-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 بهمن 1394 19:28
before midnight ... برای من یه فیلم لوس و پر از حرفای خمیازهآور بود. حرف حرف حرف یا اونطور که نانا و بن میگن بلا بلا بلا . حرف زیاد میزدن و شوخیا بینمک و بیمعنی بود. جو خانوادگیاش کسلکننده...پیرمرد یونانیاش عورتخل و خرفت، بچهها لوس و زنهای فیلم وراج به نظر رسیدن. مردا هم خوب که غنی ِ از تعریف. هیچ دلم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 بهمن 1394 14:07
نانا به من گفته بود که معصومه بهاش گفته توی خونهاتون بادوم دارید؟ پرسیده بودم بادوم؟ معصومه سبزهی تیرهاس. دلم براش سوخته بود اولینبار که دیده بودمش. فکر کرده بودم این رو بعدا بچهها ممکنه راهش ندن تو بازیاشون. ریزهاس و سمعک داره. گفتم خوب؟ رو نوک پا ایستاده بودم قابلمه رو بذارم تو کابینت بالایی...گفت نه بادوم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 19 بهمن 1394 08:48
Kramer gegen Kramer رو دیروز دیدم. طبق معمول تنهایی. سال تو آشپزخونه شیر و یه چیز دیگه میخورد و فیلمی میدید که توش میمون بود. نمیدونم دقیقا قصهاش چیه اما میمون داش. میمونی که قرار دنیا رو نجات بده یا آمریکایی برتر باشه. یا یک میمون بود در حجمی عادی بعد خیلی بزرگ میشد و جاهایی رو خراب میکرد یا منفجر میکرد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 21:58
امروز زنگ زد. دفعهی پیش که زنگ زد سیو نبود و برداشتم وحرف نزدم تا گفت شهرزاد و انگار به زبانم وزنه بسته باشم.. امروز زنگ زد. و سیو شده بود امروز دیگر...سیو شده بود: the past man....وقتی گوشیام رو چک کردم اون علامت هشدار رو بالاش دیدم. چهارتا پنجتا تماس بلاکشده داشتم و یکی دوتا پیام. در زمانهای قدیم فکر میکردم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 21:47
امروز فهمیدم. فهمیدم اون دو کیه. اون دو کسی نبود که فکر میکردم باشه. اون دو اونی نبود که دوس داشتم باشه. اون دو فقط یه دو بود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 21:42
من اومدم فقط یه جمله بگم ووب رم. فقط یه جمله و ممکنه این جمله آخرین جلهی زندگیم باشه. یعنی حتی اگه آخرین جملهی زندگیم باشه باید بگمش و بعدش بمیرم. من از دست بوی دهن آدما خسته شدم. انگار یه چاه مستراب دارن ته حلقشون. خسته شدم. میدونید؟ به خدا من خسته شدم. الان دارم این رو با اشک و درد و گریه مینویسه..من خسته شدم از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 21:27
فرشته آ درس جی میلت رو برام بذار. درستش رو. که بتونم جواب بدم ...تو همون پیغام که می ذاری از طریق تماس با من تو متن پیغام آدرس جی میل رو بذار لطفا.
-
بازگشت خدیجه جان کیانای سابق
یکشنبه 18 بهمن 1394 18:47
میدونید خدیجه جان کیانای سابق با دو سال و اندی دوری گزیدن از من دوباره پیداش شد تو زندگیم. اما از حق و حقیقت نگذریم هیچکس مثل اون برام ابروهای خوبی درست نمیکرد. تازه چی؟ ازدواج کرده و سالن هم زده. حالا بعد میگم بتون.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 18:45
نانا آسمون رو نشونم داد و گف مامان ابرا رو..چشمهای هومر رو نگا. هومر: شخصیت کارتون سیمپسونها.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 18:35
مسئولیتم تو زندگی زیاد شده. نمیتونم سرم رو بکنم تو گوشی و کتاب و فیلم یا باغچه و بگم بچهها بزرگ میشن دیگه. تحملش واقعا سخته. بن. و ما ادراکَ ما بن. خستهام میکنه و از زندگی سیر و میدونم میگذره. سال کمک زیادی نمیکنه. نه چون بیمسئولیته چون اصلا متوجه نمیشه. رفتارای بن، آدمای دوروبر بن. تعارفی ندارم. رک و راست...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 18:10
سلام فرشته مرسی...انشالا تو هم شاد باشی خوشحالم که خوشحالت کردم:)) خواستم جوابت رو تو جیمیل بدم میگف آدرس جیمیل اشتباهه.
-
برای وقتایی که برق بره.
یکشنبه 18 بهمن 1394 17:40
توی حیاط تکیه داده به دیوار آجری در حالیکه از نازکی و تابستونی بودن لباسم در عذابم دیروزِ موراکامی رو تموم کردم. کتاب کمحجمیه. کتاب خوبی هم هس. موراکامیه دیگه. کمتر پیش اومده ازش چیزِ ناخوب خونده باشم. روی صفحهی اولش نوشته شده: تولدت مبارک عزیزم. بعد عزیزمش خط خورده و نویسنده عذر خواسته بابت خطخوردگی. این کتاب رو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 18 بهمن 1394 13:42
روز خیلی قشنگیه. آسمون آبی، ابرا سفید ...حیاط پر از بوی خوشبو کنندهی لباسیه که از بندر گرفتم. لباسای شسته شده رنگ رنگی و گل گلی پرواز میکنن. با لبخند ملیحی رو طناب میرقصن. رنگ شالی که ترون برا تولدم گرفته با رنگ قشنگش و ریشههای شادش تو بقیهی لباس ها تکه. من چای نعنای خونگی و میخک میخورم. کلی شکل تو آسمون پیدا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 23:30
زیود تپق ناشی از خوشی پستِ قبله. بیاید به روی هم نیاریم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 23:28
تو هر کدوم از اینا کلی چیز ریز میز هس...میمیرم برای زیاد..ریز و زیاد..هی باز کنی تموم نشه...اما یه دونه باشه..چیه زیود تموم میشه... هر چقدرم گرون باشه...یه دونهاش بازش میکنی و؟ بُق بُق : تموم. بُق بُق آوای تموم شدن ذوقِ یعنی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 23:24
الان باید قیافهام رو ببنید. لب پایین گاز گرفته شده..پرههای بینی باز..چشا گرد..نیش تا گوشا...خودم رو تو دوربین گوشی دیدم به خودم گفتم نمیری حالا از خوشی...زنده بمون برسن دستت. حداقل.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 23:19
اینا مال منن ها... هنو نرسیدن...چند روز دیگه میرسن... کاغذ کادوهاشو..دیش دیرینیه الان حسم...کللللللی ژایزه دارم. کلی کلی جایزه. ..هر چی میخواد باشه کاغذ کادوش هم قشنگ باشه... احساس میکنم خیلی ضایعم..تا کسی بم میگه برات یه چیز خوشکل میگیرم یا گرفتم دیگه میمیرم تا بدونم چیه. الان اوفیییش گفتم. راحت شدم دیدمشون.
-
این مقالهای از تلگرام است. در مورد تحلیل شخصیت سیاسیِ مقاله نظری ندارم چون سعی میکنم در مورد چیزی که بلد نیستم، نظر ندهم
شنبه 17 بهمن 1394 22:27
جامعهشناسی با سنگ محک «عشق» اولین مواردی که من در خاطر دارم ترانههای «خیالی نیست» از «شادمهر عقیلی» بود و «خیال نکن نباشی» از «علیرضا عصار».تصاویر جدیدی که به ناگاه از عشق عرضه شد. «رفتی با یکی دیگه دوست شدی، هیچ خیالی نیست» یا «خیال نکن نباشی، بدون تو میمیرم» را مقایسه کنید با عرف رایج موسیقی سنتی و ادبیات کهن...
-
اشکال نداره بَچهیه
شنبه 17 بهمن 1394 19:29
سالها پیش در سال سُوُمِ دبیرستان با ترون رفتیم خونه دوستمون مُنا. دوستمون که میگم.. ترون بدون اجازه مادرش اجابتمزاج نمیکرد و من بدون اجازه مادرم کارهای زیادی میکردم. ترون دچار عذابوِجدان( دیدید بعضیا به وُجدان میگن وِجدان؟ خَیللللللی باکلاسن؛ حالا من ازشونم) شده بود که مادرم نمیدونه و من الان یه دختر بدم. من...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 19:01
برای تولدم کتاب صوتی برای من خریده:) از آن معتبرهای درجه یک..خریده برایم. با صدای علی دنیوی ساروی..اونم چی؟! تنگسیر. مردم از خوشی و ذوق...مردم از خوشحالی. کی برسم بدتشون دستم؟! اونم چی؟! تموم جاهایی که زندگی کردم و بودم تو این داستانه هست و هنوز نرسیدم بخونم. خوبه دیگه وقت کارام هم کارِ باحال میکنم. کاری که دوست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 18:46
الان دلم گلِ مریم میخواهد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 18:46
حالا نانا برای خودش یک پا خانم ِگوزو شده. گوزو در اینجا معنی فحش اینها نمیدهد. اینجا یعنی عزیزجان. قربانش بروم و اینها. میمیریم برای روی ماهش. میدانید چرا؟ دو نقطههایش یک خط شده. اینطوری: - و سه نقطههایش شبیه یک ُ شدهاند. حال میکند با خودش دارد.
-
مرغِ کارخونه
شنبه 17 بهمن 1394 18:14
دیشب با سال رفتیم بیرون. پیشنهاد خودش بود. توی جایی که بودیم کسی نبود جز ما و چندتا سمور احتمالی که نمیدیدیم اما حس میکردیم و یه عن. عن رو احتمالا کسی تقدیم مامِ طبیعت کرده بود که درهی نریده نمیذاره تو مسیر.. تموم مدت سال به ساپورتم گیر داده بود. ساپورت هم نبود. شلوار چسبون بود. به قول کیانا جان خدیجهی سابق از...
-
آرهههههههههه
شنبه 17 بهمن 1394 15:03
عباسی که رف سرویس بچهها اومد. بچههام روشون رو اونور کردن که یعنی من رو نمیشناسن. وقتی دختره از تو ماشین پیاده شد باورم نشد نانا باشه. کلیپس گذاشته بود وسط سرش و صورتش دراز و ناآشنا شده بود. خندهام رو خوردم و هر دوشون بی که سلام کنن با فاصله از من که گوشه پله نشسته بودم، پلهها رو رفتن بالا صبر کردن سرویسشون دور...
-
اما عَصِبی
شنبه 17 بهمن 1394 14:48
نشسته بودم روی پلههای روبروی خونه. منتظر سرویس بچهها. بیشتر البته حالم گرفته بود. چادر خونگی به سر نشسته بودم و به دمپاییهای آبیم نگا میکردم که شبیه دمپاییهای بیبیام هستن. عباسی رد شد و سلام کرد. نگهبان. وقتی اینجا اومدیم، بار اول خودش باغچه رو شخم زده بود. مال شهرای بالای خوزستانه..نگهبانی بلده اما باغبونی...
-
ها؟ شهرزاد؟ داریم همچین چیزی شهرزاد؟
شنبه 17 بهمن 1394 12:35
خواهرهام میپرسن: شهرزاد تو خیلی موسیقی میشنوی؟ - نه. - چرا میشنوی. همه چی هم میشنوی. - نه. - میشنوی. برای اونا عجیبه زن متاهل و بچهداری مثل من هدفون تو گوشش باشه و گردگیری کنه. مثلا این چیزا مال وقتیه که جوونتری..عاشقی..یا دختر دبیرستانی باشی..یا .. شاید از اینه که سال هم موسیقی گوش میده. گیریم فرق کنه مدل گوش...
-
About Schmidt
شنبه 17 بهمن 1394 12:10
About Schmidt چیزی که من از کمدی توقع دارم. چیزی که در کمدی میپسندم. وقتی هشت نه ساله بودم ایران دیوانه از قفس پرید را نشان داده بود. هیچ چیزی در موردش نمیدانستم جز اینکه آدمی بسیار گنده و درشت آدم دیگری را با بالش خفه میکند. از این صحنه ترسیده بودم و در موردش حرف نزده بودم با کسی. تا بالاخره سه چهار سال پیش فیلم...
-
Knight of Cups
شنبه 17 بهمن 1394 11:44
Knight of Cups را انگار برای من ساختهاند. یعنی شروع که شد از همان لحظههای اول به خودم گفتم آها..خودشه. چیزی که در فیلم دوست دارم. یک جور به هم ریختگی زمان و مکان و شخصیتها..یک جور رهایی از چارچوب و قید و بند و حسی عمیق و قابلانتقال برای من. جدای از اندامِ دلآبکن هنرپیشههای زنِ فیلم، و اینکه چرا باید هی مردِ...
-
The Death of Mr Lazarescu
شنبه 17 بهمن 1394 11:30
یک فیلم دیدم. دیشب بود. حوالی سه و نیم و اینها. یعنی وقتی تمام شد و ساعت را نگاه کردم سه و نیم اینا بود. در مورد فیلم نمیدانم چه بنویسم جز اینکه لب پایینم را بدهم جلو. مثلا بخواهم بگویم . همان لب پایینم را بدهم جلو و مثلا بخواهم بگویم. فیلمی نبود که قرار بوده به تو لذت بدهد. اتفاقا خواسته به تو بگوید در این خط سیر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 03:24
لینک ترانه ی مشاعر شیرین که خواسته بودی..این رو قبلا خودم زیاد می شنیدم..قدیما. ترجمه در نسخه های قبلی وبلاگ بود...اگه وقت شد باز ترجمه میکنم برات. یه تیکه داره میگه کل حاجه ناقصه حاجه و انت مش جنبی حبیبی که همه چی یه چی کم داره وقتی تو پیشم نیستی عزیزم ... خلاصه وقتی میشنویش به این یه تیکهاش توجه کن... انشالا گربه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 01:18
من آدمهای کمی میشناسم و او گفت من را فراموش نکرده. گفت فراموششدنی نیستم..گفت ...احتمالا زیبا خواهد گفت مخزنی و مینا خواهد گفت اصلا چه معنی دارد با کسی حرف بزنی که.. در حالیکه.. اما برای اینها نبود که حرف نزدم باهاش. برای این بود که انگار یک ورهایی از ذهنم دچار حس انتظار طولانی و عدم دریافت نتیجه پس از این انتظار...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 01:15
جالب اینکه حرفی نداشتم باهاش. یعنی زمانی فکر میکردم چقدر دوستیم و نزدیک...و هر وقت هم را ببینیم چقدر بخواهیم حرف بزنیم با هم... اما بعد که گفت شهرزاد؟ داشتم کوکوسبزی را برمیگرداندم و حواسم نبود و گفتم سوخت....جایش نبود این را بگویم. باید میگفتم: اوه سلااااام...چه خبر؟ کجایی؟ اما گفتم سوخت و بعد گفتم خوب؟ چطوری؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 17 بهمن 1394 01:13
امشب زنگ زد. خیلی تعجب کردم. سیوش نکرده بودم و وقتی برداشتم حرف نزدم. تا وقتی گفت شهرزاد؟گفت من را میخواند...عوض شدهام...فلان..خوشحال است برایم..و از این حرفها... هنوز تعجب دارم. نمیدانم خوشحالم یا نه. فقط دوست دارم دوتا چیز بخورم. مربای هویج و نان باگت. کوکو سبزی و برنج.
-
حشو
جمعه 16 بهمن 1394 21:30
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 21:25
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 20:47
حالا هم یک شاخه نرگس از باغچه بو میکنم.
-
روبرو
جمعه 16 بهمن 1394 20:43
صبحانه دیر بود. عجیب بود که سال بگوید بریم بیرون. دیروز با مینا اینا بیرون بودیم. فکر نمیکردم بگوید باز هم. تندی برنج پختم به نانا گفتم برو شوید بچین. رفت چید. توی برنج ریختم. ماهیها را تند تند پاک کردم. بوسی روی دیوار بود. حوصلهاش نمیشود حتی نیمچه میویی کند. میداند سهمش محفوظ است. تا بروم تو و بیایم به خودش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 20:19
هر وقت کسی بهتون گفت یه چی بهت بگم؟ بگید: نه.چون اگه بگید، بگو. میگه :هیچی ولش کن. تلگرام
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 20:12
دیگران را خر فرض کردن نشانهی زرنگی نیست. نشانهی خر بودن فرضکننده است. بعدش هم تا وقتی حس نکنیم خر فرض شدیم کاری به کارهایی که میکنی نداریم اما اگر حس کنیم خر فرض شدیم شروع میکنیم پرس و جو کردن که دکتر؟! همکارِ دکتر؟ مگر توی فلان ارگان آموزشی دکتر هم دارند؟.. همهی اینها تا زمانی که تو نخواهی با دروغهایت جلو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 19:53
آدمها هیچ چیز درر مورد یک سکس سالم نمیدانند. همانطور که حرص و ولع برای تقلید آموزههای تجاریِ پورن اپیدمی شده و اسمش هات بودن شده..در مورد خود بودن و عن نشدن هم همان حرص و ولع هست . حرص و ولع برای شدن چیزی که در موردش هیچ چیز نمیدانند. بله قرار نیست اگر ملاحظهگر نباشی حتما بیشیله پیلهای...ممکن است مغرور...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 19:40
عزیزان من بدانید و آگاه باشید "خود بودن" با هیچی بودن فرق دارد. ممکن است بخواهی خودت باشی و سعی نکنی بانزاکت و ملاحظه باشی و کاری هم به قضاوت مردم نداشته باشی. این فرق دارد با اینکه راه بروی و ساندویچ با کاغذ گاز بزنی و بگویی مهم نیست اگر ملت فکر کرد گدا و ندیده و نخوردهام. بله مهم نیست اما از برخوردی که با...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 16:41
از سنتهای حسنهی جاری در این منزل اینه که موقع رفتن سال یادش نیاد عینکش رو کجا گذاشته. دقیقا موقع زدن بیرون از خونه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 14:34
خیلی بچه بودم که با پدرم میرفتیم مجالس مردونه. شعر بود و قهوه و قصه و...پدرم اونموقع پسر نداشت. پسر بزرگ. من رو همراه خودش میبرد. تو محیطی که توش بودیم میون آدمای اطرافمون، کم همچین اتفاقی میافتاد؛ که مردی دخترش رو همراه خودش اینجا اونجا ببره. مردا قصه میگفتن..خاطره..شعر..کسی دلهی قهوه رو میچرخوند اون وسط.....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 16 بهمن 1394 13:52
گاهی وقتا آدم به خودش میاد و میبینه داره وجدانی و قلبی با کسی حرف میزنه که ادبیاتِ "چسبیده به ته حلق" داره. براش دل میسوزونه و میخواد همفکریِ همدلانه داشته باشه باهاش. میگفت بابا یارو چسبیده به ته حلقش. متوجه نشدم. پرسیدم این یعنی چی؟ یعنی حشریه؟ - یعنی شق کرده میخواد بکنه. به خودم اومدم و دیدم دارم...
-
اگه فارسی یادش بره
چهارشنبه 14 بهمن 1394 16:19
خواهرم نوشته میترسم انسه الفارسی کله. یعنی که همهی فارسی یادم بره. نوشتم براش ها فکر کن ازت بپرسه شما کجا شاغلی؟ جواب بدی ما؟ این کارمونه. * توضیح این کارمونه در ادامه مطلب هم هست. شنبه 9 آبان 1394 ساعت 03:51 ب.ظ اینایه ول کن. اینا لاطائلاته. رو قلیه تمرکز کن. رو قلقلش و عطرش..و لبخند عریض سال موقع ورود به خونه. تو...
-
اون طور باید با همه چیّات بخواد
چهارشنبه 14 بهمن 1394 16:18
خواهرم از استرس دیدن آقای ثروتمند بغل دماغش جوش زده. نوشته جوش زدم بغل بینیام..شانس! اون یکی خواهرم جواب داده: اون تو رو باید با جوشات بخواد. من میرم میخندم و مینویسم:... نه دیگه. نمینویسم چی مینویسم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 بهمن 1394 14:02
وقتی آدم میگه: سبحان ربی الاعلی و بحمده. وقتی میگه الاعلی..اعلی..وقتی میگه سبحان...سبحانَ ربی...الاعلی.. وقتی آدم میگه سبحانَ ربی الاعلی و بحمده.. قلب تند و شیرین میزنه.
-
الانسه منژن..مینا؛ دروغِ مینا، عدمِ باور ِ سال و من برای مینا دارم.
چهارشنبه 14 بهمن 1394 13:07
بن مینا رو دوس داره. زمانی که مینا مجرد بود رابطهی خوبی با هم داشتن. هر دو تقریبا تند و غیراحساساتی هستن. اینه که بن از شنیدن اومدن مینا به خونهامون خیلی خوشحال میشه. الانم خوشحاله. خبرایی از کلاس، برخوردشون با معلما، حیونات..چیزای علمی داره که براش تعریف کنه. مینا بعد از ازدواجش خیلی عوض شد. روزبهروز از مینایی که...
-
شالهای مریمی ِ فاطی، یائسگی، دکمهی بچه از دیوار بیرون بیار و چیزهایی از این قبیل.
چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:34
فاطی. جاریِ مینا. مینا خواهرم، جاریای به اسم فاطی داره. تموم روزهامون، شبامون،لحظات زندگیمون در مقایسهی زندگی و شرایط خوبِ فاطی با شرایط و زندگی بد مینا، از نظر خودش، میگذره. مادر فاطی فاطی رو برد پیش خودش..مادر فاطی..فاطی کت دامن میپوشه..فاطی..فاطی...فاطی همهاش شالای مریمی سرش میکنه. اینه که مینا یک تپه شال...
-
فاطی و ما ادراکَ ما فاطی
چهارشنبه 14 بهمن 1394 12:26
شوهر مینا با شکمش به یه بازاری واقعی تبدیل شده. جو خاصی نچسب و نادوستداشتنی. اولش فکر میکردم فقط خودم این حس رو بش دارم. بعد دیدم تمام آدمایی که میشناسم و میشناسنش موقع شنیدن اسمش یا سکوت میکنن یا چهره در هم میکنن و میگن خاک تو سرش. بار آخر شب رو موندیم خونهاشون. اصرار از خودشون بود. صبح سول خیلی شیرین شده...