-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:45
بعد گفت آن بنفش زشته هست ته پتو؟ گفتم خوب؟ گفت توی نور آبی قشنگی میشود راست میگفت . خودم دیده بودم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:44
سرور خواهر شعید وقتی کارهامان را دید گفت کارهایمان سایه لازم دارد. یک جور نمیدانم چیچیکاری. من هیچ وقت این نمیدانم چیچیکاریهاب رایم مهم نبوده. پتینهکاری یا یکهمچین جریانی. گفت یک روز میآید و رویشان سایه میاندازد که از اینرو به آنروشودن. من همین رویشان را دوست دارم چون قتی من و نانا روی سفرهیها یکبار مصرف...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 03:35
نانا گفت خانمشان مهربان است. لر است. نانا گقت با اینکه لر است مهربان است. با همسایه مقایسه میکرد. ف اینها. گفت برای تولد نمیدانم کی ترانهی عربی گذاشته و به نانا گفته عربی برقص..نانا بلد نبوده و به خانم گفته خانوم مادرمون بلده. آن روز که رفته بودیم بیرون نانا گفت که این مسیر را دوست دارد چون از وقتی نینی بوده او...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 02:34
از عصر با نانا کارهایی کردیم. سفالها را رنگ زدیم. سفالهایی که پارسال برای هفت سین خریدم چون مریض بودم رنگشان نکردیم یا آن زمان هم اعتقاد نداشتم به رنگ کردن چیزی...حالا هم نه اعتقاد دارم و نه بیاعتقادم..تنها زمانی است که من را با نانا جمع میکند... و طوری میشود که او حرف بزند.. از این بگوید که امروز چه کردند..و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 02:23
امروز نانا که از مدرسه اومد رو دستم خوابید...دستم رو دراز کردم و سرش رو گذاشت و من هنوز از خواب صبح بیدار نشده بودم...دوباره هر دو خوابمون برد... حس جوجهای بود..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 02:21
بعد سرور کاراش رو نشون داد. خوبن قشنکن. خیلی تمیزن. اما تکراریان ازشون خیلی دیدم. یعنی طرحشون رو از نت کپی میکنه یه سری زن سیاهن که رو سرشون کوزه هست و اینا...رنگ رنگیاشون قشنگه اما چیز جدید یا خلاقانهای نداره..ولی خوب تمیزه. مثل کارای مینا تمیزه...ولی اختراعی نیست. سال هم میگفت تو فرانسه هفت سال مرخصی زایمان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 بهمن 1395 02:15
میدونید چی کار دوس دارم بکنم الان؟ پوست چگونه میتواند زندگی شما را دگرگون کند رو بخونم و جنگل نروژی و بخوابم..نودلم رو هم بخورم که منتظرم بپزه سه تا قاتی کردم..سبزیجات و گوشت و مرغ. اما خو فردا عصر مهمون دارم. ممکنه تا یکشنبه بمونه مهمونم. خونهامم در موردش سکوت میکنم. الان رفتم نودلم رو اوردم و منتظرم سرد...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 بهمن 1395 20:59
چیکار باید میکردم ماسک زدم. کرمپودر زدم بعدش. آرایش مرتبی کردم. لباسهای تمیز و ساده و شیکی پوشیدم. عطر تلخ و گسم را زدم و رفتم بیرون. خانهام به هم ریخته. انگیزهی تمیز کردنش را نداشتم. با سال دعوایم شد. چون گفت لنز گوشیاش بهترین لنز نمیدانم کجای دنیاست. ..دعوای بدی کردیم. من از ماشین پیاده نشده. بعد با پاشنهی...
-
پشت ماشین
چهارشنبه 20 بهمن 1395 00:04
ایطور هم نمی مونه.
-
به خودم قبل از همه.
سهشنبه 19 بهمن 1395 17:47
Habbeles Akar: ⛔️
-
ساندویس
سهشنبه 19 بهمن 1395 16:48
توی آشپزخانه با نانا نشسته بودیم و ساندویچ مرغ سرد میخوردیم. دوست دارید به شما بگویم چطور درست کنید؟ باشه میگویم. اول بروید از عمویی که توی بندر یک چاقوی مخصوص فیله کردن مرغ بخرید. ممکن است هزار بار بروید و بگوید نه..نه ..نه معلومه که بیاد..اما هنو نیوردنه. باز هم بروید. تا یک روز میبینید یک چاقوی قد کوتاه دسته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 بهمن 1395 16:23
کرم عنبه زدهام و هی دستها را بو میکنم. دستهام نرم و خوب شده...و نانا هر وقت دستهایم را بو میکند میگوید: آمممممم..بوی آبنبات.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 بهمن 1395 00:05
وقتی می بینم که فکرم را اندیشه ام را کسی جایی شیوا و روان بیان کرده یک جوری آرام میشوم. این را که خواندم دیدم چقدر به اش فکر کرده ام و نتوانسته ام بیانش کنم و کسی خوب آن را بیان کرده ...درست آنطور که دوست دارم. تفاوت خوشی و رضایت از نگاه دکتر آرش نراقی «خوشی» حالی است که زود می آید و زود می رود. «رضایت» مقامی است که...
-
برای خوانندگان
دوشنبه 18 بهمن 1395 17:18
برای خانم کارگردان(؟..فکر کردم شاید خوشایندتان نباشد اسم بیاورم یا اشاره کنم به اسم یا هویت تجربه برایم ثابت کرده اگر از کسی نام ببرم بهطور مستقیم در پستها بعدش درخواست میشد که لطفا نام نبرید...خواستم بگویم آدرسی نبود برای همان که گفتید. بابت همان فراخون میگوم. اگر جیمیل بدید بهتره چون که میتونم زیر پیام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 بهمن 1395 04:45
کتاب خواندن به من فکر کردن یاد داد. شاید هم چون فکر کردن را دوست داشتم کتاب خواندن یاد گرفتم. اما کتاب خواندن در عینحال که به فکرم عمق بحشید و شدت... به من درست فکر کردن یاد نداد. تو میتوانی عمیق اشتباه زندگی کنی. عمیق به خودت ضربه بزنی. عمیق بازیچه شوی. عمیق...عمیق بودن سطحی نبودن مترادف درست بودن نیست. حالا بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 بهمن 1395 00:58
واقعا مسخرهاس. جدی گرفتن چیزا خیلی مسخرهاس...اما در عینحال نمیشه درد و رنج رو جدی نگرفت. وقتی از حادثه گذشتی برمیگردی میگه ای بابا چه بیاهمیت ...چه...چه...اما وقتی تو بطن حادثهای همه چی خیلی مهمه و درست برای همین دردآفرین. امروز مصطفی ملکیان گفت چیزی رو جدی نگیر و همیشه بگه هه هه هه داشته باش ته دلت و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 15:10
یکی از موارد شکنجهی سال وقتی است که زنگ بزنم بهاش. کم زنگ میزنم بهاش. شاید هفتهای یکی دو بار مثلا. خواهرم میگوید چون بچه داریم. میگوید اگر بچه نداشتیم بیشتر بهاش زنگ میزدم. خواهرم میگوید چون شاغل نیستم اگر بودم بیشتر بهاش زنگ میزدم خواهرم میگوید چون عاشقش نیستم اگر بودم بیشتر بهاش زنگ میزدم خواهرم...
-
کش
یکشنبه 17 بهمن 1395 14:41
مادرم زنگ زد و گوشی را برنداشتم. دلیلش یک کش بود. کش تنبان. کش شلوار. از آن کشهای قدیمی باریک. که برای شلوار استفاده میکردند. میخواست بگوید دختر دخترش کشی دارد که خواهرم ازش خواسته و دختر نداده. میخواست حق را بدهد به دختر دخترش..و خواهرم را .. کل جریان آنقدر سخیف است که علیرغم میلم نمیتوانم تایپش کنم. زور میزنم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 13:24
چطور میتوان آرام بود و ماند؟ چطور میتوانم در هنگام عصبانیت خودم را کنترل کنم؟ چطور میشود صبور باشم؟ چطور میشود منصفانه قضاوت کنم و وقتی از کسی بدم بیاید یا ناراضی باشم همه چیزش را رد نکنم و نبرم زیر سئوال. من ..شهرزاد..وقتی بخواهم خوب زندگی کنم باید اینها را داشته باشم. و محتویات پست پایین را. زمانی آرامم و از...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 13:14
مفاهیم سادهای هستند در زندگی. فحش دادن و توهین کردن چیز بدی است.شعور چیز خوبی است. احترام چیز خوبی است. اینها چیزهای خوبی هستند. بامزگی ربطی به بیادبی ندارد. میشود تغییر رد و عوض شد؟ بله. وقتی دیدم و طرز نگاهم عوض شود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 12:52
با بلوط حرف میزدیم. چیزی که من کم دارم توی زندگی حرف زدن با بلوطهاست. جالب بود برایم که کسی افکار و نظریات من را با زبان دیگری بیان کند. تصوراتی که توی سرم هستند..افکاری که میروند و میآیند در ذهنم اما زبان علمیام برای بیانشان به اندازهی کافی شیوا نیست. اینطوری هست که از خودم بابت نگه داشتن بعضی آدمها راضیام....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 10:21
امروز با دقت بیشتری خواندمش. با فکرمنظورم هست. با جدیت. نه گذری و در حال رد شدن. و دلیل تنفر؛ انزجار و چیزهای دیگر یارو را متوجه شد نسبت بهاش. واقعا از آن روح تلخکنهای تازهبهدوران رسیدهی نمایشی است. باید خیلی متواضعانه پز یک چیزی را بدهد که بتواند شب سر بر بالین خویش بگذارد به مهر. حالا میفهمم یارو چه میگفت و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 03:42
خوابیدم. چرت زدم..چیزی شبیه خواب. خواب دیدم حالم گرفته. توی خواب انگار حالم گرفته بود. یعنی میدیدم که حالم گرفته. چیزی صدایی کسی به من میگفت حالم گرفته. بیدار شدم لپتاپ جلوم باز بود...لباسهایم را پرت کردم کف اتاق...به درک. بگذار بگیرد تا بمیرد. حالم. هیچ دلم نمیسوزد برایش..بگذار بگیرد...بگیرد..و بالا بیاید..بالا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 03:10
Elle از نظر من روالی منطقی و باورپذیر نداشت. یعنی حتی اگر بخواهیم مسئولیت تکرار مکررات بیمعنی و جریان و مسیر اتفاقات فیلم را بگذاریم گردن روانپریشانه بودن شخصیتها - تا حدی- انگیزهی وقوع حوادث فیلم برای من همچنان مبهم و موهوم ماند. این فیلم را نه درک کردم و نه فهمیدم و علاقهای هم به فهمیدن و درکش نداشتم...یعنی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 بهمن 1395 02:43
فلورانس فاستر جنکینس را دیدم. بعد از مدتها با دیدن این فیلم حال احساسات انسانیام خوب شد..این فیلم من را خنداند و گریاند و در من ایجاد محبت کرد..نمیتوانم بگویم از این رو به آن رو شدم و دگرگون و فلان. میتوانم بگویم از اینکه ین فیلم را دیدم خوشحالم...خیلی ساده از تماشای این فیلم لذت بردم و ازش خوشم آمد. فیلم داستان...
-
جدی؟ تو کی میری؟
شنبه 16 بهمن 1395 23:00
موهای نانا را شانه میزدم. نرمکننده زده بودم که راحتتر شانه شود. گرچه بعد به خودم گفتم کاش همان روغن املا را میزدم. بس که میگوید آخ و وای. هر بار تصمیم میگیرم کوتاهش کنم و بعد که میبینم بلند و مرتب و تیره ریخته روی شانههایش دلم نمیآید. تمام شد و میبافتمش که پرسید: چرا موهام سیاهه؟ چشمام سیاهه؟مژه و ابروم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 بهمن 1395 20:14
بعد هم دلش خوب آرام نمیگیرد مینا. پروفایل را میفرستد توی گروه شاید که بقیه ندیدهاند یا شماره را نداشته باشند یا یک وقت مطمئن نباشد که چک نکردهایم. مثلا زن برادر ما کی ما است؟ زن برادرمان هست فقط. دوستش داریم؟ باهاش خاطره داریم؟ بوسیدیمش(آنگونه که مردی را بوسیده باشیم)؟ بغلش(آنگونه که...) کردهایم؟ شکل رابطهمان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 بهمن 1395 19:58
از دست خواهرم در عجبم. مینا. پروفایل ایوب را روزی هزار بار چک میکند. من شمارهی ایوب را ندارم از اساس و چرا باید داشته باشم؟ پروفایل زن برادرم را.که مثلا مینویسد: همسری از همه سری. به ما چه. بعد هم واقعا اینقدر مهم است؟ آخر زن بیکاری هم نیست. برای خودش هنرها دارد. بچه دارد. وقتی به کسی حساس میشوی...شوهرت..مردی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 بهمن 1395 19:49
آش توی قابلمه را گذاشتم روی هیتر بماند. شعلهی بالا را روشن کردم..بالای صفحهی ۱۳۹ جنگل نروژی را تا زدم. دیشب بود که خواهرم بعد از حرفهای دو سه ساعته گفته بود از موراکامی متنفر است. کافکا در کرانه را داده بودم بهاش بخواند. و چون میدانست سانسور دارد و از طرفی نمیشد چراغ را همیشه روشن نگه دارد نسخهی عربی بیسانسورش...
-
مینا و معنای عشوه
شنبه 16 بهمن 1395 17:22
دیشب مینا برایم واتساپ کرد که پدرشوهرش به زنش گفته که تو بلد نیستی عشوه داشته باشی. به دخترهایت هم یاد ندادی. برای همین دخترهایت به مشکل برمیخورند. بعد یکهو طرف مینا برگشته و گفته تو هم بلد نیستی. مینا به شوخی میگفت به من برخورد کرد. برخوردن را ما گاهی به عمد به برخورد کردن تغییر شکل میدهیم. گفت پدر شوهرش بهاش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 بهمن 1395 16:55
از باغچههای بیمرز خوشم میآید. برای همین اینهمه مدت مرزبندی نکرده بودم کرتها را. حالا که سعید آمده به من یاد داده تنوع چیز خوبی است. تمیزی هم دارد. و برای رشد گیاهان با توجه به تمرکز کود و خاک هم مفیدتر است. هرز نمیرود آب..خاک..کود.آفتاب هم که میتابد. مرز و حد نمیشناسد. گیریم آدمهایی که قبولشان ندارم(و این...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 بهمن 1395 16:23
نانا بیست و دوی بهمن جشنوارهی غذا دارد. مطمئنم مسابقه را میبرم. امگشت میٰپزم و تنوری.
-
چکمهها
شنبه 16 بهمن 1395 16:00
پامچالها یخ زدند. صبح برای امدادرسانی مشغول بودم. اولش به سال و سپس به سال برای خبر کردن سعید زنگ زدم که بیایند کمکم کنند سنگهایی که ار پارک روبرویی بلند کرده بودم را بچینیم. سال میگفت حرام. من میگفتم بروبابا..سنگها سر خوردهاند و ملت رویشان میرینند...حالا بیایند دور کرتهای من میشود حرام؟ سال میگفت حرام. من...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 بهمن 1395 13:43
بعضیهاتان را بیکه بشناسم هر روز میروم چک میکنم توی لیست اعضای کانال تلگرامم و وقتی میبینم هستید لبخندی میزنم هم شبیه خوب خوبه که هست. از روی همان تصویر پروفایل تلگرامش دوستی حس میکنم با صاحب آن آیدی. محبتهای صامت مجازی.
-
صفحات زیر پست زیر
شنبه 16 بهمن 1395 00:41
اینجا اینجا
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 بهمن 1395 00:40
فایا یونان خوانندهای سوری است. اگر عربی بلدید در صفحات زیر باهاش آشنا بشید. اگر بلد نیستید صبر کنید که من شما را باهاش آشنا کنم.
-
عانقینی
شنبه 16 بهمن 1395 00:34
لبیروت را با صدای فایاا یونان بشنوید. ترجمه به زودی. بسیار مفید برای آخر شب... پ.ن:میتونی بگیری به خودت این تقدیم را. اجازه میدم. عنوان: در آغوشم بگیر(خطاب به مونث)
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 بهمن 1395 22:39
یک تلویزیون بزرگ دارم توی اتاقم که کم..خیلی کم..در واقع خیلی خیلی کم روشنش میکنم. حتی برای فیلم... توی مینیلپتاپ میبینم...امشب کمی روشنش کردم. آدمهایی هم را کشتند. آدمهایی هم را بوسیدند. آدمهایی حیواناتی را کشتند. آدمهایی از حیواناتی طرفداری کردند...آدمهایی با هم خوابیدند و خیانت کردند و شاد شدند و گریستند و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 بهمن 1395 16:55
گوشیام را تقریبا یک هفته است گم کردهام. نمیدانم کجاست. تلگرام روی لپتاپ است و...گوشی داشتن در دنیای امروزی چیزی ضروری است..لابد این ضرورت در زندگی من احساس نمیشود که یک هفته است گوشیام در خانه گم شده و احساس نیاز نمیکنم پیدایش کنم. دیشب شریفه گفت بیا ایران سفره دارد. ایران زنبرادر زنبرادر شریفه است. رفتم....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 بهمن 1395 16:18
لابد در یک جای دیگر دنیا آدم دیگری هست که پاهایش را دراز کرده باشد روی مبل و نور کج بیحالی از بیرون از پنجرهی بیرون تابیده باشد روی دستانش و روی کمی از صورتش و سایهی خود را در سمت راست خود ببیند که دارد تایپ میکند. لابد یک جای دیگر دنیا آدمی هست که همانطور که دارد تایپ میکند از خودش بپرسد الان دارد چهکار...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 بهمن 1395 15:30
کمکم داد و بیدادها و دعواها رد میشود. گریههای مداوم و درد کشیدنهای شدید و همواره. همهی اینها دور میشوند یا ازشان دور میشوم...غمها میماند. خاطرههای بد ..خاطرههای خوب..یا نبستا خوب یا اتفاقاتی که زمان وقوعشان فکر میکردیم خوبند..فکر نه..حس میکردیم خوبند..و وقتی دیگر خوب نبودند بد هم نشدند ولی نمیشود در...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 بهمن 1395 00:53
فلافل داغ را گاز زدم. به بوسی نگاه کردم..بویش کرد و گازش زد. از دهانم بخار میآمد بیرون..بالاخره مثل دوم دبستانم شدم امسال. تمام زمستان امسال با خودم میگفتم نشد زمستان این وقتی مثل دوم دبستانم هی بخار توی سرما نیاید بیرون از دهانم.. به بوسی گفتم: تو هم بخار میده دهنت؟ بوسی محل نداد. فکر کردم گربه به این مغروری*...
-
رو نکردن
جمعه 15 بهمن 1395 00:52
گلدانها را رنگ کردم..چهارچوب قفسهها..هوا سرد شد. من یاد آنهایی که وسیلهی گرمایش ندارند افتادم.. و باز خودم را گرم کردم. با پتو و بخاری...با آغوش سال و یاد آنها افتادم که آغوش ندارند و باز خودم را و او را گرم کردم...فلافل درست کردم. روز قبل آش شلغم با کوبهی ترش. روز قبلترش یک چیزی که حالا یادم نمیآید..اما چیز...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 بهمن 1395 18:57
سال هم مثل پدرم به تمام شدن پنیر توی خانه حساس است. آن وقتها که دختر بودم و دعواهای لاینقطع پدرم را میدیدم با مادرم سر تمام شدت روغن و پنیر و ماست و هر گه دیگری که توی حلقمان میکرد و منتش را میگذاشت که با زحمت فراهمش کرده و کسی نبود که بهاش بگوید به همان نسبت زحمت درست کردن دهتا بچه را با حقوق ناچیز را هم خودش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 بهمن 1395 15:30
خواهرهای من دیوانه ترین خواهرها ی دنیان.نمیشه تو گروهشون باشی و نپیچی به خودت از خنده فیلم میفرستن و زیرش می نویسن _مادر خوش،ذوق و خلاقی ک گوز بچه اش رو ب عروسک نمدی تبدیل کرد زیرش همه هم جدی دست زدن . می مونی که دارن تشویق می کنن یا دست می ندازن بعد مادر خوشحال توی فیلم هم همچنان لبخند زده بابت هوش منحصر به فرد جگر...
-
بوسی و زیرابرویی که برنمیداشت
سهشنبه 12 بهمن 1395 15:50
ماهی رو با همون جالیایی که رو منقل میذارم گذاشتم توی فر.با برس زرد رنگ که همیشه وقتی ازش استفاده میکنم فکر میکنم دیگران از این برس چه رنگهایی ممکنه داشته باشن روش سس باربکیو مالیدم..تمرهندی و رب و آبلیمو و ادویه ماهی و چیزای دیگه که خوشم میاومد و روش حلقهی پیاز چیدم..سروندمش تو فر..زیر برنج رو کم کردم..فلاسک پر...
-
مپرس
دوشنبه 11 بهمن 1395 22:28
زیر غذا رو کم میکنم. بوی خوب کرهی محلی و فلفل سیاهی که خودم آسیاب کردم دور و بر اجاق را پر کرده...آب گذاشتم برای برنج. خواستم گرهی موهایم را باز کنم باز ببندم که یادم آمد سالاد درست کنم باید. دستهایم میسوخت از کار خانه و باز نمیخواستم بشویمشان. گوشی به دست آمد. هدفون در گوش آمد در قابلمه را برداشت تویش را...
-
بال نیستن
پنجشنبه 7 بهمن 1395 02:44
تصورم از اندوه تصویر یه پرنده اس ... ..پرنده رو میبینم که بالاش رو زمین کشیده میشه دو طرف بدنش ..پر از پرهای سنگینه رو صورتش بغل گوشاش پرهایی که بزرگ و درشت نیستن...بال نیستن..فقط پرن..پرهایی با ریشه هایی قوی و محکم...با ریشههایی دردآور..اگر کشیده بشن جاشون خونی و زخمی میشه.. حسشون می کنم رو پوستم رو بدنم پوستم رو...
-
توست
چهارشنبه 6 بهمن 1395 15:19
امروز نانا به آناهیتا گفته به نظرش تمام حرفهای آناهیتا دروغکی میباشد. آناهیتا گفته نه بهخدا..و با گریه خودش را مالانده روی میز و نیمکت و کف کلاس و گفته چرا همه حرفهای او را باور میکنند اما نانا دارد میگوید حرفهای او دروغکی است. بعد نانا گفته خوب باشه حالا خودش را نکشد پس. میگفت که ماما خوب من تکیه داده بودم به...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 بهمن 1395 00:24
میدانم سال کجاست اما منتظرم بیاید. .میدانم نمیتواند بیاید اما منتظرم بیاید.. نمیتواند چون در قفل است از تو. بیاید از من گله خواهد کرد و بعد بلند میشود خروپفش. من چیزی میخوانم. گاهی قبلش حرف میزنیم..امشب بیرون رفتیم و موقع برگشت افتخاری میشنید. پرسیدم خسته نشده؟ زیاد نشنیدهاش؟ گفت دوست دارد با من گوشش بدهد....