-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 03:36
یکطوریام که انگار تمام وقت توی مستاجر پولانسکی یا نفرتش روی دیوارهی لزج موذیای سر میخورم..کمی قرآن خواندم...یوسف آمد...کمی آرام شدم.. بعد به سال گفتم قایمم کن زیر گردنت انگار خوب نیستم...چیزی گفت و پشت کرد...انگشتش را گرفتم تمام دستم را گذاشتم دور انگشت اشارهاش..بعد کمی خوابم برد... باز پریدم از خواب.. آمدم این...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 03:28
به مادرم گفتم من بهاش زنگ نمیزنم حالا...بهتر شد زنگ میزنم و میآیم ببینمش. چون حالا تا حرف بزنم گریه میکنم و برایش بد است. بعد هم تحمل دیدنش را ندارم...مادرم گفت باشه... حداقل میفهمدم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 03:18
از جاهای تاریک شروع کردهام ترسیدن. نه از جن و نمیدانم چی ..از حس دلتنگی و تنهایی و دلگرفتگی تویش... میخواستم بخوابم گوشیم روی بیصدا گذاشتم و دراز کشیدم..هی پهلو به پهلو و هی تصور پدرم توی سی سی یو. حالا تاریک است..ترسیده؟ تنهاست؟ عادت ندارد به بیمارستان. هیچوقت مریض نمیشد. مادرم میگوید میشناسیاش که اشکش دم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 01:10
عکسای سفر رو تلگرام گذاشتم... دوس داشتید ببینید.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 00:34
نون از شهرکرد. به یاهوت پیام می دم. می رسه دستت؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 تیر 1395 18:12
بعدازظهر را به مراقبت از سال گذروندم. این مرد به عمرش چیزی به اسم کرم رو تجربه نکرده. به صورتش که آب رسان و کرم ضد چروک زدم آخ و اوخ و اَه چربه دراورد. محل ندادم و با صدای متخصص زیبایی که کارشناسانه با صدای کاربلدی کارش رو توضیح و ادامه میده کارم رو به نحو احسن به پایان رسوندم. آقایون فکر میکنن پوستشون مقاومتتر و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 تیر 1395 15:51
دخترا دارن در مورد لخته ی خونی حرف می زنن که رو قلب بابام نشسته بود.... میگن زود جنبیدن شکر خدا من ساکتم. ناهار بچه ها رو میدم نمی تونم خیلی ابراز احساسات کنم اگه خوب شد می برمش سفر با مادرم چهارمحال احتمالا خوششون میاد شاید یه زن لر هم پیداش شه دل بابام رو ببره شک دارم البته چهل ساله میگه بعد از تو زکیه زن به چشمم...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 تیر 1395 14:46
برادرم زنگ میزنه: - خوبی؟ گفتم بش نگید...حالت که زیاد بد نشد؟ - خوبم - کجا رفته بودی؟ - شامپو اینا بگیرم. نمیگم کرم چون درکی از این چیزا نداره..تو عمرش یکبار کرم نزده. دستاش رو با سیم ظرفشویی میشوره بعد از کار با موتور. میخنده. - شامپو؟.. - ها - چی گرفتی؟ - یه شامپو...همونا که تو میزنی - من سدر صحت میزنم بیس و...
-
یا چیزی در این مایه.
چهارشنبه 23 تیر 1395 14:30
- چیکار کردی با خودت شهرزاد؟ چشمات له له شده که...پوستت سوخته..این لکها چیه...دختر کجا بودی تو؟ سال از روی جدول بیرون فروشگاه میگه: سفر...هر چی گفتم ضدآفتاب نزد. - خودتم نزدی..ضدآفتابی که برای روز مرد خریدم برات یه بار زدی؟ به شوهر مهتاب میگه : من بزنم یا نزنم اثری نمیذاره بر زیباییام..خدادادی همه چیزم.. آقا من...
-
خالهی بچه
چهارشنبه 23 تیر 1395 13:54
- برو تو ..آدمی که قدش از یه متر و هفتاد کمتره نباید جیکش دربیاد حتی..تو کلا باید صامت باشی. با تعجب نگاش میکنم: - من رو میگی خیار چمبر دراز بیخاصیتِ خلال دندونِ چوب کبریت معتاد؟ - ها همینه..محسن...باریکلا محسن...به قول مامانت: باریکلا بچهام..باریکلا بچهام باریکلا به خایهاش.. - بیادب...مامانم اصلا از این حرفا...
-
میخندم.
چهارشنبه 23 تیر 1395 13:47
چند روز پیش تولد زنِ هاشم بود. میدونم تیرماهیه اما نمیدونم چه روزی. به سال گفتم بریم طرف مردی که ازش پارچه میخرم و فکر کنم حسابم پیشش یه میلیارد شده براش یه چیزی بگیرم. نمیدونم چی بگیرم. قدر عطر و ادکلن رو نمیدونه وقتی براش یه عطر نسبتا مارک یا حتی غیرمارک اما کمی گرون بخری میره ته و توه قیمت رو درمیاره و بت...
-
کی میشه کجا میشه
چهارشنبه 23 تیر 1395 13:16
جیغ کشیدم. بلند. با تمام توانم. سال انگشتش را که توی حفرهی بینیاش بود همانجا ساکن نگه داشت و با دهان باز نگاهم کرد. - بیشعور بابام تو رو دوس داره و الان بستریه و تو انگشت تو دماغت کردی؟ اینقدر یعنی از فرصتی که حال بدم برات فراهم میکنه سوءِ استفاده میکنی؟ نگاهم کرد و بعد انگشت رو کشید پایین و خندید. - کثیفِ...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 21:06
چرا همه از من قویترند؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 21:05
چشمهایم انگار ابرهای کوچکی شدهاند. توی سکوت بیوقفه میبارند. حوصله ندارم با کسی حرف بزنم. سال در میزند: بیا..انشالا چیز مهمی نباشه. پارسال همین موقع بود که مادرم بستری شد. از گرماست. سر ظهر میرود مسجد..عمویم را هم گرما کشت. با دوچرخه میرود نانوا..خرید..با موتور..الان دارم فکر میکنم هیچ وقت ماشیندار هم نشد......
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 21:00
خواهرم میگوید پدرم سکته کرده. اقلا شش روز بستری خواهد بود. توی خاندان اینها سکته رایج است...مادرش..عموم..پسرعمویش..عمویش.. حالا فقط به دیوار روبرو نگاه میکنم و صدایی مسخره توی ذهنم میخواند: گابیدی آنه..گابیدی بابا. من اصلا برای این چیزها قوی نیستم. من اصلا آدم نیستم. همهاش خاطره و احساساتم. حالم بد میشود. بیشتر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 20:56
توی دفتر جلد چرم سیاه پدرم خاطرات خودش را مینوشته. تکلم شهرزاد فی طفولتها: حرف زدن شهرزاد در بچگی. قند: گند قلم: گلم بُرتُقال: برتیگال تُفاحه: عباّده جورابِ انا جورابی بابا: گابیدی اناگابیدی بابا. یعنی که جوراب من و پدرم...که من را ببر بیرون..یک لنگه از جوراب خودم و لنگهای از جوراب بابام. سرهمی دکمهدار: ابوجیبه!...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 20:43
کاش خواهرم به من نمیگفت. حالم بد میشود..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 20:42
بعد این پست را مینویسم و گریه میکنم. پست قبل را. وقتی ار سفر برگشته بودیم من را بوسیده بود. برای اولینبار..جلوی زن برادرم..من میدانم هیچ وقت نمیتوانم پدرم و مادرم را ببوسم. .مادربزرگم را میبوسیدم ..زنده و مردهاش را. اما دیگر نشد..کسی را.. و نانا را..و بن را..و پوتو را..و خیلیها را بوسیدهام ..اما پدرم و مادرم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 20:36
پدرم بستری شده. این را خواهرم میگوید وقتی دارم مایهی کیک قهوه را میریزم توی قالب شکل ماشین. با نانا. قالب سیلیکون است و زحمت سرچ کردن به خودم ندادم که چطور استفاده کنم. بعدش مایه درونش سر رفت و کف سینی فر را کثیف کرد. خیلی پر کرده بودم ماشینهای قالب را. مینا گفته بود چرا نانا قالب شکل ماشین برداشته. چرا گل و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 18:34
هیچ چیز نمیتواند من را به ماندن در اینجا ترغیب کند. زمانی باغچه برایم دلخوشی بود. حالا شده برایم غصه. بهاش نگاه کردم. جز دو بوته بامیه چیز دیگری تویش نمانده. مرتب آفت میگیرد. و پر از علف هرز شده...هی چیزهایی که میکارم سبز نمیشود یا بشود زود میمیرد. دیگر تحملش را ندارم.به هوای چیزی نمیتوانم و نمیخواهم بمانم...
-
مذاکرات
سهشنبه 22 تیر 1395 14:46
ش Sh: وااای دیدار با احمد محمود دوسش دارم قرص می گیرم بخونمش ازت قرض ..: برات میگیرمش دیوونه.. عاشق حرف زدنتم گاهی مثل این کلاس اولیای تو دل برو می شی که دندون جلوشونم افتاده بعد مقنعه شون کج یه لواشکم تو دستشون ش Sh: چه تصویر شیکی ....: خنده
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 13:55
پشمک حاج عبدالله هم. از اصفهان.نیصفی جهان.
-
وبلاگ دوستت دارم.
سهشنبه 22 تیر 1395 13:53
به خبری که هماکنون به دسم رسید توجه فرمودم: قراره برام چای تیبگ میوهای از گرجستان برسه و یه باکس اسِ سبز... هورا هورا هورا ..تا روز قیامت هورا. به خدا شما خیلی خوشکلید...ناز و بِلبِلید...گل که سابقا بودید و حالا هم هستید. وبلاگ دوستت دارم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 13:33
دیشب دردهایم برگشت. سال را بیدا کردم کیسهی آب گرم برایم آورم یک دیکلوفناک خوردم. همانطور پهلو به پهلو شدم. کیسه را هی جابهجا کردم که درد را تسکین دهد..حالا به خونمردگیهایی که داغی کیسه درست کرده نگاه میکنم. هر جا خیلی گذاشته بودمش رگهای قرمزش انگار ترکیده زیر پوست..
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 13:25
وقتی نانا خیلی خیلی میبوسدم و صورتش را به بازو و شکمم میمالد..نرم و آرام هم..حسی به من دست میدهد که تفسیری ندارد جز چندش. تا حد و مرز خاصی را دوست دارم و خوشم میآید اما از یک جا به بعدش مشاعر و اعصابم سیخ میایستد. تحملش را ندارم. مخصوصا وقتی خیلی دیگر از نرمی و بوی خوب میگوید ..ته دلم منزجر میشوم. خیلی عادت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 22 تیر 1395 13:12
استاد بزرگ میشه بگی کدوم گافی هستی دقیقا؟ ها استاد بزرگ؟ استادی احترامت واجب اما با عرض معذرت اندر میان کدامین گاف سکنی گزیدهای؟ بیا بابا تمرین رو کی چک کنه پس؟ فردا تولد دویست سالگیمه و هنوز نویسنده نشدم.
-
دنیای جسور نو
سهشنبه 22 تیر 1395 00:21
نمیتوانم موقع خواندن آدمکش کور نخندم. طنز هوشمندانهاش میخنداندم. مثلا آنجا که پدر و مادر آیریس با هم آشنا میشوند...در نمایشنامهی معبد در اجرای سانسور شدهی نمایشنامه آنجا که صحنههای جنسیاش حذف شده همبازی میشوند..میخندم. و میدانم برای دیگران ممکن است چقدر خندهناآور باشد. - آه! دنیای جسور نو که چنین مردمی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 23:55
چند روز پیش بهاش زنگ زدم. بعد از سفر. با حسرت میگفت خوشبهحالت...همین باعث میشود بتوانم بیشتر دوستش نداشته باشم. میگفت مرسی که حتی توی سفر به یادش بودهام. من یادش نبودم اتفاقا. اصلا یادش نبودم. یاد خیلیها افتاده بودم اما او نه. فقط وقتی برگشته بودم و دلم خواسته بود از سندرم بعد از سفر(...) رهایی پیدا کنم به او...
-
هیچ وقت نمیگفت من اما همه میدانستند او..او میدانست همه میدانند او و برایش مهم نبود.
دوشنبه 21 تیر 1395 22:50
روی تخت دود سیگار را بالای سرم میرقصانم. گاهی تفننی یکی دو نخ برای رضای دلم دود میکنم. حس خاصی ندارد. فقط دودش قشنگ است. بوی کالباس میآید..دقیق میشوم. بوی سیر است. کسی سیر میکوبد انگار..حوصله ندارم بلند شوم ببینم کی چه کرده. احتمالا بچهها سبد سیبزمینی پیاز را نقش زمین کردهاند و کسی روی سیر پا گذاشته. توی عقاید...
-
بهتر یا بدتر
دوشنبه 21 تیر 1395 22:28
رنی *(...) گفت: به میل خودش ازدواج نکرد، بلکه شوهرش دادند. خانواده ترتیب این ازدواج را داد. چنین ازدواجی در چنان خانوادههایی مرسوم بود. اما کیمیتواند بگوید بهتر یا بدتر از ازدواجی است که خود آدم انتخاب میکند؟ صفحهی 86- آدمکش کور *توی پرانتز جملاتِ اضافه و بیربط به متن حذف شده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 22:17
خواب مادرشوهر بیبیام رو دیدم. ...عجیب. بغلم کرده بود!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 22:15
چقدر این چای خوشبوه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 16:57
از صبح افتاده رو زبونم مدوسا مدوسا مدوسا مدوسا کی هست و چرا افتاده رو زبونم مدوسا.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 16:12
خیلی درد دارم. دوتا مفنامیک اسید با هم خوردم. سعی کردم لباسا رو تا بزنم. اما فقط کز کردن و در سکوت درد کشیدن تونستم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 16:11
سلام امیدوارم که خوب و سلامت و سر زنده باشی. چرا نمیشه زیر پست های وبلاگت نظر گذاشت؟؟؟؟ سلام. ممنون شما هم برای اینکه راحتتر بنویسم و از حاشیهها دور باشم ممنون از پیامتون دوبار جواب دادم به جیمیلتون برگشت خورد. احتمالا اشتباه وارد شده.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 14:39
دوتا طناب لباس سیاه تو گرمای مغز جوش بیار رفتم پهن کردم...هر چی خوردم اومد تو دماغم. چرا آدم نوکر نداره؟
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 14:10
روی تختم ناهارم را خوردم. کباب و برنج و پیاز و سبزی و نوشابه و پیاز و برنج زعفرانی و گوجه کبابی و پیاز و فلفل سبز و پیاز و سالاد شیرازی با پیاز. دیشب برنامهای دان کردم( جونم دان، مخففِ دانلود مینز) به نام رین ریلکس..صدای رعدٌ و برقٌ باران بر سطح سقف...کوه..دشت..جنگل..ساحل...پارک...شب...روز...کونِ خیس.. خیلی قشنگ. آخی...
-
درست اینجا
دوشنبه 21 تیر 1395 13:50
قبرستان دروازهای با میلههای آهنی، و سردری با نقشی پیچیده دارد که رویش نوشته: اگرچه به سایهگاه مرگ وارد میشوم ار شیطان نمیترسم، زیرا تو با منی. بله آدم دو نفری احساس امنیت بیشتر میکند: اما تو شخصیت لغزندهای است. همه توهایی که میشناختم یک جوری گم شدند. آنها یا جیم شدند یا خیانت کردند یا مثل پشه از پا درآمدند،...
-
حالا مرد دارد به او میگوید روی او حساب نکند.
دوشنبه 21 تیر 1395 13:39
مرد به پیشانی زن دست میکشد، انگشتش را روی گونهی او حرکت میهد و میگوید، اینقدر به من علاقه پیدا نکن. یک روز میفهمی تنها مردی نیستم که خیلی دوستش داشتی. زن میگوید مسئله این نیسا. در هر حال خیلی دوستت ندارم. حالا مرد دارد به او میگوید نباید روی او حساب کند. - در هر حال وقتی مرا نبینی احساسی که به من داری از بین...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 21 تیر 1395 13:35
دیروز رفتم دکتر تا ببینم چرا سرم گیج میرود. دکتر گفت چیزی به نام قلب در بدنم پیدا شده. انگار که آدمهای سالم قلب ندارند. ص 66- آدمکش کور
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 22:20
رازش در این است که به چیزی عادت نکنی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 19:33
یه جا نوشته بودن بیبیحیا..اسم یارو بیبیحیا بوده...یعنی زنِ بزرگِ باحیا..یا بانوی باحیا..بن با یه بی اضافه خوند. داد زد: ماما اسم این آدم بیبی بیحیا بوده...
-
عینی عینی عینی شوهر ماجده شو
یکشنبه 20 تیر 1395 19:17
دخترعموی بابام برای عید اومده خونهی بابام. به مادرم گفته حِدیث داریم که زن در روز باید سه بار عورت خود را بر شوهرش عرضه کند. وجدانا الان این حرفه رو آدم کجای دلش که هیچ..کجای جونش بذاره. من و زنبرادرم بودیم و اون یکی خواهرم و مادرم..اگر بلند نشم و ادای مردی رو درنیارم که خسته با دس و بالی پر از میوه و سبزی و بوی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 19:09
کمی خمیردندان هم خوردم و چون ته گلوم خیلی خنک و با نشاط شده بود صدای مار دراوردم..مار یا باد. بعد حوصلهام سر رفت و درنیوردم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 19:02
کارهای مفید هم کردم. هستهی هلو را ننداختم پشت مبل گذاشتم روی گلمیز. وقتی روبه مانیتور مسواک زدم و تفها پاشید روی مانیتور همان موقع پاک کردم نذاشتم خشک شن و یکی دو ماه بگذره بعد با شیشه پاککن پاکشون کنم و سال بگه شیشه پاککن برای لپتاپ سَمُه. بعد میبور بشم باش بینگم و ناراحتی و حالگیری سر دوتا دونه تف خشک شده...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 18:52
کاری نکردم. کتاب را بازخوانی کردم که باهاش کار دارم. برای ناهار به نانا اندومی و به بن کنسرو لوبیا چیتی دادم. خودم تهماندهی هر دوشان را خوردم. خواهرم را هم تصور کردم که گوشهی آشپزخانهام ایستاده و میگوید اینها مواد نگهدارنده و نمک اضافه دارد و برای بچهها و خودت مضر است که احتمالا حق دارد اما بابتش کمی فقط عذاب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 20 تیر 1395 18:28
در صفحهی 62 خواندم که وقتی کشیشها کتابی را به عنوان اثری قبیح تحریم کردند و کتابفروشیها نفروختند و .. مردم حتی کسانی که قبلا یک داستان نخوانده بودند آن را با ناباوری و لذت و اشتیاق و شعف خواندند..هجوم بردند و کتاب را از لندن و تورنتو مثل کاندوم خریدند..در خانه پرده را کشیدند و خواندند... هیچ به اندازهی یک بیل پر...
-
و از همه بدتر مناسبم هستند.
یکشنبه 20 تیر 1395 18:22
پوشیدن لباس حالم را بهتر میکند. بدون داشتن یک داربست راحت نیستم..( اما لباسهای واقعیام کجا هستند؟ حتما این لباس بیتناسب کمرنگ و این کفشهای ارتوپدی مال کس دیگری است. اما نه، آنها به من تعلق دارند، و از همه بدتر مناسبم هستند.) 58- آدمکش کور
-
نوعی بهتر شدن
یکشنبه 20 تیر 1395 17:51
از صفحهی47 تا 49 آدمکش کور آنجا که منشاء اصلی یک رسم و انحرافش از خط سیر اتخاذ شده را بررسی میکند..ریشهی تاریخی قصه و خدایان گوشتخوار و کشیشی که میآمد بگوید این نقص نیست. بلکه نوعی بهتر شدن است. آیا برای خدمتگزاری به خدا چیزی مناسبتر از سکوت وجود دارد؟ و این را در توضیح بریدن زبان قربانی میگوید.. سه ماه قبل از...
-
قلبی که با ماتیک کشیده شده
یکشنبه 20 تیر 1395 16:19
وقتی داستانی را زندگی کردهای خواندنش تیغی میشود که با لذت میبردت. مازوخیسم هم نیست. از درد لذت نمیبری. از خواندن و قدرت نوشته لذت میبری و از حس غمهای توی نوشته که غمهای خودت است دردت میگیرد. میبینی آه نفسم گرفت. درد دارم. آه میدانم چه میگویی...آه به خدا این موج دردناک توی قلب را زندگی کردهام من هم. وقتی...