-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 خرداد 1395 12:33
میز چوبی سادهی چهارنفره. روبهروی پنجره. همینش را دوست دارم. سادگی، کوچکی و رو به پنجره بودنش. پشتش نشستهام و مینویسم. توی زندگیام این چیزها را دوست داشتم و گیرم نیامده. خانهی خودمان کوچک است. هالش مستطیلی و دراز است. پنجره ندارد. پشت پنجره چنار ندارد. روی چنار کلاغ و گنجشک ندارد. نمیتوانم میزی گرد یا چهارگوش...
-
نگاه مردی که میدانست
جمعه 28 خرداد 1395 01:12
خوابیدم..خواب دیدم پدرم من را جایی میرساند. پشت سرش سوار موتور بودم...وقتی پیاده شدم...پیرن کوتاه پوشیده بودم ... پسری ایستاده بود و من با عشوه راه میرفتم..پسر حرف میزد..کوله به پشت..شماره داد...پاپتی بودم..کفش یا دمپایی پایم نبود...گفتم ببین چیزی پایم نیست..روی آسفالت داغ راه میرفتم..پیراهنم کوتاه بود و روی ساق...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 19:46
از اتاقهای هتلها، مهمانسراها و هر جایی که آدم وقت سفر در آن ساکن شود..وقتی که درشان تنها میمانم و دیگران میروند بازاری، شهربازیای، پارکی، فلانی...خاطرهی خوب ندارم. تخت و روتختی سفید و ملافهی سفید و نوی که میتابد روی دیوار روبرو..سایهی برگها روی دیوار...به سایه نگاه میکنم و نور اطرافش..تا محو شود..بعد...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 17:43
دیگه خسته شدم ازمطب زدم بیرون و دیگه تحملم تموم شد دکتر به زنی که بغل دستش مینوشت گفت وضعیت خرابیه من دیگه خسته شدم و میخوام برم ب خونه ی گرم برنمیگردم ب زندگیم برنمیگردم ب درک ک بمیرم بذار برسن ب حاسی کدبمیرم
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 17:39
میدونستم ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 14:35
این اولین بار است در زندگی ام که یک پروفسور می بینم. قبلش شنیده بودم فقط. روی دیوار هم با حروف لاتین برجسته نوشته اند پرفسور.... زنی روستایی به اسم جنت کاف از من پرسید کریمی صدا نکرد زیر کاف کریمی کسره گذاشت .جاش رو پیدا نمیکنم تو کیبورد. گفت ها صدا کرد ... دوید رفت طرف پروفسور. ای خدا نوبت من بشه..
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 14:26
روی دیوار عکس دکتر هست توی قاب .ریش پروفسوری سفید..با تقدیرنامههای رنگارنگ. پروفسور ...یک جا احمدی نژاد دارد به اش بوس می دهد. مراجعه کرده بوده مطب یعنی؟ نه توی دستش لوح هست و لبش بر لپ پروفسور. امیدوم به تونه , پروفسور.. ,
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 13:55
به بچهها میگویم در را باز نکنند..زنگ بزنند به من اگر چیزی خواستند..کارتون ببینند...کتاب بخوانند. ..میوه بخورند..و بن هی گیر ندهد به نانا که کارتونها را فارسی میبیند.. میگویند چشم. سال میگوید نگرانی؟ نیستم. کتاب هم ببرم. میبرم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 13:54
روبروی آینهی دستشویی کرم میزنم. رویش نوشته آبرسان. کمی ضدآفتاب هم هست تویش. رژی کم و کمی ریمل به مژههایی که آغشته شدن به کرم بورشان کرده..صورتم را زیر نور چراغِ توی راهرو میگیرم. چراغ بالای دستشویی سوخته. - خوبه؟ سال چشم تنگ و گشاد میکند. عینک را جابهجا: - خوبه. دلش میخواهد بگوید خطچشم هم بکش. از روزهای اول...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 13:29
چند سال پیش اینجا بودم. هشت سال پیش وقتی نانا چهار ماهه یا سه ماه و نیمه در تنم بزرگ میشد...آن روزها چه حسی داشتم؟ گوشی خردلی رنگ سونی اریکسون کشویی داشتم که موزیک اخراجیها زنگ خورش بود. سال را oopi سیو کرده بودم.. روزهای قشنگی نبود. به این بیحسی نرسیده بودم اما هیچ نمیتوانم ادعا کنم خوب بود یا خوش میگذشت.پانچ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 13:16
به تلفنها جواب میدم. خواهرم.. سال به تلفنها جواب میده. یکیاش رو میشناسم فقط: پدرش. موهای نانا رو شونه میکنم. حوله رو زیر سایهی چنارها پهن میکنم. بنفش ِ کهنه شده مال سال. بتی بوپ مال نانا. حتی تصور زمانی که باید خرج کنم توی مطب ملالانگیز است. چه میخواهند بگویند...چه میشود. همهی اینها با ملالی که از سرم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 00:29
" هیبتا " أهی روایة أم بحث فلسفی عن مراحل الحب ومزجها بالحیاة ؟ ومدى تأثیرها على قرارتک الخاصه ؟ تشعر وکأن مشاعرک قد کُشفت أمامک منذ أن تقع فی الحب مروراً بمصاعبه حتى أن تصل إلى النهایة ، " هیبتا " یأخذک الکاتب بأسلوبه السلس الذى یقبله القلب قبل العقل وبلغة السهله الغیر معقدة وهذه المشاعر الصادقة...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 00:25
أخذنا روایه ( هیبتا ) الی ذلک العالم الذی أهلکه الجمیع بحثا .. ذلک العالم الذی رغم تکرار قصصه و روایاته الا أن الجمیع فیه یقع فی نفس الأخطاء , و یعید نفس الأحداث , و یتألم نفس الألم … خلال محاضرة مدتها ست ساعات یأخذنا ” أسامه ” المحاضر الی حالات نادره .. و رغم ندرتها لن تستطیع الا أن تجد نفسک فیها فی عالم الحب و الامل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 27 خرداد 1395 00:10
یک رمان خوب میخوانم. از توی ماشین شروعش کردم اما خسته شدم و حالت تهوع گرفتم. هیبتا. هیبتا عدد هفت هست در فرهنگ لغت اغریقی( چقدر شبیهِ هفتِ فارسیه) اغریقی...اغریقی یعنی یونانی. این رمان را محمد صادق نوشته. هفت مرحلهی عشق. اولش فکر کردم هندیبازی و حداکثر در مایههای شبهای روشن و فلان...بعد دیدم فقط طرح روی جلدش گول...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 23:10
روی تختم...توی لباس نخی راحتی ...پنجره باز. باد با کلهی درختا بازی میکند ماه را میبینم گم و پیدا میشود .... ازدنیا دور شدهام .امشب نه فقط.کلا... وقتی سال و بن نماز خواندند و من سمت زنانه به دیوار داغ تکیه داده بودم ...حس میکردم دور شدهام از دنیا و نمیدانستم این خب است یا بد. لابد مثل همهی چیزهای دنیا خوبیها...
-
دیده نمیشوی
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:38
مرد باز پرسید: طوری شده؟ ..تپل مپل زن با چوب نازکی روی زمین خط میکشید. سرش را بلند نکرد. بلند شد صورتش را با آب سرد شست...با آن یکی آرنجش پاک کرد و به مرد نگاه نکرد.. - تاب زنجیری دوست داشتی؟ سه بار سوار شدی دیدمت زن حس کرد چیزی درونش گندیده...حس کرد نسخهی باریکی از او انگار لای در مانده باشد..لای لولای در یا لای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:26
زن از خودش چند عکس نکبت گرفت. تجربه ثابت کرده بود بعدا مفید اقع میشدند این عکسها. لازم بودند. بعد مرد نزدیک شد. لهجهاش اهل شهر نبود. زن فکر کرد حالا مرد میپرسد اختیاج به کمک دارد؟ مرد گفت: چی شده تپلی؟ تپلی؟! ...چرا خوب؟ چرا نگفته بود خوشکله لااقل. زن از این واژه متنفر بود از زبان مردهای غریبه... تازه این واژه...
-
بله اینطوری است غلام.
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:21
زن روی جدول نشسته بود. حسابی گریه کرده بود. حسابی تاب زنجیری بازی کرده بود و بعد نشسته بود روی جدول و گریه کرده بود. توی ذهنش موجود ظریف و شکنندهای به نظر میرسید..اما توی شیشهی پایین دکهی روبرو که دور هم نبود...آنطور نبود..بازوهایش توی آستینهای مانتو قالب گرفته شده بود و بدنش عین توپ جمع شده بود دورش..توپ جمع...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:08
مرد گفت اگر ببینمت رفت میدوم بغلت میکنم نمیذارم از بغلم خارج شوی..دوست دارم ازت مراقبت کنم تو خیی بیدفاعی. زن گفت اشتباه میکنی. من فقط احساساتی هستم..و کمی بیدلیل غمگینم. مرد گفت از این است که میخواهم بغلت کنم زن گفت اگر بغلم کنی بویم را خواهی فهمید..من بوی مردار میدهم..بوی گند. مرد گفت عجیب شدهای...از این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:06
مادرم باورش نمیشود از سه یالگی و حتی قبلش خاطره دارم..میگوید فکر میکنی خاطره داری اما وقتی برایش خوب تعریف میکنم جا میخورد و میگوید لابد از کسی شنیدی..وقتی برایش میگویم فقط من و او بودهاییم...چیزی نمیگوید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:03
مرد از زن پرسید: همخوابی دوست داری؟ زن گفت بد نیست. به حس پوچی بعدش نمیارزد البته لذتش. مرد گفت سختش نکن. فقط بگیر بخواب. - تو پرسیدی و من حسم را گفتم - فیلم ببین بعدش...یا موسیقی گوش بده. - دوست دارم بعدش تاب زنجیری وار بشوم..دو سه بار. - نیست توی شهرتان؟ - اینجا شهر من نیست...البته توی شهر من هم نیست..نه نیست -...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 04:00
وقتی سه ساله بودم زیبا دنیا آمد. روی زانوی زنعمو سهیلا نشسته بودم و زنعمو بازیام میداد: خواهر دار شدی..خواهردار شدی... صورت گرد و سفیدی داشت. به نظر احمق میآمد. ازش بدم نمیآمد. بهاش حسی نداشتم. مادرم سینههایش را میدوشید میداد شیرشان را توی یک کاسهی استیل بیرون بریزم...چرا؟ میگفت دکتر گفته شیرش خراب شده....
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 03:45
کز کرده بودم گوشهی تخت. توی تاریکی اتاق به فضای باریک بین تخت و دیوار ..توی همان گم شده بودم..چیزی تویش نبود..گاه صورت عمویم را تویش میبینم..گاه نوشتههایی از موراکامی و گاه فقط منتظر میشوم خوابم ببرد و حالا پیراهن نخی راحتیام را که افتاده بود بالای سرم برداشتم و کشیدم روی صورتم..دماغم را نپوشاندم و به صدای پنکه و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 00:21
ار فردا در بلاگفا مینویسم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 26 خرداد 1395 00:11
دلم برای زندگی قدیمم تنگ شده. سه چهار سال پیشم. زندگیِ فیلم..فیلم...فیلم... کتاب کتاب..کتاب.. تنهایی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 23:58
پرتغال و ایسلند... من در مجموعهای از "داد" قرار گرفتهام. برادرها و پسرعمو و باجناقها از راه دور شرکت کردهاند در تماشا...از پشت تلفن هم میشنوم که میگویند:سالنای سرپوشیده؟!...یعنی ایسلند واقعا ایسلنده؟! -خیابانی موجب شادی میشد.. آندر گومش...پپه...کریس رونالدو... - حالا آیسلنده یا ایسلند.. - آیلندده در...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 23:41
بالاخره برادرم خودش رو جر داد از زنگ زدن و سال داد باز باش حرف بزنم...گفت باشه با مادرم خوب میشه و مادرم هم بام حرف زد و اون یکی برادرم که خونهاس گف وقتی مادرم بات حرف زد حالش بهتر شده...حالا خوابیده. و من با احساس لورازپام بودن به بستن چمدان پرداختم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 18:23
م اون روز یادته تو باغچه بات حرف میزدم و راسوها بم حمله کردن؟ جیغ میزدن...و من فرار کردم... حالم بد بود و بت رو اورده بودم و تو مردد نبودی در زنگ زدن به من. حتی یه ثانیه. متشکرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 18:19
تو این لینک هم هست...میتونید تصویری رو از یوتیوب ببینید. تصاویرش در اینجا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 18:17
میدونم بعضیاتون عربید و بعضیای دیگهاتون به موسیقی کلاسیک و سنتی عربی علاقه دارید. این رو قبلا بم گفتید... حالا در مورد فوق النخل. یه ترانهی عراقیه که اصلش رو ناظم غزالی خونده و بعدش خیلیها خوندن. جدیدترینش رو پسربچهای به اسم عبدالرحیم ِ حلبی خونده تو برنامهی ذویس کید. ذ ویسِ مخصوص کودکان. اینجا ترانه هست به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 18:04
تو باریکهی میون باغچهی ما و فنس محمدی راه میرفتم. روی در سمت باغچه چتری انداختیم که تو خونه دیده نشه. دیگه حجاب ندارم وقتی تو باغچهام..گیج بودم و شب بود و نمیتونستم درست راه برم...پاهام رو درست نمیذاشتم...و از این خندهام میگرفت. راه نمیتونستم برم و سیگار از دسم میافتاد...خم میشدم که برش دارم و باز...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 17:59
آهااااا میدونید هوس چی کردم؟ سرگنجشکی. برم درست کنم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 14:54
برادرم بم زنگ زده. وقتی بلاکش کردم تو شبکههای اجتماعی افتاده به گوز گوزی حالا. اینجام بلاکش کردم. زنگ زده به بن و بن گوشی رو روی گوشم میذاره. اونم این حرکت رو از سال یاد گرفته. دارم رو تخت سیگار میکشم...صفحهی هفدهامم... برادرم سرفهای میکنه و میگه الو. چقدر الوش شبیه عمو جابره...بدون اینکه بدونه. خودش خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 05:55
پدرم سر شب زنگ زده بود. نوعی حکمت تو گوشیش خوانده و برایش گریه کرده و داشت با من درمیانش میگذاشت. همیشه داستانهای سادهای توجهاش را جلب میکند که عبرتآموزند و تهاش ارشادت میکنند انشاءالله به راه صواب..و تو را موعظه میکنند و نصیحت، گریهاش میاندازند این چیزها. یحتمل حس گناهی مسئلهی حل نشدهای دارد که متاثر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 05:39
اگه برم دکتر ترسم..یکی از نگرانیهام یعنی، اینه که کاری رو که شروع کردم و براش خیلی هم زحمت کشیدم به بار نشینه. بیشتر از همه دلشورهی اون رو دارم. یعنی با خودم فکر میکنم امیدی هست؟ که خوب بشم و ادامه بدمش و یک روزی جدی با دستی پر شروعش کنم. امروز مادرم زنگ زد. لحن سرد مرده و خشکی داشت. خفه بود و زورکی حرف میزد....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 25 خرداد 1395 00:02
حال گیج خیلی خوشی دارم... گیج و خوش و مور مو.ر...رو همین دود سوارم..رو ابرام... های کیانا های خیدیحه سابق
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 22:40
قلیه رو کسی نخورد.... همونطور دسنخورده باقی موند... اومدم تو اتاق خوابم..در رو بستم.. کتابی که میخوندم رو دس گرفتم و زیر ملافه دراز کشیدم...دلم دور شدن میخواد از همه.. شایدم دلم بخواد کسی گردنم رو ببوسه و بگه: عزیزم..زندگیم.. مطمئن نیستم البته...اما دورنماش خوبه..این حس. انگار آدم شاد و خوشبخته. کمی. و خسته نیست.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 20:51
کما تُدین تُدان. چرا بابام تعجب میکنه که برادرم نمیخواد باش حرف بزنه و سراغش بره؟ تعجبش از چیه؟ هر چی رو- یا هر طوری- که قرض بدی به از همون قرضت ادا میشه...به خودت برمیگرده...یک زمانی تو با ته قوطی پیف پاف رو سر بچهات علامت میذاری و فکر میکنی زندگی همونطور میمونه..هیچی عوض نمیشه و تا باقی عمر لگدانداز و خر...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 20:36
ش Sh: لا یعرف العود الطیب الا عند حرقه کذلک الناس لا تعرف معادنهم الا عند الشداید خوشبویی عود فقط موقع سوختنش مشخص میشه و مردم همینطورذاتشون موقع سختی ها برملا میشه
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 19:32
عبیر(شریفه) بم زنگ زده بود. گفته بود لباس سبزه رو دوختم برات بیا بپوشش. رفتم پوشیدم حریر بود ...زیرش آستر نبود...نانا رو برده بودم...فکر میکرد اینطوری میخوام بپوشم...ترسیده بود..تعجب کرده بود...همینطوری بیآستر میمونه... - ماما اینطوری میخوای بگردی؟ زد توی صورتش: یوبوووی... خودمم تعجب کردم که چه زنِ عربی شده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 17:00
وقتی میام تو اتاق خوابم بوی بخور از دیشب مونده میاد...بوش خوبه ...خوب..معطر....حق دارن عربا به عطر گاهی بگن طیب...بدون تشدید روی حرف ی. خوبی...خوشی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 16:50
مینا میگه چرا ما آرایش نمیکنیم و مثل دخترای اطراف عکس نمیاندازیم(کدوم دخترا؟) من خیلی عکس میندازم از خودم..در حال گریه...در حال درد کشیدن..در حال حموم..در حال خوشحالی..با پاهایی خیس خون...در حال درددل با خودم..در حال گریه و مف آویزون..در حال بوسیدن بچهها و سال...در حال قرتی بازی...خصوصی ..با برقع و نقاب....با...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 16:29
بالاخره یه عرب هم فالو کردم. عمانیه و تو کاره عکسه. از عکسایی که میگیره خوشم اومد. از رنگاشون...از مردم خوشم میاد...از دور البته. مثلا نگاشون کنم. لباساشونو..آداب و رسومشونو...لهجهاشونو...اما تو جزئیات زندگیاشون نرم و نیان. دقت کردم بیشتر از همه عکاسا و اینایی رو فالو کردم که از پیرمردا و پیرزنا عکس گرفتن..مثلا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 15:30
خواب بد میدیدم... توی کلاس اول دبیرستان بودم...ردیف وسط نیمکت اول...با دخترها شوخی میکردم...دخترها شاد بودند...گوشیم افتاد و خواستم برش دارم و توی دنیای دیگهای رفتم..با نوشتنش شبیه یه داستان علمی تخیلی یا فیلمی بازاری میشه اما جو سیاه خواب..تاریک...اون دخمه که کلاسمون بود و پشتش فضای خالیِ بدی بود که تویش خلاف...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 24 خرداد 1395 04:32
سال قهره و دلیلش مهم نیس. نمیدونم دقیقا چشه و بش فکر نمیکنم. شاید برای این باشه که برای بن لازانیا درست کردم و اون دوس نداره شایدم چون ظرفا رو شسته..شاید چون بش گفتم دهنت رو ببند..شاید چون اگه رفتم دکتر باید تکلیفم روشن شه نه که برم و دکتر بگه فلان و من برم و بعد معلوم نیس که کی دوباره تصمیم بگیریم...بش گفتم اگه به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:14
دیشب توی تخت تا نزدیک در خدمت و خیانت زنان به دست، مطالبی در مورد عشق در زنان میخوندم ...چیزای خوبی بود. باید وقت کنم در موردش بنویسم. یعنی چیز جدیدی هم نداش اما به شیوهی جدیدی- برای من- بیان شده بود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:12
باقالی رو میذارم جدا بپزه. بعدش باقالی پلو درست کنم..کنارش ماهی سرخ میکنم. میدونم کسی رضایت نمیده فقط سوپ رو بخوره. ایشششش لوسشونم کردم من.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 19:06
سوپ قلم قل قل میکنه. هر چی داشتم ریختم توش. عدس سبز و ورمیشل برنج نیمدونه و پیاز درشت و جعفر ریز خرد شده و و سیب زمینی و قارچ و گوجه رنده شدهی کمی جدا تفت داده شده و فلفل دلمه و هویج و لوبیای پخته شده... لعاب انداخت و بوش همهجا رو گرفت و آدمای تو خونه دس رو شکم تو آشپزخونه جمع شدن.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 18:49
باید ظرفها رو بشورم. حالا که برادرم بلاکه و پیاماش نمیاد...این بحث رو ول کن. از فکر کردن بش و حسش حتی حوصلهام سر میره. کُلش به من مربوط نیس...آشیه که خودشون پختن و حالا کون خودشونو میسوزونه..من کمکی نمیتونم در این زمینه بشون بکنم...مادرم انداختتش گردنم و راحت شده: اگه شهرزاد بم میگف میخواس بره جلوشو میگرفتم....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 23 خرداد 1395 06:50
تمام دیشب و امشب و شب قبلش دوروبرم بود...هی تو جذابی و چشمات جذابه و آی لایک یو و هلو بیوتیفول و آی لایک نگاهت رو و..شکلت عین اسمته..اسرار آمیز و جادویی و جذابیت شرقی دار و اربیک داری...و ... مادرقحبگیاش به اینه که همه چی رو با اجازهی خودت میخواد جاست تو اجازه بدی...اگه تو مایل باشی... بعد اینجاشو: من به تو احترام...