-
از وقتهای خالی.
پنجشنبه 20 اسفند 1394 18:41
توی ماشین آهنگ بی کلام مونامور پخش میشه. تو ترافیک جاده اییم....ناهار نخورده و خسته اییم از دعوای ظهر. کامیونهای بغلی دود میدن و بوق سال اخم کرده...ب نانا میگم سرت رو نبر بیرون. پفک نمکی میخورم و این وقت رو می سپرم ب ذهن. از وقتهای خالی.
-
بوربا
پنجشنبه 20 اسفند 1394 02:21
گاهی صابون لوکس صورتی بخر. گاهی عود صندل روشن کن. گاهی اسفند دود کن. گاهی همراه ساندویچ بندری نوشابهی سیاه شیشهای ایستاده بخور. گاهی سیگار باریک نعناعی بکش. گاهی توی دلت بگو شهرزاد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 23:13
یکی از فیلمهای سال هشتاد و نه رو میدیدم. نانا صدام زده بود برم عکساش رو ببینم با بن که هر دوشون خیلی خوردنی بودن. خانهی برادر سال دعوت بودیم برای صبور. همه بودند. همه. بچهها شلوغ میکردند. سال فیلم میگرفت..همه حرف میزدند. بلند. من فقط میخوردم..آنهایی که آن موقع بچه نداشتند حالا دوتا دارند..بعضیها سه تا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 22:31
پوتو رو برده بودم شسته بودم. جیش کرده بود..گذاشتمش تو هال تا برم براش پوشک بیارم پوشکش کنم. قبلش هم یادش داده بودم قاشق بگیره دستش..چیز میز الکی بخوره..پنج دیقه نشد تا برم پوشک بیارم و برگردم..دیدم قاشق یه بار مصرف رو گرفته دستش و اونجاش رو که کشف کرده شروع کرده با قاشق مثلا تناول کردن. ظهر یادش داده بودم دم گربه رو...
-
ممنون:)
چهارشنبه 19 اسفند 1394 15:47
آدمها میگذرند آدمها از چشم هایم میگذرند و سایه یکایکشان بر اعماق قلبم می افتد مگر میشود از اینهمه آدم یکی تو نباشی لابد من نمیشناسمت وگرنه بعضی از این چشم ها این گونه که میدرخشند میتوانند چشم های تو باشند!
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 14:41
- تصادف خوبیه - تصادف که خوب و بد نداره - میتونس بدتر باشه همیشه میتونه بدتر باشه. از فیلمِ پریدن از ارتفاع کم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 14:19
خانم دکتر(روانپزشک یا هر کسی که قرص مینویسه): یادته قبلا که قرص میخوردی چقدر حالت خوب بود؟ - حالم خوب نبود فقط یادم رفته بود چقدر حالم بده. فیلم پریدن از ارتفاع کم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 13:30
ادبیات موهبتی است که بهوسیلهاش قصهی خودمان را طوری تعریف میکنیم که انگار قصهی دیگران باشد و قصهی دیگران را طوری تعریف میکنیم که انگار قصهی خودمان باشد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 13:25
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 09:42
روی تخت برگشتم. بوی عود اتاقم.بخارهای معطر حمام. عطر قهوهی بغل تخت. صدای فیروز. لباس نرم و بلند فیروز میخونه:خذنی بعینیک و اهرب ایها القمرُ. ای مهتاب من را با چشمهایت بردار و فرار کن. دود خنک و معطر سیگار را میدم تو یقهام ...تنم سرخوش و شیطان سرفه میکند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 اسفند 1394 03:01
عروسی بودیم. پیش زن هاشم. با دخترش دستمال بازی کردیم. لباسها رنگارنگ بود. رقص: پای چپ جلو..پای راست جلوی پای چپ..سه بار..یک چرخ کامل..حرکت دستمالها سمت بالا و بعد پشت سر..نگاه به روبرو.. بردن دستمال سمت بالا و یک نیم قر با کمر.. رقصیدیم. چقدر رنگها قشنگ بود...کلی رنگ و کلی دامنِ پرچین رنگارنگ. کلی دستمال هفت...
-
هله هله دانی اُ هله هله دانی
چهارشنبه 19 اسفند 1394 01:41
خواهرم برای برادرم شام درست میکرد...برادرم رفت بالای سر قابلمه ..اعتراض کرد که چرا اینطوری بریدی؟ گرد؟ چرا اریب نبریدی؟ بلد نیستی؟ این چه طرزشه...اصلا من دمپخت میخوام. خواهرم نق زد و برادرم لگد پروند...بشقاب رویی رو با سوسیساش پرت کرد تو ظرفشویی. داغ بود و دستش سوخت و مشت زد به دیوار..لگدی به دیوار و گفت خاک تو اون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 اسفند 1394 23:42
زنهای کوچه نشستن. بیس زن هستن. روز به روز بر تعدادشون افزوده میشه. در خونهی زیبا رو که میزنم مامانکریم، خانم تاسمانی میگه مامانسینو اصلا در رو باز نمیکنه...البته خدا قوتش بده..مدرسه میره اُ سرش شلوغه..بیچاره بچه کوچیک هم داره...گوشیش هم پیشش نیس..بیشتر وقتا گوشیش میره زیر اون میز کامپیوتره که تو...
-
داشتم سیستم رو تمیز میکردم از ورد این رو پیدا کردم.حوصله ای داشتم اون روزا ها.
سهشنبه 18 اسفند 1394 16:07
خوجِسُّون پست را نمیدانم چهطور شروع کنم. با سلام و صلوات بر روح پر فتوح بنیانگذارِ... یا با لعن و نفرین دشمنان اسلام یا هر چه. اما قاف گفت مهم نیست چهطور شروع کنی مهم ادامه هست. مگر به شما نگفتم؟ آها یادم آمد وقت نشد. نرسیدم. بریدم. بریدنَم.کجایم را؟ دُمم را. حیف. دم رووایی(روباهی ِ لری) خوشکلی بود. گاه از تهام...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 اسفند 1394 13:14
زیبا میگوید مادرم ازش پرسیده از شهرزاد چه خبر. زیبا گفته دندانش را کشیده. من نمیپرسم که مادرم چه گفت پدرم چه گفت. ته دلم حس میکنم ازم دور باشند و نخواهند دوستم داشته باشند و حالم را بپرسند برایم امنتر و بهتر است. واقعا به امنیت روانی احتیاج دارم نه محبتشان دیگر. محبتشان اگر هم باشد دیر شده و تاریخ مصرف گذشته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 اسفند 1394 12:58
به سال گفتم سویا و ماکارونی بگیر به کارگرش گفته بیاورد.. دوست ندارم یارو بیاید..خوشم نمیآید در بزند تنها باشم خانه..اصلا دوست ندارم گاهی صدایم به گوش کسی برسد. نمیدانم چرا.کارگر ماکارونی و سوسیس داد دستم و نانا را بوسید..زود نانا را کشیدم سمت خودم و وقتی کارگر رفت صورتش را شستم و به نانا گفتم به کسی بوس ندهد...به...
-
این قصهی شهرزاد است در مورد غصهی نگار که دیگر نداردش انگار.
سهشنبه 18 اسفند 1394 01:52
امروز با گازی در دهان رفتم پیش مردی که ازش کتاب میخریدم قبلا. حالا هم گاهی ازش میخرم. مردی سیگاری که کتابهایی قدیمی و کمی گران میفروشد..و خودش میگوید توی کار نقد داستان هم هست. سال گفت تو برو تا جای پارک پیدا کنم. رفته بودم سه کتاب بگیرم که برای کاری که میکنم لازم است..نمیتوانم توی لپتاپ بخوانم چشمدرد...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 20:16
نانا تازه فهمیده زنها تو ایران ایستادیوم نمیرن. ناباورانه میپرسه چرا؟ سال و بن توضیح میدن چون فحش هست..فحش میدن. -خوب ماما هم گاهی فحش میده میتونه بره؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 20:12
بچه هام دارن میگن اگه خارج بودیم پلیس میشدن. پلیس بودن تو ایران حال نمیده چون مجبوری نشون بدی مذهبی هستی درحالیکه نیستی. این رو بن میگه نانا میگه من در هر صورت خونهدار میشم لیسانس میگیرم و دکتر هم میشم اما خونهدار میشم. چشم و دلم روشن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 19:23
اگه من زن سال نشده بودم سال مثلا با عاصفه جان ازدواج میکرد حالا مثل این دوستش هر شش ماه یک بار کانادا بود.پدر زنشم مهندس بود. زنش هم نمی رفت اس ام اس باباش رو از گوشیش پاک کنه که: کفش کی برام میخری شهرزاد؟ که خجالت نکشه پیش شوهرش. من به زندگی همه ضربه زدم. مخصوصا به دندونم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 19:19
شکستهای عاطفی باعث میشن دندونامون خراب شن. به قول بن شکست نفسی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 19:07
همه چیزایی که در مورد مضرات شیرینی برا دندون میگفتن راست بود.همین پریسال بود که رفتم دندونپزشک و گفتن همه سالمه دندونام. الان دکتر دندانهای بن رو دید گفت به کی رفته این؟ با دهن پر از گاز خواستم بگم من نشد. ولش کن.مهم نیست وقتی افسرده شدم به خوردن شیرینی روی آوردم بدون مسواک و همه چی ب نظرم الکی میاومد خوردن...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 18:58
مرد روبرو دست زیر چانه زده و علنا داره اسپرم میریزه از نگاش. اگه بلند شم لگدش کنم چی میشه؟ تو صورتش اُ تا بیاد بجنبه تو تخم کثیفش. یعنی تعجب کرده بس که جیغ زدم؟ شاید بن صفحهی پونصد و هشتاد و پنج کتاب فراموشیه. فراموشی اثر آنتونی نمیدونم کی .هی به مرد روبرو نگاه میکنه و میگه اوووووووووف سال و نانا رفتن سر وقت...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 18:51
بوی گوشت سوخته در دهان و گاز. دندان عقل کشیده شد. فقط خود عقل ماند. دندانش را کشیدیم. حالا عقل بیدندانی دارم. مطب را ریختم به هم از جیغ. بچه ها فرار کردند. چرت. من از درد میترسم . درد بله. نقطه ضعف منه. درد جسمی روحی من سوسولم آره گریه کردم همه به من دارند نگاه میکنند. نانا از من شجاعتر بود. خیلی شجاعتر. و بن من...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 14:08
ترانهی قدیمیِ یا حسن از فیلم لیلة الحنة هست. فیلمی مصری که 1951 اکران شده. با بازی شادیه و کمال الشناوی.. یه دختر سادهدل رو یه پسر پولدار اغوا میکنه..باردار میشه دختره ..پسره ولش میکنه..بچه میمیره..دختره به عنوان خواننده کار میکنه اینجا اونجا..پسره برمیگرده و بعد از کلی *چیکا بوطا میگیرتش. این فیلم رو تو...
-
یا حسن یا حسن
دوشنبه 17 اسفند 1394 13:37
سال ناراحت بود که معلم بن، آقای رسالتی که سال خیلی قبولش داره چون مذهبیه و آدم خوبی به نظر میرسه به سال گفته که با ما میای کوهنوردی؟ از طرف مدرسه بچهها رو برده بودن و سال رفته بود که بن رو برسونه. سال جواب داده بود که نه من دیروز خیلی خسته شدم..بیرون به ایستگاههای برق سر میزدیم..با پیکاپ..خسته شدم.. جمعه بود. سال...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 اسفند 1394 12:51
از این میترسم که خیلی کم از چیزی میترسم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 13:22
ازم عکس قلیه ماهی خواستید. ازم طرز پختش رو پرسیدید: پیاز رو خرد کنید. برای چهارنفر سه چهارتا دونه متوسط رو به کوچیک کافیه پیاز. اگه پیاز زیاد باشه شیرین میشه کم باشه هم زفری ماهی گرفته نمیشه. پیاز رو تفت بدید تا طلایی شه. همون کرم رنگ. نذارید بسوزه. سیر چهار پنجتا حبهی درشته رو رنده کنید. یا بکوبید. من با نمک...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:52
عصر یخبندان را تنها دیدم. فیلمِ من نبود. شلوغ بود و ..دیدمش. بههرحال دیدنش از ندیدنش بهتر بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:50
نهنگ عنبر رو دیدم. با سال و بچهها. توی حیاط. هوا خیلی خوب و ملس بود. خندیدیم..کمی غصه خوردیم..کمی احساس ملال کردیم(/دم احتمالا..خودم نه دیگران)..بوس بغلی کردیم با نانا. نانا یک جا قهر کرد. بن بهاش اعتراض کرد..فیلم تمام شد. حس خوبی بود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:44
چند وقت پیش کلوچهی خرمایی درست کردم خوب شد. اازم خواسته بودید. عکس و طرز تهیهاش رو. این شد: طرز پختش اینجاست . من زیره نزدم.
-
دیانة
شنبه 15 اسفند 1394 03:42
[عنوان ندارد] + نوشته شده در شنبه یازدهم بهمن 1393 ساعت 14:48 شماره پست: 896 خبر جدید و مهم حتی از فرار مدیر نمیدونم کجا هم مهمتر خبر بیرون کردن زن ممد مادرش را. ممد خونه نبوده...مادرش میره خونهاش با عروسش بحثش میشه ساعت چهار صبح بیرونش میکنه..بعد روایتش اینطوریه که نوهها همیطوری دساشون طرف مادربزرگشون درازه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:36
هوچی + نوشته شده در پنجشنبه نهم بهمن 1393 ساعت 11:55 شماره پست: 881 بچهها زود خوابیدند و سال گفت فیلم نیکولکیدمن میبینی؟ گفتم آره...گفت البته به نظرم باید مومنتو رو ببینی قبلش. از روی همونه..اگه اینو اول ببینی احتمالا از اون دیگه خوشت نیاد. گفتم من همیشه تقلیدیا رو از اصلها بیشتر خوشم اومده... معمولا تو داستانا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:34
دوری از خانهی پدرم. این یکی از نعمتهایی است که هیچ وقت برایم تکراری و عادی نمیشود...دوری از مورتون و .....لیست طویلی که بررسی هر کدام از مواردش پیرم میکند. این هم جز نعمتهایی است که مثل تلویزیون رنگی هیچوقت برایم عادی و معمولی نمیشود.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:33
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393 ساعت 20:32 شماره پست: 877 نشستم و دارم نگاش میکنم..به موهاش که داره کمپشت و سفید میشه. به ریشش که سفید شده رو چونهاش به عینکش که مشکیه..به موهای رو دستش که مشکی و ابرواش که مشکیه و چشماش که مشکیه..شلوار کردی پوشیده..هیچ وقت کوتا نمیاد شلواری بپوشه که تنگ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:31
اونا رو نه دیگه غلام... + نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393 ساعت 14:6 شماره پست: 870 فصلی دوی قلب سگی..با این جمله تموم میشه که سگ حرکاتی شبیه پرستش برای فیلیپ انجام داد....توی تاریکی اتاق بغل دس سالی که با دهان باز خروپف میکرد خندیدم..دس گذاشتم رو دهن سال ..خروپفش خوابید و وقتی خوب خندیدم..دسم رو بلند کردم..باز...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:29
[عنوان ندارد] + نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعت 21:51 شماره پست: 856 وقتی بوی گوشت از یک فرسخی هم اینطور به مشامتان میخورد، هیچ احتیاجی ندارید که خواندن یاد بگیرید. با اینحال اگر در مسکو زندگی میکنید و اگر دستکم ذرهای مغز در سرتان باشد، خواهینخواهی باسواد میشوید، آنهم بدون هیچ دورهی آموزشیای. از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:25
قلب سگی. + نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعت 1:34 شماره پست: 834 سال خوابید..من هم آمدم اینجا. در این اتاقی که از دیرباز در موردش گفتهاند به اندازهی یک تنهایی است و اینها..با قلبی که به اندازهی...شعر بلد نیستم. ادامهاش را نمیدانم. خلاصه که به بهانههای سادهی خوشبختی خود مینگرم دارم...دیدم واقعا هم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:24
سامبِرِ لا + نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 15:48 شماره پست: 806 سلام چطورین؟ امروز خوبم. میام براتون تعریف میکنم چی شد و اینا الان ذوق دارم براتون بگم چی خریدم...یه پایافزار سیندرلایی سبززززززززززز لری...سلیندرگازی در واقع...از همینا که از پلهها *میایم پایین و بعد از ساعت دوازده اگه خودمونو نرسونیم خونه به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:23
پست خیلی غلط املایی و انشائی داره..فردا ویرایش میکنم..منظور رو میرسونه لابد...اما تمیزش هم میکنم..اگه کثیفیش چشمنواز نیس..تحمل میکنید شما...ما هم قدردانی میکنیم از این تحمل. چرا نباید به سال بگویم اگر از فیلمی خوشم آمد + نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 2:45 شماره پست: 804 چون میرود دانلودش میکند که من...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:19
اوفیششش. باید از اینا بش بگی که ولت کنه. [عنوان ندارد] + نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 15:4 شماره پست: 791 سال و برداراش و باباش استقلالیان..استقلال اهواز و ایران و...تنها شوهر ترونه که با ترس و لرز پرسپولیسیه و معمولا صداشم درنمیاره...ترون قسمم داده جایی لو ندم.. حالا میون سال و شوهر ترون سر مسی و رونالدو...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:15
پیاز هم بخور + نوشته شده در پنجشنبه دوم بهمن 1393 ساعت 2:57 شماره پست: 786 امروز زن همساده میگه سالاد شیرازی خوبیش اینه که پر از پیازه...برا مرد خوبه اُ غش میکنه از خنده...گفتم برا زن چطور؟ گفتم و غلط کردم چون نزدیک شد بم و وایلا...گف نه زن نه خوبه پیاز بخوره دهنش بو گند میگیره...یعنی فاضلاب رو چطور هم می زنن یه همچین...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:10
با تخفیف البته + نوشته شده در شنبه چهارم بهمن 1393 ساعت 18:53 شماره پست: 824 قدیما مادر سال بم یه تمبون داده بود. یه بار خونهاشون رفتم و سرد بود یه شلوار دس دوم داد بم و گف بپوش سردت نشه. پولشم گرف از سال. پونصد تومن برا دس دوم بودنش تخفیف داد البته...حالا یه کیف داشتم آویزون رو چوبلباسی... خواستش ...گفتم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 03:01
دَمبلی + نوشته شده در یکشنبه پنجم بهمن 1393 ساعت 11:17 شماره پست: 837 زنشم خیلی خوبه. اگه اینبار رفتم لباس خوشکلامم میبرم...دفعهی پیش با دپرشیون رفتم خونهاشون...ایندفعه میخوام با لباس خوشکلام برم..با چکمه و این یارو که دور گردنش خز داره... - تق تق... - کیه؟ - سلام احوال شما؟ - سلام بفرمایید... - داشتم از اینجا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:56
از محبت، سال، خل میشود. + نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن 1393 ساعت 21:30 شماره پست: 878 نشسته بودم دم در. به آسمان نگاه میکردم که پر از ابرهای بره مانند سفید بود و بر دل آبی خوشرنگش میچریدند...باغچهام از گلهای بنفش و صورتی و سرخابی ِ شببو پر شده بود...سوفی رزهای ماتیکی رنگ داده بود..خوشعطر...سرمست...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:55
به این نگاه میکنم همهاش + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن 1393 ساعت 12:44 شماره پست: 903
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:53
گلبرگای سوفی تو چادرم و ریشههای سبز شال.. + نوشته شده در یکشنبه دوازدهم بهمن 1393 ساعت 12:49 شماره پست: 904 رو زانوام انگار بچهام باشن...جمعشون کردم..ریختمشون تو کاسهی چینی بیبیم تنها چیزی که ازش بم رسید...توش گلبرگای گلامو جمع میکنم.....دیشب خواب دیدم مادرم توش برام غذا ریخته میگه میدونی این چقد قدیمیه..هی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:52
ملیحه و گندم + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن 1393 ساعت 23:8 شماره پست: 922 الان اینجام من..این اتاق منه. درشو از تو رو خودم قفل میکنم..اینا مال منن. مدادرنگیا هم و جا مدادی و هر چی تو اتاقه..جامدادی هم جامدادی منه که قبلنا یه قوطی رب بوده... خلاصه این فضای دوس داشتنی و تنهاییاَکیه منه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:50
[عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 1:42 شماره پست: 933 با نانا راه رفتیم. بستنی خوردیم..او به من گفت من خیلی بستنی سریع میخورم. اصلا سرش را که میگرداند آنور و برمیگردد نگاهم میکند میبیند من نصف بستنی را خوردهام..روی بابونهها نشسته بودیم و او برایم کمی بابونه چید..بعد ازش پرسیدم نانا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:49
[عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:5 شماره پست: 957 نمیدانم چهطوری بگویم، ولی انگار رنگش کم شده بود. مثل چیزی که مدت درازی زیر آفتابِ تند بماند و رنگش بپرد. خیلی شبیه قبلش بود. هنوز خوشگل و خوشاندام... ولی رنگپریدهتر بود و بیحالتر از پیش. این حال به من دست داد که انگار باید کنترل...