-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 04:18
حرف ژست + نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393 ساعت 13:34 شماره پست: 5 نانا از پیش دبستانی برگشته. سال میگه به روش نیار شلوارش خیسه. خودش دس پیش میگیره: ماما تو پیش دبستانی مژبورمون میکنن با ژوراب بریم دشویی...فک کن! دشویی شونم اونقده کثیفه....آدم هی باید خودشو بشوره ...بشوره ...بشوره و تمیز نشه..شلوارش و شورتش و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 04:13
- جفت یعنی شوهر؟ - تقریبا. + نوشته شده در جمعه دوم آبان 1393 ساعت 13:21 شماره پست: 21 بچهها، لوسی، بچهی بزرگ بوسی رو که گربهای چاقه رو بلند کردن و تو حیاط داد زدن: دایی! ماما...ماما. به اطراف نگاه کردم. خوب٬ دیدم که محمدی و پسرش و ت برگشتن نگاه کردن. متشکرم جگرگوشههایم. بن گربه رو بلند کرده بود و نانا توضیح میداد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 04:07
صدای اذان بلند شد. [عنوان ندارد] + نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393 ساعت 0:46 شماره پست: 32 باید یک پست طولانی بنویسم به گمانم. شاید بتوانم هر آنچه را میخواهم بگویم، بنویسم. نانا. نانا چند روزی است گریه میکند. حالت تهاجمی پیدا کرده اخلاقش و انگار همیشه در حال دفاع کردن از خودش است. نانا یک دختر کوچک است. نانا یک...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 04:04
نوشته شده در یکشنبه چهارم آبان 1393 ساعت 14:14 شماره پست: 38 نانا رو به آینه میخنده. جای خالی دندونش هس. صبح رفتیم رو به آفتاب انداختیمش. کاری که تو بچگی میکردم من. یه وردی میخوندم: آی آفتاب دندون خرخروییمو بگیر دندون آهویی جاش به من بده. با خوندن این ورد ثابت میکردم که خرم اما اصلا و ابدا متوجه این موضوع نمیشدم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 04:00
سعاد و خواهرش. + نوشته شده در پنجشنبه هشتم آبان 1393 ساعت 13:45 شماره پست: 73 خواهر سعاد به سعاد گفت شبیه فوزیه نیس؟..اسم دختر دایی خودم فوزیهاس. هیچ خوش نداشتم با اون دهان گشادش شبیهاش به نظر بیام...سعاد گفت: نه به نظرم شبیه رُبابه... بعد عکسای رباب و فوزیه رو نشونم دادن از گوشی که یکی زن برادرشون بود و اون یکی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:48
سال، خوب و مرضدار. من در کرانه + نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393 ساعت 17:24 شماره پست: 97 داریوش مهربانترین قصابی است که تا حالا دیدم. قصابهای زیادی ندیدم البته. یکیاش پدرم بود که قصاب نبود اما قصابی میکرد. پسر که بوده با دوچرخه گوشت میبرده در خونهی مردم..یکیاش خانهی مادرم بوده. آنور روستا. دور...مادرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:47
چشمهای نانا + نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393 ساعت 18:9 شماره پست: 100 روی تاب نشسته بودم و به لوسی نگاه میکردم که با حسرت به گنجشکهای رو نخل نگاه میکرد . با خودش فکر میکرد پروتئین پرواز کنندهی دور از دسترس. هی گردنش را میکشید سمت بالا...مدتی طولانی با حسرت زل زده بود به نخلی که گنجشکها بیخبر و بیاعتنا به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:44
فامیل و مفرد + نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393 ساعت 19:12 شماره پست: 101 نشسته بودم دم در و به ابرای تیره نگاه میکردم که عین شبحی که نوکش آتیش گرفته باشه تو آسمون قد علم کرده بودن...خونه نارنجیه همهمه توش بود..زنی سرک کشید و من برخلاف همیشه سر تکون دادم: سلام. این یعنی اعلام دوستی و وضعیت صلح به اون. فراهم کردن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:40
تو اینترنت خوندم + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 19:41 شماره پست: 113 میخواستم سگک آن چیزی که میبندیم روی سینه را ببندم یک دستی نمیشد. رفته بودند توی ماشین و منتظرم بودند. بن مانده بود فقط. چقدر فمنیستها را دوست داشتم آن لحظه. هی بپر بپر کردم خودم را خم و راست کردم غلط زیادی کردم و هیچ گرهای بسته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:39
بیرون از خانه + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 20:16 شماره پست: 115 دختر بزرگش که پنجم دبستان است و چادری شالی با مقنعهای جلو دوزی شده سرش بود جلویمان راه افتاد. نمیدانستم زن هاشم را چه صدایش بزنم اگر به فامیل شوهرش صدایش میزدم خیلی رسمی میشد اسم کوچکش را هم رویم نمیشد صدا بزنم و او صدایم میزد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:35
حالا باید بروم منقل را که پر است از ته سیگارهای یادگار امام..منظورم دایی جوادم است، که بهمن است، خالی کنم و برگردم. کُفارا و احساسشان در مورد بچهها + نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آبان 1393 ساعت 21:42 شماره پست: 121 نانا پرسید میتونه فردا شب روسری سرش کنه؟ گفتم اگه خودش دوست داشته باشه،آره...گفت اگه گرمش شد برش داره؟...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:30
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ساعت 2:52 شماره پست: 140 چقدره زل زدم به اینجا و نوشتنم نمیاد. از اونجایی که دیگه اونقدر هم به طرز بد و خوبی دیونه،روشنفکر،خوشحال،خاص،احمق،بچهدل..شاد،ساده..سرزنده، امیدوار..ناامید...خیلی غمگین..وحشی،فحشبده..مودب..نیستم مثل سابق، بلند نمیشم توی باغچه راه برم این ساعت که از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:30
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ساعت 16:7 شماره پست: 146 اصلا من رزهای انوی لوس را دوست ندارم که شیک و مخصوص آدمهای اینطوریاند: محمدیها خوشبوترند. ریحانهای زینتی دور توت هم همینطور. خدا کند تمام رزها یخ بزند امسال بس که سال بهاشان مینازد. فقط زردهاشان قشنگند. مسخرهترینشان سفیدهایند...بعد قرمزهای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:26
[عنوان ندارد] + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393 ساعت 16:18 شماره پست: 147 سال و نانا یک چیز بزرگ پیدا کردهاند دراز مثل یک مار. آن چیز دراز زیر خاکی ریشههای مورد است..نانا یک بار افتاد و من محل ندادم..یک کرم خاکی کشت که سال احتمالا توقع داشت بودایی باشم و برایش سجده کنم..من باب آزار نرساند به موجود زنده...پس...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:23
إنی أخرق القانون. + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان 1393 ساعت 13:31 شماره پست: 162 بن به نانا گفت: دخترایی که شیش سالشونه و یه برادر دوازده ساله دارن و مامانشون دسشن شکسته و باباشون عینکیه حق ندارن بیان تو ماشین که برن پیتزا بخرن..بخرن هم حق ندارن بخورن. این یه قانونه. نانا گفت: من قانون رو زیر پا میذارم، به عبارت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 03:19
تاریخ تهیه نسخه پشتیبان: شنبه هفدهم آبان 1393 ساعت 21:47 [عنوان ندارد] + نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393 ساعت 16:3 شماره پست: 178 دو نکتهی اصلی که باعث خندیدنم میشه اینه که حرکت بیلاخ دقیقا توام با گرفتن مچ پای اون یکیه و دومیشم اون پسرهاس که داره اینو جدا میکنه و رو به فیلمگیرنده میخنده.. [عنوان ندارد] +...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 01:46
پشت فسقلی سال جای قشنگی است برای امتحان شیره آدامسی. فقط چطور اغفالش کنم .... فکر نکنم اجازه بده. شاید پشت گردنش بذاره.بعد اوووخ شد بوسش کنم هیییییوغ. تف تو رو این پست.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 01:42
دستهایم تاول زده.این به غیر از این است که پست گذاشتن از گوشی چیز خوبی نیست. عصر سکربنات درست کردم. یک جور کارامل ؛ شیره یا هر چه. انگشت اشاره ی دست راست تاول زده. انگشت اشاره ی دست چپ...کف دست ...یک جا هم کلا سوخت دستم. برای یک سال درست کردم. سال دعوا کرد که از برای چه و فلان .... نمی دونم چرا درست کردم.احتمالا خواستم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیر 1395 17:06
تمام کارتونهای بچگیم را دانلود کردم و میبینم. کالیمرو التنین الاخضر سالی ماروکو نانا پشت سرم میآید که همراهم ببیند. جیغ میزنم بیرون...اخمو و کمی ترسیده میرود دم در زبان درمیآورد برایم..میگوید کارتون قدیمها اصلا بیمزه بوده...بعد باز میآید دم در:| - ماما میشه منم نیلز ببینم؟ نیلز عربی؟ من که مردهام از خوشی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیر 1395 16:59
توی درآوردهای سیستم یه به قول چاترهای منسوخ مسنجر علیهالرحمه: pc میگشتم سرگردان در پیِ قطعه موسیقیای بیچلام یا یک اثر هنری مردمیِ لو رفته از اتاق خواب یا هر چیزی که بخنداندم...مصاحبهی مرکز آبادان را دیدم با عربها ..خیلی دیده بودمش و خیلی خندیده بودم..جذاب نبود دیگر ..رحلت جانگوز هم بود...آن را هم نخنما کردم بس...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیر 1395 16:42
خوب اومدم پشت سیستم. سالها شایدم ماهها بود که این پشت ننشسته بودم. اینجا محل اغیار است. ورزشِ سه، یارو..اسمش یادم رفت...دانلود جناب خان و بقیهی دانلودها...تماشای فوتبال و والیبال آنلاین و اینها.. حالا مدتی است خشمگینم. عصبانی. خشمی دائمی و بیپایان در جانم حس میکنم. سال کمی نصیحتم کرد. خداوند خیرش دآهاد....
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیر 1395 16:23
منظور از تبلت لپ تاپ بود
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیر 1395 16:22
تبلت خراب شده.وصل نمیشه ب نت.با گوشی نوشتن سخته.خیلی باید توی نود و نود و یک و نود دوی زندگیت باشی که بخوای بنویسی اش. اون روزا نت نبود حتی دیلاپ.یه کد سیزده بود آزاد می کردم و تا بیام کد کارت دیلاپ رو وصل کنم پنج دقیقه تموم شده بود و قطع اما خوب هم می نوشتم حالا هر بار یاد اینجا می افتم.از خودم می پرسم چی بگم ؟ شاید...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 7 تیر 1395 03:31
بعد خوب ؟ مرد این رو گفت. زن گفت هیچ. دعوت کرد ازم مذهبی بشم نماز خدا...دعا و فلان قرآن .... _بعد از چی؟ _بعد از چی چی؟ _بعد از چه اتفاق و چه کاری این رو ازت خواست ؟ _سعی داری چی ثابت کنی بم؟ زحمت نکش خودم میدونم ....خوب...خوب مرد داد زد: تف تو این مذهب و.خاک بر سرت زن خندید....خیلی. _خیلی عربی . _مسخره تر از این...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 6 تیر 1395 19:55
أصمت لأصمد. حرف نمیزنم که دوام بیاورم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 4 تیر 1395 16:15
لیس کل ما یلمع ذهب. ش Sh: لیس کل ما یلمع ذهب هر چیزی که برق میزنه طلا نیست نکته: تازه خیلی وقتا ممکنه طلای خالص برق هم نزنه. اما کی طلای خالص رو میخواد؟ باید صیقل داده شه و کلی تراش بخوره و با سنگ و فلز به جونش بیفتن که ازش یه چیز خواستنی دربیاد. اونم ممکنه خیلی برق نزنه. بالاخره هر چیزی که برق بزنه طلا نیست. در این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 تیر 1395 16:56
امروز متوجه شدم اونی که دوتا هسته داره آلبالو نیست.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 تیر 1395 03:05
سال گویا هنوز تخمدرد دارد..خبری نیست ازش. بهتر.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 3 تیر 1395 01:09
رفته بودم شاهچراغ. نمیشد برم تو. نشسته بودم همون اطراف تو سایه. بوی عطر ملایمی میاومد..از عطرای ملایم خوب....چادرم سفید بود با گلهای ریز آبی. مردی رد شد از هموناطراف. جوراب توسی رنگ پوشیده بود. خیلی کمرنگ. تو مایههای فیلی و استخونی. سوراخ بود جوراب. یاد کسی افتادم. کسی که سوراخ جورابهاش یادم مونده بود. سوراخ...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 19:35
دیروز سال وسط دعوا دست گذاشت روی دهانم که حرف نزنم. دستش را گاز گرفتم.با همان دست گاز گرفته شده بعدش راند تا خانه و رفت. امروز برایم شارژ فرستاد و پول. با همان دست. دوست دارم زودتر آشتی کند برگردم خانهامان. نه بهخاطر خودش...برای خواب فقط و کتاب خواندنم...و اینها.. حوصله ندارم بمانم اینجا..مادرم کلی خوبه با من...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 19:20
پدرم دارد ویدئوهای اینستاگرام را میبیند سرعت پایین میآید و خواهر و برادرم از گوشه چشم نگاه جنایتکارانهای به من میاندازند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 17:02
دیروز از در که اومدم تو بابام گفت شهرزاد دعوا کردی؟ گفتم نه. گفت چرا...اعیونچ ایبرجن اتگول بزونه. خندیدم. بعد گریه کردم..گفتم حیف گریهام گرفت. گفت زنی دیگه...ظالم یا مظلوم گریه میکنی. حرفش درست یا اشتباه باعث شد با خیال راحت گریهام رو بکنم و بعدش بشینم بغل دست مادرم کوبه درست بکنم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 16:56
پدرم میگوید اگه کسی بره مثلا توی یه صفحهی ورزشی بعد بخواد کاری کنه که دیده نشه قبلا کجا رفته چه باید بکنه؟ صفحهی ورزشی آره؟! باشه پدرِ خوب. یادت میدم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 15:35
حالا مادرم آنا و نانا را برده حمام ...موهایشان را شانه کرده...همانطور که موهای ما را قبلا شانه میکرد و دارم برای پدرم اینستا نصب میکنم و تقریبا عقلش را از خوشی از دست داده...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 15:05
این کاری است که باید سالها پیش..مدتها پیش تمام میکردم..من اهل مدارا و بهخاطر سیبیل فلان و رُم بهمان کوتاه بیا و اینها نیستم. خوب هم میکنم. اما سال من را مجبور میکرد...هر بار میگفت من دوستت دارم میدانی تو...بهخاطر من بزرگی کن..تو دلت بزرگ و ک...ت بزرگتر است پس بیا و خانمی کن...و.. به اندازهی کافی و وافی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 14:14
این روزها خسته بیحوصله و بیتعارفم. تعارف کمترین چیزی است که میشود در روابط اینروزهایم جستجو کنی. تعارف و مدارا. دیروز کاری را که باید چندین سال پیش میکردم و میخواستم هم بکنم اما سال نمیگذاشت را انجام دادم. هیکل حاج گه عنزاده پدرش را تراشیدم. پیرزن حرفی نزد. فقط گفت حاجی بیا. مرتیکه را گاییدم و بالاخره...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 13:59
در یک جمع خانوادگی مومن و خداجو دیروز به هیکل آنان که باید مقداری احترام پاشیدم. قهوهای رنگ.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 2 تیر 1395 01:21
ب هیکل و اندرون دهان بعضی عزیزان و به قلم عن ریز برخی عزیزتر از جان باید چنان رید که پای افزار به آن آلوده شود و پا تا زانو درش فرو.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 30 خرداد 1395 08:12
از این که نگران شدید و حالم رو پرسیدید ممنونم. فعلا خوب نیستم. الان از آزمایشگاه اومدم و حالم اصلا خوب نیست. خودم نوشتن رو دوست دارم اما گاهی فشار میاد بم اونقدر که ترجیح میدم حتی ننویسم ... خشم عجیب و غم زیادی وجودم رو پر میکنه هر چیزی اینا رو تحریک و تشدید میکنه آدم ب خیلی چیزا عادت میکنه الا درد ...درد روحی و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 خرداد 1395 15:30
توی بالکن زیر چنارها میشود قصه نوشت. شعر گفت. نقاشی کشید. بازی کرد. عاشق شد. عشقبازی کرد...لباس پهن کرد..گوشی به دست حرف زد..کتاب خواند...میشود هم پاها را جفت به نردهی روبرو تکیه داد و دود کرد. دست برد به موها..موهای جدا شده را فوت کرد سمت بیرون..دود را فوت کرد سمت بالا...و به پوستههای روی ساقه نگاه کرد..آنجا که...
-
3
شنبه 29 خرداد 1395 14:16
-
2
شنبه 29 خرداد 1395 14:14
-
1
شنبه 29 خرداد 1395 14:05
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 خرداد 1395 13:58
این رو خیلی وقته دارم امروز چند صفحه اش رو ورق زدم ...موضوع مطالبش حساس و حساسیتبرانگیزه و توشهی پری ندارم برای ورود به اون مجال و نظردهی در موردش. در سکوت و بی طرفی (سعی کردم) خوندمش ...و بعضی مطالب که رنگ و بوی خاطرات و احساس نویسنده و در کل جنبهی شخصیتری داشت نظرم رو جلب کرد و قابل توجهتر یافتمشون برای نقل...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 خرداد 1395 02:52
باید ...اما نشد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 خرداد 1395 02:52
باید می خوابیدم.
-
فُ اُ لِ اُو جه
شنبه 29 خرداد 1395 02:26
بعد دیگران آمدند. نانا گل جمع کرد و میوهی کاج و فلفلهای هندی ریخته زیر بوتهها.. و اعتراض هم کرد که ما اجزه نمیدیم بهش اونقدر و اونجور که دلش میخواد لذت ببره...بن کتاب به دست راه رفت و خواند...سال انتقاد کرد ازم که نمیایستم وسط خیابان ازم عکس بگیرد. .کسی هم مرده بود و چهل دسته گل مریم خیلی بزرگ جلوی خانهاش...
-
سوتای مفهومی
شنبه 29 خرداد 1395 01:59
رفته بودم بعدازظهر پارک. خوب نمیتونم بگم خیلی خوش گذشت. بقیه رفته بودن جای دیگه...درخت و گیاه دیدم..تنها بودم و خوشبختانه دیگه رسیدم به سنی که کسی نخواد نذاره به دار و درخت با خیال راحت نگاه کنم...دختر و زنهای لنگ بیرون توی ساپورتای رنگ پا و استخونیرنگ و فلان با سر و سینهی بیرون و صورتای رنگی اونقدر زیاد بودن که...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 28 خرداد 1395 14:34
شاید بهخاطر تلفن ه بود که جواب مادرم را دادم. عذاب وجدان گرفتم که جواب ه را دادم و جواب تلفنهای مادرم را نمیدهم از دیروز. میدادم سال باهاش حرف بزند. فقط خواب دوست دارم و کتاب.
-
فقط دلم نمیخواست بروم خانه
جمعه 28 خرداد 1395 13:39
روبرو منظرهی کوههایی خشکه...من دوس دارم. اتاقی بینهایت آرام و دنج. دور از دنیا و مافیها. بچهها برای اذیت کردن من از خانهی خودمان میگویند: -مامان؟ نظرت در مورد سمورها و دعواهاشون چیه؟ -مامان؟ گرما.. مارمولکها...خونهی همسایه...ف اینا...دختر هاشم و انگشت توی دماغش... نانا انگشتش را مثلنی توی دماغش میگرداند. فقط...