-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 03:04
ماکسی آبی را دادم برادرم بدهد زنش.به امعلاء گفتم برام عبا بیاورد..سرمه هم. پرسیده بود برایت...و با دست بالای زانو و اطراف شانه را نشان داده بود..از اینها بیاورم؟... لباس خواب را میگفت. گفتم بیاور...گفت هر چه خواستی سفارش بده..شماره تلفنش را خواست بدهد به من. اُممهدی پرید وسط و گفت به من بگو بهاش میگویم. چرا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 17:02
همسایهی زیبا اینا فامیلی عراقی دارد که اُمعَلاء صدایش میکنند.زنی درشت و چاق و خوشصحبت جنس میآورد. من را یاد زنی میاندازد که در رمان همسایههای احمد محمود جنس قاچاق میآورد...اسمش آفاق بود؟ یادم نیست. ماکسیهای راحتی...آستین بلند...لباس راحتیهای ریون ... تونیک شلوار و چیزهای اینطوری...اگر مامانزهره بداند ما...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 15:50
برادرم و زنش آمده بودند. برادرم برای تبلیغ ماه رمضان اعزام شده یکی از شهرستانهای اطراف. اینبار طرف سیستان بلوچستان نیست. همین اطرافند عربند و ... پسرش را دیدم ....باقو. من صدایش میکنم باقو..زنش را مادرم صدا میکند بین خودمان نفربر. چاقتر شده و صورت سرخ و سفیدی دارد که چشمهایش تویش گم شده. اطراف لبش رو به پایین...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 15:35
پدرم و برادرم و سال نشسته بودند گوشت تکه میکردند. برادرم میگفت استخوان کتف گوسفند را بشکانند چون ساحرها و نمیدانم کیها رویش چیز میز مینویسند و بین زن و شوهر اختلاف و از این دست حرفها... پدرم از این اذیت بود که برادرم با کی میگردد مگر که از این حرفها یاد گرفته بزند. سال میگفت اینها چرت و پرت است. برادرم سعی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 03:55
- ها شهرزاد؟ قِبول میکنی؟ مرده نه کارش درست بود؟ دیدی همه چیایه راس گُف. - خو حالا من چیکار کنم یعنی؟- پولاته جمع کن...خوب بشی...مثِ قبل. دوتا سیگار از جیبش کش میروم..و میخندد: - حرومت..اینا بدتر از بهمنن...گندن..نکش برات خوب نیسن..- یارو میگف تو چشمات نمیئونم چیه- راسی؟ بدش اومده... - ها... - خو شاید لازمه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 03:49
- یه سیصد و پنجاه..دوتا چهارصد...آخری ششصد...بعد لباس زیر بده ماما نیت بذاره زیر بالشش... بعد یه جلسه میگیریم برات ...بخور و ... تو خونه اسفند بذار...تو باغچه بخور... بقچهای کوچک میدهد بویش میکنم...بوی گند میدهد. - ها بوش بده..اینه میخوری... نمیشنوم چه میگوید..مورتون میآید... - خروس میخوام...بخدا پنجاه تمنش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 03:43
نگاه میکند باز توی چشمم. نگاهم را میدزدم. - مثِ بقیهی زنها نیستی...قبلا رفتی پیش فالگیری...طالعبین..ملایی بت گفته؟..سرم را تکان میدهم یعنی نه و به قالیها نگاه میکنم که سورمهای سفیدند. توی طاقچه عکس رهبر و امام راحل و خاتمی در وسط هست...فکر میکنم خیرالامور اوسطها...و با ترسی سیاسی می خندم اگه جنِ اصولگرا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 03:30
مورتون برای مرد توضیح داد که اسمهای قدیمی دیگه...مرد اهمیتی نمیداد و شروع کرد نوشتن و شمردن... - طبیعت باده...باد که میوزه حالت زیر و رو میشه...صدای باده دوس داری...گرمی...طبعت بادِ گرمه...مثل بقیهی زنها نیستی...با زنها نمیجوشی...تو جمع مردا حرافی...اخلاقایه مردونه داری...نمیترسی... شوهرت دساش سرده و عرق...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 03:14
مورتون نگاهم کرد یعنی حرف بزن. خدایا خندهام گرفت. لعنتی. مثل وقتی عزا میروم. عزای آدمی که میدانم دیگران از مردنش خوشحالند یا حداقل آنقدر که نشان میدهند ناراحت نیستند. گفتم بیمارم..سه سال است بیماریم شدید شده. .مرد پرسید دلم میگیرد؟ غروبها؟ کف پاهایم داغ میشود؟ تنم داغ است؟( وقتی جلوی مورتون گفت تنت توی دلم گفت...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 03:08
مرد سرش پایین بود و به مورتون گفت بگذارد من حرف بزنم. صدایم را صاف کردم که عین میکرفون توی اسید خیس شده خشدار حرف نزنم و توی دلم به جد و آباء چونیِ مورتون فحش دادم و به خودم هم که برداشتم کجا آمدم...از اینکه خودش جدی گرفته بود خندهام میگرفت و عصبانی بودم و کمی هم میترسیدم...چقدر همه چیز جدی به نظر میرسید و اگر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 03:06
مورتون برگشت بالاخره.. با رمدی کیف به دست. همانی بود که عکسش را نشانم داده بود. همانی که در پستهای قبلی این وبلاگ در موردش نوشته بودم بهاش میآید کافمال باشد. قد متوسط کمی شکم..همسن و سال خودم یکی دو سال بزرگتر یا کوچکتر.. ریش سیبیل..توی عکس پروفسوری بود ریشش اینجا ریشکامل داشت که مرتب شانه زده بود...پیراهن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 02:53
پریروز بود که مورتون من را با موتور برد خانهی سیاهها. دورم زد و بعد پیاده شدیم. زنِ سیاهی آمد و پسر سیاهی آمد در را باز کرد...پسرشان مرده بود چند وقتی و عزادار بودند انگار..حسینیه هم داشتند و عزادار و فلان.. وقتی رفتم تو کمی ترس داشتم. دوستهای سیاهپوست داشتم قدیمها خانهاشان هم رفته بودم و رنگ پوستشان باعث نشده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 02:34
زیبا دوست دارد پیشش باشم. میگوید اگر بروی خیلی تنها میشوم حالا که هستی بهترم. سینو و نانا شب و روز با هم بازی میکنند. یک لحظه حتی ساکت نمیشوند. بازی خنده و بدو بدو..بابی برادر سینو هم من را دوست دارد و این روزها شیطان است. من؟ علاقهی خاصی به چیزی توی زندگی ندارم. یعنی حالا که دارم این را مینویسم حسش میکنم. حس...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 15 خرداد 1395 02:30
خانهی مینا هستم. شاید فردا پس فردا بیایند. این خانه از دست میپرد آن وقت. نمیدانم چه کنم.هیچ حوصلهی برگشتن به آن خانه را ندارم و باغچه و آدمهاش و همهچیزش.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 خرداد 1395 09:12
آیا چگونه می شود مرد؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 خرداد 1395 09:10
سال باز آمده و.باز من برنمی گردم.باهاش
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 خرداد 1395 09:07
زیر پتو ی خانهی مینا. در خانهای آرام و تمیز .اگه این درد حوصله کَن نبود می گفتم بر من چه گذشت. ای خواننده ی نور دو چشم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 13 خرداد 1395 01:50
فکر کنم دلم میخواد بنویسم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 خرداد 1395 04:12
لاریجانی شوخیای خودوادگی میگنه تو مجلس. مام براش پست میذاریم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 خرداد 1395 03:30
ولک آقام برا نماز شب به پا خواست به جا بشینیم ما... بریم زیر پتو ..گیرای توی سکوت نده بمون که صورتمون بی نور شده چون نماز نمیخونیم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 خرداد 1395 03:27
نزدیک خانهی پدرم سهتا سگ هست. پسری بهاشان غذا میدهد. من شبها روی سنگ روبروی خانه میشینم. از خودش عکس میگیرد. احتمالا توی اینستایی، جایی عضو کمپین حمایت از سگها یا چیزهای اینطوری شده. سگها میبینندش و دنبالش راه میافتند و دم تکان میدهند. تند تند. دست میکشد روی سرشان و کیسهی غذا را میدهد بهاشان و از خودش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 خرداد 1395 03:14
مرد گفت فروید رو براتون کنار میذارم. - کنار هم نذارید کسی نمیاد ببره. - نه...اتفاقا الان فروید مده. فروید مده. به مانتوهای بلند توری نگاه میکنم. همینها که زیرشان بلوز شلوار میپوشند و بازند. چرا ازشان نمیخرم؟ چون همه میخرند؟ چون همه دارند میخرند؟ به چه دلیل کاری که همه میکنند کار خوبی نیست. کار چیپی هست؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 خرداد 1395 02:49
این کتابفروش من را یاد چیزهای زیادی میاندازد. قبلش مرد دیگری بود. سیبیلش را فکر میکردم به رسم قدیمها بهخاطر تفکرات تودهای و فلان گذاشته بود. به نظرم منسوخ و زرد و خارج از زمان بود این کارش اما به من مربوط نبود. ازش فرویدهایم را میخریدم. شاید هشت سال پیش..وقتی نانا فقط یک اسم بود تا موجودی که ... بعد دیدم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 خرداد 1395 02:15
عصر بعد از مدتها با تاکسی رفتم بیرون. من و خواهرم. وقتی پراید ایستاد خواهرم عقب نشست و من جلو. صدای اذان بلند بود. عادت ندارم جلو بشینم توی ماشینی غیر از ماشین سال. خواهرم به من میخندید که باید خودت را ببینی چطور جمع کردهای خودت رو. صداش اذان بلند بود و زن پشت سری گفت آقا برای این بلندش کنید. عرشیا نامی بود یا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 12 خرداد 1395 01:59
امروز سال آمد. برنگشتم باهاش. اولینبار است که در عرض اینهمه سال اینکار را میکنم. علاقهای به برگشتن به آن خانه و آن شهر ندارم. آن شهر گرم و مرده و بیحال...اینجا هم گرم و کثیف و.. اما آنجا این روزها غربتش برام بیشتر شده...حس غربتم درش عمیقتر و شدیدتر شده...تحملش را ندارم.تحمل آدمهایش را..مثلا زن هاشم و زنِ ف....
-
یا چی شد که تصمیم گرفتم تو خیالم تو دهن الهه تُف کنم؟
چهارشنبه 12 خرداد 1395 01:42
پدرم توی اتاق خودش خواب است. نانا دارد با برادرم وراجی میکند. سرم را خورده. خاطرات نه ماه تحصیلش را دارد برای او تعریف میکند. تعجب میکنم چطور از بین برادرهایم با این جور است و حرف و حدیثهای پربار و گُهرش را میآورد پیش این یکی. لحنش...کلماتی که استفاده میکند و چیزهای دیگرش کلی فرق میکند با زمانی که با دیگران در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خرداد 1395 17:35
برادرم میرود و پدرم میگوید: دال عدس نخورد و برنج...رفته برام فلافل گرفته... برادرم دستپخت پدرم را نمیخورد...و رفته بیرون فلافل خورده..برای اینکه پدرم زیاد جبهه نگیرد و حمل بر دشمنی نکند یک ساندویچ فلافل و کمی سس هم گذاشته روی فریزر برای پدرم و پدرم نخورده... - میدونم چرا نمیخوره...خشایارشاه.. خدا عالم است چرا به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خرداد 1395 17:18
- یکیاشون بود اسمش فَتات بود...نرم بود..عین گربه مینشست رو پای آدم.. نعناعها را میریزم به هم. فکر میکنم فَتات یعنی دختر..چه اسم قشنگی. نگاهش میکنم که چایش را میخورد...برادرم گوشی را میآورد و میگوید مادرم گفته میروم خانهی برادرم...برنمیگردم خانه.. میخندد برادرم...مادرم تهدید کرده یعنی. - میخوام نیاد...بره...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خرداد 1395 17:10
مادرم حق داشت که گاهی مینالید از دست بابام که هر چی خبر بد و سیاه است میآورد برایش. برای اینکه نرود توی جزئیات خودم برایش تعریف کردم که بله توی نت خواندمش و میدانم قاتل اصلی و دستور دهنده رئیس یکی از قبایل سنیِ استان انبار بود قبیلهای بَدوی از دور و بر همان تکریت که استان پدرِی صدام است و یارو مسئول حقوق انسان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 11 خرداد 1395 16:56
وقتی از خانهای که درش بودم برگشتم خانهی پدرم دیشب. پدرم را پکر دیدم. در واقع به قول مادرم دماغش رسیده بود تا ....تا....تا...پدرم است مثل مادرم شوهرم نیست که...مادرم شوهرش است حق دارد هر چه دلش خواست بارش کند و بگوید من دخترشم و میگویم تا زمین. کسی نبود پیشش باشد..خدمتش را بکند و تنها مانده بود. شام دال عدس پخته بود...
-
یه دونه بود خودم خریدم
سهشنبه 11 خرداد 1395 16:16
دخترم و خواهرزادهام بازی میکردن. پشتیها رو چیدن رو هم و هر چی دم دسشون بود رو روی پشتیا...فروشنده بودن..من مشتری... بعد نشستم جفتشون روی یکی از پشتیا ه روش جنسی نبود..جنس شدم خودم انگار....خواهرزادهام دساش رو زد به هم و گف: خاله برای فروش..آشپزی بلده.. دخترم بازوم رو کشید: جنسشَم خوبه... بن اذیت کرد جنساشون رو...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 16:22
باز مسکن. باز درد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 16:21
یکی از بچه ها انگشت در دماغ بعد فین....فین .... دلم چی میخواد تو زندگی؟ کمی مرگ مرگ نوید بخش
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 16:17
جرات ندارم سرم رو بلند کنم و طرز غذا خوردن بچه را ببینم ....بعد چیزی توی حلق بچه گیر میکنه پشت سر هم که میخوره راه گلویش بسته میشه و عق .... صدای تلویزیون بلنده....فاصله ی سفره تا تلویزیون یه متر هم نیس ....خوب دیگه آب و هوا هم عوض کردم خوش هم گذرو ندم و بیشتر بم خوش بگذره تو این سفر توقعم از زندگی بالا میره فقط دراز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 15:55
_عصر میای بریم ببینمش؟ کیو؟ ... دختر حالم به هم میخوره از کارات ....واقعا خوش میگذره؟ جدی میگم ...امتحان کردی کار دیگه ای بکنی؟...دوروبرت رو تمیز. کنی یا کتابی ورق.... ولم کن بابا .....کتاب کتاب ....کتابا رو گذاشتم تو ورق بزنی ... حالا کتاب نه ....یه کار دیگه جز دیدن و ندیدن میای بام ؟ تنهام .... نه پات رو ببوسم؟ به...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 12:23
بالا اوردم و همون موقع هم کاش تموم میشد همه چی تو اون عق زدنها و هیچی بالا اوردنام تموم میشد
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 12:08
چطور خودشون متوجه بوی خودشون نمیشن؟ چطور تحملش میکنن؟ تو گرمای ذوب کننده ی حیاط نشسته ام اما نمیتونم اون بار سنگین بوی بد رو.تحمل کنم باید برگردم دیگه بسمه خوشی
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 12:05
توی حیاط گرم میون اشغالا نشسته ام تا وقتی دلقک ی خوبی. تا وقتی میخندونی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 12:03
اومدم تو حیاط پوشکای تلنبار رو هم ...دمپایی و کفشا... لباسش روکه در آورد نزدیک بود همونجا بالا بیارم بوی تند ....خیلی تند و نافذ عرق توی لباس پلاستیکی لباسی که برای پاییز و.زمستون هم گرمه....خدایا چرا اینجام؟ خدای من همه چی بو میده ....بوی عرق و نشستگی.... درد .خیلی درد خیلی زیاد درد درد بیچاره کننده
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 11:55
حالت تهوع ....درد. لحظه ب لحظه بیشتر میشه و.می کشدم آ. ز خودش
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 11:54
یه درد مهیب مثل زلزله سراغم اومده
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 03:21
دارم به اسم زیبا با دخترها چت میکنم توی گروه از گوشی زیبا..از ادبیات پربار و بسیار خاصّم متوجه میشن خودمم..بعد عکس خودم رو میدم: مثلا ملوس و خوبم...مظلوم. مینا مینویسه این خانمِ مظلوم و خوب و ایناس که...تقلب از عکسش میباره. خو چرا؟ من فقط پیش زیبا نشستم اون برگه تصحیح میکنه و فحش میده منم زیر برگهها مینویسم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 03:06
حالا با رنگِ سه صفر روی ابرو، چیزی که خواهرم میگوید باعث میشود ابروهایم کمرنگ شود نشستهام. دارد میسوزد و تق و توق خودکار روی برگههای تصحیح شونده پیشم در جریان است. - خاک تو سرت...فقط بِدش به معلما رو درودیوارا فحش بنویسه...حقشه بندازمش..تخم سگ.. بعضی برگهها را داده تصحیح کنم...عربیها داغان ..عربیِ خود عربها...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 10 خرداد 1395 02:30
مادرم فردا نیست...سفر میرود. مشهد با خواهرم اینها. با برادرم..آمدم اینجا..خانهی خواهرم..کاش میشد تمیزش کنم...حمام فاجعهاش را بشویم..دستشوییاش را...اتاقهایش را مرتب کنم..دستمال بکشم..کتابها ...برگههای تصحیح نشده و چیزهای دیگر... نمیدانم و به من مربوط نیست که سیستم زندگیاش چهطور است که میتواند با این حجم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 خرداد 1395 03:06
برایش داستان فیلم ذیب را تعریف میکنم..برایش از هاشم میگویم...برایش از خیلی چیزها میگویم..از ..حرف میزنم و میزنم..حرف میزند و میزند..شب توی حیاط تنها نشستهام..میپرسد چرا تنها نشستهای؟ برایت پنکه بیاورم؟ نه...هیچ فقط دوست داشتم کمی تنها باشم یادم میآید..همیشه میخواستی کمی از روز یا شب را تنها باشی... مادرم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 خرداد 1395 03:00
جلال را میشناسد و شریعتی و مطهری و آن روسِ که بود؟ خوب زمانی پدرش میان تودهها لولیده و پای فیلمهای کارگری دست زده: گورکی..بعد خودش چون رسم این دنیا است که بادی در جوانی با پدرمان مخالفت کنیم یا اگر موافقت میکنیم در بیرگسالی مخالفت میکنیم از آغاز یاد گرفتن خواندن و نوشتنش حلیه المتقین و چیزهای دیگر خوانده...که اگر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 خرداد 1395 02:53
در مورد ممد حرف میزنیم و اینکه چه خوب که زنش نشدم. که کتابهای خانهاش قطور و کلفت و دکوریاند..که سال چقدر قابلبحثتر و گفتگوتر است..که سال دوست خوبی است برای پدرم...که پدرم دوستش دارد..که او هم..که مادرم را دوست دارد.. که پدر سال هم خوب است ..با پدرم میتوانستند دوستهای خوبی شوند اما زنها نگذاشتند. کاملا باهاش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 خرداد 1395 02:47
هیچ کدام از ده پسر و دختر پدرم خیلی اهل کتاب نبودند و نشدند...کم و بیش و جسته و گریخته..اما مثل پدرم عاشق کتاب نبودند... حالا میبینمش خم شده روی پتویی که رویش میخوابد..خودکار به دست..مشغول نوشتن مشق همیشگیاش است. جملاتی که دوست دارد...سخنان حکمت آمیز و شعری که هیچ وقت ازش سیر نمیشود..از خواندنش. میبینمش که گوشی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 9 خرداد 1395 02:39
دلم میخواست بخوابم. فقط برای درد نبود و گشتن دنبال مسکن توی بساط قرصای مادرم..که برم بیدارش کنم: مسکن چی داری؟ سال؟ چندتا پیام داده: پول رسید دستت؟ چه میکنی؟ دارم کارتون با بن میبنم..دفترچهی مرگ برای بار شونصدم. سول را میبینم پوتو را...مادرم میپوید دوست ندارد من خانهی ایوب بخوابم..چون ایوب سرجایش تا صبح وول...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 8 خرداد 1395 13:44
قلیهی میگو و ماهیهای کوچک سرخ شده را نگاه میکنم. مادرم میگذارد توی سینی و میآورد برایم..توی سینی رویی تمیزش...که من زور سابیدنش را ندارم مثل او...ظرفهای روییاش برق میزند عین آینه..با نصف لیمویی درشت و سبز اما کهنه. میگوید پیاز میخواهی؟ میگویم نه. چشمانش ناراحت شده. میدانم که فکر کرده با خودش حالا خیلی لابد...