-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 بهمن 1395 23:31
دنزل واشنگتن در فیلم فنسها به اندازهی تمام وقتهایی که درشان تفنگ به دست ساکت و بیحرف کاری میکرد..آدمی میکشت یا وظیفهای ادا میکرد حرف زد امشب. جبران مافات کرد. حرف حرف حرف. نمیدانم چرا احساس نیاز کرده نقشی بازی کند که اینهمه تویش حرف بزند. مثلا میخواسته هلپ دو درست کند؟ یا مورگان فری من رانندهی خانم دیزی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 بهمن 1395 21:46
کیک کدوحلوایی رو گذاشتم طبقهی چهار فر. درست همونطوری که بلوط گفته بود..سال نشسته بود پیشم. وقتی گفتم ماست رو بده...با چشمهای گرد شده پرسید: ماست؟ تو کیک. حوصله ندارم بگم خیلی وقتا تو شیرینیها ماست میریزن...فقط از شدت تعجبش خندهام میگیره. با نارضایتی و تردید ماست رو دستم میده. کدو رو بده. خود بابامه. وقتی یه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 22:20
نانا دوستی به اسم آناهیتا داره. تو دروغ؟ نامبر وانه به قول مادرم...نانا هر روز هر روز میاد برام میگه امروز آناهیتا چه اختراعی کرده اون پیش خودش چه فکری کرده... آناهیتا یه خاله داره خارجه که هر روز میاد خونهاشون از خارج و میره. آناهیتا اسپانجباب و دوستش اون ستاره دریایی صورتیه رو دیده تو بر و بیابون میرقصیدن اونا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 21:49
بن رفته بود نون و پنیر برداشته بود بخوره. سال از حموم اومد. عینک رو چشمش نبود و حوله رو سرش بود. چشماش رو تنگ کرده بود خوب ببینه. - باز رفتی تزریق؟...ته پنیر رو دربیاری.. یادم افتاد به برادر کوچیکهاش تو خونهی پدریاش میگفتن حالا هی بساط رو بذار تزریق کن..خوراک و غالب قوتش( فطریهاس الان؟) نون پنیر چایی بود و مثل بن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 03:21
بم گفتید اما خیلی سخته...قالب وبلاگ رو می گم. من حوصله ام نمیشه. ممنون اما.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 بهمن 1395 03:07
ده و نیم تا الان خوابم برد و بعد بیدار شدم با ذهب حرفایی در باب دل زدیم . دیدم زخم سمت چپ هنوز درد داره.جوش نخورده. باز خوابم میاد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 22:31
خواهرم و شوهرش راه افتادن.خواهرم چادریه. چسبیدم به سال: چادری بشم؟ - مخالفتی ندارم...اصراری هم ندارم اما نمیشی. - عبایی بشم؟ همیشه؟ - خوبه عبا..بت میاد..اما نمیشی - مانتویی بشم؟ - آدم شو. -مگه نیستم؟ ادا درمیاره..میخندونتم خیلی...همه فکر میکنن جدیه...و شق و رق و عصا قورت داده...نه که نباشه ها...اما هیشکی فکر...
-
عین هم
یکشنبه 3 بهمن 1395 21:59
خواهرم و شوهرش پشت سر م بودند. از بغل زن روی زمین نشسته رد شدم. به جنسش نگاه کردم. پونه و نعنا و آویشن..بستههای باریک توله و گیاهی دیگه که فکر نمیکردم خوردنی باشه اما ظاهرا خوردنیه یا کارای دیگهای باش میکنن. کلی نرگس برای فروش بود. دلم نخواست. فقط به مرد گفتم بو کنم؟ گفت بفرما. بوییدم. سال گفت میخوای؟ گفتم نه....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 21:25
سال با بشقاب گل اومد. گرفتش طرفم که غر نزنم بابت اینکه هی تو باغچه وله عین کاکتوس..سعید هم تربچهی باغچهاشه..تشریبه رو میکشم..روم نمیشه و در واقع دوس ندارم برم سر سفره باشون. غذای همه رو میکشم.. صداشون میشنوم...سعید عربی رو عین هندیای خلیج حرف میزنه. افعال جابهجا..صیغهها..مذکر و مونث حتی گاهی..غیر از مخارج...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 21:01
سعید و سال دارن تو باغچه کار میکنن. یه طرحهای عجیب غریب میٰریزن که توش دخالت نمیکنم. چی رو کجا جابهجا کنن و چی رو کجا تولک کنن. من تو آشپزخونه خوشم. بوی تشریبهی سادهی گوشت خونه رو پر کرده. بوی افطاریهای ماه رمضانه. نانا و بن محشر کبراش کردن از جیغ و ویغ و دعوا..بن دوبار نانا رو میزنه و نانا هر بار خیلی بیشتر...
-
راز
یکشنبه 3 بهمن 1395 17:26
الان- به کمک و با مشورت با بلوط- متوجه شدم میبینه چون منم دارم میبینمش..ها به همین سادگی...رازش در اینه که من وقتی کسی رو ببینم اون هم من رو میبینه. و جدا از اینا حالا زل زده بم..یعنی خیلی نزدیکتره از اونچه در عکس افتاده..خوب چه بکنم براش؟ بذار به دیدنش ادامه بده..حالا برق نگیردش شر بشه برام..بابا کارت رو...
-
الان من رو میبینه؟
یکشنبه 3 بهمن 1395 17:24
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 14:45
با نانا و سال بیرون رفته بودیم شب. نانا به غروب نگاه میکرد. همهامون نگاه میکردیم. اما اون بیشتر نگاه میکرد. تماشا میکرد. قبلش من رقصیده بودم...همونموقع هم داشتم میرقصیدم در واقع. نانا و سال دور از من ایستاده بودند. نانا که دست سال رو گرفته بود و هر دوشون شبیه عکس یادگاری بودن بیکه ژست عکس گرفته باشن پرسید: چرا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 13:31
گرسنهم اما حوصلهی غذا خوردن ندارم. دیشب این رو متوجه شدم که دیگه غذا به دهنم خیلی مهم و خیلی خوشمزه نمیاد. نمیدونم چرا. شاید مثلا منبع دریافت لذت رو جای دیگهای پیدا کرده باشم. ممکنه موقتی باشه این حس..اما حس جدیدی بود. حسی که سالهاست سراغم نیومده. شاید از دوران مجردی. وقتی غذا خوردن رو دوست نداشتم و به راحتی از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 12:50
روی تخت نشستهام. گنجشکها روی درخت برهام خانهی همسایه شلوغش کردهاند. باد خنکی میآید. عطر محمدیها سمتم میوزد. آنها که نزدیک ریختنشان هست را جمع کردم. صورتم را تویشان قایم کردم. خنکند و خوشبو. من از دنیا دورم. از دنیا کناره گرفتهام بیکه رهایش کرده باشم. فصل تمیز و خوشرنگی در زندگیام شروع شده که دلم میخواهد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 12:47
کمکم میکنید؟ دلم میخواد قالب وبلاگم رو ویرایش کنم. اون قسمت آبی عکس باشه..قبلا انجام دادم الان یادم رفته. میخوام همین عکس پایین باشه. چیکار کنم؟ اگه بم بگید یه عالمه خوشحال میشم. ممنون. جیمیلم: aivchn.adk@gmail.com
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 12:46
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 03:01
مو مهم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 بهمن 1395 02:02
نمیدانم چرا حالم چند ساله ز بهمن نود و دو سه فکر کنم از وبلاگهای بلاگیاسکای گرفته. دلم میخواد برگردم به وبلاگ متواضع بلاگفایی خودم که حال و هواش خوب بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 03:38
شیرینیها خوب شد. فردا عکسهاش رو میذارم تلگرام. کمشیرین بود و برای همین دوست داشتم. تا موادش ور بیاد منظورم خمیر هست رفتم سراغ گوشی سال که برای خودم عکسایی که با گوشیش گرفتم رو بفرستم. چشمم افتاد به چیزایی که براش فرستادن. در مورد مجتمع سوخته و آتشنشانها. یکیاش ادای احترام آتشنشانهیا ایرلند بود به آتشنشانهای...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 00:23
برم دنبال کار و بارم..مطمئن نیستم...اما شاید بعدا باز اومدم نوشتم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 00:21
از سالی یاد گرفتم میوه خشک کنم. میگه دستگاشم هست. خیلی خوبه..سیبا براق..باحال...پرتقالا... سالی اوندفعهای بام حرف زد..شبش مهمون داشت و من روز بدی داشتم و داشتم باش حرف میزدم..حالم خوب شد ازش. سالی خوبه...یه کارتون قدیم بودیم میدیدیم ترانهی شروعش این بود: سالی سالی تبحث عن الآمالی.. سالی سالی دنبال آروزهاش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 2 بهمن 1395 00:17
دستهام آردیه و وسایل کیک پزیم دورمه...میتونید عکساش رو تو کانال تلگم مشاهده کنید... یه ذره سردرد دارم...و مهم نیست..امروزم مادرم به من زنگ زد...و خودم از لحن سرد بیحوصلهام جا خوردم.. کلا جواب یاروها رو دادن خستم میکنه..مثلا جواب شریفه رو ندادم اونقدر که بالاخره ازم پرسید چرا بام سرسنگینی؟ یا سرور خواهر سعید..یا...
-
قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم
شنبه 2 بهمن 1395 00:02
و اما خبرای روز. ترامپ سوگند خورد که بی سوگندم قبولش داریم. ساختمون پلاسکو فرو ریخت و ..خوب در این زمینه شوخی نمیکنم و حالم گرفتهاس و ناراحتم و نمیتونم کاری بکنم چز تاسف و ناراحتی و طلب صبر برای بازماندهها و شادی برای روح رفتهها. ..و هیچکدوم از فیلما و عکساش رو ندیدم و نمی بینم جز همون عکسی که تو کانال تلگرام...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 بهمن 1395 23:54
نشستهام کیک درست کنم..یعنی منتظرم چهل دیقه بگذره خمیرمایه باعث شه خمیر مایه پف کنه. ..موسیقی خوبی هم میشنوم..اسمش هست.. اسمش رو نمیدونم راسش. سهتا برادرن فکر کنم اسم گروهشون باشه برادران جبران یا سهگانهی جبران. یاروشون تو تلگرام میذارم موسیقیاشون رو. بعدنا. الانم هیچی دیگه نشستم و دارم تایپ میکنم براتون....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 بهمن 1395 23:15
کی پکین پودر و مایه خمیرم رو دید؟ ها؟ کی دید همین دیروز خریدم... فقط بلدن بیان وبلاگ بخونن و بگن باشه کیکتم می بینیم... هه! خو بلند شید پیداش کنید والا ثوابه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 بهمن 1395 23:01
امشب به من گفت مغروری ...مقدار غیرمعقولی غرور داری. گفتم ک ..مادرت. دوستی ما تمام شد و دارم می رم کیک درست کنم و برای دوستی امون بای بای ای شبیه بیلاخ درمیارم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 1 بهمن 1395 22:58
می رم کیک درست کنم.
-
عشق ژخم یه آهوی رمندهاش..اون میمیره از این شهرژاد مشموم
چهارشنبه 29 دی 1395 22:35
سال دارد داریوش میشنود. نمیدانم چرا. شاید خشته شده اژ ژندگی با من. شاید هم ژیدش برگشته.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 29 دی 1395 04:32
خواهرم اینجاست. نشستیم. پاهامونو دراز کردیم. اون لیوان قهوهاش رو میخوره من دمنوشم رو..قبلش خورشت کرفس و خورشت بادمجون با برنج و ترشیهای رب اناری اون خوردیم. شوهرش وسیله جدید اورده قبلیا رو حراجی زده. همه رو اورده باش. پخششون کرده بودیم کف اتاق. رژ و مداد لب و ابرو و پنکک و اسپری و رژگونه و سایه..در مورد فک شوهر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 22:22
نشستم زیر لحافم الان..امشب مادرم زنگ زد. خیلی گلهمند و عصبانی به خونه زنگ زده بود که بگه *ها شهرزاد خاتونه؟..اشو لا خبر لا چفیه لا حامض حلو لا شربت؟!...طایحه ابحوض دبس؟ خندهام گرفت و نخندیدم.. چی بت بگم؟ مگه اون دفعه که بت گفتم دختر کوچیکهات چه کرده بود با من کاری کردی؟ باش صمیمیتر شدی حتی. فقط بم گفتی خو نرو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 22:02
پست زیر رو خوندم و دیدم که آخرشم فریزبی رو آخرشم نگفتم چیه..حق دارید بم بگید ...هر چی خواستید بگید اصلا. تِسلیم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 22:01
با سال و نانا رفته بودیم روبروی خونه فریزبی بازی کنیم..فریزبی رو ممکنه نشناسید بعضیاتون پس میگم بتون چیه. خودم وقتی میرم جایی و میبینم کسی گفته فریزبی و من ندونم چیه زود تو دلم میگه چس رو نگا. نمیخوام در موردم این رو بگید. دوس دارم بگید گل رو نگا. بلبل رو نگا. ..گل سرخ باغ زندگانی رو نگا. یه همچین مفاهیمی. خلاصه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 05:25
دوتا منقل بود و روی هر منقل یه ماهی بود..سعید باد میزد و من حشو درست میکردم برای سومین ماهی...حرف میزد برام از مادرش که اونم مثل من تو شکم ماهی شیار درست می٬کرد و اینا...منم باش میگفتم چرا باید شیار درست کرد و فلان که سال به سعید پرید: - هی الکی آره آره میکنه..حواسش نیستا بت..اگه راست میگی بگو چی گفت شهرزاد.....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 28 دی 1395 04:51
فیک کنم دییوز بود که بتون گفتم میخوام موهام یو سشوای کنم ها؟ آیه. دییوز بود ..شایدم پّییوز بود. بههیحال امیوز موهام رو سشوای کشیدم... آقا نمیتونم همه رو به سبک دوسداشتنیام بنویسم..حیف...مهم نیس. هر جا ر بود شما [ی] بخون...امروز موهام رو سشوارکشیدم و بعد رفتم رو صندلی تو حیاط کتاب بخونم. سال هم لزگه شد و...
-
دور از چشمش
سهشنبه 28 دی 1395 03:39
سال پیشم خوابه. خوب حالا گفتید چه کنیم. من ازتون نخواستم کاری کنید. فقط دارم بتون میگم سال پیشم خوابه. .امروز خورشت کرفس پختم. به نانا گفتم جعفری و نعنا بچین از باغچه. چید. اولش رفت گشنیز چید. گفته بودم جعفری اونیه که خوشبوئه..بعد با گشنیز برگشت. گفتم این گشنیزه...بت گفته بودم تو ساندویچ میذاریم ازش. گفت خوب گفتی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 05:45
امشب می گفت: با تو می شه هر جایی رفت. هر جایی میشه بردت. باعث افتخاری، رو سفید می کنی آدم رو...همه چیزت.حرفات کارات..برخوردت... گفتم خداوند عزت بده به ات...یه کم شوخی بود و عاری از واقعیت نبود البته حرفم. بم عزت داده بود و براش آرزوش کردم. گفت با تو داده به من. یک جوری شدم....حس جدید ...بزرگ شده بودم انگار ...بالغ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 05:38
بیدار ماندم و در ابرها سیر کردم کمی.رفتم گردش...چند دوری زدم . مربای خانگی هویج را هم بالاخره خوردم . خوب بود. خداوند مویدش بدارد انشاءالله.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 05:31
همیشه این ساعات به شهود می رسم و حالی سراغم می آید که اسمش هست: بابا خو بمیر. خطاب به برخی موارد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 03:03
مربای هویج نخوردم. دلستر انار رو ایستاده سر کشیدم..لخت در میان اتاقها راه افتادم..نه خیلی لخت. آنقدر که مورد نیاز باشد..با خمیردندان سیاه مسواک زدم. تفهای سیاه کردم..بعد برس کشیدم توی روشویی رو. خواستم برم توی دشویی توی حیاط جیش کنم. تنبلیام شد. در حمام رفع و رجوعش کردم. قرقره کردم. یا مضمضه...با دهانشویه..تمیز و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 02:38
الان صورتش سمتمه...یهجور به آدم حس سلامت و سرسره میده. نبوسم چه کنم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 02:32
توی شکلکهای تلگرام امشب یه پروانهی آبی پیدا کردم. با حس پرواز و سبکی و با بیمحلی کردن به حس اینکه اینا زود میمیرن بیمناسبت سندش کردم برای کسی. هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد. گمونم حتی حدس نمیزنه اون کسی که چقدر قبل از سندش بش نگاه کردم و با خودم فکر کرده بودم سندش کنم برای خودم یا اون. بههرحال به کسی جز خودم نیاز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 00:41
[عنوان ندارد] + نوشته شده در جمعه یکم دی 1391 ساعت 11:4 شماره پست: 123 کسی روی شیشهی پنجرهی بخار گرفتهی پذیرایی نوشته: ای خدا دمت گرم مردش هم هستی!! علامتهای تعجبش را همان او گذاشته. من بدون اجازهی کسی جلوی نوشتهاش علامت تعجّب نمیگذارم. آن هم دوتا. بچهها، بن و آن و نانا دور و بر نوشته چیزهایی کشیدند و بعد پاکش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 27 دی 1395 00:07
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ساعت 14:49 شماره پست: 288 نانا الان دامنمو کرده سرش. یعنی چادره. بن بش گف بذا سرجاش مامان عصبانیه. نانا گف نه وقتی منو دید خندید. عبصانی نیس. [عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی 1391 ساعت 14:44 شماره پست: 287 سیبزمینیها را شستم که بگذارم آبپز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 23:56
از مسایل خندهآور روزگار این است که سعید به خواهرش گفته شاید کار خداست که زنی به شادی شهرزاد دوستت شده..به شادی من؟ ها ها ها... دیدم که چقدر خوب نقش بازی میکنم و از آنگونه آدمهام که بیرونم مردم را کشته و درونم خودم را. و بله که دیگه چی؟ چقدر زن شاد و زندهای است این شهرزاد و حالا که تو اینهمه بهخاطر فوت مادر و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 16:18
عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391 ساعت 2:50 شماره پست: 302 ف زن جیمه. رفت سوئد. سهتا بچه داش و تونس دل بکنه و رف. شوهرشم راضی بود. اونجا نمیدونم چیکارهاس. شوهره میگه خوابگاه دارن و اینا. بچههاشو که میبینم اون نگاه خالی نیازمند مراقبت. ..دلم میسوزه. پسر بزرگش همسن بنه. دومی از بن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 16:11
پست پایین رو که خوندم دلم برای خودم سوخت...برای اون همه ذوق بچهگونهای که تو دلم بود...گرچه همه رو انجام دادم ولی خونه اونقدرام خوشقدم نبود برام.. خیلی توش اذیت شدم. اما بههرحال الان خیلی از کارا رو توش کردم و خواهم کرد...مطمءنم همهچی بهتر و بهتر میشه و بهترتر قراره بشه. خدا عاشق منه. من بعضی وقتا از دسش ناراحت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 16:01
تاب میبندم حتما + نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 ساعت 0:33 شماره پست: 318 گریدشو گرف مهندز و خونهی جدیدی که به مهندز پیشنهاد شده رو رفتم دیدم. داغونه.جاش خوبه. احتیاج به تعمیر داره. باغچه داره. به باغچهاش نگاه کردم. تصور کردم دورتادورشو گوجه فرنگی بکارم. وسط نخل تزیینی خیلی بلندش و درخت سپستان تاب ببندم. دورتادور...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 15:59
[عنوان ندارد] + نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391 ساعت 16:22 شماره پست: 326 یک بعدازظهر خوب بارانی است اگر مریضی نانا نبود همه چیز میتوانست علیرغم وجود کمردردم خوب باشد. در واقع خیلی خوب. با خودم روراستم که من اهل خواندن نیستم امام تنها بماند، دیگر یا نوشتن. واقعا خوب بعضیها هستند اینطوری دیگر. حالا باز یک چیز دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 26 دی 1395 15:50
رانندهاش زنگ زد. بین فاصلهی گرفتن گوشی تا سینهاش جا شدم..هی با راننده میگفت: خواهش میکنم..آره باشه... هی من پیچ و تاب خوردم..هی اون سعی میکرد با صدای محترمانهای جواب بده....هی من کاری میکردم که صداش نامحترمانه شه کمی...بعد دهنم رو با اون یکی دسش گرفت.. صدای رانندهاش میاومد میخندید...با خندهای همراه شده بود...