-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 03:18
از خودت ردپا نگذار.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 03:07
اصرار ورزیدم بر خالص شدن. یعنی با خلوص مخاطب.. - تو آدم خالصی هستی.بگو.این رو بگو بم. - خوشبو و تمیز..چوکولو.اینا رو من بت میگم. - اینا مثل تو آدم خالصی هستی مهم نیست. -اما اینا مال منه..اینا رو من میگم بت. همیشه هم گفتم. - آره ولی قبول داری تو آدم خالصی هستی .. - محسن..محسن..چه کنیم از دست تو و لوس شدنات محسن..آخه...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 02:50
یه عصر منجمد. روحم یه جا دیگه بود و تنم تو ماشین..رفتیم و رفتیم..موسیقیها غمگین بود به گوشم..هر چی..حتی شهرام ناظری..دسم رو لب سال بود همهاش..میروند با یه دس و با دس دیگر دسم رو لبش بود..و نگام میکرد.. -چون چوکولویی ناراحتی؟ شاید خیلی یه جوری بودم که اونطور میکرد..جمع شده زیر عبا..انگار پناه گرفته باشم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 22:19
پارس آنلاین- آلمان با شمام دوست عزیز.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 22:19
اینقدر این وبلاگ عن رو نخونید میاید میخونید بعد سرسنگین میشید چون توش فحش دادیم به شما..مگه من میخونمتون؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 21:25
حافظ رو ورق میزنم. با خودم میگم فالی بگیرم. فالی برام بگیر. به سال این رو میگم. چرا و برای چی؟ من زنی هستم که زیاد دلایل و چرا و برای چیهای آدما برام مهم نیس. یعنی اینطوری فکر میکنم. و حالا؟ حالا؟ حالا دارم فکر میکنم که چرا و برای چی باید از سال بخوام برام فال بگیره.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 21:23
سال یک جایی موسیقیای گذاشته که شنیدنش میریزدم به هم. روحم رو زیر و رو میکنه. من در برابر غم ضعیفم. زودی غلیظ جذبش میکنم و حتی فکر به اینکه یک روز همه چی تموم میشه آرومم نمیکنه. یک کنسرته. الینی کنسرت فکر کنم. نمیدونم چرا اینهمه شدید و عمیق میریزدم به هم. یک جوری میوزه تو روحم انگار طوفانی از درد باشه. میگم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 21:18
توی گروه خواهرا خواهرم نوشته که کیف پولش رو زدن که به خودش اومده دیده کیف رو شونهاش خالیه و کیف پولش هم نیست. ناراحت میشم و چیزی ندارم بگم. نمیدونم چرا. خوب میتونم بنویسم آخی. یا حتی حرومش یا .. میتونم بنویسم .. میتونم هم ننویسم و فکر کنم به اینکه حتما حالم خوب نیست که نمیتونم چیزی بنویسم. که اینهمه نتونم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 21:15
-
اشلونچ عینی؟
پنجشنبه 29 بهمن 1394 20:09
وقتی خیلی جوون بودم فکر میکردم با یه مرد عرب ازدواج میکنم. احتمالش زیاد بود که با پسرعموم ازدواج کنم اما هم رو نمیخواستیم. من زورم به بابام نمیرسید که بش بفهمونم خوب نیستیم برا هم. اون میرسید. به خودش اول فهموندم. نشون دادم سر بهراه و اینا نیستم. زنی نیستم که اون میخواد دوسم هم اگه داش میدونس زن خوبی برا اون...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 18:52
و الناس بعز البرد یجروا و یستخبوا و انا کنت اجری و اخبی ئوام نفسی بئلبوا.. آره مردم میدویدن و به آنان که باید میرسیدن و من میدویدم و نمیرسیدم خودم رو تو قلب کسی قایم کنم، غلام. میدونم متوجهی غلام.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 18:50
وقتی الیسا میخونه و الناس بعز البرد یجروا و یستخبوا و انا اجری و اخبی ئوام نفسی بئلبوا .. همین.
-
حالا بیا ناهار
پنجشنبه 29 بهمن 1394 17:58
رو تخت بیرون نشسته بودم که ماشین رد شد. گلکلم،هویج اینا میفروخت. به سال گفتم باید برای زیبا ترشیبندری درست کنم. خیلی وقته ازم خواسته. بش اشاره کن بایسته. گف ولش کن از خسروی میگیرم. گفتم خسروی خیلی گرون میده چیزاش رو..برای ترشی لازم نیس از خسروی بگیریم. گف نه خسروی..بلند شدم به مرد اشاره کردم. راننده با وانتش عقب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 15:10
قضیه اینه که این دوستمون چهارده سالشه و تو اون گروه ایرانیانی مشاهده شدن که میان به فارسی تو گروهی که عضو شدن به اصلیترین اندیشهای که خود گروه و کمپین بر اساسش شکل گرفته فحش میدن: همجنسگرایی. بعد آیدی بن که به اسم واقعی و سنشه. ترسم از اینه که بیان بهاش خصوصی پیام بدن و بهاش به عنوان طعمهای جنسی نگاه کنن نه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 14:04
بم میگه زنِ ابوبکر بغدادی ..از ظهر داره عکسِ پرچم داعش رو میفرسته برام از گوشی باباش میگه پروفایلم رو بذارم پرچم داعش حالا که اینقدر روشنفکرم و اوپنمایند و حقوقِ دگرباشان جنسی رو پاس میدارم. خو باشه راضیام از خودم. پرچم رنگ رنگی؟ نِداریم.
-
اللهاکبر
پنجشنبه 29 بهمن 1394 14:03
عزیزدلمون بن طی اقدامی روشنفکرانه و در راستای ترویج آزادی بیان و اندیشه و اینا، عضو یکی از کمپینهای رنگینپرچمان انگلیسیزبان ِ خارج از کشور شده. یعنی استقلال و اثبات بلوغش عدل باید تو این نکته خودش رو نشون بده. نه عزیزوم از إی خبرا نیس. یه فحش غلطی با دیکتهی انگلیسی دادم و اومدم بیرون. حالا قهره بام. بم میگه خو...
-
معلوم هس چشه
پنجشنبه 29 بهمن 1394 13:58
سال شاخ برگ و خشک پیچک رو میکَنه..برادرم باریکهای که کمی نعنا توش روییده رو شخم میزنه. اگه شلنگ رو بندازم زیر نعناعها؛ بیشتر میشه کمکم. کرتها رو شخم زدن. گذاشتن آفتاب بخوره..بوی نم خاک هست..کسی هم داره ماهی کباب میکنه و من هنوز فکر ناهار رو نکردم. کافر هر کی هست بوی حشوی ماهیاش بیتابم میکنه. بوسی رو هم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 13:36
با نانا رو تابم. تاب رو تکون می دم و فک میکنم باید براش لباس بخرم. یه پیرن پرچین گل گلی. که خودمم دلم میخواد ازش. اما دیگه نمیشه. یه روز یه پارچه چارخونه صورتی سفید خریدم برای خودم. خواهرم داش خیاطی یاد میگرف. گفتم آستینش رو برام اناری بدوز و دورچین باشه..یقه نیمگرد...به مینا گفته بودم. زیبا نشسته بود. پقی زد زیر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 11:24
و انه کنت قوام بجری و اخبی نفسی بقلبوا
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 04:39
سال دارد پیشم خروپف میکند. زیاد این پستها را شروع کردهام که سال خروپف میکند..سال فلان..سال بیسار.. خوب چه توقعی از من میرود؟ از چه بنویسم وقتی سال دارد مثل یک گربهی سرما کشیده و سپس به گرمای مطبوعی رسیدهی راضیای پیشم خرخر میکند و من نیمرخش را دوست دارم و یک جور خوب و بیغلوغشی همان انگشتی که تویش حلقهی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 03:40
اگه بیکلام میشنوید این دوتا حوصلهاتون رو سر نمیبره: این اسمش رو نمیدونم این یکی اسمش هست: blossom of sadness هردوشون قشنگن خوشتون میاد.
-
سنرجع خبرنی العندلیب
پنجشنبه 29 بهمن 1394 03:22
سنرجع یوما الى حینا و نغرق فی دافئات المنى سنرجع مهما یمر الزمان وتنأا المسافات ما بیننا یک روز باز میگردیم به مکان و محلهامان..میان گرماگرم آرزوها ..بازمیگردیم هر چه که زمان بگذرد و فاصلهها میان ما بیداد کند فیا قلب مهلا ولا ترتمی على درب عودتنا موهنا یعز علینا غدا ان تعود رفوف الطیور و نحن هنا. پس ای قلب من آرام...
-
آخرای زمستون
پنجشنبه 29 بهمن 1394 03:10
کنا فی أواخر الشتا قبل اللی فات آخر زمستون پریسال بودیم زی الیومین دول عشنا مع بعض حکایات همچین روزایی بود و با هم قصهها زندگی کردیم أنا کنت لما أحب أتونس معاه من هر وقت دوست داشتم باش خوش بگذرونم أنا کنت باخد بعضی وأروحله من سکات خودم رو برمیداشتم و بیصدا سراغش میرفتم والناس فی عز البرد یجروا یستخبو و آدما تو اوج...
-
احساسات
پنجشنبه 29 بهمن 1394 03:02
خوب بریم سر وقت تِرجِمِه: مشاعر تشاور تودع تسافر مشاعر تموت و تحی مشاعر احساسات اشاره میکند به ما و ما خداحافظی میکنیم. سفر میرویم. احساسات ما را میکشد و زنده میکند. یادى یادى یادى المشاعر یادى یادى یادى المشاعر از دست این احساسات و بلاهایی که سر ما میآورند این احساسات اللى غرب نفسه سافر من آلام المشاعر چه اونی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 02:50
قول داده بودم سهتا ترانه رو براتون ترجمه کنم. امشب وقت خوبیه. شروع کنیم. یک دو سه. زنگ مدرسه. خاوم بیا پیش. افتاد تو آتیش. هر هر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 02:31
ایران تا حالا که دو دختر دارد یاد نگرفته فارسی صحبت کند. همان کلاس اول ترکتحصیل کرد و هم و غمش را گذاشت برا خیالپروریهای جنسی که مینا خواهر خنگم را از راه راست به در کند. تا یک روز من و زیبا پشت گاراژ چنان زدیمش که گفت تَر خَدا. دلم براش سوخت اما خوب باید کتک میخورد که مینای احمق را از راه راست به در نکند.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 29 بهمن 1394 02:31
حالا بهترین وقت است برای نوشتن. همه خوابیدهاند و من نیز هم. چند ساعتی خوابیدم و بهترم. روبروی باغچهام هستم. با عطر شببوها..و بوی نم و گیاهان بهاری..شبدرها و ..درخت صفصاف. همه گفتند سبز نمیشود..حالا غرق گل زرد است. روزها کلی پروانه دور و بر گلهایش وول میخورند. نانا اسمش را گذاشته درخت ماما. نمیداند من این درخت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 21:31
میخوام بخوابم. فقط تند ندی بگم نانا رو بردم تئاتر. تو مدرسه بلیط رو کرده بودن تو پاچهامون امروز بردمش. به خودش خوش گذش. دوتا دختر بینهایت آب رفته..عین کره تو آفتاب جیغ زدن و دوتا آدم برفی و نمیدونم چی. نانا دوسش داشت. دوستاش رو دید و من با مادرای دوستاش نشستیم چیز خوردیم و غیبت کردیم. من به بچهها چیپش و پفیلای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 16:43
سر ناهاریم. بن در مورد دزدیهای نمیدانم کجا با پدرش حرف میزند. تازهترین خبر را انداخته روی گوشیاش و به جمع تحلیلگران اوضاع اقتصادی سیاسی کشور پیوسته. برای شروع دامنهی فعالیتش را حول و حوش بررسی میزان دزدی مسئولین در ردههای مختلف گسترده کرده.. با سال حساب میکنند ..مبلغ خرید واقعی..پولشویی و دزدی فلان ارگان .....
-
ای مه او ای بت چین ای صنم
چهارشنبه 28 بهمن 1394 16:05
فرموده که برای خودش صنمی دارد. چه خوب. همیشه دلمان میخواست خوش باشد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 16:04
میدانم ازم متنفر است و میداند ازش متنفرم و میدانم پشت سر من به دیگران میگوید از من متنفر است و میداند.. و به هم میگوییم هم را دوست داریم. و برای هم میدوییم که ثابت کنیم هم را دوست داریم اما هم او و هم من میدانیم درد این دویدنها چیست و از سر چه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 03:58
توی ویدیو به استثنای جوش چانه که امروز سال اول به ان نگاه سپس به من بد به نظر نمیرسم. امروز اینجا شهید حرمی جدید آوردهاند. موقع پیادهروی زنی گفت بمیرم الهی..مرد گفت چرا؟ خودش خواسته..میدونسته چیکار داره میکنه. من پا تند کردم و صدای چرت و پرت توی گوشم را بیشتر کردم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 03:54
جدیدا خودم را ضبط میکنم . ویدیویی و صدایی. احساس آرش نراقی بودن هم دارم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 03:54
و حتی فیلتر را زیاد خیس میکردم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 03:53
شاهد باشید که امشب یاد گرفتم حلقه حلقه دود درست کنم. فکرش را بکنید تا همین پارسال بلد نبودم از بینی دود را خارج کنم و .. شاهد باشید ها.
-
فارسی بفرما
چهارشنبه 28 بهمن 1394 03:33
دیروز زن ف آمد پیشم . چای دارچین خورد و پرتقال. گفت پدرشوهرش جنگ کرمخان را یادش است اما پوشکش را باز میکند...هدف دیدن کمددیواری بود. گفت چطور مهندز تونست اجازهیه نصب کمد دیواری رو به تصویر برسونه؟ گفتم نمیدونم خیلی رفت و اومد. دعا کنان رفت..نانا را هم بوسید. یک جا هم گف چیکارش دُوری کافر؟ من یعنی نانا را چیکار...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 03:29
ادامه مطب پایین خودش رفت توی پست و پاک نشد.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 03:11
در اتاق کامپیوترم..جاسیگاری به من میگوید بس است دیگر. بیشتر نباید. چقدر هم ادبیات خوبی دارد. توی زندگی جز همین جاسیگاری، هیچگونه عزیزی یا حتی مریضی، مرا با این ادبیات دمبریده مخاطب قرار نداده. تابلوی سال یا تابلویی که دادم برای سال بنویسند توی طاقچه است که فرموده بود: تو کمان کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من...
-
انشاءالله male
چهارشنبه 28 بهمن 1394 00:33
کیانا جان خدیجهی سابق. کسایی که از سال 90 به بعد من رو خوندن با این شخصیت محوری زندگیم آشنایی دارن. آرایشگرم. مدتی گم و گور شده بود. دلیلش مهم نیس . داستانشو رو قبلا گفتم اما باز پیداش کردم. وقتی دیدمش هیچ کاری نکردم. سلام. بعد ابروهام رو تمیز کرد. ازدواج کرده. توی ذهنم مردی زن طلاق داده یا زنِ دومی بگیر تصور کرده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 28 بهمن 1394 00:06
اینجا شهر کتاب و کتابفروشی اینا نداره. یه لوازمالتحریری یا به قول پارسی را پاس بداریم نوشتافزار فروشی داره که کتاب هم گاهی میاره..البته دیگه نمیاره..بیشتر.. امروز میخواستم برای نانا جایزه بگیرم..چیزای خوشکلی داش. میدونید که خودم رو بینصیب نمیذارم. یه تقویم نود و پنج خریدم. خیلی وقته روزمرهنویسی نمیکنم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمن 1394 23:56
حالا نه اونقدر گنجینه هم..گنجینهای جمع و جور و متواضع و نقلی..بیشتر احساس گنجینه بودن داره احتمالا..اما خو بلده همخونی کنه بهخدا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمن 1394 23:55
بعد میخونم مثلا دسم رو میبرم پشت گردنم... بعد اون میگه عزیزم...عزیزم.. آخی..پسر محمدی نمیدونی چه گنجینهی کشف ناشده و تو سری خوردهای از صدا بغل گوشت هست که داره آتیش میگیره..دیگه از غصه و غم دلش میخواد بمیره.
-
میترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه..میترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه.
سهشنبه 27 بهمن 1394 23:47
خونه آروم..خونه تاریک..خانه سوت و کوره و خوبه....خیلی خوبه.. در اتاق آخری با پنجرهای باز دود رو میدم که از پشت توری رد شه..عنکبوتی نمیدونم دود حس میکنه یا نه اما تکون مختصری میخوره و جابهجا میشه. عنکبوتا ..نوعی از عنکبوتا هستن که بشون میگن بیوهی سیاه فک کنم قصهاش رو بن تعریف کرده بود برام..میدونم تا با...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمن 1394 22:26
یک جایی داره که اعضای تشکیلدهندهی ذهن زن شکل جدید مرد رو میپذیرن...مرد جدید خانوادهدوست کمی پا به سن گذاشته..عضو محتاط ذهن زن تصویر دور انداخته شده رو میاد با ژستی خستآلود زود برمیداره و میگه محض احتیاط. زنها خاطرهنگهدار خوبیاند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمن 1394 22:23
بعدازظهر Inside Out رو دیدم. پیشنهاد نانا بود. خیلی از اونچه انتظار داشتم و فکر میکردم بهتر بود. این انیمیشن نکات ریز دقیق زیادی داش. تحلیل حالات روحی و موشکافی ساده و همهفهم احساسات انسان. اگه به خاطرهها توجه نکنیم..نمیگم این فیلم رو ببینید حتما یا تو لیست دیدنای بعد قرار بدید یا ..میگم احتمالا کمتر از دیدنش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمن 1394 19:02
خلاصه سقفمون افسوس و افسوس...سوراخه و کسی نیس ایزوگام یادمون بده. یا حتی چندتا مقوا بچینه آفتاب و فلان نتابه خشک کنه چیزایی رو که باید تازه بمونه ..یا ولک پرندهها نرینن رومون. خو دیگه این حداقل مطالباته.
-
تو فکر یک سقف بودن
سهشنبه 27 بهمن 1394 18:53
این ژست سیگارِ پس از سکس را هم سینما کرد تو پاچهی ملت. قدیم آدمها پس از راز و نیاز کردن با تن و بدن و روح و جان هم میرفتند حمام..ی دچار یاس فلسفی میشدند و دریچههای نهفتهی استعداد در نوشتن یا سرودن یا خواندن یا هر چیزی که ربطی به هنر داشته باشد برشان گشوده میشد.. یا پشت میکردند به هم و یکیاشان میخوابید و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمن 1394 18:31
از این بعدازظهرهای همراه سال روی تخت بودن و او آخرین خبر را بخواند و من عکس پروفایل ملت را چک کنم و به کسی اوکی بدهم بابت عکس پروفایلش . بعد همینطوری وقت بگذرد.
-
امّن انتی ماماتی
سهشنبه 27 بهمن 1394 15:35
موهای نانا رو شونه میکردم. بشون روغنی رو میزدم که وقتی کوچیک بودم بیبیام به موهام میزد..که روش عکس زنیه که سرش رو یه روی گرفته و داره شونه میکنه موهاش رو..که نانا میگه ماما این شبیه جبونیاته. منظورش دوران مجردیامه که بالای پشت بوم ممد اینا عکس دارم. موهام سیاه و بلنده..نوزده بیس سالمه..بوی روغن تلخ و گسه..برای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 27 بهمن 1394 12:49
برشهای شکرکی سیب قرمز رو میذارم تو قوری. با چوبهای دارچین که لوله شده.چوبهای دارچین رو دو سه روزی هس خیسوندم..خوب آب انداختن و ور اومدن..زیرش رو روشن میکنم..از همین الان عطر مطبوعش میاد. صدای جیغ و ویغ زن ف میاد لابد برای خونهتکونی کسی کمکش نمیکنه. خوب ریشهای خونه رو نتکون. سطحی و روکار دس بکش به سر و روی...