-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:48
سوکورو تازاکی بیرنگ ... [عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم بهمن 1393 ساعت 16:13 شماره پست: 958 به من یک حافظ داده بود. رفته بودم خانهاش عیددیدنی و اینکه آخرین نوشتههایم را هم بخوانم. عید نوروز. حافظ را داده بود. یک دیوان حافظ ارزانقیمت از همینها که توی بساط دستفروشها میدیدی...چاپش حتی شاید ایراد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:47
عنوان ندارد] + نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ساعت 1:2 شماره پست: 961 و درست در همینجا بود که سوکورو سرانجام توانست همهاش را یکجا بپذیرد. سوکورو تازاکی در عمیقترین نقطهی جانش به درک رسید. درک ِ اینکه هیچ قلبی صرفا به واسطهی هماهنگی، با قلب دیگری وصل نیست؛ زخم است که قلبها را عمیقا پیوند میدهد.پیوند...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 اسفند 1394 02:40
بعد یک سری چیزها اهمیتش را از دست میدهد انگار.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 16:41
یه بعدازظهر خوب. حضرت شهریار امروز خودشون هوس قلیهماهی کردن.الان خوابیدن. بچهها رو تخت بیرونن. بوی مطبوعش خونه رو پر کرده. بوی تمرهندی حل شده تو آب داغ و فلفل به اندازه و اون شنبلیلهی خشک که بی که تلخ کنه و شیره بندازه عطر میده. شربت آبلیمو درست کردم و منتظرم برنج آماده شه بکشم. نانا هی میپرسه آماده نشد؟ دلش رو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 12:49
دستم رو اوردم بیرون از ماشین...خواننده میخونه دوستت دارم قده ... دستمال کاغذی دستمه ..میرقصونمش ...دارم تکرار میکنم دوستت دارم قده...اتفاقی چشمم می افته ب مرد ماشین بغلی. انگار به اون بگم. خجالت میکشم. مرد شاد شده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 11:55
نشستم تو حیاط و صدای ترقه میاد و ملال و بیحوصلگی مثل سم تو روحم پخش شده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 11:45
مینا دو سال پیش یک قالی خریده. حالا خوشش نمیاد ازش چون... میخواد قالی بخره. قالی رو دلش نمیاد بده خونهی بابام چون گرونه و خونهی بابام نمیارزن از نظرش لابد...اما قول داده بشون اگه براش آبروداری کنن و دیوار هال رو بندازن- جا بازتر شه و قدرت تحرک دخترش جلوی چشم شوهرش بیشتر شه در منزل پدری من- قالی رو بشون بده. دیوار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 11:25
مینا چهل و پنج دقیقه در مورد ست کردن قلبها و توتفرنگیهای سرویس مقوایی پذیرایی از میهمانِ تولد دخترش با قالیای که تو اتاق دخترشه حرف میزنه. به این نتیجه میرسه که قالی توت فرنگی تو اتاق دخترشه که، ربطی نداره که توت فرنگی انتخاب کرده پس. کاش چیز دیگه برمیداش. تقصیر شوهرشه. اون این خطای نابخشودنی رو مرتکب...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 11:18
اصلا حوصله ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 02:21
سرم رو میذارم تو مرکز وسط قالی. یه ستاره هست فقط تو آسمون. درشت. بقیه دیده نمیشن. دود عمودی سمت بالا میره. رقصش عجیبه. واقعا آدمای دیگه متوجه میشن چقدر پیچ و تاب دود قشنگه؟ دقت کردن چه رنگی داره؟ دقت کردن چه جور دورانی می ره بالا بعد محو میشه؟ دقت کردم چقدر جادو و سحر هست توی لوندی پیچ و تابش؟ نمیدونم. میدونم که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 02:14
توی حیاط روی قالی سبز دوازدهمتریای که شسته شده و خشک شده دراز کشیدم. به آسمون نگاه میکنم..ستارههایی که میان و میرن..هر سب به ماه نگاه میکنم. ساعتی دارم براش..یک عود روشن کردهام...جاسیگاری زیر سینهامه...دود سیگار و عود قاتی میشه. چه وقتی خوبی. هیچی درش نمیبینم. خالیه. اما خوبه. خالِ خوب؟ هیچ زمانی درکی از...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 14 اسفند 1394 01:03
وقتی لذت از زندگی میره، هر نوع لذتی که قبلا بوده و رفته، شروع میکنیم هم رو متهم کردن..لت و پاره کردن...انگشت اتهام سمت هم دراز کردن: تقصیر توئه..تو زندگیام رو خراب کردی. تو من رو پوکوندی...بم ضربه زدی..گند زدی به من و زندگیم.. اینا همهاش برای اینه که ما توانایی لذت بردن رو از دست دادیم. اینه که آخر شبای دم نوشای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 20:06
بسنی خوردم. روکش آلبالو توت فرنگی اما اصل بسنی همون سفید شیریه. اصلا گول نخورید و به یخیا اعتماد نکنید. قبلا خوب بودن حالا شدن یخ خالی. من قبلا فقط یخی میخوردم. حالا سلیقهام رو عوض کردم. مغز شیری با روکش. بعدش پفک نمکی بخورید. اون شیرینی زیادش رو میگیره. بعدش یه کمی زردآلو..ترشی انار یا هر چی. بعد برید جیش. و کوکو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 19:09
سال تو دشویی بود وقتی آیات اومد. شنیده بود چی گفته بود. میخنده که چه اسبی اونم..تو دحدوحه هستی..دستش رو عین گردو میچرخونه...نه بیشتر نه کمتر...سال فقط این مهمه؟ باید بگی غلط کرده مرتیکه هیز..فلان فلان شده. اینجوری خوشم میاد. اما فکر کنم فمنیست نباشه این حس زیاد. خو چرا باید باشه اصلا؟ نمیدونم. شده یکی از عقدههام...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 14:13
از این اسب چاق چلههای قهوهای که کار میکنن تو مزرعه احتمالا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 14:04
آیات اومد ازم رنده گرفت گفت باباش میگه زن مهندس مثلِ اسبه. این یعنی تعریف حالا. الحمدلله اسب هم شدیم. وقتی میخوان تعریف کنن از زنی میگن مثل اسب. نمیدونم چرا؟ اسب خو عضلانیه و تند میدوه و قویه..اما صورتش درازه. سال هر وقت از زنی بد بگه میگه صورتش مثل اسب میمونه. وقتی روسری سرم میکنم گاهی بم میگه..میگه وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 14:00
ماریده آنه هلی..ذول اهلی ظلام...هلی...ما جابوا ولفی الی. من خونوادهام رو نمیخوام..اینا ظالمن..خونوادهام محبوبم رو ازم گرفتن...والا بخدا...زندگی یعنی این. هی بشین قسمم بده ننویسم. نمیفهم چرا حتی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 13:58
حوصلهی عشق ندارم بابا. تازه صورتم لک زده. من کجا عشق کجا. برو دوروبر خونهاتون بازی کن اینجا ماشین رد میشه میزنه بت اون وقت کی قسمم بده. دلم سیگار میخواد هم. اگه مردی الان سیگار برسون دستم نه هی قسمم بدی ننویسم و فلان. خو چه کنم. بابا هر کی میخونه بخونه هر کی هم نخونه ..خو دیگه. والا..بذار سعدی بیاتی گوش بدیم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 13:55
تو چشمام کِرم رفته. میسوزه. چشمام خستهاس و خودم نیز هم. با بیحوصلگی عجیبی مشغول چیدن کتابا هستم..هی به خودم میگم زندگی همینه دیگه. چیدن و تمیز کردن و بزرگ شدن بچهها و ... خوب بله. بسیار عالی. درود بر شما.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 13:53
قسم نخور به جونم که بی قسم میدونم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 03:30
آنلاین عمل کردن برخی عوامل دلسوز: ننویس. قسمت میدهم دیگر اینجا ننویس. کمکت میکنم جایی بهتر و ارزشمندانهتر بنویسی. جدی گرفته نمیشوی اینجا. بهاش اندیشه میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 03:12
تکرار کار غلطی که ازش راضی و لذتمندی، به تو آرامش میدهد، حالت را خوب میکند بیانگر نیکدلانهی این اندیشهی شیرینسخنانهی ذهنت است: در اینصورت کارِ غلط، غلط میکند اگر درست شود. برگرفته از: صورت همخوابت را سمت دیوار برگردان/ الیشا آرون/برگردان نیایش فقیه/فصل اول: پنج عطسهی پیاپی- صفحهی دو. همچنین این کتاب تحت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 02:49
من نامرد- و چیزهایی مشابه دیگری - هستم. مسئله این است که ازش لذتی نمیبرم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 اسفند 1394 02:19
برای دخترای آمنه لباس خریدم. یه پیرن زرد قهوهای برای کوچیکه. گل گلی. با رجای مروارید زرد..روبانا و گلهای زرد روی سرشونه..گلهای قهوهای. نانا گفت رنگش رو دوست نداره. جنسش رو هم دوست نداره. حاضر نشد پروش کنه. خود دختره عاشق رنگش شد..برای بزرگه بلوز شلوار خریدم. آبی سفید..فروزن..نانا از این خواست. اما براش بزرگ بود....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 19:56
خوبی بودن در شهرهای کوچیک اینه که میری پیش ماما میبینی موهاش رو مش کرده. خوشت میاد. ازش آدرس میگیری. خواهرشه آرایشگر. سفارشتم میکنه. و برای خودت دوستای جدید الکی پلکی پیدا میکنی.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 18:45
مجری اسکار رو دیدید امسال؟ از نقشاش خوشم نمیاومد هیچ وقت؛ اما اجراش خوب بود. بدیش اینه که انگار باید تلنگرشون بزنی که حواسشون مثلا به سیاهها باشه. هی باید اعتراض کنن. بالاخره جک عزیز برد اسکار رو. جک: تایتانیک.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 13:24
بن هنوز داره لاف میزنه.. مثلا مشغول غذام زیر لب تند تند میگم گوزو..گوزو...گوزو..اولش دقت نمیکنه چی دارم میگم..بعد دقت میکنه و پشت گردنم رو میگیره..میگه یه دونه دیگه اینجا داری..یه گردی ناشی از تپلی که پشت گردنم و همیشه میچلونتش وقتی بش بیادبی میکنم.. میگم بن جدای از شوخی نکن این کارا رو.. میگه خودت چی؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 13:07
بن با خبراش میاد. حال معلم ریاضی رو گرفتن و فلان. میگم ار خوبی نکردن و بیادبیه و اصلا ...میدونم همهی آتیشا رو خودش میسوزونه..صداهای عجیب غریب درمیاره...خیلی خوشحاله که مثلا مردن و هم رو لو نمیدن و پشت هم هستن...شکل داره میگیره جهانبینیاش و پارهامون کرده بس که بابت همه چی از"خودشون" گروه مزخرف...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 12:18
زیبا میخواد بچهی سوم رو بیاره..میگه شاید دختر شد...حرومش اگه بیاره..پ من چی؟ سال که گفته بچهدار شدی تو انبار با بچه..چه دشمنیای با بچه داره..چشه مگه..الان بودش بلندش کرده بودم بش میگفت اوووف اوووف اوووف..حار حار حار..قابلمه رو نشونش میدادم..اونم میپرسید هار؟!...میگفتم ها پدر پدرسگت هاره و میخوردمش.. الانم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 12:03
الان وسط کارام یه هو دلم بوی نینی خواست...گردن کثافت نینی چقدر بوش خوبه پدرسگ...بوی تررررررش...بوی استفراغغغغ نینی...بعد یه بویی داره شبیه نون خیس خورده تو چاییه...وقتی کوچیک بودیم و بچهها مادرم رو بزرگ میکردیم..نون چایی بشون میدادیم...تو نعلبکی نون میذاشتیم..روش چای میریخیتم و شکر..دونههای شکر میموند...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:51
دیشب بش یه راز گفتم که از هر عیانی عیانتره. بم گف: قربونت برم با این رازهات. خجالت کشیدم. خوشم اومد. لوس شدم و جمعی دیگر از احساسات و اینها.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:49
ایوه فاکراک- یسرا محنوش ایوة فاکراک زی اسمی: آره یادم موندی مثل اسمم ومانسیتکش ولسه فاکرة کل ثانیة کانت معاک: و هنوز فراموشت نکردم و هنوز هر لحظهای که باهات گذروندم رو یادمه وواحشنی موت لو حتى کنت مبوحشکش: و دلم برات تا حد مردن تنگ شده حتی اگر دلت تنگ نشده باشه برام وکل حاجة ف دنیتی مستنیاک : همه چیز دنیام منتظر توئه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:34
صدای شجریان قشنگه ها. واقعا راس میگم. قشنگه.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:32
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:31
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:29
اینطوری میخوام. نقش چفیه عربی و این جمله.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:26
احتمالا برای عروسی بدم نقش حنا بندازن برام. عشقت به شیرینی عسله تو قلبم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 11:25
زن ف اومد گفت بیا پیشمون..گفتم خستهام..گفت مو بیام؟!..وقتی میبینمش مسنه و ازم اجازه میگیره برای اومدن پیشم خجالت میکشم بگم نه. وقتی اشتیاق چشماش رو میبینم برای حرف زدن بام..میگم بیا. قلیونش رو میاره. برازجونی میکشه. وقتی میبینه بلدم چاقش کنم تعجب میکنه. تنباکو رو خیس میکنم..ذغال رو میذارم رو شعلهی...
-
دوست دارم آن راههای پنهان را
چهارشنبه 12 اسفند 1394 02:05
و اگــر بر تو ببندد همه رهها و گذرهــا ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند… مولوی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 اسفند 1394 01:43
سر راه کتابفروشیای بزرگ بود. رفتم تو.مردی داشت از این میگفت که اگر فلان کتاب را بخوانی دیگر نمیتوانی زنده بمانی. باید یک گوشه بنشینی و لابد میخواست ادامه بدهد منتظر مردن باشی که شد: باید یه گوشه بشینی منتظر ِ مرگه. یک جور تپق بیکه بخواهد اصلاحش کند. خودش متوجه میشود و فکر میکند زیاد مهم نیست اگر طرف هم متوجه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 21:01
هنوز توی مطبم. گزارشهای خبری رو دیدم. اخبار. بیماران اِی بی ..اونطور که تو ایران صداشون میکنن پروانهای. ذهنم خسته و سنگینه. ذهنم ک سی رو دوس نداره و در عینحال کمی شاکره...مثل تموم آدمهای مسخرهای که با دیدن درد دیگران تازه از نداشتن درد اونها خوشحال میشن. سال از گوشه چشم تقریبا داره زن روبرو رو میبلعه....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 20:08
حتی تماشای بازی ذوب آهن و لخویا کمکی به حالم نمی کنه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 20:06
صدای جیغ نانا...گریه ی من.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 20:04
نانا رفت تو...با سال. دوملللللی. همه اش داشت من رو می بوسید اینجا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 19:36
من هفته ی بعد شد. اما نانا نوبتش است حالا. درکت میکنم عشگم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 19:30
اما بدتر از مورد پایین یعنی کمر خم کن تر اینه که رد میشم و کپه های گوشت قرمز رو می بینم و مرغ های زعفرانی و تنها می تونم رد شم...گردنم برگردد سمتشان..تا نشکند فقط. فقط یک.چیز دارم به خودم بگویم: آخ یوما.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 19:19
دارم به این نتیجه میرسم که اگه به حرف زیبا گوش بدم و دماغم رو کلا بردارم و لبهام رو پف و موها م یخی و لنز روشن...شوهرم به این خواهران چشم رنگی و مو روشن هی از گوشه ی چشم نگاه نمیکند و هر وقت حس میکند من ممکن است دیده باشم سرفه نمیکند و.بعد دست ببرد سمت گوشه عینک و جا به جاش کند...و نوچ نوچ کند که مثلا چقدر گرم شده زود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 18:49
من از آن مادرها نیستم که به دخترشان بگویند نانا جان اگر شما کمتر شیرینی میخوردی نصف شب دزدکی حالا منتظر سوزن توی لثه و تراشیدن دندان نبودی. چون به همان نسبت که من مچ نانا را در حال جویدن شکلات و کاکائو گرفته ام نانا مچ من را گرفته که داشتم فقط کاغذ نان خامه ای را مینداختم دور. نصف شب.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 18:19
در مطب دندانپزشکی به خودم می آیم که دارم میگویم مطب روانپریشی. چه چیزی منتظرم است؟ وای صدای مته....وای.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 اسفند 1394 18:00
توی ماشینم.راننده ترانه ی عربی گذاشته بلند. سرم درد میکند.بن میگوید موهایت را درست کن.راننده کمش میکند و می پرسد کجا؟ بن جای من جواب میدهد.به عربی.