-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:18
بعد مثلا روز کون هم باشه. بعضیا طومار میاد براشون.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:14
من که اصلا روز لاغرا منتظر نبودم کسی بم تبریک بگه. روز چاقا هم تلفنم رو خاموش میکردم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:14
بعد روز بُز. این دیگه روز خواصه...روزی که به نزدیکترین انسانها به قلبت تبریک میگی: سلام بُز. روزت مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:13
بعد روز قرمساقا..پفیوزا...اووووووه..چقدر آدم بود بشون تبریک بگی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:12
بعد روز لاغر..روزی که اکثر زنها توقع داشتن بشون بگی روزت مبارک.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:12
روز چاق نداریم؟ نه روزی که چاق باشه روزی که درش به آدمای چاق بگیم روزت مبارک..فکر کن چه خین و خینریزیای راه میافتاد برا همین تبریکا. - من کی چاقم؟ روز خودت مبارک..زنیکهی بشکه. مثلا. این رو ممکنه کسی بگه که پیام عزیز دلسوزی رو دریافت کرده و اون عزیز دلسوز تبریکگو حواسش بوده روز رو تبریک بگه حتما. صرفا به این خاطر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 14:09
امروز روز مهندسه. خوبه ها.ولی چرا روز بُز نداریم؟ ضمنا حالا چی بدیم کادو به سال؟ خودمونو؟ هاها.
-
خَیییییلیییی
چهارشنبه 5 اسفند 1394 13:38
زن هاشم زنگ زده که بگوید فردا برای دخترهاش جشن تولد گرفته..اینجور وقتها یک آناهیتا همتی هست توی وجودم که توی سریال آقاماشالا بود ( ..؟) یادم نمانده چی بود اسمش. سریالی بود برای نشاندن خنده بر لبهای نازنینمان..خلاصه این آناهیتا همتی هی میگوید حالا من چی بپوشم؟ سرش را یکوری میگیرد و با حالتی نیمه لوس و نقگونه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 12:38
چی شده که " الان" به این رسیدهام را نمیدانم. چی شده که حالا شروع کردهام یکطور دیگری به دیگران نگاه کردن و فکر کردن. مثلا همین هفتهی پیش بود که ته دلم با خودم فکر میکردم چرا مادرم زنگ نمیزند..چرا پدرم نمیآید. حالا چند روز است و بیشتر امروز این اندیشه رسوب میکند..جا میگیرد توی ذهنم که نمیخواهم..یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:52
رسیده ام به جایی که دلم.نخواهد دیگه کسی بیاد پیشم. این یه حس موقتی، نیس که مثلا بگذره اتفاقا بس که زیاد و شدید در خودم حسش میکنم ازش سعی میکردم فرار کنم نمی خوام کسی بیاد خونه ام.حتی مادرم پدرم و غیره. واقعا دوست ندارم کسی بیاد یا من برم فکر میکنم دلم بخواد رفت و آمدم رو از نو.برنامه ریزی کنم. فقط برای اینکه دیگران رو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 5 اسفند 1394 01:44
نت نیست. با گوشی و شارژ ایرانسل مینویسم حالا چه چیز واجبی است؟ می دونم یه روز اینا تموم میشه. حس میکنم داره تموم میشه.
-
پس با دولتی
سهشنبه 4 اسفند 1394 21:46
دیروز رفته بودم برای نانا آبمیوه و چیچ بگیرم به قول زنِ ف. بعد به مرده که چفیهاش رو نیمبسته بسته بود رو سرش گفتم فلان چیز رو داری. کیک و آبمیوه رو گذاش رو پیشخون. یه دونه از این دکهها بود. نمیدونم شما چی میگید. ما میگیم دکه. که مثلا آبجوش و تخمه و سیگار و چکش و متخصص عمل بینی و اینا میفروشن. مرده نگام کرد و گف...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 21:18
"افتخار میکنم" سهبار شد. " فرزند همین خطهاش" رو حالا میشنوم. از تو سخررانیه. اما بقیهاش رو نه.الحمدلله اینجا یزله ندارن. پریشب خو شهرمون ملت یزله میکردن برای نمیدونم کی و میخوندن* زهبوا الطیاره للمجلس. *هواپیمانه سی مجلس آماده کنین. رو کمکنی برای رقبا یعنی. تضعیف روحیه. برادرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 21:12
الان عزیز کاندید شده داره سخررانی میکنه تو مسجد نزدیک. اینجا کانهُ اوایل دههی شصت از ملت سلحشور میخوان تجمع حاصل فرماین چون حاج نمیدونم کیِه کیزاده میخواد بیاد مخشونه بزنه. ملت میدونآ...جالب اینکه همه هم میزن گوش میدن و .. بیشتر طایفه طایفهائیه...اینجا چندینتا شهرستانه اُ یه نماینده داره...امروز آیات گف...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 21:01
آخخخخخخخخخ زرده. پدرسگ یعنی بهشته. بادم زدن تا سرحال باز بیام از بس پای طعمش غش کردم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 21:01
منتظرم بستنیم بیاد...از راه برسه..و در عین حال به ستاد انتخاباتی یکی از عزیزان کاندید شده که محل تجمع دختران زیبااندام وپریروی همه جا عملی است نگاه میکنم..چای میخورن و حرف میزنن. چی میگن دارن به هم؟ نمیدونم. اما هر چی هس در مورد عزیز کاندید شده به نظر نمیرسه. بیشتر اندازه نشان دادنه و کرکر خنده پشتبندش. یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 15:17
دنیای قشنگ نو را میخوانم و حوصله ندارم فکر کنم یعنی برگردم ببینم کی ترجمهاش کرده. هر کس بوده احتمالا اوایل دههی پنجاه بوده. به خودش زحمت داده اشعار را به فارسی برگردانده. به سختی درش پیش میروم. هیچ علاقهای به خواندن این جور چیزها ندارم فقط به عنوان تکلیفی بیروح و طاقتفرسا نگاهش میکنم. مثلا میرسم به جایی که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 12:48
از موضع قبلی کمی فاصله میگیرم. سال غیبش زد. تماس گرفتم بازار بود. برای خرید برنج، روغن، رب و نمک به بازار مراجعه کرده بود. اگر نبود نظارتهای هوشمندانهی سال من یادم نمیماند هیچکدام از اینها در بندهمنزل یافت می نشود. و آن چه یافت مینشود آنم آرزوست. شاید گشته باشم توی شعر. احتمالش زیاد است.ولی منظور رساندهام.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 12:23
سال میاد و شلنگ رو میبنده. چرا به خودش اجازه میده در هر کاری که کردهام بلااستثناء دخالت کنه. چند روز پیش یه سررسید خریدم گذاشتم تو کمد. رفته تو کمد گشته عین حالت مچگیری بلندش کرده روبروم که یعنی این چیه. خوب میخواستم به خودم سر سفرهی عید کادو بدمش...یاد یک وقتی میافتم که برای روز پدر یا مهندس رفته بودم از یکی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 12:12
شلنگ را باز کردم تو نعناعهای روبروی در. کم بودن. آب بخورن زیاد میشن..برادرم رفت از دره چوب بیاره. وقتی فصل عاشقیت گذشته باشه و آدمی برای عشق و عاشقی نباشه دوروبرت ..پیدا نکنی یا نخوای پیدا کنی حتی...یا هر چی. به برادرت میگی برو چوب بیار ماهی کباب کنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 12:08
بیدار که شدم و رفتم توی حیاط قاصدکها لابهلای دمپاییها نشسته بودن..هوا گرم یا سرد نبود..و باد میوزید ..حتی خاکی که توی هوا بود جان میداد برای عاشق شدن.
-
بعضی از این موتوریها
سهشنبه 4 اسفند 1394 01:44
قهوه دم کردم با هل. بوش. آخخخخ. بوش. گوشه حیاط نشستم و تکیه دادم به دیوار بلوکی انبار. دوس دارم پسره حرف بزنه و بشنوم. ر رو کمی شبیه ل میگه. شوی و غیرت داره صداش و ..حرفاش خوبن..آدم دلش میخواد بش بگه..آفرین دمت گرم..چقدر خوب حرف میزنی...چقدر خوب فکر میکنی.. - من نمیتونم با توهین بسازم..مخنثی از مو ساخته نیس..مو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 4 اسفند 1394 01:17
هوا خوبه. درسته که پسرای همسایه اومدن تکیه دادن به دیوار حیاطمون و صداشون رو میشنوم بیکه بخوام بشنوم اما هوا و ملسی طبعش..با نعناعی که تو سیگار هست خوندن دنیای مشنگ گه رو برام راحتتر میکنه.. پسرا دارن در مورد رفیقاشون حرف میزنن که" فازشون" جدائه..و آدمای انعطافپذیری نیستن...لهجهاشون جنوبیه تا لری ......
-
اختیاری داری و یک لبخند
دوشنبه 3 اسفند 1394 23:04
عالیه برام توی تلگرام نوشته که از طرحت کپی کردم. با اجازه. "طرحم" یه کارتون ته جعبهی کیک ( از این گردلیا که برای تغذیهی بچهها میخریم یا شاید بسکوئیت..یادم نیس کدومش بود) بود که روش رو به فاصله سوزن تهگرد زدم و گوشوارهها رو آویزون کردم به سوزن تهگردا و مقوا رو زدمش به دیوار. مینا یه چهارچوب چوبی بزرگ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اسفند 1394 22:03
سال از عصر با من سر این رنگ قهره. سر این مدل قهره.. عادت کرده بود تا حالا خیلی نه نیارم. به خودم گفتم خوب این رنگ رو دوس دارم و مدل رو. این مرد این رو دوس نداره؟ چیکار کنیم؟ میتونه بره هزار و یه کار با خودش بکنه. مثلا قهر کنه. پس حضرت قهر فرمودند. ما کفش را خریدیم. پا کردیم. عکس گرفتیم. به شما نشان دادیم. قیمت مناسب...
-
لژ عزیزم...لژ.
دوشنبه 3 اسفند 1394 18:32
با زیبا تو اتاق پروی مامانزهره بودیم. با سلام و صلوات گن رو تنش میکردیم. از این مدلا که شکم رو صاف نشون میده و سرهمیه تا بالا...اتاق پرو یه مثلث کوچیک با پردهای شل و ول از ساتن آبی بود..هر بادی که میوزید ته مافیها خالدون آدم رو بقیهی مشتریا که همسایههای زیبا اینا بودن زیارت میکردن. بعد اون داش سگک لباس زیری رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اسفند 1394 10:22
-
چه انرژیای
دوشنبه 3 اسفند 1394 02:06
یه کیف زنانه خریدم. بعد از مدتها. خواستم تنوعی وارد کنم تو سلیقهی پارچهای کنفی همیشگی. کیف زنانهاس. نمیدونم چیه. مجلسی، بازاری..اما مطمئنا زنجماعت یا به عبارتِ نانا خانوومات از همینا دسشون میگیرن یا میندازن رو شونه. تو ذهنم بود مشکی بخرم که طبق معمول " به همه چی بیاد" اما مشکی نخریدم. طرح و جنس رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 3 اسفند 1394 01:48
از روی پل رد شدیم. موجها کف داش. شط تو شب ترسناکه. چطور برادرم شب میره ماهیگیری؟ چطور شب از رو نردههای پل میپره تو آب...آبی که گاهی مثل امشب عصبانیه..وقتی باد میوزه..هیچی روشنش نمیکنه.. مسیری رو رف سال که قبلا با ممد و خواهرش و پسرعموی بابام عماد میرفتیم..میرفتیم...گاهی فقط با ممد میرفتیم..یادم نمیاد چه...
-
تو دلمردهای شهرزاد
دوشنبه 3 اسفند 1394 01:40
دوس دارم برگردم خونه. دیگه بسّم شده. نمیگم بدن یا به من نمیرسن اما بسمه دیگه. باید برگردم خونهام و رو تختم بخوابم..لباسِ کم بپوشم تو خونهام و .. باید خونه آروم باشه ..کم حرف زده بشه توش..یکی دوتا کاری که دوس دارم انجام بدم...نمیدونم چیان. شاید تمیز کردن گوشهای از خونه باشه یا خوندن چند صفحه از کتابی که دوس دارم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفند 1394 23:54
رنگهای بدی نداشت. سفید و صورتی بود. زرد. سبز. مهربونتر از همه آبی بود. سبز خیلی دیگه حریمسلطان بود. ِسریالی که الان دارم از خودم میپرسم چرا ندیدم؟ و زردش هم جیغ بود..سفید رو همه گفتن نگیرم مخصوص تازهعروسا و شبِ عقدیه..صورتی رو نانا خیلی پسندید رو تنم. سرانجام این شد. مشکی هم داشت که پیرزنِ وجودم نمیپسنده برای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفند 1394 23:05
و اینجا هستم خانه ی زیبا. جایی که حالا که بچه هایش خوابند کمی آرام است.
-
برای عروسی.. از پشت لباس (شبیه ساری) میشه بهعنوان شال روی سر، در مواقع لزوم. استفاده کرد..خریدِ دیشب.
یکشنبه 2 اسفند 1394 17:37
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفند 1394 17:32
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 2 اسفند 1394 13:17
اگه مادرم بتونه اونجامونو یا قسمتی از کونمونو ببره بده به عنوان جهاز به خواهر کوچیکه دریغ نمیکنه. براش دوتا سبد از این پلاسکو دوتومنیا که سر خیابون بساط میکنن خریده بودم. تا دادمشون دستش گف این برای تحتومتی. یعنی برای تهتغاریم. تهتغاری هم ناز میکنه که نه بذار برای خودت لازم ندارم...اینم اصرار که نه ماما برات...
-
هلی اوی هلی
یکشنبه 2 اسفند 1394 12:58
صحبتی ویاک لا عن طمع لا مال تگول آنه العدی الحمل لو مال بعد مال حملی و خنِت بیه *** محبت من به تو نه از روی طمعه و نه به خاطر مال و مناله میگفتی اگه بارت سنگین باشه خودم بلند میکنم هنوز بار اول رو به دوش نکشیده بودی که زدی زیرش و بم خیانت کردی قسمتی از یه ترانهی قدیمی. عنوان: آخ از دس شما خانوادهام
-
میمیره بگه آره
شنبه 1 اسفند 1394 03:53
دلم حموم میخواد. حمومِ گرم. لباسام رو برمیدارم میرم تو حیاط. حموم تو حیاطه. قبلا هم تو حیاط بود. وقتی رو تک پلهی ورودیش مینشستم بینش میخوندم یا جان شیفته یا بربادرفته یا طاعون...یا.. هنوزم آب گرم زود تموم میشه. موهام رو خشک میکنم خوب که سرما نخورم..لباسام رو بر خلاف خونهی خودم تو حموم میپوشم..تو آینه خودم رو...
-
گرمی
شنبه 1 اسفند 1394 02:22
با گوشی مینویسم. روی زمین سرد نشستهام ..مادرم عکسم رو دید با عالیه ...گفت اینکه زکیهاس ...اینکه منم ...یعنی من اونم ...شبیهِ اون ...اخم کرده و خسته بودم تو عکس. تو دلم گفتم چه اهمیت داره شبیهات باشم یا نباشم؟ لابد از در دوستی وارد شده بود. بهخاطر دو سه ماهی که بهاش زنگ نزدم خودم. یا گله نکردم که چرا زنگ...
-
الطوق والاسورة
شنبه 1 اسفند 1394 02:14
حالا همینجا که نشستهام به باغچهی توی حیاط و گلدونای کاکتوس دورش نگاه میکنم. صدای نخل موهومه. برادرم رفته ماهیگیری. ماهیگیری تو شب خوب نیست..اونم از شط. هنو برنگشته ...داس تو تنهی نخله. همیشه از دیدن داس فرورفته تو تنهی نخل میترسم. قدیما فیلمی دیده بودم به نام الطوق و الاسوره. گردبند و دستبند. بر اساس رمانی به...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 15:50
برمیگردد سلام میکند به من.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 15:46
میگوید..میرود..مینشینم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 15:44
میگوید.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 15:44
می گوید.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 14:35
سال سریال عطسه رو یک بار خودش میبینه. یک بار با بن. یکبار با برادرم و یکبار میخواد باعث شه من ببینم. یکبار با مسعود هم دیده و هر بار به طرف نگاه میکنه که میخنده یا نه. اگه نخندی بغ میکنه. بخندی تشویق میشه باز ببینه و تا یک سال تمام میشه تکیهکلاماش از همون. بعد میره با برادراش، با باباش هم میبینه. یه جور...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 14:20
گفت ماهی درست کن. درست کردم. سر ناهار یکهو چشمانش را بست. فکر کردم شاید ماهی نپخته. به روی خودم نیاوردم. با چشمانش بسته و لقمهای در دهان...تا گفت آخ. یک تیغ رفته بود ظاهرا توی لثهاش. این ادا را در ترون دیدهام. یک وقتی پسرش کاکائو میخورد. آب شده بود توی دستانش و ترون شلوارش سفید بود. با ترس و درماندگی عین کسی که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 14:13
دست سال یک زخم برداشته. اندازهی سر سوزن. کوچیک. نشانش میدهد به برادرم و میگوید ظاهرش کوچیکه اما عمیقه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 13:07
دلم موتورسواری میخواد.
-
گیلن گیلن رقصیدنهای هماهنگ
جمعه 30 بهمن 1394 04:14
توی گروه وقتی حرف عمل و فلان شده بود خصوصی رفته بودم به زیبا بگویم چه شلوغش کردن اینا. دیدم اونم همان موقع در حال نوشتنه برام و با هم تیک تحویل رو خوردن پیامامون به هم: پیام من: چه شلوغش کردن اینا. پیام او: بگو زیر چشت بچسن سیاهیاش میره. چرت و پرتهایی که همیشه میبافد. خودمان را دیدم او دوم من چهارم دبستان زود توی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 03:38
نانا به اینها میگوید میخکِ دخترونه. میخکِ من.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 30 بهمن 1394 03:20
خواهرم میگوید چرا به مادرم زنگ نمیزنی. حداقل دو سه کلمه. ناراحت میشود ها. سئوالی پیش میآید که خودش خودش را مطرح میکند: چرا مادرم به من زنگ نمیزند. حداقل دو سه کلمه. ناراحت میشوم ها.