-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 00:57
جیتک ادور علی حضن لگیت جدامی سجن
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 00:55
برادرم رو بلاک کردم. حوصلهاش رو ندارم . حوصلهی مادرم رو هم ندارم . خسته شدم. رفتم اونجا یکی دو روزی که بودم خوب بود. برگشتم باز شروع کرد. دلم برای صداش میسوزه که وقتی بام حرف میزنه نرم و مظلوم و بیدفاع میشه که سرش داد نزنم. که نگم زنگ نزن به اون مرتیکه برادرم . اما نمیتونم کاری بکنم . امروز چنان اعصابم رو خرد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 00:54
اوفیشششششششششش یعنی یاد بعضیا میافتی که خط بطلان روشون کشیدی و همین رو داری به خودت بگی: اوفیشششششششششش.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 خرداد 1395 11:57
عصبانی و خسته منتظر چیزی نیستم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 خرداد 1395 03:45
دلم میخواد گاهی چیز رو که نوشتم برای کسی بخونم. دیشب به سال گفتم چیزی نوشتم بخونم؟ گفت فردا عزیزم..بعد نشد و حالا برای خواهرم شروع کرده بودم خوندن که پسرش خوندماغ شد و زهر هلاهل گویان پشت سرش دوید... بعد من موندم و حوض خالیِ بیشنونده. توقعاتی دارم از آدما منم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 21 خرداد 1395 02:44
چرا تب کردم؟ نمیدونم. داشتیم میاومدیم که مرد مسن تمیزی دیدیم که با یه بشقاب رطب طرف مسجد میرفت. نشناختم. پدرم بود. لاغر شده بو کلی. همه چیزش تمیز و خوب بود. سال بوق زد. دست بلند کرد. بارهای قبل با مادرم از خونهی پدرشوهر خواهرم میاومد. سال گفته بود: برسونیمت حاجی؟ نشنیده بود درست. گفته بود: جان؟ دنبال مسیرید؟...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 17:48
تَقولُ حقا و تریدُ باطلا.... عن أی ایمانا تتحدثُ یا رجل؟
-
سال؟ بنال.
پنجشنبه 20 خرداد 1395 17:37
مامانم زنگ زده. صداش دلشکستگی داره. حس میکنم خیلی دلش شکسته..همین دلشکستگی عمیق رو برادرم اثر میذاره. اینا خرافات نیست. اینا چیزیه که من حتی با خون و سلولام حس میکنم..این تعمد در اذیت کردن مامانم و بابام...با وجود ظلمی که بش کردن بیجواب نمیمونه...نفرین یا چی نیس...که حتی نفرینش نمیکنن چون بچهاشونه..اما این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 04:47
دلستر [08.06.16 16:31] خوب دیگه .خوش باشید به قول یکی از دوستام :مواظب قشنگیاتون باشید.(همیشه تو دلم براش عفطه می کنم) ش Sh, [08.06.16 16:31] مردم از خنده ولک عفطه: شیشکی
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 04:41
جیشت رو تا آخرین لحظهای که میتونی(همینطوری الکی) نگه داشتی..با دو میری. سال تو دشوییه. میشینی تو حیاط رو به راه آبی که تو حیاط هست. سالِ معتقدِ ضد شاشیدن تو حیاط میاد: - رو به قبله..؟ همونطور در حال شاشیدن، برمیگردی. - پشت به قبله؟ خو الان چیکار باید بکنی؟ بمیری؟ چرا نمیذارن راحت بشاشی. حالا رو یا پشت به...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 04:14
..."ایوب پارسال دسش سوخ..شیرین میگف ایوب دس به دماغش زده و آه شیرین باعث شده دس ایوب بسوزه با برق...نمیدونم والا. بعضیا خو دس به کون زنهای مردم هم میزنن و بعدش دسشون نمیسوزه که هیچ معجزه هم میده دسه. صد رحمت به ید بیضا. حالا دس ایوب هم سفید شده و رنگش عوض شد. خودش سیا دسش سفید..عین مار رنگ عوض کرد... سوخ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 04:11
..."یادمه تو پاساژ بودم و موی شرابی رنگ مانکنی رو از روی چشمش زدم کنار زنی به من نگاه کرد من به زن لبخند زدم و بیرون رفتم..درد کنار زدن اون مو از روی پیشونی مانکن چنان شدید بود که حس میکردم بچهای رو دفن کردم..بچهای که شاید هنوز کمی زنده بود...نمیدونم چرا و چه ربط داشت..شاید حس میکردم تنها این مانکن بیجان...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 02:31
کاستر رو رو میریزم تو کاسههای قلبی زرد رنگ...کی اینا رو خریدم و از کجا؟.. چرا تو ذهنم زمانی میاد که سینما رفته بودیم؟ ..کی بود؟ نانا چند سالش بود؟ پیش بن گذاشته بودیمش..رفته بودیم اولش پلاسکو...کمی حالم گرفته بود؟ نه خیلی از کمی بیشتر...شاید حتی قرص خورده بودم...چون خاطره دارد توی ذهنم کش میآید...سر میخورد.. رفته...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 01:32
به سال نگاه میکنم. رو مبل روبروی آشپزخونه نشسته. سرش تو گوشیشه. میخنده..آماده میشه زیرچشمی نگام کنه. نگام رو میدزدم. به کاسهی زیر دستم که داره توش مایهی کبه رو هم میزنم نگاه میکنم..نگاش بم خیره شده..بعد نور بیصدای عکس گرفتنش میاد. برای کی میخواد بفرسته: - ایناهاش ببین...عین کبههائیه که درست میکنه گرد و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 خرداد 1395 00:58
دلم قلیون میخواد الان... نعنا انگور طالبی هوسِ شدید کردم و نیس. سیگارام هم سالهاس ته کشیده. منم هی کبه درست کن هی چاق شو. میدونم این ماه رمضونی تا به صد نرسوندم دس از سر برنمیداره.
-
خویه بویه
پنجشنبه 20 خرداد 1395 00:54
همینطور که دارم کُبهها رو میچینم تو سینی که بذارم تو فریزر سال میاد کولر آشپزخونه رو خاموش میکنه..بن میاد و خاموش میکنه تلویزیون رو...بشون میگم چرا اومدن بیاجازه تو کارم دخالت کردن؟ حریم خصوصیم رو مورد تجاوز مسخرهاشون قرار دادن؟ به هم نگاه میکنن. بن شونه بالا میندازه. تلویزیون رو دوباره روشن میکنه. سرش تو...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 خرداد 1395 23:28
قهوه خوردن ربطی ب فرهنگ و کتابخوانی نداره می تونی اشکنه بخوری و کتاب بخونی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 خرداد 1395 16:25
برادرم تند و تند بم پیام میده.. میخوام راحت باشم.. میخوام راحت باشم اون یکی برادرم با خونسردی سالمانندی میگه سریال فارگو رو دیدی؟ ببینش خوبه..میگم شهرزاد یه چیزی...میخوام ازدواج کنم...یه دیونه عین خودت برام پیدا کن. این شبیهِ ساله خیلی. با سال دوستن و همیشه میگه یه زن میگیرم مثلِ زن سال. نمیدونم چی بگم...خوب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 خرداد 1395 15:52
برادرم از خونه زده بیرون. کسی نمیدونه کجاس و وقتتی بیدار شدم دیدم مادرم سیبار بم زنگ زده. به سال زنگ زده و بن. خوب من چه بکنم؟ ورد بخونم احضارش کنم؟ پدرم گریه میکنم...مادرم میگه پاهای بابات میلرزه از ضعف. روزهاس و نه سحری و نه افطاری و نه...خشمی سینهام رو پر میکنه و دلم میخواد به دین و دنیا و خدا و شیطان و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 19 خرداد 1395 01:44
دلم میخواست این رو با لپ تاپ بنویسم اما خسته ام و دراز کشیدم. امروز روز جهانی تماس با من بود. مادرم ده دوازده روزی هست که بم زنگ نزده . امروز زنگ زد برادرم ول کرد ه رفته جایی و حالا میگن بیارش خودش و بابام گریه الان با کمردرد دراز کشیدم قابلمه دلمه منتظرم جا بیفته و ب دنیای مشنگ گه ام فکر میکنم.
-
کی گفته؟
سهشنبه 18 خرداد 1395 18:27
مرد زنگ میزنه دوباره. زن برداشت: - بله؟ طوری حرف میزنه که انگار چیزی یادش اومده. چیزی مهم و حیاتی. زن میدونه چیز مهمی نیس اما تلخی قطعِ قبلی وادار به جبرانش کرده. - ...کسی تو زندگیات هست؟ عجیبه که زنی مثل تو کسی رو نداشته باشه تو زندگی سرش به خورشتاش گرم باشه. زن خندهاش گرفته. فکر نمیکرد مردا از رک و مستقیم...
-
مرد باز میخندد
سهشنبه 18 خرداد 1395 18:13
مرد گفت: فکر نمیکردم برداری - من هم فکر میکردم برندارم. - فکرهای بیهوده. زن زیر غذاش رو کم کرد. نشست و تکیه داد به لباسشویی. صدای تلویزیون رو کم کرد. سرک کشید سمت اتاق خواب که دیگران درش خواب بودند و پرسید: -بله؟ - در موردِ...در موردِ... - در مورد چی؟ - در مورد این میخواستم صحبت کنم که... - در موردِ این میخوای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 17:42
خوشسبزی رو گذاشتم جا بیفته. برای نانا ماکارونی سحری دیشب رو کشیدم. پر سس کچاپش کرد. فقط سس رو میخوره . ماکارونی رو دوس نداشته هیچ وخ. تشرش میزنم که بازی بازی نکنه...سالاد میخواد. براش میذارم و فقط سالاد رو میخوره..دونه دونه کلمهای ترش رو میمکه..میگه : سالادت خوشمزهاس ماما...اسمش چیه؟ - سالاد - سالاد چی؟ -...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 04:02
آمدم بخوابم توی تخت ؛ سال بود. خوب خوشبینانه تکونش دادم که برو سر جات من بخوابم..نرفت. فکر کردم از زور خواب و به خواب آلوده شدنشه. اما؟ نه. فقط یک استکان پشت سرش بود روی تخت و اگر می رفت ته تخت می خورد به استکان.کتاب هم بود. استکان و کتاب رو برداشتم. گفتم بلند شه بره و آدم عجیبیه ضمنا بعد دیدم دو روز می تونم بخوابم .
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 03:37
توی یک سایت عربی میان آدمهایی که محل نمیدهند به آدم عضو هستم. میدانم موقتی است. روشنفکرند و مذهبی نیستند. ادبیاتی اصطلاحا و حال و روزشان بد نیست. خوب گاهی میروم شیرین کنم خودم را میزنند توی حالم حالم میگیرد فحششان میدهم توی دلم که انگار از نمیدانم کجای خر سقوطی آزاد سمت زمین داشتهاند اما بعد یکهو میبینم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 03:14
میون من و او فاصله غوغا میکنه. و چه خوب که غوغا میکنه. از بیفاصله بودن خوشم نمیآید با او. یاد حرفای قشنگش من رو رها نمیکنه...غلام. ای بابا. منم از اینا بلدما.
-
کپکبین
سهشنبه 18 خرداد 1395 03:04
به نظر شما این چیه؟ نوعی دمنوش؟ ابدا. پس چیه؟ در واقع نوعی دمنوش بود. قبل از اینکه برم و به اینی که هست تبدیل بشه. وقتی رفتم و رفتم و موندم و موندم و اینم موند و موند تبدیل به چیزی شد که زمانی دمنوش بود. حالا ؟ کپک. زل زدم بش.چند روز خونه نبودم؟ مردا «یادشون» میره. حواسشون به این چیزا نیس. حواسشون به چی هس خدا می دونه...
-
ماکارونی خسته
سهشنبه 18 خرداد 1395 02:48
نانا پرسید اسم این ماکارونی چیه؟ گفتم ماکارونی خسته. پرید تو هوا از ذوق و گفت چرا؟ گفتم چون مخصوص آدمای خستهاس. ..یعنی آدمای خسته این رو میپزن. هنوز منتظر توضیح بود. سویا و قارچی که قبلا خشک کردهام رو ریختم تو آب جوشی که برای ماکارونی گذاشته بودم با زردچوبه و کمی روغن و نمک....وقتی خستهام این سریعترین راه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 01:13
فکر میکنم جملهای که گوته گفته به درد این میخورد که این وبلاگ و صاحبش رو معرفی کنه. اما خیلی وقته دوس ندارم معرفی کنم چیزی رو.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 01:07
توی باغچه قدمهای بیحوصله زدم. کمی آهار چیدم با رنگهایی رنگ و رو رفته و بیجان..گذاشتم بغل ظرفشویی. باید برای سحری چیزی بپزم..کتاب را تکیه میدهم...صفحهی سیصد و پنجاهم: آنچه را که انسان فراموش کرده و یا از آن غافل مانده است، بهنگام شب در پیچاپیچ روحش سرگردان میماند. زیرش نوشته :گوته. از گوته چه میدانم؟ رنجهای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 00:44
نقاشیِ دیگهای هم کشیده. سر سفره هستیم. خوشحالیم و تلویزیون نشون داده: رمضان کریم. چیز قشنگیه این نانا. اون یارو که پس کلهاش شاخی خنجر ماننده داره طبعا منم. با محبت به پدرِ خانواده نگاه کردهام..همهامون هم ساقای پرانتزیِ شیکی داریم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 00:31
نانا نقاشی کشیده..توی نقاشی من و سال دعوامون شده. یه تخت گوشه اتاقمون هس. و پنکه بالای سرمون میچرخه..توی اتاق دیگهای بن بهاش میگه از دندونات بدم میاد..زیر این جمله که به عربی نوشته عکس دوتا دندون خرگوشی کشیده که نشون بده منظور بن دندونای خودشه. بعد خودشم به بن جواب داده: اصلا خوشحال نیستم که برادرم تویی. میخندم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 00:28
نانا تشکر میکنه. - ماما خرما اونقدر خوشمزه بود که دلم میخواس سیر نشم ازش. صورتش قشنگ و ظریفه و .. تشکراتش ادامه داره. - برای تشریبه و تلیت هم ممنون...ماما ..راز عطر تو چیه؟ میخندم. لپ کوچولوش رو میکشم. خودش رو بو میکشه. بازوش رو. - نُچ..من این بو رو نمیدم...این عطر توئه ماما. اشک از یه جایی که نمیدونم کجاس...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 18 خرداد 1395 00:10
خسته روی تخت لم میدم. وقتی مثل الان صدای تلویزیون آزاردهنده میشود یعنی که خیلی خستهام. وقتی برگشتم کثیفی اجاق گاز بیشتر از اون شده بود که بتونم پاش با اعصاب آروم غذا بپزم. تمیزش کردم...ظرفشویی رو با وایتکس شستم..ظرفای رویی رو کمی سابیدم...وقت از دست در میرفت...افطاری سال و بن. بعد خرما رو من و نانا درست...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 خرداد 1395 02:30
چه میدانم من. لابد زیدبازی چیز بانمک سرگرمکننده و حالخوب کنی است. آمیزهای از عشق و شهوت احتمالا./ زیاد به ما مربوط نمیشود. ما را باهاش کاری نیست غلام.
-
در دلم نیستی و بین من و تو فاصلههاست
دوشنبه 17 خرداد 1395 02:25
آره شهرزاد؟ تو میتوانستی خیلی بنویسی در آن مورد. در مورد قلمش..توی جوهر. دیگر چه کسی با جوهر مینویسد؟ اسمت را مینویسد...اسمش را... میتوانستی خیلی بنویسی که وقتی شلنگ را گرفتی روی برگه اول از همه اسمت پاک شد..شینش با ه قاتی شد و آخرش د که پاک شد دیگر ازت چیزی نمانده بود جز زنی که داشت اسمش را، و اسمش را از برگه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 17 خرداد 1395 01:51
اینهمه خستگی ریشه در چه دارد؟ کتابها مانده سرجا. فیلمها دهها دهها هست. به پنکه نگاه میکنم که بالای سرم میچرخد. به مردم سوئیس فکر میکنم که یارانه قبول نکردهاند از دولت. به قلیان که از مهر قرار است ممنوع شود مثلا. به "ولنگاری فرهنگی" که در موردش گفتهاند. به مردی که اطراف شیراز اعدام شد و خوشحالی...
-
خیلی....خیلی....خیلی....
دوشنبه 17 خرداد 1395 01:02
خریدهایی که کردهام روبروی منند. فردا سال روزه میگیرد.بعدازظهر خرید کردم..خیلی وقت است فروشگاه زنجیرهای نمیرویم. نمیدانم چرا. سال میگوید حسنوند همه چیز را دو سه تومان ارزانتر میدهد. عبایم را سرم میکنم. شلهام را سفت و سخت میبندم و میشینم توی ماشین. غر میزنم کمی که چرا نریم زنجیرهای و ال و بل...و همهی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 19:05
در مورد پیغام پایین و پیغامهای مشابه من برای کسی پیغام نمیگذارم. معمولا جواب اون دسته از پیغامها و جی میل های مربوط به پستهای وبلاگ یا حال خودم رو میدم فقط. گاهی البته نه همیشه. وبلاگ خوانی ام نزدیک صفره و به تبع کامنت گذاری ام در وبلاگها. موضوع به کرات تکرار شد. خواستم روشن شه. نشد البته هم مهم نیست.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 18:59
متشکرم ز متشکرم خواهر عزیزم که برام پیام گذاشتی درباره بسته شدن وبلاگم اونم با این همه مهر ومحبت. یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۵ @ ۱۰:۲۶ ق.ظ
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 04:40
خواهر گرامی با نام مستعار سیمین اگر اینجا را میخوانی لطفا وقتی فلاسک را از فرط خشمت میشکانی به برادر نگویید که جادوگر است و همه را میخواهد جادو کند. او نمیداند من وبلاگ دارم شما که میدانید دانستههایتان را در هنگام خشم برای خود نگه دارید...یعنی به روی خودتان نیاورید که ما چه نوشتیم..چون او گفته نگوییم به کسی ما...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 04:35
آخ که چقدر نیاز من بود مردی با گوشت و استخوان و زنده بودنی مملوس و تماشایی بگوید به من: ... ننویس توی چت نگوید توی گوشی بگوید :... خیلی مسخره است و تفسرناشدنی احساسم..همین احساس تفسیرناشونده خوشایندم بود کلی.. یک موجود درشت، بزرگ و قوی و عاقل و غیرحسود و غیر رقیب ... چرا نمیشود گاهی نوشتش؟ نمیشود دیگر. هر کاری کنی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 04:31
یک لحظه فقط توی چشمم نگاه کرد و برنگشت نگاه کند. به ناخنهایم نگاه کرد و ...گفت: عمو.خیلی از من بزرگتر نیست که به من بگوید عمو. اما گفت عمو جان. شب دستم با در قابلمه سوخت. عصرش "عمو" گفته بود بپوشانش.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 04:19
حالا برگردم به دیروز عصر. و .. حرفهای بدی از دهان مبارکی شنیدهاید تا حالا؟ مثلا: زباله... - عمو جان بیخیال زبالهها شو...جای تو .. - تو شبیه شیر هستی...سگ نشو - تف بر آنکه باید و ... خوب؟ اینها چیست؟ یک مشت کلمهی بیمعنی که فقط نویسنده معنایش را میداند؟ نه. اینها حرفهای پیشپاافتادهای است که از دهان پاکی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 04:15
اگر به وجود خدا اعتقاد پیدا کنم و مطمئن شوم اتفاق خوشایندی خواهد بود و بهتر از آن اعتقاد و ایمانم به وجود شیطان. اگر مخصوصا معتقد باشم که شیطان هست و وسوسه هم میکند خیلی حال و روز بهتری خواهم داشت. داستان اینجاست که یک جور باید مجبور کنم خودم را... بههرحال کی بود که چند روز پیش میگفت جوانی که کمکم جمع و جور کند...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 04:09
خوب دارم فکر میکنم اگر برادرم به من زنگ نزده بود حالا چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. اما نشد میخواستم بنویسم که جدیدا چقدر به ترانههای عاشقانه شاد، غمگین، بیمحتوا و بامحتوا بینیازم. چقدر همهاشان به گوشم حرف مفت میآیند و زرِ زرد. نمیدانم گوشم و روحم از من طلب شنیدن چه چیزی دارد. شاید موسیقی بیکلام...شاید...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 03:18
برادرم زنگ زده به من حالا... وای خدایا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 03:16
امروز عصر برایم عصر خوبی بود. آدم خوبی دیدم. آدمی دیدم شبیه قدیمها. شبیه قسمتهای خوبِ پدرم. برادری که هیچ کدام از برادرهایم شبیهاش نیستند. شبیه جوانمردها؟ آیا عصرشان تمام نشده؟ لابد. پس شبیه کی؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 03:10
برادرم تند تند پیام میدهد. نمیدانم دلم برایش بسوزد...یعنی در واقع بار آخر متوجه شدم تا چه اندازه آدمِ ترسو و گمراهی است.. دلم برایش میسوزد؟ نمیدانم. میدانم که چقدر دنیایمان شبیه هم نیست.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 16 خرداد 1395 03:05
برگشتهام خانه. گلدان پیچک با برگهای کوچک شدهاش لابد تشنه است. حسن یوسف رشد کرده و تشنه است. آبش دادم..آن یکی که هیچ وقت نه بزرگ میشود و نه میمیرد. کاکتوسها را فردا آب میدهم. دوست دارم به خاطرهی مگوی امروز عصر فکر کنم.