-
- سیب بودند؟-
یکشنبه 20 تیر 1395 15:11
در مورد مارگارت اتوود چه میتوان گفت؟ میتوان گفت باهوش یا میتوان گفت نابغه؟ یک کلمه بیخود ننوشته جایی. اگر در صفحهی هجده آدمکش کور نوشته: زیر یک درخت که لابد درخت سیب است نشستهاند؛ در صفحهی نوزده در آخر توضیح نگاه زن به عکس ِ یادگاری میان دو خط پرسیده: جزئیات عکس را بررسی میکند. انگشت مرد را که در اثر نور فلاش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 14:00
وقتی رسیدم خانهی پدرم پدرم سرم را بوسید. جا خوردم. تا حالا اینکار را نکرده بود. مادرم گفت برات غذایی رو پختم که دوست داری. یک جور برنج که ذرت هم تویش بود. زنبرادرم بود. خوب بودند. ظهر خواهرم و زنبرادرم شمع سبز که میگفتند جلبک دریایی دارد و من به نظرم حرف مفت است آب کردند و با چوب بستنی مالیدند پشت لبم. پوست صورتم...
-
کرم ندیدهگی
یکشنبه 20 تیر 1395 12:54
این پست در تلگرام عکس دارد.
-
هات داگ
یکشنبه 20 تیر 1395 12:36
نانا دیجی شده. مینشیند عقب ماشین. لپتاپم روی پایش. موسیقی برامان پخش میکند. لپتاپ را به صداپخشکن ماشین و... روی لپتاپ موسیقی بیکلام دارم فقط. همان را پخشش میکند. تاریک بود. رعد و برق میزد و حجم ترسناک و درشت و دندانهدار کوهها دیده میشد. مخصوصا کوهی دور که میگفتند در کشوری دیگر است و بلند بود. به آدمهایی...
-
جود
یکشنبه 20 تیر 1395 12:04
همان بالاها ایستادیم. خانوادهای گوشت کباب میکردند.من مشغول چیدن گل و گیاه بودم که مرد سیخ را طرف سال گرفته بود و گفته بود بوش میرسد به دماغ بچهها بردارید و برداشته بودند. بن مثل همیشه وقتی چیزی را میداند میپرسد. میخواهد از زبان بقیه بشنود و بیشتر خوشش بیاید. - بابا چرا برامون کباب اوردن...مگه ما رو میشناسن....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 11:58
الف. ب نوشته در زندگی قبلیش سیبزمینی بوده. یا چغندر. اونم گیاهه خوب. زیادیش چاق میکنه و مضره. خاصیت هم داره اما. باور کن.
-
همهی آنچه نباید باشد، نخواهد بود.
یکشنبه 20 تیر 1395 11:33
سوار ماشین شدند و رفتند. سال قبلش گفته بود کمتر از ابرها عکس بگیر. فکر میکردند بگویم بمونید..نرید..نگفتم...خیلی رفتند..من خلاف جهت رفتن آنها رفتم...همان جادهی خاکی را گرفتم بغل درختها و رفتم..برگشتند. بعدش جلوی ماشین لیلیکنان راه افتادم. سال فیلم گرفته بود. فیلم را که دیدم گارفیلدی با تنی لرزان دیدم جلوی ماشین...
-
همان سلام
یکشنبه 20 تیر 1395 11:13
سلام در عربی یعنی صلح..یعنی امنیت..یعنی عدمِ جنگ در اصل. معنی و کاربردش با " درود" فرق میکند. دقیقترین معنایش این است: عدم جنگ و دشمنی و اعلام آرامش و صلح. تسلیم را نگاه کنید. از همان ریشه است. جدای از مفهوم و معنایی که در جبهه و جنگ دارد ..در حوزههای انسانی وقتی به شوخی دستهامان را میبریم بالا: آقا...
-
سلام
یکشنبه 20 تیر 1395 11:03
از گلها عکس گرفتم و گیاها. به نظرم رسید هر چی اونجا میروئه اینجام هست. فقط نرمترش. تیغها نرمترند. برگها صافترند. همین شفلح، لگچی، کیپر یا هر چیز دیگری که صدایش میکنند همهجا هست ازش. حتی گاگله، یا کاکول، آن گیاه شوری که میروید اینجا هم و ازش چشیدم. انجا هم هست. فقط آنجا توی بیابان همان هست فقط..مردم...
-
این دیگر آخرینبار است
یکشنبه 20 تیر 1395 10:48
روی تپهای کوچک که برای حصار درست کرده بودند نشستم. خاکش نرم بود. رفتم بالا...و سر خوردم...خوشم آمد. چندبار..سر خوردم..سر خوردم...سر خوردم..خاکی خاکی شدم..چیز خیلی خوبی بود..نانا با حسادت نگاه میکرد: - ماما چطوری تو بازی اختراع میکنی؟.. - چون بلدم - ماما بیام پیشت؟ - اگه بابات بت گیر نده که موهات خاکی میشه و فلان...
-
آره خیلی.
یکشنبه 20 تیر 1395 10:44
همیشه یک چیزی هست، چیزی مثل دیواری شیشهای شفاف و غیرقابل دیدن و حس کردن هست که من را از دیگران جدا میکند. کسی نمیبیندش، حسش نمیکند اما همیشه باعث میشود کمی دور بیفتم..فاصله بگیرم...قاتی شدن انگار نمیتوانم. با آدمها اینطورم. با محیط نه. با دیوارها و آسمان و خاک و گیاه و آب نه. سال میگوید چرا وقتی میپرسم دوستم...
-
دَمپا نارنجی
یکشنبه 20 تیر 1395 10:33
این روزها تا سرم را میگذارم خوابم میبرد. این معجزهی خسته شدن است. باران نمنم میزد وقتی رسیدیم به آن جادهی خاکی که سمت راستش مزرعهی سیبزمینی بود. بغلش از آن درختها که نمیدانم اسمشان چیست و برگهاشان میدرخشد در آفتاب. سکه سکه. و روی تنهاشان خطهایی افقی و کوتاه تیرهتر از خود تنه هست. و توی کارتونها و...
-
کرم ندیدهگی
شنبه 19 تیر 1395 16:38
از یک سنجاقک عکس گرفته بودم. آبی. همان آبیهایی که دوست دارم. نیزار بود. چشم باز کردم و سال گفت برویم استراحت. با نق و نوق و تنبلی پیاده شدم..انگار اسیر باشم روسریام را بسته بودم دور چشمهام که آفتاب نزند. ماشین نمیرفت و پیاده رفتم تا جایی. نی بود و سکوت و آب. سنجاقک را دیدم. تکان نمیخورد. نزدیکتر شدم. تکان نخورد....
-
سوت راهب و حضور دوست دخترش
شنبه 19 تیر 1395 16:26
به سنگها نگاه میکردم. روی بعضیهاشان تاریخ 1913 بود..اهدا شده بود شاید همان موقع. یا یادگاری تراشیده بود کسی؟ به حجرههای راهبها نگاه میکردم..توی همین اتاقکها میرفتند و خودشان را حبس میکردند..عبادت؟ شاید. گاهی هم تسلیم هوای نفسانی میشدند لابد. توی باغچه گلهای رز بود. کسی به باغچه نرسیده بود. پر از علف و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 تیر 1395 13:46
راستش وقتی گفتم میخوام کانال تلگرام رو حذف کنم فکر نمیکردم خواننده داشته باشه. میدیدم تعداد اعضا زیاد نیست و فکر میکردم چیز خاصی هم نمینویسم اونجا. بعدچندتاتون اعم از زن و مرد برام نوشتید جالبه و همون عکس غذاها و باغچه خوبه و فلان. گفتید برش ندارم. خوشتون میاد. تعجب کردم. و نمیتونم بگم خوشحال نشدم. اگه بخوام...
-
کَلهکَنون
شنبه 19 تیر 1395 12:45
کلیسا روی قله بود و بن و نانا و سال برای خودشون میگشتن..من عقب بودم..یا جلو. خانمِخونه اومد پیشم. گفت بذار ازت عکس بگیرم. عکسای خوبی هم گرفت. بعد آروم طوری که بقیه نشنون گفت چرا با اینا همراه نمیشی؟ تکروی میکنی؟ کلهات رو باید بکنم. خندیدم. راست میگفت و این خندهام مینداخت که همین گیر رو من به بن میدم. اسم...
-
احتمالا یه جفت گوشواره
شنبه 19 تیر 1395 12:17
بعضی آدمها میگن در زندگی قبلی ممکنه چیزی بوده باشیم. وقتی از نگاه کردن و عکس گرفتن از آسمون، ابر، آفتاب، ماه، ستاره سیر نمیشم از خودم میپرسم تو زندگی قبلیت چی بودی؟ آب که آفتاب تابیده بش به ابر تبدیل شده و باریده و باز برگشته به زمین؟ وقتی از لمس برگا و چشیدن گیاها و بوییدن گلها و لمس تنهی درختا و بررسی ریشهها...
-
چیزهای عژیب
شنبه 19 تیر 1395 11:44
نانا بقچهپیچ شده اندر پتوی نازک و نرمالوی اسپانجبابیاش میگه: - فکر کنم من دو شخصیت تو وجودم باشه. یکی دخترونه و یکی دیگهاشم پسرونه. چون از کارتونای دخترونه بدم نمیاد اما فقط اونا رو نمیبینم. "دو شخصیت تو وجودم" رو میگه: فی وجودی شخصیتین. میگم: ممکنه. خودش رو بیشتر میپیچونه تو پتو: آخه دوس دارم همراه...
-
شوور إیخو.
جمعه 18 تیر 1395 09:18
نانا تمام خواستگارای ترانهی شماعیزاده رو به عقدم دراورد بس که شنیدش. هر بار هم میگه سینو از این ترانه متنفره. میگه اونی که تو کار الماسه از همه بهتره. اگه دایی سَمیلوم زنده بود، میگفت : شوور ایخو.
-
آره ماما.
جمعه 18 تیر 1395 07:47
حالم خوبه اونقدر که میتونم نانا رو بهخاطر شنیدن جاستین بیبر سر صبح ببخشم. حتی وقتی جاستین داد میزنه هی نیدز بیوتی اَند بیست و البته منظور از بیوتی خودشه. نانا خوشه باش. بعدشم میگه قبلا به جاستین می گفته عمو جاستین که بابا اجازه بده گوش بده و باباش اجازه نمی داده اما حالا دیگه نمیگه عمو جاستین و باباش کاریش...
-
نانای بیادب
جمعه 18 تیر 1395 07:24
نانا با موهای جدیدا قهوهای شدهی فرش میگه : ماما چرا من با بقیهی دخترا فرق میکنم؟ دخترا پرنسس و قورباغه دوس دارن و سیندرلا و پری دریایی و من اسپانج باب و بن تن و گامبول و قهرمانان تایتنز در عملیات توکیو و اینا ؟ چندتا از کارتونا رو نمیشناسم و ندیدم باهاش. میگم چون بن که ازت بزرگتره پسریه که اینا رو دوست داره....
-
کَرَم
جمعه 18 تیر 1395 07:12
زیر درخت گردوی خیلی بزرگ و تنومندی نشستیم. تا من برگاش رو لای انگشتا له کنم و بوشون کنم و آب جوش بیاد برای چایی ...مردی سوار الاغ رد میشه. آلت قتالهای شبیه اونهایی که فرشتهی مرگ دسشون میگیرن دستش هست. سال میگه برای گندمه. نانا زیر پتوی اسپانجبابیش سردشه میگه ازم عکس بگیر و بنویس نانا و دوست دلخواهش. به سال...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 18 تیر 1395 05:59
برم خواب و لرزش زیر پتو...گاز گرفتن دست تطاول سال.
-
هر قدم دانهی شکری میکاشت.
جمعه 18 تیر 1395 05:58
این صبح هاییه که دوس دارم. همین طوری خنک و نرم. با لقمه های کوچک عسل و.نون داغ از سال و چای و ترس از جیش بعدش که نیست. چون سال مخالف قدم ب قدم پشت تپهها دویدنم نَمیباشهَ.
-
حرف نزن...برو پشت تپه جیش کن.
جمعه 18 تیر 1395 05:50
شاید پدرم و سال و گاهی مادرم لوسم کردن و خواهرام هم. اونایی که میشناسن من رو و دوسم دارن. مدرسه که میرفتم تا حوصلهام سر میرفت زنگ میزدم از دفتر مدرسه به خونهامون. بابا بیا دنبالم. چرا؟ چی شده؟ حوصلهام سر رفته . میخندید.شاید از روداری و پرتوقع بودنم ....شاید از اینکه حق خودم میدونستم راحتطلب باشم. می اومد...
-
از دردسرهای زنده بودن
جمعه 18 تیر 1395 05:13
دست ب شیشه میزنم سرده. از دست خودم عصبانیام از اینکه نمیتونم از دسشوییهای بینِ راه استفاده کنم. از اینکه حالت تهوع میگیرم و مثل الان بالا میارم . از حساسیت فوق العادهای ک ب کثیفی و حال به هم زنی دارم . زن داشت فین میکرد رفتم توی دشوییها و دیدم انگشت در دماغ مشغوله ..برگشتم و نرسیده به چادر بالا اوردم...بعد...
-
از وقتهای دَع الدنیا و اَهملها
سهشنبه 15 تیر 1395 19:16
موهام خیسه.روسریم افتاده دور گردنم باد خنک کوهستان میوزه ...بوی نرم موها میپیچه ...باد کتاب تعبیر خواب و رویا ی فروید رو میندازه ....میتونم از ماشین بندازمش بیرون. بی نیازم به دنیا. صدای گرم شیر ین هست ....نانا میگه ماما موهات رنگ شکلاته نه عسل. سال مثلنی از موهام میچشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 تیر 1395 02:45
این وبلاگ برایم سختی و درد درست کرده آدمهای خوبی هم به من معرفی کرده که یک وقتی بگویند بیا پیش ما و برایم کوفته درست کنند و چادر ببندند... بی توقع.
-
عنوان این پست بشود: شَتَلَق.
دوشنبه 14 تیر 1395 02:43
حالا زیر لحافهایی دراز کشیدهام که توی تلویزیون میدیدم. که یک تکه ساتن نرم دارد و دورِ بقیهاش پارچه نخی است. که آدمها برای جهیزیه میدهند دخترهاشان و من عاشقشان بودم. خانم ِخانه برایم آورده . به ستارههای بیشمار نگاه میکنم ...مبهوتشانم. زیر لحاف خوشم ..احساس سریال تلویزیونی و فیلم میهمان مامان رو دارم. همه چیز...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 تیر 1395 02:22
میگویند: شبیه پستهام نیستم.. توی آنها قاتیام خیلی. شرمنده. اگه اینجا قاتیام...چه کنیم اینجا هم شده برا ما دوختور.
-
صرفا فرغون
دوشنبه 14 تیر 1395 02:11
دیروز دوست کُرد سال به سال میگفت: این که اون موقعهای توه سال..بن را میگفت. میگویند نانا و بن کپی پیست سال. روز به روز به نقش صرفا فرغونِ خودم برای انتقال ژن سال به بچههاش ایمان میآورم. نانا هم سالِ مونث. سالِ دختربچه.
-
فارسی شچر است.
دوشنبه 14 تیر 1395 02:08
سال به مردی که اینجاست و برای سال دوست خوبی شده، میگوید: ترکی سخت است. میگوید نهههه. فارسی سخت است بابا. میخندند با سال. یاد خودم میافتم اول دبستان ازم میپرسیدند: چرا کفش پاشنه بلند پوشیدی؟ - خانَم فردا خووودش پوتین میشه. والا فارسی شکره بابا. برا اهلش. زیاد بچسبی بش البته نوچ میشی.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 تیر 1395 02:07
نانا میگوید من که ترکی بلدم. - سو. یاد مادرم میافتم. - من لری بلدم شهرزاد..: دا. وقتی میرفتیم خانهی ضیغم میخواست خیالمان را راحت کند که حله..
-
و مُرد.
دوشنبه 14 تیر 1395 02:06
تا حالا اینهمه عطر پیچ امینالدوله با هم نخورده بودم. یاد ساقهی خودم میافتم...کود...آب...یکی دوتا گل میداد و آخرش کشتش. گرما. نکبت. همه میگویند عرب خوبی نیستم. خرما و گرما دوست ندارم و چیزهای دیگر. وای چه خسرانی. خوب نباشم. کاش کسی گیر میداد آدم خوبی باش شهرزاد..یا آنطور که صدایم میکنند اینجا: جوری. جوری به...
-
پیشِ گورباچف
دوشنبه 14 تیر 1395 02:03
تو حیاطی هستم زیر آسمان. هواپیمایی رد میشود. زیر عطر پیچامینالدوله و ابر و ستاره. و ملافههای شسته شده بالای سرم. ..آنجا هستیم. روی کلهی گربه ... ارمنستان و و آذربایجان... کمی هم از ترکیه...مادرم عصر زنگ زده بود: کجایی؟ -نزدیک شوروی. - آخ منچ رایحتلی یم گورباچف. آخ از دستت رفته برام پیش گورباچف. آخ زکیه از دست تو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 تیر 1395 06:27
یکذره حتی خوابم نبرد. احتمالا از پیریه. آدم پیر که میشه بیخوابیام میگیره. فکر کن اگه قبلا داشت بیشتر میشه لابد. وسایل رو جمع کردم...و دلم خواست زودتر از اینجا برم. بچهها خوب خوابیدن. من و سال در مورد اتاقی که بش پیشنهاد دادم برام بسازیم حرف زدیم. اتاقی جداگانه. تخت یه نفره...یخچالی کوچولو..کتابام...لباسام..و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 تیر 1395 04:30
رفته بودم دشویی. تو آینه به خودم نگاه کردم...فرصتی پیش اومد.... صورت بیضی..سبزه...یا گفتن نگید سبزه بگید گندمی..هر چی...گندمی..لک و خال..زیر چشم تیرگیهای ارثی ...خط سفت و فشرده دو طرف لب..موی نه صاف و لخت و نه فر..با رنگ چند روز پیش به رنگ قهوهای عسلی یا همچین چیزی درآمده...دماغ ِ مثل بابام...شبیه هر دوشونم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 تیر 1395 04:17
الان به این نتیجه رسیدم که گرسنه هستم. حداقل بیشتر از معدهدرد گرسنگی دارم. نتیجه این میشود دیگر.
-
بادن بادن
یکشنبه 13 تیر 1395 04:07
باید بخوابم اما کی خوابم ببره و اینا نمیدونم. تصمیم گرفتم برم حموم ولی حس خیسی قبل از خواب و ...نه.نانا و سال خوابیدن. بن بیداره. تو گوشیش کارتون وانپیس میبینه. لوفی. نمیدونم معدهدرد دارم یا گرسنهام. سوزش معده هست بههرحال. روی کنتور آب این خونه کفتری لونه کرده. تو جعبهای مقوایی که صاحبخونه روش نوشته جعبهی...
-
الان الان و لیس غدا
یکشنبه 13 تیر 1395 02:28
پدرم توی تلگرام برایم راهپیمایی روز قدس اهواز را فرستاده. نگاهش نکردم..اما برایش مشتی به علامت موفقیت فرستادم. نوشت: جزاهم الله خیرَن. دلم میخواهد به خواهرهایم بگویم و بخندیم ولی وقتی خیلی دستش میاندازند مخصوصا زیبا دلم برایش میسوزد. احساس میکنم باید بعضی رازهایش را حفظ کنم. آخرینبار که خانهاشان بودم فیروز...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 تیر 1395 01:49
سال میگوید ایتالیاییها بیشعورند. همیشه در هر دعوایی ردپایی هست ازشان. دوهزار و شش به زیدان و مسلمان بودنش یکیاشان فحش داد و زیدان کاشت توی تخمش. شکمش یعنی. میگوید ...به تاریخ نگاه کن و روم. آلمان اعصابش را خرد کرده. پنجاه و چهار سال است که آلمان ایتالیا را نبرده. سال به بن میگوید حرف نزن تیمت الکی الکی با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 13 تیر 1395 01:41
سال مجموعه نصایح دیگری هم به من کرد. از جمله اینکه پشت کفشها را نخوابانم و فحش ندهم زود وقتی عصبانی میشوم. راستی پست را ادامه نمیدم که بگویم گفته بودم قهرمان کودکی من استیون سیگال بود؟ الان هم هست. خیلی باحال است.
-
همیشه
یکشنبه 13 تیر 1395 01:38
برگشتنی سال گفت زیاد مهم نیست اگر مردها را ( دوستان و همکارانش) را تحویل نگیرم و باهاشان گرم نشوم..او و برادرم دلستر اعتقاد دارند که بهتر. تحویل نگیر. گفت اما روسریام روی اعصابش بوده. شل راه میرفتم و خیلی خسته و موهایم بیرون بود و فقط یک سانت از روسری دوازدهمتریام روی سر و گردنم بوده اما آنقدر توی این دنیا نیستم...
-
مَیبوریّت
یکشنبه 13 تیر 1395 00:55
رفتیم دوری بزنیم. اولین مسیر یک جایی بود که میخورد به مغازههایی که چیزهای حلبی و پیکنیک و قلیان و جگر و ...به قول نانا مَزیجُن من الروائح البشعه بود. آمیزهای از بوهای بد. برای این حرفش باید گازش میگرفتم اما به بابای نانا گفتم برگردیم اینجا کامیون است فقط و سیبیل...برگشتیم. دیوارهای بتونی سیمانی..یک پایگاه...
-
مشغولیت
شنبه 12 تیر 1395 23:06
توی یکی از کانالها خانوادهای از موصل فرار کردهاند. دو سال و نیم است. مرد بور است. زن لاغر و سبزه. سهتا بچه دارند. دو سال و نیمه. یک ساله و چهل و پنج روزه. مرد خیلی جوان است و زن بچه سال. مرد رستوران داشته توی موصل وقتی همفامیلش ابوبکر بغدادی که در اصل موصلی است آمده بساط خلافتش را توی موصل پهن کرده فرار...
-
به ناهارش میرسی
شنبه 12 تیر 1395 22:53
توی کانالها میگردم...تراویح مکه است از کانالی...وهابیها به صف.. قاری شبیه بزی که تخمش را کشیدهاند مع مع میکند. روی اعصاب است صداش. قرائتهاشان همیشه تهدیددار و رعببرانگیز است...هیچ وقت قلبت به خشوع نمیرسد وقتی صدای قرائتشان را میشنوی...دعا هم که ندارند..شرک است.. قها را طوری میگوید که انگار یک داس توی گلویش...
-
رازهایی که تعقیبم میکنند.
شنبه 12 تیر 1395 22:49
لهجهی کردها وقتی فارسی صحبت میکنند شبیه عربهایی است که فارسی صحبت میکنند. واوها را که w میگویند نه v و ح را که ح میگویند نه ه..چیزهای اینطوری..ندیدم بقیهی اقوام این شباهت را در لهجه داشته باشند. عربی را هم خیلی بهتر و زودتر از بقیه یاد میگیرند و وقتی عربی مخصوصا عراقی حرف میزنند باید خیلی دقت کنی که متوجه...
-
هر کی گوشش به حرفت نیس..گوشش رو بگیر و پرتش کن
شنبه 12 تیر 1395 22:42
نانا سینا حجازی را به عقد خودش در آورده بس که ستاره تویی را شنیده...یک فلسفهی سختنگیر و لاابالیگری دارد از همین الان در زندگیاش. توی بعضی چیزها ..در مثلا حرص نخوردن به سال رفته..که بعد از سه سال سند خانهای که خریده نیامده و هر بار میگوید سند برا چیمونه...رهنش میدیم...یه ذره روش..بریم یه جا دیگه رهن کنم برات.....
-
مو بودوم...مو بودوم
شنبه 12 تیر 1395 22:39
دوست سال پول ناهار را میدهد...عصر میوه میخرد و میآورد...برادرش را که بدنساز است و لهجهی غلیظ شهر ما را دارد را میآورد. با سال شوخی میکنند که دوست دارد همشهریات باشد در اصل...فکر میکنم چیِ آن شهر را دوست دارند؟ آدمهای با فرهنگ و سوادش سالهاست درش نیستند..خودش به یک آشغالدانی و خرابه تبدیل شده...مردمش هر چه...
-
تقسیم شدن
شنبه 12 تیر 1395 22:28
سوئیت هال سادهای است با آشپزخانهای ساده یک اتاق خواب حمام دخمه مانند و دستشویی بیرون که هواکش ندارد. روی پشتیهای قدیمی قلاببافی یا هر چیز دیگری که اسمش است انداختهاند لابد کار زنِ صاحبخانه. مرد طبقهی بالا ساکن است. به سال گفته خودم میدانم خانهام خیلی خوب و شیک نیست. قالیها کهنه و روی مبلهای قدیمی رواندازی...