-
مسافر شهر غمی هم غریبی مثل خودمی
سهشنبه 11 اسفند 1394 17:33
بچه ها. خراب شدند روم تو ماشین ...بوی عطر مرد جلو سر م را به درد آورده این بو رو توی عبا و لباس مردهای عرب حس می کرده ام ...روغنی و قهوه ای سرگیجه میگیرم ازش به اش می گفتند بت السودان وعیدهای فطر وقتی زن و مر دها خم میشدند من را ببوسند حسش میکردم و سر م درد می گرفت راننده دارد مسافر را که تا حالا فکر میکردم عرب باشد_...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 14:20
بایدبچهها رو بردارم برم ترمینال از اونجا برم جایی که باید دندونام رو درست کنم..درد دندونم خوب شه یعنی. استرسه یه طرف. حوصلهی ترمینال ندارم. بعد باباشون میگه باید برای خودت مرد شی دیگه. خو باشه فمیدیم گوزو. یعنی حالا خودت خیلی ..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 12:57
اینم نگاه به آمنه میکنه که مادرش و بیرون منتظره و میگه ای شمارهی من هر وقت کاری داشتین فقط بگین من میام..اصلا شما نمیخوادکاری کنید.. نگای دستام میکنه اُ میره.. بعد رفتم ادش کردم ببینم چه عکسی گذاشته تو تلگرام..دیدم اووووف دوستمون واقعا سی خوش مَندزه..کلاه ایمنی و فلاسک چای و خودکار تو دس و تشکیلات. خلاصه قلبم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 12:55
هیچی دیگه بش گفتم ها خو تو هم مثل پسرمی.. الکی حالا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 12:54
آمنه اومده بود قالیهایی که شستم رو برام جابهجا کنه..میزد تو سر خودش که خانم مَندز چرا نگفتی من بیام بشورم..من شنیده بودم افتاده لگنش مشکل پیدا کرده..وگرنه خیلی هم قلچماق نیستم برای شستن قالی..خیارچمبرِ تلخ هم که در حد خاروندن کون خودش فعالیت داره تو خونه. این شد که صداش کردم وقتی صداش رو شنیدم خونهی ف..گفتم اگه...
-
کسی که حوصله ندارم داشته باشم
دوشنبه 10 اسفند 1394 17:04
امروز می گفت جایی بنویس که بدانی نمی خوانند. آنجا شبیه چیزی هستی که باید باشی. آنجا شفا پیدا میکنی. حوصله ندارم پیر و مراد و استاد داشته باشم. اما آنهمه که جدی گفت و جدی دلیل آورد... یخ کردم و بی حس شدم. غمگین. شاید او_ کسی که حوصله ندارم داشته باشم_ راست میگفت.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 اسفند 1394 00:31
میگف وقتی از غذا حرف میزنی صدات خیلی خوشمزه میشه. اصلا از کلهپاچه میگی..صدات خفه میشه و فلان...آدم با عشق گشنهاش میشه. خندیدم.. دیدم از غذا که حرف میزنم از عشق حرف میزنم آخه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 اسفند 1394 00:20
خیلی وقت بود قلیه درست نکرده بودم. عصری زنبیلم رو برداشتم برم ماهی بخرم..وقتی رسیدم دعوا شده بود. کوروش مرد قدکوتاهی که همیشه ازش ماهی میخرم و جزئیات صورتش جنوبی و بندریه با مرد عربی که وانتی آبیرنگ داش..دوتا برادر هم هستن که بندریان انگار و عربی رو البته متوجه میشن.. چندتا مرد عرب هم بودن که اینا رو جدا...
-
عامو چه میدونم.
یکشنبه 9 اسفند 1394 20:24
مثلا : شهرزاد چایت را نوشیدم و زندگی بر من چون چشمهایت زوزه کشید. الان به سال گفتم چی میخوام...برام یه شعر بگو. این را سرود: تخمه خوردن چشمانت را دوست دارم. چه میبینی در چشمانم ای شهرزاد؟ چه میبینی جز عشق به دندانهایت؟ آخرش هم سینه زد و گفت : عمی وین ادری؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اسفند 1394 20:19
بالاخره کسی برام یه شعر باحال میگه. شعری قشنگ. برام گریه میکنه و زیر نور شمع شعر مینویسه. خیلی استفراغناکه نه؟ چه میدونم خوب....به نظر قشنگ میاومد
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اسفند 1394 20:17
شانههایت مجابم میکند در بستری که عشق تشنگیست زلال شانههاین همچنانم تشنگی میدهد در بستری که عشق .. این ادامهاش بود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اسفند 1394 20:16
و فاصله تجرِبهای بیهوده است. بوی پیرهنت اینجا و اکنون کوهها در فاصله سردند دست در کوچه و در بستر حضور مانوس حضور تو را میجوید... هیچی نشسته بودم و شعر بالا از رادیو پخش شد. همینطوری نوشتمش. انگار قشنگ بود. امیدوارم درست شنیده باشم کلمات رو. کلا میگردم تو شعرها. اشعار یعنی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اسفند 1394 19:00
مثل گریههای بلافاصلهی کنده شدنت از تخت.. کنارِ صدای بلند دوش ...وقتی در حمام رو از تو قفل میکنی..مطمئنی کسی نمیبیندت دیگه.....تازه بعد سرت رو بالا میگیری رو به سقف ...دست رو دهن میذاری و میگی آخخخخخخخ....درد دارم من..درد...زخم دارم من...بدون عشق نمیتونم ..از پسش برنمیام بدون عشق...نمیتونم...درد میشه برای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اسفند 1394 02:38
دریافت جزوه ی سخنرانی موثر سال در مورد لزوم رعایت برخی چیزها. زدن پماد رزماری به ساق پا. خواب.
-
خَیلِ لاتّی
یکشنبه 9 اسفند 1394 01:24
فکر میکردم بخوابه. نخوابیده بود. میاد تو حیاط. دارم سیگار میکشم. میشینه روبروم. نگام میکنه.. میگه: - از این اداهای زنونه - آره..از اینا که میرن زیر بارون خیس میشن و فلان دود رو نگه میدارم دهنم. - این الان یعنی چی مثلا؟ تو دماغی ادامه میده: خَیلِ لاتی؟! - نه دندونم درد میکنه..منتظرم دود تسکینش بده..مامانم هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 اسفند 1394 00:42
دوش گرفتهام..زیر دوش چیزی میخوانم. همهی آنهایی که بهاشان گفتهاند صدایشان خوب نیست میروند زیر دوش احساس خوشصدایی میکنند. امروز سال گفته بود حس میکنی امکلثومی؟ سال امکلثوم را دوست دارد. خوب من هم خوشم میآید ازش. اما برایم خیلی بزرگ است. اگر بخواهم حس کنم کسی هستم مثلا حس میکنم زنیام که زیر دوش میخواند:...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفند 1394 22:29
زمان خیلی عجیب در سرم منجمد شده.
-
خست و خدادوستی
شنبه 8 اسفند 1394 20:30
نانا در هنگام تناول آش رشته فرمودند: -ماما میدونی از کدوم دخترا بیشتر بدم میاد؟ خواستم تز مثبت اندیشانهی پسندیدهتر آن است نانا که بگویی کمتر دوستشان داری؛ را به کار ببرم اما فکر کردم دست نبرم توی مدل حرف زدنش و فلان. _کدوم ؟ -اونهایی که خسیسن و خدا رو دوس دارن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفند 1394 20:09
پستهای پایین برگرفته از ترانهی یه لحظهی پاشایی. اهدایی آیات.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفند 1394 20:03
دیوونه! آخه اونی که روبروته خیلی شده پاره.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفند 1394 20:00
چی میشه؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 اسفند 1394 00:55
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 22:45
دنیای قشنگِ نه چندان نو.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 18:50
بعضی وقتا دلم میخواد از چیزی بترسم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 18:49
میون درختای وحشی نشستهام ...شبه...تاریکه...شکل درختا مثل اشباحی صامته ...خنکی شب و بویی که هنوز تصمیم نگرفته بهاره یا تابستونه باشه محیط رو پر کرده. با خودم فکر میکنم من عوض شدم غلام. دیگه نمیتونم شهرزاد قبلی باشم. اونقدر تاریک و اونقدر درختا محاصرهام کردن که یاد عموم افتادم قبل از اینکه کشته شه. میگفتن دستش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 17:23
دخترا یه عکس دادن که توش مادرم ایستاده به نماز...پوتو پسر زیبا هم دویده...مادرم لبخند مادربزرگانه به لب بدون چادر و با ماکسی گل گلی ایستاده نماز بخونه ظاهرا و نگاش به پوتوءه....لحظاتی در خشوع نمازش تامل کردم لبخندی ناخواسته اومد رو لبم. نمیشه نخندید از دستش انگار. از دست کارایی که براشون تصمیم نگرفته. مثلا هین نگاه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 16:20
سال پرسید: رفته بودی اونجا چی میگفتی؟ سینی غذایی که زن ف فرستاده بود رو گذاشتم روی سفره و گفتم میخوان برای پسرشون زن بگیرن. میگفتن یه دختر عرب میخوان از یه طایفهی بزرگ و معروف عرب.خندید بلند: اوه اوه...یعنی که خودشون یکی از طوایف بزرگ بختیاریان و حتما باید از یه طایفهی بزرگ و معروف باشه دختره...خوب چه کردی تو؟...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 14:52
خونه ف بودم. اومده بود دنبالم. اجازهام رو از سال گرف. میگف بیا پیشم. دلم باز میشه بات حرف میزنم و فلان..نشسته بودم پشت فنس از لای لوزیای فنس پرتقال و کیوی رد میکرد میداد بخورم..بعد برام مرغ اورد و برنج و فلان..گف بخور.اینا لاغرن تو نیستی. مجبوری غذات رو با اینا سازگار کنی من میدونم...تو بخدا خود لری...لر...
-
عقبرفت
جمعه 7 اسفند 1394 02:13
توی ساحل نشسته بودم. موسیقیهای آیات میخوند.لری، فارسی ...خودم عربی بینش میشنیدم بیکلام ،خراسانی، کرمانجی...هر چی... نشسته بودم ...گوشی پاشایی میخوند...اینم از آیات بود چیزی رو عوض نمیکردم ...دنبال چیزی نبودم واقعا ..میخوند و رو زمین با سنگا و صدفا نقطه درست میکردم. بعد اومد. _ چرا باید دور باشی و پشت کنی به ما...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 02:03
نانا از من زن تر است. چون زنها خیلی بهتر از من پیش بینی اش میکنند. امروز سعاد دم ماشین به من گفت_ زیرلبی و جویده _ که دهنش قرصه نمیگه به باباش رقصیدی؟ گفتم آره نمیگه..گفت بش بگو نگه گفتم نه حساس میشه تا سوار ماشین شدیم گفت بابا مامان خیلی رقصید همه تشویقش کردن و همه خوشش ون اومده بود ازش شاید البته گزارشی از سر شادی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 01:55
اون احساس گناه مداوم احساس عذاب وجدان همیشگی در قبالشون خشکید انگار به خودم نگاه کردم انگار کمی آزاد شده ام ...نه؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 01:54
امروز اتفاق عجیبی افتاد. وقتی توی ماشین بودیم ...بی مقدمه حالتی به من دست داد...شبیه نوعی پیام . نمیدونم یه تلنگر.خیلی ساله دقیقا خیلی ساله از اون سالها گذشته که دیگه نخواستم آدم خوبی باشم و عوضش دلم خواسته بود محبوب نزدیکان بشم همچین حس و حالی بم دس نداده بود حسش هم اینطوری بود ک یکهو نخواستم یعنی واقعا نخواستم شبیه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 01:19
اون روزی تو مولودی خونه آقام..یکی دو هفته پیش..مادرشوهر زیبا من رو دیده بود...گفته بود ها این دختر زکیه از همهاشون قشنگتره و جذابتره..گرمه و فلان..مثل زیبا نیس که دماغش رو گرفته باشه هوا انگار بو بدیم و هیشکی رو حساب نکنه.. این رو بم رسوندن مادر شوهر مینا هم گفته بود که چقدر این خواهرشون جذابه و فلان....از اون ور...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 01:11
حالا رفتم حموم و خستهام یعنی اون انرژیای که موقع نوشتن پستای قبلی داشتم خیلی کم شده. بعدازشهر وقتی از بازار برگشتیم ممد و زنش و بچههاش هم اومدن لب یکی از رودهای تقریبا نزدیک اینجا ناهار با ما. با برادرام در تماسه همیشه و هی آمار میگیره. خلاصه که زن و بچهاش رو اورد..اومده بودن اینام برای زنش طلا بخرن..من خیلی طلا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 00:42
شعاد هم من رو دید و چیک و چیک بوسه و : به خدا شهرزاد اونقد دلم تنگ شده بود..اونقد دلم تنگ شده بود..اونقد دلم تنگ شده بود که داشتم دیونه میشدم...به هاشم گفتم الا و للا ببریم خونهاشون..یعنی دارم دیونه میشما...دارم روانی میشم برای دیدن شهرزاد راست یا دروغ من راحت بودم کلی. خیلی دوس داشتم که اینهمه مدت ندیدمش و از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 00:40
بعد رقصیدیم و رقصیدیم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 00:38
بعد باز رقصیدیم...خیلی رقصیدیم...زانوهام و پاهام شروع کرد لرزیدن...فک کنم شبنم زن برادر سعاد از من خوشش نیاد. بهتر با اون فکش که اومده جلو و دندوناش که بینشون چقدر فاصله هس...مرده از حسودی میدونم..به درک..مگه من مجبورم همه رو راضی کنم از خودم؟ اتفاقا...شهلا گف سعاد چشمای شبنم به دختر رفته..من فکر کردم یعنی چون معصومه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 00:33
بعد مادر هاشم یواشکی تو گوشم گف خاک تو سر شامسوم...همه زنها چاق میشن الا عروس من. کوچیکترین عروسش. واقعا چوبه البته. این رو از روی حسودی به لاغرا نمیگم. در واقع دیگه به لاغرا حسود نیستم...اگه بخوام میشم اما حوصله ندارم فعلا...هم تو خودن بم خوش میگذره هم آقامون اجازه داده فعلا لاغر بمونم. وللک یه آقامون میگم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 00:24
سرود ابدی ازلی چرابیشتر ندادید رو خوندیم...بعد سال چهار بار بم زنگ زد. رباب و ناهید گفتن دلش تنگ میشه خو بابا...نمیتونه رو دوریت...گفتم نه عزیزوم گشاده..نمیتونه یه شام بذاره برا خودش..یه چایی بریزه..کونش رو نمیتونه بخارونه. اینا رو خو نگفتم..فقط لبخند شرمگین و ماخوذ به حیا زدم که یعنی حق با شماس. بعد زنها به آسیه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 00:22
کلی رقصیدم...کلی. مادر شوهر سعاد گفت ماشالا..کلی با رقیه خواهر هاشم که به نظرم کمی آمادگی تبدیل شدن به یه فاحشه رو داره رقصیدیم...پشتش رو میزد بم عمدا و میخندیدن..من هم تقلید میکردم و میخندیدن. تازه منم میخندیدم...رقص نور و بیا و ببین...ساپورتای ضربهدری..از این نخا هست..جوراب شلواری؟ هر چی...قرتیترین پیرن ممکن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 7 اسفند 1394 00:11
نمیدونم چرا خونه یعنی اتاقم بوی واکس میده اما مهم نیس. الان تو اتاقمم در رو از تو قفل کردم. به عبارتی قلف کردم. و .. مینا گفته بود. همین چند روز پیش که رو تختش بودیم با زیبا و من سر به سرش میذاشتم و اون سرخ میشد..دقیقا پوستش سرخ میشد و حرارت زیادی ازش بیرون میزد بس که خجالت میکشید سر یه چیزایی...من تو گوش زیبا...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 اسفند 1394 13:38
همه چیز داره خوب پیش می ره اگه نانا خاطره تعریف نمی کرد: زمانی که نمیدونم کی بوده اومدیم اینجا و خانوم کفش رو مف گذاشته.... و همه ازش فرار میکردن. یعنی در حقش بدی کرده بودیم ما. عدل کی؟ قبل از اوردن کباب به تعریف خاطره پرداخت.تازه غمگین هم هست. باید میزدم تو سرش الان. اما فقط گفتم خوب حالا بسه دیگه. عر میزنه چرا دوستم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 اسفند 1394 13:29
چه طلاهایی....بوی کبابشم خوبه میام این شهر زندگی میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 6 اسفند 1394 13:22
دارم در بازار شهری دیگر راه میر م و پست می ذارم. فلاپیا یادتونه توشون مطلب ذخیره میکردیم و می رفتیم کافی نت پست می کردیم. وقتی زمان دایناسورها وبلاگ داشتیم. الان دارم راه می رم واقعا.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 18:46
دوس داشتم مرد بودم حالا. دلم زن خواست...از این زن به اون زن. هر کدوم یه جوری خوب بودن. هر کدوم برای یه چیزی خوبه. وقتی مردی این حس خوب و شیرینه وقتی زنی حس دیوثی داری اگه مردت اینکاره باشه و تو نری اونجاش رو ببری. جدای از این لاطائلات هوس کردم مرد بودم حالا...بعد .. الان حوصلم سر رفت ... دارم فکر میکنم خوب باشه از...
-
وی خاطرنشان کرد
چهارشنبه 5 اسفند 1394 17:16
وقتی وینستون و جولیا دستگیر میشوند. یک جایی هست که دستها را باید بگذارند پشت سر. زیربغل وینستون تمیز و بی مو و زیربغل جولیا مودار و اصلاح نشده است. به ذهنم رسید که اگر دوست فمنیست و طرفدار تساوی حقوق زن و مردی این صحنه را ببیند احساس غبن هموارهاش معکوس خواهد شد. از این بابت که زیر بغل وینستون بیمو است و جولیا...
-
منظور از بهتر ، بیشتر بود البته.
چهارشنبه 5 اسفند 1394 16:28
یک جایی هست در هزار و نهصد و هشتاد و چهار که اوبراین(شکنجهگر) وینستون رو میبره روبروی آینه و موجودی مفلوک و از هم پاشیده و داغون رو نشونش میده. بش میگه اگه تو خودت رو بشر میدونی..نگاه کن این وضعیت بشریته..این حال و روز آخرین انسانه..و دندونی پوسیده از دهن وینستون میکشه بیرون. - به خودت نگاه کن داری میپوسی. این...
-
... ولی همزمان طوری شرطیشان می کنیم که به تمام مسابقات قهرمانی میهنی عشق بورزند. ..
چهارشنبه 5 اسفند 1394 15:51
آقای فاستر در اتاق تخیله ماند. دی. اچ. سی. و شاگردانش داخل نزدیکترین آسانسور شدند و به طبقه پنجم رفتند. روی تابلوی اعلانات نوشته بودند: شیرخوارگاه. اتاق شرطیسازی نئوپاولوفی. مدیر، دری را گشود. وارد اتاقی بزرگ، لخت، خیلی روشن و آفتابگیر شدند. نیمدوجین پرستار سرگرم چیدن گلدانهای گل سرخ در یک ردیف طویل بر کف اتاق...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:20
روزِ کون مبارک. بعد آدم مثلا مادرش یا پدرش کونشون گنده باشه باید به اونام تبریک بگه؟ بابا روزت مبارک. مادر روزتون مبارک. روز چیتون؟ امگشتم سوخت..نشستم روز اختراع میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:19
سال حتی یه تبریک گیرش نمیاد برای روزی که در پست قبلی نوشتم.حتی یه کلمه. یه حرف.