-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 04:20
گفتن عشق شادیست ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 01:34
زن ف آرزو دارد یا اینطور نشان میدهد یا به نظر من میرسد که اینطورست که از من زن بهتری بسازد. یا زنِ زنتری. بس که حالا زنِ عنتری هستم لابد. این را وقتی متوجه میشوم که دارم پاهایم را توی حوض میشویم..کسی صدایم میزن و میزند و میزند و بالاخرهجواب میدهم... دلش شسکته...امیر پسر بزرگش را زنش برده مرکز استان..با...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 00:43
آب رو گذاشتم تو کرتا بره...صدای شرشرش میاد..از ظهر تو همین باغچهام...تمیزش میکنم..خاک و گل لای شیارای انگشتام رو درمیارم...علفا رو میکنم...شاخهای اضافی رو میبرم..مگسای آبی کشف مکنم..آره..آبی...فلزی...انگار نظامی باشن...یه جور زرهی نظامی تنشون هست...بعد مگسای سبز...مگسای سبزآبی...کارشون ندارم..کارم ندارن...لوسی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 23:30
خو الان چیکار کنم؟ خوشبهحال اونی که جانت دارد از آنت درمیاد براش...نازت میکنم و میگم آخی... ..تو دلم میگم اما جهنم..فقط چون عاشق من نشده بودی. باورکن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 23:28
از اینهمه مرد عاشق شکستخورده و به معشوق نرسیده جانم به لبم که ..جانم بر کفم..جانم .. بابا جان شهرزاد چشمات رو وا کن نیای در دو قدمی من عر بزنی..همه میرسن به من یادشون میافته در مورد عشقای از دس رفته و نرسیده بگن و د بیا گریه. بمیرید...میخواستید بیاید عاشق من بشید. ترکتونم نمیکردم..ممکن بود بتون خیانت کنم که خوب...
-
موفرفریا...دماغ گندهها
شنبه 4 اردیبهشت 1395 19:50
مینا و زیبا خونهی زیبا جمع شدن از ظهر...دارم میترکم از حسودی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشت 1395 12:40
اگه من بمیرم بوی سرم و موهام چقدر میمونه رو بالش؟ سال ممکنه بالش رو بو بکشه و اشکش بیاد؟ نمیدونم. دوس داری نه شهرزاد؟! - نه زیاد. پ چی؟...نمیدونم...بعد از چند وقت بوی آدم از جایی میره..؟ عطرش؟..مثلا عطر تیز و تند مو بر اندام سیخ کن تن مردی از بینی ذهن آدم... -کمکم میره... چه بد..دوس ندارم بره.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشت 1395 12:31
زن ف در رو میزنه..زیاد..باز نمیکنم..حالا دیگه بیدارم..اما روی آهنگ ترانهی ...یکی از ترانههای کارول سماحه که دوس ندارم صداش شروع شه فقط آهنگ بمونه سُر میخورم....از اون ور در میزنه...بلند نمیشم...ساعت چنده مگه؟ به ساعت نگاه میکنم..کمی فقط از دوازده گذشته..دستام بوی صابون وینولیا میده..دلم میخواد بیدار شم و کسی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشت 1395 12:27
سال کارگراش اورده بود اتاق آخری...شلوغ بود...عجیب اینکه میون این همه شلوغی خوابم هم میبره...بین خواب و بیداری صدای شلوغ کردن رو میشنوم..کوبیدن میخ و ..نمیدونم چه میکردن...دس میبرم سمت گوشی ساعت چنده؟ سر صبحه که...هنو دوازده نشده..باز میافتم..
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشت 1395 03:07
بین و من سال دیواری ضخیم و نه چندان قابل عبور و گذر اما شیشهای رشد کرده. دیوار که رشد نمیکند. ساخته میشود..سال هشتاد و هشت کسی به من گفته بود از رف او را بخوانم. آن روزها نانا یک سال و نیمش بود و رمان خواندن برای من شبیه رویا و خوابی شیرین و خیلی دور از امکان به نظر میرسید...برای خواندنش شش ماه وقت گذاشتم تا که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 4 اردیبهشت 1395 02:32
به خودم گفتم به او گفتم زندگیم یه زخم طولانیه.
-
جنِ بدجنس
شنبه 4 اردیبهشت 1395 00:07
خواهرم که رفت مادرم زنگ زد. به گوشیم زده بود و خاموش بود زده بود به سال و سال طبق معمول اورد برام...بلند میگفتم با کسی حرف نمیزنم که فکر کنم شنید و سال سر تکون داد که یعنی چرا اینطوری میگی یا همچین میکنی...یا هر چی...نشسته بودم توی یکی از کرتا فکر میکردم اینجا رو تخمه آفتابگردون بکارم ...حرف زد که برادر کوچیکه...
-
جای خالی عشق و چیزهایی در این مایه
جمعه 3 اردیبهشت 1395 21:24
خواهرم گفت جای یه عشق توی زندگیت کمه.. خواستم بگویم جای قطرات آب حوض آبی رنگ همسایه توی زندگی تو کم است اما حالی برای حرف زدن نداشتم.. - باید یک حوض آبیرنگ بخرم..کوچولو..بذارمش توی کرت آلووئهراها..نگاه کردن به شکل قطرات حوض خونهی همسایه کار خوبی نیس. خواهرم گفت بیکاری. گفتم احتمالا جای یه عشق خوب توی زندگیم کمه....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 اردیبهشت 1395 21:05
خواهرم گفت تو توی زندگیات چی داری؟ چطور میتونی دل ببندی به شکل قطرات آب توی حوض آبی رنگ همسایهات؟ به خواهرم گفتم شاید کسی نبوده که انتخابم کرده باشد..که برایم بیستتا کتاب بخرد و من هر وقت دیده باشمش در موردش گفته باشم: حالا مگه چیکار کرده...سرویس جواهر مگه گرفته؟
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 اردیبهشت 1395 20:58
خواهرم میگفت زمانی متوجه شدم دوستش دارم که دیگران بهاش گفتند میمون و تمساح و من توی دلم گفتم: قربونش برم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 3 اردیبهشت 1395 14:34
زیاد خوب نیستم. بهتر شدم مینویسم. ممنون که حالم رو پرسیدید.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 18:43
داشتم برگ گل محمدی جع میکردم که درد توی پهلو و تموم تنم و دستام پیجید...نشستم...انگار چیزی توی بدنم ترکیده..انگار وصل نباشم دیگه به زندگی. انگار چیزی هست که نذاره حتی آب دهنم رو قورت بدم... چه کنم خدایا با این.. درد و خون قهوه ای رنگ پخش روی پام..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 18:37
امیدوارم مثل هر بار بره...بعد خوب بشم و فکر کنم واقعا اون درد توی تن من بود؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 18:36
یه هو درد اومد...نمیدونم چرا. دردی تلخ و تیز..دردی عین بقچهای از زهر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 14:37
برادرم زنگ زده..میگه الو؟ جواب دادم بله. یههو گفت گوشی گوشی...بعد صدای یکی اومد که میگه که بده من..بده من... با لهجه میگه: - خانم راسته که ما فقیریم اما نه گداییم... بعد صدای قهقهه.. خودش و ممد و بابام. خاطرهی کیف چهارم دبستان که خانممون خواسته بم عیدی بده..نگرفته بودم و گفته بودم خانم راسته که ما فقیریم اما نه...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 13:03
استاد بزرگ از کار من راضیه. تشویقم کرده. من اینجا در این دهاتِ شهرنمایِ دور...خیلی دور..از همه چیز دور...از آدمهای موفق دور..از دنیای مجازیِ روز حتی دور...از دار و دستهی کتابخوانها..دوستها...دورهمیها...رستورانها..تئاترها..سینماها...خانهی این و آن رفتنها...از تارتها و پاپیونها و روزنامهنگاری و کلاسهای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:43
-
تصویر و سنگ قبر و محل دفن و آگهی ترحیم از نانا
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 12:25
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 20:59
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 20:55
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 20:42
برگشتیم و سراغ باغچه رفتم..علفای هرز..هر وقت میکَنمشون یا باغبون قبلنمون آقای چی میافتم. میگفت اینا اسمشون ریسک هست..میگفت زمین رو خراب میکنن...راست میگفت..داسوله رو زدم زیرشون...سال گفت متخصص کندن علفای هرزی ها...از ریشه درشون میاری...چیزی نگفتم..علفای هرز زندگیام رو چرا نتونستم بکنم پس؟ آب دادم بشون و بزرگ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 20:15
رفتیم و شلوغ بود...پسرهایی همسن بن و کوچیکتر با کلههایی که تیکه تیکه تراشیده شده و جابهجا مو داشت ونداشت..از روستاهای اطراف اومده بودن.. نگهبان بهاشون گفت فقط مردم اینجا رو راه میدن از اطرااف شما رو راه نمیدن. بچهها جدی گرفتن و گفتن خیلی سخت بلیط گیر اوردن. یه تپلشون که برای بعدا قالتاق و قلدر خوبی میشد گفت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 16:14
مردی پس از طلاق گرفتن از همسر خود با او تماس گرفت!! و گفت: خانم ببخشید اشتباه کردم لطفا مرا ببخش و به خانه برگرد!! زن در جواب گفت : آیا در کنارت یک لیوان داری؟ !؟!؟ مرد گفت: بله دارم!! زن گفت: اکنون آن را محکم بر زمین بکوب. مرد چنان کرد که زن گفته بود. سپس زن گفت: حالا که دیدی آن لیوان شکسته و هزار تکه شده، آیا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 16:10
زیر پتو روی کاناپهی روبروی تلوزون دارم چنتا کار رو با هم میکنم. جیش دارم سردمه نسکافه میخورم با مورتون چت میکنم به این فکر میکنم که آیا ممکنه تو سینما هاشم اینا رو ببینیم؟ به این فکر میکنم که قبلا کاناپه سبز یا آبی دوس داشتم...و به آدمایی که کاناپههای نسکافهای شکلاتی و کلا تو مایههای قهوهای داشتن میگفتم...
-
همه اش رو نخوندمش اما ب نظرم خوب اومد
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 15:57
دکترامیرحسین بانکیپورفرد: خداوند در قران میفرماید: «ومن ایاته ان خلق لکم من انفسکم ازواجا لتسکنوا الیها» (روم/۲۱). این تسکین با ۲چیز تضمین میشود. مودت و رحمت. مودت یعنی عشق، و رحمت یعنی یک محبت یک طرفه بدون اینکه طرف مقابل مستحق یا حتی گناهکار باشد. باید این رحمت باشد تا آرامش باشد. گذشت، از دل رحمت بهدست میآید....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 12:11
به سال زنگ زدم. - سال؟ - بله. - خوبی؟ - ممنون. - تو منطقهای یا بیرون؟ - بیرون بودم الان اومدم. - پس خستهای...میخواستم بت بگم بری برام سیگار بخری. ..خودم میتونم برم از این یارو بو گندوئه سیگار بخرم اما میدونی آدم درستی نیست..یعنی شایدم بشه..گرچه بش نمیاد باشه...در کل نمیدونم خوبه یا بده اما همیشه میخواد زیادتر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 11:56
به سال زنگ زدم. - سلام سال. - سلام چوکولو. - ازت ممنونم که بم میگی چوکولو حس خوبی میده. - چی میخوای؟ - سیگار.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 11:45
من از خود واقعیم. از خودی که دوس داشتم. از خود جدیم دور شدم. این دور شدنه برای این صورت گرفته که تنها شده بودم. اکثر وقتا آدم میتونه بیدوست زندگی کنه اما بدون مردم نه. بدون آدم. من حتی بدون آدم و مردم شده بودم..آدم نمیدیدم..یعنی شبیه رابینسون، با یان تفاوت که تو جزیرهی من اطرافش همه آدم بود و کلی شلوغ ...زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 11:32
چه کسی ممکن بود در رو محکم بزنه؟ نمیدونم اما از خواب پریدم. وقتی صدای در رو شنیدم رسیده بودم به اون قسمت از خوابم که میپرم روی چمن خیس و با صورتم روش میافتم بوی چمن خیس و شلپ شلپ آب روش ..غرق شده بودیم؟ نمیدونم. خواب خوبی نبود که توش بچهای هم بود...خواهری، بچهی خودم...نمیدونم...پدرم بود به گمانم که مثل همیشه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 11:16
من یاد گرفتم بنویسم. اما یاد نگرفتم فکر کنم. یاد گرفتم بنویسم چون کتاب خوندم از قبل اما فکر کردن یا درست فکر کردن رو یاد نگرفتم چون تمرین نکردم..تکرار نکردم و باهاش در ارتباط نبودم. این میشه که میام به خودم..به خودِ نمایشیم و میبینم ای بابا کی تا حالا ننشستم دو دیقه برای دل خودم خوب فکر کنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 01:40
دیگه حق نداری کسی رو قضاوت کنی. فمیدی؟ حتی اگه پروفایلش.... اینا ب تو مربوط نیس. بگیر بخواب .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 01:37
واقعا خوشن شاید ...خوش و شاد و خوب. به تو چه شهرزاد؟ ها ؟ لوس .بی ادب.
-
استراحت بدید به خودتون و به ما
سهشنبه 31 فروردین 1395 15:34
پروفایل اکثر کسایی که تو گوشیمن اینه: زندگیم؛ بدون تو کون زندگیم پاره بود...روزت مبارک عشقم..تکیهگاه روزهای ریده در خودم. یعنی آدم دلپیچه میگیره..تا عن هر چی رو درنیارن نمیگیرن بشینن..میدونیم بابا...میدونیم برای گوز هم میمیرید از عشق.
-
بسیار بسیار بسیار
سهشنبه 31 فروردین 1395 15:26
نانا میگه ماما بعضیا هستن که چیزای بدی دارن اما همه بشون میگن خیلی قشنگه..نمیشه بشون بگی بسیار بسیار بسیار بد و زشته چیزاشون.. بسیار بسیار بسیارش رو فارسی میگه. -مثلا کی؟ - هستی. - چطور؟ - مثلا نقاشیاش خیلی زشته..اونقدر زشته که وقتی نشونم داد آب دهنم رو قورت دادم و گفتم...اهمممممم..خوب....خوبه. وقتی اداش رو...
-
دنیای گریهدار
سهشنبه 31 فروردین 1395 15:16
نانا اومد و با تردید گف بوسی کار خیلی بدی کرده که نمیدونه چطور بم بگه.گفتم بگو. فکر کردم لابد پشت بچههاش رو لیسیده. دوتاشون رو پیدا کردم.. بعد زود گفتم حال به هم زنه...نه نه...نگو...حالم بد میشه...همین الانش تن ماهی خوردم که جدیدا ازش متنفر شدم..و با مسواک و دهان شویه و اینا هم طعمش مزخرفش از دهنم پاک...
-
بَبی
سهشنبه 31 فروردین 1395 15:07
نانا میگه دونفر هس تو دنیا که با دیدنشون حالش خوب میشه: ماماتی بَبی من و پسرکوچیکهی زیبا که نانا اسمش رو گذاشته: بَبی...چون هی اشاره میکنه به در که یعنی من رو ببرید بیرون. ..یا باباش رو میخواد...تلفیق هر دو کلمهاش شده بَبی.
-
گوشیِ نامردم و ظلمش در حقِ بقیه.
سهشنبه 31 فروردین 1395 14:58
مینا زنگ زده بود و میگفت خواهرشوهر بزرگهاش بهاش گفته که شهرزاد همسن منه اما خیلی کوچیکتر میزنه...از فلانی که هفت هشت سالی ازش کوچیکتره حتی...مینا هم گفته خوب فلانی آرایش زرشکی خواسته شهرزاد آرایش ملایم...و مینا به این نتیجه رسیده تقصیر گوشیِ هوواویه شهرزاده...هی روتوشش میکنه...تنظیماتش رو دستکاری کرده خودش رو...
-
یه غریبه تو خونهام
سهشنبه 31 فروردین 1395 14:20
نانا گفت در میزنن. بش گفتم به بن بگه که در رو باز کنه. بن رفت در رو باز کنه برای یه لحظه فکر کردم. ساله. همونطوری باریک و لاغر با زیرپوش کبریتی آستینکوتاه. با صورتی تو هم اومد گفت زنِ ف. رفتم دیدم نوه رو بلند کرده..حالم رو پرسید و فلان...نوه درشته. همسن بچههای خواهرامه اما سر بزرگ و تن درشتتری داره..بچهی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 فروردین 1395 12:41
یه ترانه بعدش شروع میشه..میرقصم...خوش میگذره تنهایی به من...چند وقت میرم خال تو ابروم رو برمیدارم..چندتا خال دیگه که میگن قشنگه..اما ازشون بدم میاد..تو گردن ..حتی همین گوشهی لب...دیگه خوراک شعرای شعرا رو قرار نیس فراهم کنیم با این چیزا... برن برای خالای دماغ و گوش شعر بگن. * بزون: گربه
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 فروردین 1395 12:38
الهام جاریم زنگ زده بود که شهرزاد بدو برو روتانا موسیقی رو ببین. شذی حسون رو گذاشتن. میشناختم کیه. الکی پرسیدم کی بزون؟! خندید و گفت درد برو ببین...همونه که بت میگم یاد تو میندازتم...کاراش و همه چیش... - تو که هر کی قرتی و دیونهاس میگی یاد تو میندازتم.. - نه به خدا شهرزاد... روشن میکنم...ایم ترانه مزیون...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 31 فروردین 1395 02:43
دلم انیمه دیدن خواست...از اون عشقیای غمگین کننده نه..یا خودکشی آور یا افسردگی رسان. هر چیزی که ربط به عشق داشته باشه حالم رو بد میکنه..حوصله ندارم افسرده شم. دلم یه چیزی میخواد مثل همسایهی من توتورو. که تو خیالم اون دختر کوچیکه باشم. عاشقشم. اونجا که اون راه مخفی تو جنگل رو پیدا میکنه..حال کردم باش.
-
salooti's home
سهشنبه 31 فروردین 1395 02:30
با سال daddy's home رو دیدیم..خودش گفته بود فیلم ببینیم. اولش یه ایرانی گذاش که زینال داش و شقایق فراهانیِ لاک بزن و ..کلاشینکوف فکر کنم...حوصلهی تلخی و بدبختی ندارم. صورتم نمیدونم چطوریا شد که سال گفت خارجی هم هست..یه کمدی و دوتا نمیدونم چی. خوب کمدی رو گذاشت چون من خواستم. نمیتونم بگم خیلی خوب بود. جاهایی به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 22:56
مربای پرتقالی که درست کردم چند روز پیش خوب ؟ خوش عطر شده. می مالم رو نون تست می خورم ....سال میاد کش دامنی که تنم کردم رو ول میکنه ...می کشه و ول میکنه می خوره زیر سینه ام و میسوزه دامنم شده دکولته ام .... _بعد بگو چاق شدم لقمه رو قورت میدم _میخورم نوش جونم... _زن باید پر باشه نه چاق اضافه ی لقمه رو می ذارم دهنش،...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 20:55
حالم گرفته اس.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 30 فروردین 1395 18:00