت چرت برای یک مشت احمق. نوشته، جک، کاریکاتور...سرگرمی..نقاشی..تزیین...عن.. تازه این کارها را میان دخترها باید انجام میدادی اکلیل...روبان..قهر و آشتی و گروه گروه...سردبیر گوزوخانم مثلا..بعد اون ته ته ته..اسم من...کشیدن گل و بلبل و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمن 1394 20:42
بعضی وقتها لوس شدم و دارم با سال حرف میزنم و مثلا رد میشم چشمم تو آینه به خودم میافته که دارم میگم مربی زبانم نمیخوام با مربی بن یکی باشه. - نمیخوام شریفی باشه. میخوام حمیدی باشه. خودم رو میبینم با لب لوچهی جلو و اخم مسخره. فکر میکنم چطور تحملم میکنی سال؟ من شوهر خودم بودم به خودم میگفتم الان لوس شدی؟ صبر...
-
هه
یکشنبه 11 بهمن 1394 18:58
زن گفت: وقتش زود پیش آمد...خیلی ضایعم؟ پشیمانت میکنم از دعوتم به زنگ زدن بهات وقتی بهات نیاز دارم؟ - خانمِ بالغ و بزرگسال.. خندیده بود. - آدم اگر بالغ باشد و بزرگسال فکر نمیکند به اینکه دیگران در موردش چه فکر میکنند وقتی به یکیاشان زنگ میزند. فقط حرفش را میزند..ضمنا کمی بلندتر میدانم صدایت لطیف و زیباست.....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمن 1394 18:37
به یکی و نصفه آدمی که میشناسم یا جدیدا شناختهام زنگ زدم و جواب نیامد. به گوشی نگاه کردم و حرفهای ظهر توی جانم رسوب کرد. تلخ و سرمازده به روز جمعه فکر کردم و جلسهی روز جمعه. کتابهایی که توی پاکت بنفش چهارخانه برای تولدم گرفته بودم. مثلا آدم فکر میکند با خودش که ئه! جالب است که یادم بودهاند یا.. اما جالب نیست....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمن 1394 18:19
ظهرها نمیخوابم. خستگD چند روز گذشته یا گریههای عجیب و نابهموقع ظهر یا چه..یا هر چه که خسته شدم و خوابم برد. خوابهایم معمولا تکراریاند..یک خواب مرتب تکرار میشود و اینکه اسم وبلاگهای قبلی میشد خوابهایی که تعقیبم میکنند دلیل داشت. ظهر خوابی جدید دیدم. جدید در تلخی و جدید در رعبانگیز بودن. توی خواب هم، خواب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 11 بهمن 1394 15:51
خو تو بزرگواری اما نباش !
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 19:28
دل به دل پخش میشه تو ماشین. صندلیم رو خوابوندم..با دستام میرقصم..هوا سرده...شیشه پایین..چشام رو بستم و دستام دور هم میچرخن. روی صورتم رو پوشوندم...انگار نسیم و باد بزنه زیر تنم از تو شیشهی ماشین دودم کنه ببره من رو بیرون با خودش...میخونه من که عاشقم مست و سرخوشم.. سال شال رو میزنه کنار میگه مستی در راهِ خدا ها....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 17:34
خواهرم میره پول مامانزهره رو بده. من نمیرم باهاش چون در گذشتهای نه چندان دور به مامانزهره فحش دادم و مطمئنا هنو یادش نرفته. حقش بود. اما دیگه فحش نمیدم بش. نباید اون موقع هم میدادم اما مهم نیس الان. خواهرم میره با پالتوی قرمز و کفشم و نمیدونم چهام. بش میگم بیام باهات؟ و نمیخوام برم. اینو میگم که بگه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 16:58
ورق میزنم صفحههای نت رو. چیزی را نمیخوانم..نمینویسم..به حرفهای خواهرم در باب خوشبختیمان گوش میدم. اینکه ما خوشبختیم و بچههامان دارند بزرگ میشوند و زندگی میگذرد و ما هم مثل همهی آدمهای داریم بزرگتر میشوم..من سرم درد میکند و جیش دارم که نگه داشتهام و هدفی توی نت ندارم و حوصلهی خاطرهبازی ندارم ...دلم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 14:40
یکی از حالهای خوبِ زندگی برای من، زمانیه که خوابِ بعداز ماهی رو زدم..چای و قهوه رو منقل رو میذارم..بغل ذغال میشینم نرم رنمک و با فاصله بخور و عود پودر میپاشم رو ذغالاو...و سعدی البیاتی میشنوم..*هلی یا ظلام یا هلی بعد خواهرم نگام میکنه و میگه حال خوب درست کنی تو شهرزاد. یه جور صمیمیت و همخونی توشه که تو سنهای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 14:02
http://m.l7n.me/audio/82886e64
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 11:15
از صبح بس که شنگول منگول رو شنیدم.. شوهر خواهرم میگه این خوب قدیمیه خیلی.. جواب نمیدم. و می گم *شیکلت نداری؟ میگه نه بقرعان. با همون لهجه میگم یعنی خیلی ادعات میشه فَضولی میکنی تو خیابون.. میخنده می گه آخخخ بویه... *شکلات
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 10 بهمن 1394 10:32
بیدار شدم. نمیدونستم کجام. نشستم و دیدم رو تخت خواهرم هستم. تاریک بود گوشیم خاموش شده بود. بس که هی دو سه تا آواز و موسیقی که دوس داشته بودم رو تکرار کرده بود...سال نبود..رد شدم و دیدم شوهر خواهرم گوشی به دس با بالشی زیر سینه دراز کشیده..پسرش کنارش بود..سلام کردم و فکر کردم چرا سال رفته؟ چرا من رو بیدار نکرده ببره با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 23:45
شنگول منگول
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 23:20
براتون قصه میگم آما میخوابین ...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 17:48
دعای خوبی نیس شبیه دلتنگی و بلاتکلیفیه فرداش امتحان ریاضی هم داری
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 17:41
سرعت اینجا خوبه. ایرانسل. اونجا که ...تف او سف
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 17:40
از تو ماشین پست میذارم تکنولوژی اسیرم کرده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 17:37
بن می خواد بره ارتش. خوبه. من می خوام بخوابم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 17:35
هیچ وقت نمی تونم خوبیهای دیگران رو جبران کنم. همین ترون.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 17:31
میشه برگشت خونه و خوابید؟ امیدی هست؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 9 بهمن 1394 11:19
یه ترانه ی روسی بود که هیچی اش یادم نمیاد جز اینکه یک چیزهائی اش تکرار میشد مرتب. حالا به سبک همون ترانه که هیچی اش یادم نمیاد جز اینکه بعضی چیزها درش تکرار میشد... تکرار میکنم خواب خواب خواب