-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 01:13
با دخترها جمع شده بودیم دور هم. بچههامان بودند. از ما آویزان چونان کرم ابریشم...یکی ریده بود و بویش محیط را عطر میفشاند دیگری کلهاش خورده بود به کون استخوانی بچهی خالهاش و جیغ میزد که آخ کلهام پسرِ خاله نمیدانم کی تعمد داشته در کوبیدن کونش به کلهام. ..آقای کوناستخوانی میگفت به او چه او فقط داشته عقب عقب...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 اسفند 1394 00:49
عکسی داده بودم برایش که فقط دماغ بود. دماغم دراز و موقّر نشسته بود توی صورتم. از بالا هم نگاهش میکنم مبادا از ابهتش کاسته شده باشد. یک عکس دیگر هم توی این مایه. نوشته بود دیگران همین کار را با لب و سینه و پشت میکنند جانا. از زاویهای میگیرند که ابهتشان چشم بیننده را درآورد. علیأیحال دماغم میخ شده بود رفته بود...
-
البته بعضی وقتا
شنبه 29 اسفند 1394 00:20
من دیروز بدترین فُول..نه بدترین نه..یکی از بدترینهای بدترین فول ِ زندگیم رو مرتکب شدم. هنوز حتی دوستِ زنگ تفریحی نشدیم با هم چه برسه به اینکه صمیمی شده باشیم.. برام عکس فرستاده بود از خودش. خیلی هم یا وجیهاً عندالله و اینا. به عکسش نگاه میکردم و دیدم خیلی خوبه..نوشتم قشنگه و دنبال آیکن بودم. دنیای مجازی دنیایِ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 21:34
آنهایی که خود را تحقیر شده حس میکنند بههمان اندازه میکوشند خود را تحقیر کننده بنمایانند. دنیای قشنگ نو- صفحهی 61
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 19:51
کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو ؟ شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ رفت آن سوار کولی با خود ترا نبرده
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 13:06
برای این است که در هیچ شبکهی اجتماعی دوام نمیآورم. میدانم خواه ناخواه به جرگهی کسانی پیوستهام که خودشان را جدی گرفتهاند و شلوغ میکنند در مورد خودشان. من نمیتوانم ارتباط برقرار کنم..من فلانم..من. میدانم این را. اما کاریاش نمیتوانم بکنم. میگفتم که نشد که توی شبکهی اجتماعیای دوام بیاورم. توی کانال تلگرامی،...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 12:40
یک زمانی میآید توی ذهنم که هر چه گفته میشد را باور میکردم. از کتابها مخصوصا. هر گفتهای حرفی از نویسندهای معروف..ادیب..فیلسوف و هنرمند یا هر چیزی دیگری سراغم میآمد باور میکردم و میپذیرفتم..حالا به نوشته..مقوله..یه جملهای که ارائه میشود و این روزها چقدر زیاد این کار انجام میشود.. نگاه میکنم. یک پاراگراف از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 12:36
نه الان خسته شدم برای عکس گذاشتن.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 12:35
همه به من پیشنهاد میدهند انسانی را پیدا کنم و شروع کنم دوست داشتنش که حالم خوب شود. دقیقا یک مرد. میگویند دقت کنم حواسم را جمع کنم اطرافم را بپایم و دنبال این آدم باشم که به درد دوست داشتن عشق و چیزهای دیگر بخورد احیانا. تصمیم میگیرم به حرف دیگران هم گوش دهم. به خودم میگویم زمان میگذرد و من در گذشتهی آدمها...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 12:26
یک روزی شروع شده برای خودش. پشت گردنم را تکیه دادهام به میلهی سرد تخت و صدای ظرف شستن سال را میشنوم. یک مقداری گرد و خاک از قالی و هوا توی گلویم است. مقداری پشم زبر روی سرم دارم..این روزها خیلی درگیر خوشکل شدن آدمها بودهام. آخریاش خواهرم که برداشت رفت ساعت سه شب دیشب آمپول زد که نمیرد از خارش و تاول و اینها به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 اسفند 1394 01:41
مادرم چیزی را گرفته سمتم: - بیا. نگاش میکنم..معلوم نیست چیه. توی پارچهاس. - بیا این رو دفن کن. دعائه. برای تو. دعای محبته برای تو و سال. ..میدونم دیگه نمیخوایش...دوستش نداری..فردا نری طلاق بگیری بشینی ور دلم..یکیاتون طلاق گرف بسمه. چای رو ایستاده خوردم... - دستت درد نکنه..چیکارش کنم؟ - لبت رو گاز گرفتی ها؟!..فکر...
-
بگو باز باران...بگو نمنمی
پنجشنبه 27 اسفند 1394 01:23
تو هم مثل باران که نفرین شدهست بیایی زیادی نیایی کمی
-
نه با تو دلم خوش نه بی تو دلم
پنجشنبه 27 اسفند 1394 01:22
مگر سرنوشت منی اینقدر غمانگیز و پیچیده و مبهمی؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 23:16
الهام دختر پانزده سالهای که وارد خونوادهی سال شد نیست. حالا زنی جوونه که دوتا پسر اورده تو خونوادهی پسردوست و حس میکنه زیباترین زن دنیاس..با اعتماد به نفس دادنای خونوادهی سال و شوهرش. - دیوونه اون روز که ازت پرسیدم این رنگ چیه گفتی بم قرمز...خسته نباشی...منم میدونم قرمزه..اسمش یاقوتیه عزیزم...دلت خوشه آرایش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 22:50
لباسایی که برای عید دانیال پسر الهام خریدم رو میدم سال ببره خونهی باباش..آبی راه راهی. سال میگه اندازهاشن؟ میگم نمیدونم..سرشونهام رو میبوسه: زن عمو..زن عمو..فلفل بکوب سی عامو.. این رو خیلی وقته یاد دانیال دادم خوند..اون روز که رو یادش داده بودم...بش اسکناسی که داشتم تو کیف رو داده بودم. - بیا دانیال...چون قشنگ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 16:08
زن طبقهی بالا داره هایده میخونه ... - انگار که از یه جای دور .... دلم میگیره.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 15:48
کیانا جان خدیجهی سابق صدام میزنه: - شهرزاد بیا اینجا. من همیشه بیرون رو نگا میکنم. میگه که زن روبرو نون میپزه توی بالکن: گُنا داره. اون یکی هم تازه اومده و کسی ازش خبر نداره "چیکاریه". خواهرم هم که یه گوشه داره میمیره از سوزش ... با نگرانی به پیچ و تاب دردآلودش از سوزش دکلره نگاه میکنم... فکر میکنم:...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 15:15
ادامهی داستان پستِ قبلی: زن طبقهی بالای کیانا جان خدیجهی سابق اولش چهارتا بچه داشته بعد رفته طلاق گرفته. با کسی دوس شده بوده قبلش و ازش حامله شده بعد از طلاقش.یارو هم نگرفتتش چون با خودش فکر کرده(لابد) زنی که بیاد ازم حامله شه و بهخاطر من از شوهرش طلاق بگیره زن به دردبخوری نیست. یه دختر اُورده از معشوق که الان...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 14:50
همچنان در منزل کیانا جان خدیجهی سابق سکنی گزیدهام و دارم موسیقی سنتی غم انگیزی از طبقه بالا میشنوم که کیانا جان خدیجهی سابق به نقل قصهاش پرداخت برای ما. علی الحساب داشته باشید که زن همسایهی طبقهی بالا شیشه میزنه. و کیانا باش حال نمیکنه. -شهرزاد باش حال نمکنم..شوهرم که خونه نبود رفتم چکش کنم که اگه نبودش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 13:24
پسرِ خواهرم شوهرم دهم رو بم داد. من دارم قصههای متفاوت و متنوعی در مورد انواع بدجنسی زنهایی میشنوم که زندگی زنهای دیگه رو خراب «کردنه». زنهای خبیثی که مردی که زن و بچه داشته را گول زدنه و مرده چون فقط برای لاس زدن میخواستشونه نگرفتشونه و زن خودشه رو طلاق دادیه که باشون فقط بلاسه.. صدتا قصه با این محتوا شنیدم تا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 12:49
خانه ی خدیجه جان کیانای سابق م خواهرم اومده موها ش رو رنگ کنه من وظیفه ی گرفتن بچه رو دارم و.تماشای جم و پی ام سی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 اسفند 1394 10:37
نمیدونم اگه نمیترسیدم خواهرم اینجا رو بخونه چطوری مینوشتمش. اما لان میدونم که بدم نمیاد که هستش..که روتین سنگین و دردآلود زندگیم تو این روزا بشکنه اما پوشکهای پر از پیپی بچهاش روی کف حمام...شستن کون پر از پیپی بچه تو روشویی حمام و دیدن پیپیها کف حمام...سروصدای پسر بزرگ از سر صبح تا آخر شب...نق و نوق...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 20:15
الان حال خوبی ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 17:17
ایستادم بالای سر قلیه و میشنوم عالیه میگه که ....بحث زمان احمدی نژاده. وقتی گفته بود اون ممه رو لولو برد ... عالیه میگه باید خانما مجلس رو ترک میکردن که نشون بدن فمنیستن . میدونم که فمینیست بودن یکی از به گا رفتهترین مفاهیمه در اینجا. اینکه زنها بلند شن برن فقط برای اینکه زنن و جلوشون نباید گفته میشده ممه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 16:07
میگذارم زن هاشم با پیشنهاد آت آشغالهای مغازهی مادرشوهرش به من و خرید و گاه و بیگاهم ازش آدم گول زنِ وجودش را ارضا کند. با خودش فکر میکند این شهری و آبادانی است. بخر است. لارژ است توی خرید. بگذار بهاش بندازم بابا. سلیقهی واقعیام را نمیشود رو کرد. سلیقهی واقعی من یک چیز نخری سفید است. یا آب کمرنگ..با رنگهای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 15:26
خون مرا برده. چیزهایی که باید جلویش را بگیرد کمکم نمیکند. ماکسی کهنهای دارم..همقد خودم. تایش میکنم و میبندمش به خودم. شاید وقتی بنشینم و پا بشوم کف دستم خونی نشود. نانا میگوید ساعت نه و نیم جشن دارند. دفعهی پیش جشنوارهی غذا داشتند و نانا هنوز من را نبخشیده. .من شرکت نکردم. روزی بود که درش بالا میآوردم. کرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 09:07
به سال زنگ میزنم. _بله ؟ _هیچی. خدای من چرا نمیتوانم با این مرد یک کلمه حرف داشته باشم؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 08:56
آن یکی خواهرم توی گروهی عضو است. کسی متنی فرستاده دربارهی فواید زمانی که سکه وجود داشت برای تلفن زدن و حالا سکه نیست و وسایل ارتباط بالاست اما قلبها دورتر و چه شد آن زمان و ... خاطرهتعریفی به راه شد. اولین گوشیاشان...اولین...اولین..اولین..رقابت در نشان دادن بدبختی...چشمهایم پر از اشک شد مریم جان تا واقعا چه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 08:51
خواهرم توی گروهی عضو است. زنی گفته فلان هنرپیشه مرده. زنها تاسف خوردهاند و غصهاشان شده و گریه کردهاند و.. بعد خواهرم رفته سرچ کرده دیده تشابه اسمی بوده و این خبر را داده توی گروهِ همکارا یا یک همچین جریانی. کسی گفته مردم شایعه درست میکنند. آن که خبر داده گفته به هرحال انسانیم و در کل باید ناراحت باشیم. برای هر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 02:50
ممد و زن و بچهاش میآیند.بیرون می روم..مادرم میآید دنبالم..نرو..نرو..بمان..حالا نرو..بمان.. میخواهد روی زن ممد را کم کند. نه برای اینکه ..برای اینکه. از در حیاط میروم که نبینمشان.. فقط کمی مینشینم روبروی لنجها...چقدر...چقدر شلوغ است. بهتر. کسی حواسش به من نیست. آدمها مشغول قشنگ کردن خودشانند. گوشیام زنگ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 02:27
توی خانهی پدرم برادرم میگوید تو تابعهی عشق داری داری. یک جور جن روح یا نمیدانم چه که هر جا بروی دنبالت میکند و باعث سردی بین تو و شوهرت میشود. مردی که عکسش را نشانم میدهد این را به او گفته سیتومن برای سر کتاب باز کردن. سیصد به بالا برای دعا نویسی و هفتصد به بالا برای مراسم زار. میگوید تو چیزی نجس روی یک جن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 02:14
مینا و الهام همعروسهایم بودند.. سعی میکردند ثابت کنند من ساده و به عبارتیی احمق و خنگ و سادهلوح و دلم. الهام تمام فلفلهای قرمز دنیا توی جانش ریخته بود. موهایش را یاقوتی رنگ کرده بود و به رسالت زن بودنش که همانا خوب دادن است مینازید. فلانی(شوهرش) برای موهایش مرده و گفته خارجی شده. مینا هم گفت شهرزاد احساساتی است...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 01:57
باد میوزد. من همان شال را روی سرم دارم.قرار مدارم را با کیانا جان خدیجهی سابق گذاشتهام. برای خواهرم. قرار شده موهایش را بسکوئیتی رنگ کند. نمیدانم چطور رنگی است اما یک جور بسکوئیت ویفری میآید توی ذهنم. امروز دعوایم کرد که همیشه بیحال میروم پیشش..و چرا بالای چشمهایم پف دارد؟ از گریه آیا؟ گفتم ظهر خواب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 اسفند 1394 00:48
باران میزند سیلآسا. نسیم خنک با عطر خاک و گیاه و زفری حلزونها و وزغها میپاشد به من. ناودانها شر شر میریزند..بوسی توی انباریمان بچهدار شده. چهارتا. زیر باران با تب و تندردم میدوم در انبار را میبندم که خیس نشوند. بوسی نالهی کمجانی میکند..این هزارمینبار است که بچهدار شده..این هوا بوی عشق میدهد شهرزاد....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 23:33
مگر ندانی چو از تو دورم بیراهه ای خموش و تار بی عبورم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 23:31
هراسان بی تو ماندنم ادامه دارد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 23:27
نمی توانم دگر برویم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 23:25
چگونه پر کشد خیال واژه بی تو؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 23:21
به لب رسیده جان.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 23:20
هوای پر زدن ندارم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 17:28
دیگه قصهها تموم شد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 02:37
_ ببینم اصلا تو من رو دوس داری شهرزاد؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 01:39
عرضم به خدمتت که چهرهی آبی ات هم که پیداست.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 01:15
_من میخوابم؛ تو کنارم نفس بکش.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 اسفند 1394 01:10
_چی هستی تو؟ _ زنِ تو.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 اسفند 1394 19:33
شجریان رو برمیگردونه ... ضرب میگیره رو فرمون... ب بیرون نگاه میکنم . هلال ظریفه.خوابم میاد. این وقت رو ب یاد نمیسپرم. فقط میگذرونمش
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 اسفند 1394 19:23
سال ای یوسف ما را از سراج بلند میکند. می گه از وقتی شناختمت حالت بد بوده. حالا ک بهتری برای اینه که من لی لی ب لالات نمیذارم. این وقت رو می سپرم ب ذهن از وقتهای بی شرف.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 اسفند 1394 18:51
سال عصبی و اخمالو ماشینی رو نشون میده. این آمریکاییه...از هموناس که پسرعموت داره چیزی نمی گم . _خوب زنش میشدی...اگه میگرفتت.البته. چیزی نمیگم. _حالت که عالم و آدم از ما سبقت میگیرن اونم روش. چیزی نمی گم. این وقت رو می سپرم به ذهن.از وقتهای خر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 اسفند 1394 18:48
پرایدی سبقت گرفته سال مصممه بکوبه عقبش میگه جهنم ضرر میدم اما حال این سگ رو میگیرم. التماس میکنم ولش کن ... عصبی و دندان درد و در حال آرام کردن سال. این وقت رو می سپرم به ذهن از وقتهای نحس.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 اسفند 1394 18:42
بخدا دور از رویت از جان شیرین سیرم. از هروایه هروایه ی ناظری.