-
خدمترسانی
شنبه 12 تیر 1395 22:20
دوستش بلند گفت که من هم بشنوم: سال! گرما و گرد و خاک را با خودت آوردی. تا دیروز اینجا خنک و صاف بود..میگفت از دورهی دبیرستان هم را ندیدهاند..مردها اینطورند. صد سال هم را نبینند و بعد هم را ببینند با شوخی و خنده به استقبال هم میروند..انگار نیمساعت پیش، پیش هم بودهاند. خیلی تو کار گله و تو من رو دوست نداشتی و با...
-
بُر بارا...بُر بارا...
شنبه 12 تیر 1395 22:13
حق داشت عصبانی باشد. برا ریال ریال پولش زحمت میکشد. خیلی زحمت میکشد. کارش پشت میز نشستن و امضا کردن و فلان نیست. همان هم زحمت دارد البته، اما بدو بدو کردن توی گرما در بر و بیابان..سر و کله زدن با هاشمها و ممد چاخانها و اسمال و نصراله و آدمهای بیسواد دوروبرش...دیدن همدورهایها و همردهاییهایش و پیشرفتهایی که...
-
خط سفید بغل جاده
شنبه 12 تیر 1395 22:06
بن جلو نشسته بود و کمربند را نبسته بود.خیلی وقتها حوصله ندارم جلو بنشینم. وقتی عقب نشستهام بیشتر برای خودمم. کمتر زیر نظر سالم و میتوانم به خط سفید بغل جاده بیهدف آنقدر نگاه کنم که حالت تهوع بگیرم. وقتی پلیس راه اشاره کرد و ایستادیم و گفت چرا همراهاتون کمربند نبستن با صدای بیحالی گفتم چون مریضند..مریضیم..مرض...
-
پسِ از خواب
شنبه 12 تیر 1395 21:47
توی مسیر توی گرمای مریض کنِ دم ظهر آدمهایی با بارهای بامیه روی زمینی که آسفالتش ذوب شده نشسته بودند بدون سرپناه..بعضیها بدون چفیه و سرپوش...به پست دیروزم فکر کردم ..که از گرما نالیده بودم...زمینها پر آب بود و آدمها دشداشه را بالا زده بودند....لابد زمین را آب داده بودند..زمین پر آب بود...همیشه با خودم فکر میکنم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 16:45
خوابم میاد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 05:51
- گل من...از گلها و ریحانهای باغچه خوشبوتری الان..میدونستی؟ شانه بالا میاندازم یعنی که نه..بچهها سیخ ایستادهاند خندان..گوشم را میخارانم... - چه میکنی با من که دوستت دارم محسنِ بد دهن فحش بدهی قاتی ِ دیونه. توی گوشی خودم را میبینم بعد از شنیدن اینها پا تکان میدهم وو لب پایین را گاز گرفتهام . خر کیف.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 05:49
ماه از پشت صفصافی که کاشتهام باریک و تیز مشخص است. سال دست میکشد به موهایم: مو که نیست..حریر ِ معطر. نگاهش میکنم میخواهم نخندم نمیشود. باد خنکی وزید.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 05:47
برای اولینبار طلوع آفتاب را دیده. به درخت میگوید صبحبهخیر... یک زمانی من هم یعنی به مادرم میگفتهام گنجشکها ویس ویس میکنند چون صبح شده؟ باورم نمیشود بس که سالهاست از شروع روز متنفرم و شبم دایمیام آرزوست.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 05:46
نانا دارد با یک سوسک مسابقه میدهد. هی مجبورم بگویم: بله ماما تو سریعتر میدوی.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 04:58
یکطوری شدهام که قبلا نبودهام. احساس میکنم فقط وقتی داستان نوجوان و بچهها را میخوانم خوشم. وقتی فیلم کمدی یا انیمیشن میبینم و ..شاید یک زمانی احساس میکردم آدم رنگهای جیغم و رنگارنگ. حالا میبینم رنگهای سفید و روشن..و کمی بیحال با من خوبند. میدانم همهی اینها دلیل دارد. دلیلش را هم خوب میدانم. ای زنی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 04:51
از اینکه در جیمیل و پیغامهای وبلاگ با من مهربانید و در ارتباط، ممنون. دلگرمی شما چیز خوبی است. میتوانستید نباشید اما هستید. و از این بابت خوشحالم راستش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 12 تیر 1395 04:47
به جمعشان پناه میبرم. به شنیدن چیزهایی در مورد جادههای تزانزیت که سفرهای یکی دو روزهی سابق را هفت هشت ساعته کرده. به اوتو کردن موهای نانا با اوتوی لباس و تماشای بپر بپرش وقتی سایهی موهایش را روی دیوار دید و انتخاب کتاب بن: خوشههای خشم...به اوتو کردن لباسهایم...اعتراض سال به مانتوی بیدکمه که واردش میدانم و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 22:46
با نانا رفتیم حمام. توی حیاط. شلنگ رو باز کردم. آبِ گرم. هوا گرم. باد گرم وزید و خیسی باد رو تن خیس... خنکمون شد. بوی شامپو توی هوای آزاد پخش شد و حس کردم خوبم. .کمی فواره درست کردیم و شلنگ را گذاشتیم توی موهامان موی دیوونه درست کردیم و کف حیاط صابون مالیدیم کوسه شدیم...البته کوسهی چاق و کوسهی لاغر... بعد بن اومد...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 21:57
من و برادرم صدای معین رو دوس داشتیم همیشه. عجیبه. و هایده.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 21:57
کاش اسمم بیبیگل بود اُ معین برام میخوند. بیبیگل..فلان بیبیگل.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 20:12
داستان خرزه سیاه رو یادتونه؟ چشمدرشت رو چی؟ خرزه بچهی چشمدرشت بود و چشمدرشت نمیخواستش. شوهر چشمدرشت یه نر سیاهِ بود که میلنگید. چند وقت پیش ماشین زدش و نمرد. خرزه رو مادرم تبعید کرد نزدیک خونهی حاجی ناصری نزدیک مسجد. برادرم که بردش اونجا میگفت فرداش رفته دیده ماشین لهاش کرده. البته گفت به مادرم نگم. مادرم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 20:01
یه خبر: بوسی باز حاملهاس. رحم کن به خودت بوسی. رحم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 19:52
بن رسیده به جاهایی از تاریخ معاصر که در مورد نازیها و ارتش هیتلر و فلان است..دل توی دلش نیست...و هر بار آماری از قوت و نیروی ارتش میخواند میگوید: ولللککککک چه بیییییید. نمیدانم او هم مثل برادرم چه علاقهای به این قضیه دارد. بن با پایی دراز کرده به عمد نانا را میاندازد. یکبار توی بازار این کار را با نانا کرد و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 19:29
نانا به بن میگه: لغوت کردم از زندگیم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 18:47
احتیاج به یک جای خنک دارم. امروز توی سایهی حیاط ایستاده بودم و باد آتشین شلاق میزد و حالم بد شد. همهی دکترها میگویند هوای گرم برایم خیلی بد است. همه میگویند باید جای زندگیام را عوض کنم. هوای کوهستانی برایم خوب است. پیادهرویهای آرام. سرسبزی. تمام مشاورها و روانشناسها و پزشکها و حتی دکترهای زنانی که رفتهام....
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 12:36
چه خواب پریشانی دیدم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 04:31
اینجا روبروی قبرستانی که تویش سردارهای شهید و شهدای جنگ این منطقه دفنند بیلبورد بزرگی بود که اسم و تاریخ کشته شدن و فلان آن آدمها رویش بود. کسی خوب به این چیزها توجه نمیکند. شاید خانوادههاشان؛ که بعید میدانم اینجا مانده باشند اصلا. حالا روی آن بیلبورد پارچهی تبلیغ پارچهفروشی برادران ترک نصب شده. برادران ترک...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 11 تیر 1395 03:57
توی ماشین که بودیم سال گفت تو خیلی توی عمق مسائل میری. سطحی باش گاهی. سطحی رد شو. کارکوف یا کاسپاروف گفته زمانی از یک آماتور شکست خورده چون به نظرش میرسیده غیرممکن است کسی فقط بخواهد با یک شیوه و راه حل ساده شکستش بدهد. ساده را سخت میگرفته و شکست خورده. گاهی فقط رد شو. بعضی وقتها خوب است احمق باشی یا بهاش تظاهر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیر 1395 23:36
باید او را دفن کنم. مثل خانوادهی سال. پروندهاشان را بستم دیگر. برای همیشه. پروندهی او را هم. باید بسته شود. او خاطرات بد با او و دردها و رنجهایی که وجود ناچیز او بر من وارد کرد. نه دعای خیر نمیخواهم ازت. شر مرسان.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیر 1395 23:34
دیگر آن آدم را نمیخواهم. آدم نبود البته اما خیلی نیامدهام اینجا میزان آدمیت دیگران را معین کنم اما دیگر آن آدم را نمیخواهم. دیگر نمیخواهمش. نه چون آدم خوبی نبود و به من بدی کرد. یا .. نمیخواهمش چون وقتی خاطراتم را باهاش مرور میکنم یاد وقتی میافتم که بعد از مدتها به من زنگ زد: - هر وقت قطع شد خودت زنگ بزن....
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیر 1395 23:26
کاش سال توی زندگی دیگری بود. خوشبخت بود. با زنی که بیشتر و بهتر دوستش داشت. کاش زنی بود که شادش میکرد و بهاش میرسید و سعی میکرد خوشبختش کند.میتوانست بهترینها را صاحب شود. مرد خوبی است، تحصیلکرده و باهوش. باایمان و غیرخائن. میتوانست با دختری ساده یا غیرساده اما با روحیهای متفاوت زندگی شادتر، سرزندهتر و...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیر 1395 23:22
گوشکیپکن را میگذارم توی گوشم. در را میبندم روی شیشههای در فلزی اتاق خواب چادری سرمهای کشیدهام. لباسهایم را درمیآورم و تکیه میدهم به تخت. باد پنکه میخورد به من و دمای بدنم بالاست. پشت لبم عرق کرده. گرمم است. وقتی اینطوری گرمم است یعنی قرار است اتفاقات ناخوشایندی برایم بیفتد. در شربت معده را باز میکنم. از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیر 1395 16:58
خدایا آقای الف. میم را خیر بده. خوبیاش از راه دور به من میرسد. یک جور صفای درون و تمیزی دارد روحش که وقتی باهاش ارتباط میگیرم خوب میشوم. این را نوشتم که خودش بخواند و تو شاهد باشی خدایا که از تو و خودش تشکر کردم.
-
بیخوابیهایی که تعقیبش میکردند
پنجشنبه 10 تیر 1395 16:54
به عقیدهی دکترام علت این بیخوابی فقط این است که مینویسم. چون اهمیتی ندارد چقدر کم یا بد مینویسم. دفتر یادداشتهای روزانه- فرانتس کافکا- صفحهی 80- ترجمهی بهرام مقدادی- موسسهی انتشارات نگاه
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیر 1395 16:49
دلم سیگار میخواد. هنوز دختردبیرستانیطور از بوی سیگار در کاپشنهای و اورکتهای مردانه خوشم میاد. هنوز فکر و تصور و تجسمش قلبم رو به تپش وامیداره..دلیلش؟ نمیدونم. گاهی روی زیرپوشی مردانه دود رو ول میدم میکشمش رو بالشم..سرم رو میذارم روش رو میخوابم. یک همچین رازهای آبروبری دارم در زندگی.
-
تعبان شهرزاد
پنجشنبه 10 تیر 1395 04:04
تکیهکلامش اینه: تعبان شهرزاد. بش میگی بیا ببینمت...حالا شاید بوسی بغلی..چیزی اون وسط مسطا پیش اومد...: تعبان شهرزاد این رو خو جدی نمیگی. میگیاش مثلا یارو ترغیب شه بیاد. بعضی وقتا از کسی متنفری و چون خیلی کتنفری نشون میدی دوسش داری. مرضش چیه نمیدونم ما من دارمش گاهی...یعنی تو اوج نفرتم به کسی دارم میگم دوستت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 10 تیر 1395 02:43
به چشم عشق توان دید روی یوسف جان را تو چشم عشق نداری ... تو؟ مرد وهم و قیاسی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 22:49
نمیدونم برای درمان این خشم و این آتش خاموش نشدنی درون سینهام چه کنم. ..سر نماز بودم برای تفنن و تنوع و حس کردم واقعا لهیب دارم تو قلبم. چراش رو نمیدونم..از چی اینهمه عصبانیام..مثلا یاد یه چیز جزئیه بیاهمیت میافتم و صدای دندونام رو میشنومکه قرچ قرچ رو هم فشرده میشن. به خودم میگم چته...چی شده...و جواب ندارم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 22:40
از زنگ موئه خیلی راضی نیستم. همیشه رنگا رو سرم از اونچه دوس دارم روشنتر میشن. فکر کنم تارای موهام نازکه و زود رنگ بگیره...نمیدونم بههرحال حالا یه عسلی خوب رو سرم دارم که چیز زیاد مهمی نیس. سرشب رو تخت سرچ میکردم راههای اعزام به سوریه یا عراق. که سال اومد. اولش نگام کرد...خندید و خندید و بعد گفت برای کیه این؟...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 17:28
منتظرم بشود پنج و نیم که موهایم را بشویم. بشویم یه جوری است انگار منظور را نمیرساند. منظور بشورم میباشد. دادم سال موهایم را رنگ کرد. اولش کمی غر زد و این چیز اصلا جدیدی نیست. مثلا دیشب که خواشتیم رنگ بخریم هم کلی غر زد. قبل از رفتن. حین خریدن. غرهایی بابت اینکه موهایم رنگ لازم ندارد و موی سفید برای خودش زیباییهایی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 17:06
ابروهایم دارد میسوزد. این روزها خودم را داغان کردهام. له و لورده. آن از تاولهای روی انگشت و دست و این هم از سوزش ابرو و اشارتهای ابرو. باید کمی به خودم برسم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 17:06
ابروهایم دارد میسوزد. این روزها خودم را داغان کردهام. له و لورده. آن از تاولهای روی انگشت و دست و این هم از سوزش ابرو و اشارتهای ابرو. باید کمی به خودم برسم.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 16:59
همین رنگ روی ریش همسرم میباشد. جاهای سفیدش . بیقرار است بشویدش.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 16:59
سلام. اولین پست با ویندوز ده و سری انباشته از رنگِ دارک اَش نَچرال بلوند.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 02:38
تکیه داده بودم و درد رو مزه مزه میکردم. خوب هیچ خوش طعم هم نبود...یه استکان زیره ی دم شده خورد ه بودم میگفتن برای دل درد خوبه....رو زمین داغ دراز کشیدم..کمی پهلوم رو چسبوندم به زمین...چندتا مورچهی گنده فوت کردم.. امروز دکتر زنگ زد بام حرف بزنه. سال حرف زد. از آزمایشگاه زنگ زدن بام حرف بزنن. اصلا حوصله ندارم در این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 02:35
بن کلا از زندگی بریده. تو هیچ مسابقه و هیچی...شب و روز سرش تو کتاب...راستش؟ خودمم عصبیمیکنه..دلم میخواد گاهی باش حرف بزنمی ا بزنه..بام خوبه البته..میاد لپام رو میکشه..یا سرش رو مثل امروز عصر بلند میکنه از رو تاریخ معاصر نمیدونمِ چهی جهان و میگه: خوشتیپ. مانتویی با کناره دوزی طلایی صورتی پوشیده بودم که شریفه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 9 تیر 1395 02:30
برادرم داره زنگ میزنه. واضحه که گوشی رو برنمیدارم. نه یه بار نه دو بار. نمیدونم چی میخواد. حوصله ندارم. هر وقت بم نزدیک شده اتفاق بدی برام افتاده. ..اون روز زنگ زده که میخوام ده روز آخر ماه رمضان رو بیام پشت. من میتونم ده روز تحملت کنم؟ یه روزم برات زیاده.خواهرام دارن حرف میزنن خصوصی با من. قضیه بچههاشونه....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 19:18
من می دنبال دعوا و ناراحتیام؟ بخدا نیستم. اما نمیکشم دیگه. خستم کردن دیوثا. نه شوهری داری که بفهمتت بابا اینا رو بگو دور باشن ازم...آتیش نندازن به جونم و نه ازت طرفداری میکنه و تو هم نباید چیزی بگی. خو نمیشه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 19:17
بعدش مادرم میگه: خو خانم ایندرا گاندی چی گف اون وسط؟ منظورش مادرِ ساله. یه تیکههایی میندازه...خودش همیشه میگه تیکههالت مال خودتن شهرزاد...من میگم نه مال خودتن زکیه...اون روز تو دعوا به بچههاش گفت نگا کنید..این از بینتون فقط خون نجوا تو رگاشه. مادرش رو میگفت. بیچاره نجوا...داییم فحشش میداد و میزدش...البته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 19:14
حالا همهی اینا به کنار بذارید بتون بگم مادرم چی گف وقتی شنید:..بوس بوس....بغل...بم گف خوشکلترین دخترام و جذابترینشون تویی شهرزاد...بخدا وقتشه بگم. چی بش بگم..نگاش کردم اونقدر خوش بودم از کارم که فقط با خندهاش خندیدم. یعنی جایزه بم داده حالا.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 19:13
یا عروس بزرگه ملقب به پسون کشی...اینم خو پدرشوهره زنگ میزنه میذارتش تو کون سگ و درش میاره و در حد کلم واکنش نشون میده. حقشه البته. چیزایی که در موردش میگن غیرقابل درک و فهمه برام اماخو پیرمرد هم خدمتش میرسه. حالا جالبیش؟ بن شده طرف اونا. از نظرش من عفریته و رابطه با خونوادهی سال خراب کنم. به درک. مهم نیس برام....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 19:02
فکر کرده من اون عروساشم... حیات کلفته هستم که بچههام رو جلوم بزنن و هیچی نگم..یا شهلا وکیله که شوهرم جلوم آروغ بزنه و من بخندم و کونم رو بقچه کنم بگیرم یه طرف که مثلا نازم و بگم ای وای..حسین چه کاریه...بعد همه بخندن از خوشی...یا مهین هستم که عقدهای و ضعیف باشم و فقط زورم به شوهرم برسه..یا الهام باشم که با دوتا بچه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 18:57
من از اینکه با خانودهی سال دعوا کردم خوشحال نیستم. کسی دعوا و ناراحتی و داد و بیداد دوس نداره. اما لازمه. رابطهاشون با من از اولشم عادی و طبیعی نبود که سرانجامی عادی و طبیعی داشته باشه.و جدای از همهی اینا باید تمام میشد. هی برم سر بزنم و هی ببینمشون و اینا نه. تازه توی این شانزده سال سال یکبار ازم طرفداری نکرد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 18:41
از وقتی با خانوادهی سال به مذاکره نشستم سال دیگه سالِ سابق نیست و الته میشه. یه ذره صبر میکنم سالِ نو قدیم میشه. خوب حق هم داره. پسرشونه. خانوادهاشن. ناراحتی داره. از اون عقدهایهای ضعیف هم هس که دلش میخواد پدر مادرش ازش راضی باشن و چه بسا زنش سوگلی عروسا و کل این بحث به پشم شیطان. القصه که سال چند روز بود که...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 8 تیر 1395 18:03
[6/28، 17:53] ۳: سفره مون خیلی خوب شد [6/28، 17:53] ۳: قبل که بیان مرتب چیدمش [6/28، 17:54] ۳: دهنشون باز مونده بود [6/28، 17:54] ۳: دوتا سفره رو گذاشتم جفت هم که پهن بسه [6/28، 17:54] اف ش۳: همه چی توش جا بشه [6/28، 17:55] ۳: خودشون که موقع افطار اومدن همگی [6/28، 17:55] ۳: ولی راحت شدم از این برنامه [6/28،...