-
سرانگشتهای کبود
یکشنبه 27 تیر 1395 17:22
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 1:1 شماره پست: 645 فردایش شاید یا بعدش غلامرضا دستهایم را دیده بود...نوکشان کبود شده بود و ورم داشت...گذاشته بود توی دهانش مکیده بود آرام...من نمیدانستم چرا باید نوک انگشتانم مکیده شود...حدس زدم برای تسکین درد باشد..گفت چطور دلش آمد...کجایت دیگر کبود...
-
دادگاهی
یکشنبه 27 تیر 1395 17:21
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:58 شماره پست: 644 پدرم زنگ زده بود و مشغول بود...عصر که از مدرسه برگشتم دیدمش ترسناک نشسته...سلام کردم و جواب نداد...نمیدانم بعدش چطور شد که جلسهی به قول خودش دادگاهیاش را شروع کرد...فکر کنم با سادهدلی حتی رفته بودم انشائم را نشانش داده بودم...بعد شلنگ کلفت...
-
نه بابا شوخی کردم
یکشنبه 27 تیر 1395 17:21
عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:55 شماره پست: 643 هیچ وقت نگذاشتم غلامرضا من را ببوسد...خجالت میکشیدم...دستم را با هر دو دستش میگرفت و صورتش را نزدیک دستم میکرد. نمیدانستم چه میکند...یک بار زبرییی روی دستم حس کردم..سیبیلش بود دستم را تند کشیدم و فاصله گرفتم..: چیکار میکنی؟! خندید:دوست...
-
دادگاهی
یکشنبه 27 تیر 1395 17:20
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:58 شماره پست: 644 پدرم زنگ زده بود و مشغول بود...عصر که از مدرسه برگشتم دیدمش ترسناک نشسته...سلام کردم و جواب نداد...نمیدانم بعدش چطور شد که جلسهی به قول خودش دادگاهیاش را شروع کرد...فکر کنم با سادهدلی حتی رفته بودم انشائم را نشانش داده بودم...بعد شلنگ کلفت...
-
دادگاهی
یکشنبه 27 تیر 1395 17:20
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:58 شماره پست: 644 پدرم زنگ زده بود و مشغول بود...عصر که از مدرسه برگشتم دیدمش ترسناک نشسته...سلام کردم و جواب نداد...نمیدانم بعدش چطور شد که جلسهی به قول خودش دادگاهیاش را شروع کرد...فکر کنم با سادهدلی حتی رفته بودم انشائم را نشانش داده بودم...بعد شلنگ کلفت...
-
نه بابا شوخی کردم
یکشنبه 27 تیر 1395 17:18
عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:55 شماره پست: 643 هیچ وقت نگذاشتم غلامرضا من را ببوسد...خجالت میکشیدم...دستم را با هر دو دستش میگرفت و صورتش را نزدیک دستم میکرد. نمیدانستم چه میکند...یک بار زبرییی روی دستم حس کردم..سیبیلش بود دستم را تند کشیدم و فاصله گرفتم..: چیکار میکنی؟! خندید:دوست...
-
نه بابا شوخی کردم
یکشنبه 27 تیر 1395 17:18
عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:55 شماره پست: 643 هیچ وقت نگذاشتم غلامرضا من را ببوسد...خجالت میکشیدم...دستم را با هر دو دستش میگرفت و صورتش را نزدیک دستم میکرد. نمیدانستم چه میکند...یک بار زبرییی روی دستم حس کردم..سیبیلش بود دستم را تند کشیدم و فاصله گرفتم..: چیکار میکنی؟! خندید:دوست...
-
به آن یکی خودم
یکشنبه 27 تیر 1395 17:16
عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:47 شماره پست: 642 بیدار میماندم که بقیه بخوابند و زنگ بزنم بهاش..حالا که فکر میکنم یادم نمیآید چطورحتی خداحافظی میکردیم..چطورسلام میکردیم...در مورد چه حرف میزدیم..قبلش..خیلی قبلش...چهار پنج ماه به اسم سحر باهاش حرف زده بودم. دختری که وضع خوبی داشت...
-
دنیای توبه
یکشنبه 27 تیر 1395 17:14
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:26 شماره پست: 641 تلفنی حرف میزدم باهاش. میگفت پول ندارم ازدواج کنیم...هر چی داشتم فروختم ...گفتم خوب من را هم بفروش...گفت یعنی چی؟ درست حرف بزن...گفتم منظورم این است که کاش من وسیله بودم که من را بفروشی و پول بیاید دستت...گفت این را هم نگو...گفتم خوب پسکاش...
-
و من؟ وابستهاش شدم.
یکشنبه 27 تیر 1395 17:12
عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:18 شماره پست: 640 دوستش متلکی پراند...گفتم چه میگویند؟ گفت ولشان کن...گفتم دارند میگویند من را بدهی بهاشان...؟! گفت اگر همچین حرفی بزنند میکشمشان. و من؟ وابستهاش شدم.
-
ME TOO
یکشنبه 27 تیر 1395 17:11
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:17 شماره پست: 639 غلامرضا عرب بود و از عربها متنفر بود. از برادرش و زن برادرش هم که خانهاشان زندگی میکرد...یکروز که من اول دوم دبیرستان بودم و بعدازظهرش با سعیده رفته بودیم فاطمیه کلاس قصهنویسی سعیده با بدجنسی گفته بود غلامرضا ازدواج کرد. من سرم را انداخته...
-
و من؟ عاشقش شدم.
یکشنبه 27 تیر 1395 17:10
[عنوان ندارد] + نوشته شده در دوشنبه دوم تیر 1393 ساعت 23:58 شماره پست: 638 باید برگردم به عقب نگاه کنم و ببینم دلیلش چیست؟ که بتوانم دلیلش را بدانم و خودم را توجیه کنم. خودم را بپذیرم و با وضعیت فعلیام مشکلی نداشته باشم. دلایلش بسیار است.خیلی بسیار. از بسیار هم بسیارتر. با خانم ن میرفتیم پیشش. مربی امورتربیتیام...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 16:55
اخبار ترکیه رو تند تند رد میکنم. ناراحت میشم براشون خوب.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 16:49
نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 18:5 شماره پست: 605 رو صندلی همیشگیم زیر درخت بُرهامی که توی باغچهی ت هست اما چتر بزرگشو رو باغچهی ما باز کرده نشستهام.زمین پوشیده از گُلاشه. هوا گرمتر از دیروزه و این تعجبی نداره چون فردا یک تیره. پارسال یک تیر من ساعت شش بعدازظهر روبروی کفشفروشییی بودم که بعدها به...
-
ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولنگه توست عِرض خود میبری و زحمت ما میداری
یکشنبه 27 تیر 1395 16:44
نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 18:43 شماره پست: 607 زورنی کل سنه مره رو از فیروز میشنوم دارم. موهامو بالای سرم تابوندم. دارم فکر میکنم اگر 14ساله،18ساله،اگر 24ساله، اگر 28 ساله بودم میتونستم عاشق پیمان بشم؟ اگر نیازهای جنسی ِ برآورده نشده داشتم این مسئله تاثیر داشت در اینکه بتونم دوستش داشته باشم؟به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 16:42
[عنوان ندارد] + نوشته شده در شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 22:2 شماره پست: 612 anchorman2 ... خب نسبت به یکش؟! نه. اصلا قابل مقایسه نیس. کلا هر چی خیلی تکرار شه اُور میشه...اِگزَجوریت به قول این سینمائیهایی که فراموش کردن فارسیش "اغراق" میشه. بیکه خودشون در این فراموشی اغراق کرده باشن. خوب کل چیزایی که...
-
حکایات بدیعه و غیر بدیعه
یکشنبه 27 تیر 1395 16:30
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 22:58 شماره پست: 655 یکبار قمبر گفته بود این جلسهها خوبند...چیزهایی یادت میدهند و از این حرفها..حداقل تحریک به نوشتن میشوی...من چیزی گفته بودم که حسادت قمبر را تا حد مرگ تحریک کرده بود و همان موقع به فکر این افتادم که با سین. ت تماس بگیرم بپرسم کی و کجاست....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 16:23
[عنوان ندارد] + نوشته شده در جمعه ششم تیر 1393 ساعت 3:23 شماره پست: 671 نوشته را خواندم. وقتی تمام شد دست زدند. کمی بیشتر از آنچه توقعش را داشتم.پهلویم درد میکرد. حتی طوری نشسته بودم که پهلویم بچسبد به دیوار بس که درد داشت. بیشترشان جدید بودند و نمیشناختم. تک و توک سئوالهایی پرسیدند. چیزهایی در مورد پی و ریشه و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 13:49
مهندس سین کارش را از زنش بیشتر دوست ندارد اما مجبور است که بیشتر با کارش باشد. نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390 ساعت 13:51 شماره پست: 85 صبح خیلی سخت بلند شدم. سراسر شب خواب دیده بودم که برهنهام و بد خجالت کشیده بودم...کوفته و کسل بلند شدم و فکر کردم چقدر خوب است اگر امروز زود بیاید بد احساس تنهایی میکنم. حتی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 13:48
تحلیل سل دلدهای نانا. نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390 ساعت 2:10 شماره پست: 75 روی مبل روبروی قفسهها مینشینم و به کتابها نگاه میکنم. حس خواندن چیزی نمیگیردم. وسوسه میشوم یوسا بخوانم اما به خودم میگویم آمریکای لاتین بس است بعد دستهی دلقکها را برمیدارم...نانا هنوز بیدار است. مقدمهی مترجم را میخوانم. بعد...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 13:43
البته اگه کسی ناراحت نمیشه از این بابت. نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390 ساعت 16:47 شماره پست: 73 وقتی اومد گونهاشو داد طرفم. بوسیدمش. بعد لباشو اورد. طوری بوسیدمش که کمترین تماس ممکن پیش بیاد. بالای لباش انگار سیم خاردار کشیده باشن. با صدای بچهگونهای پرسید: چرا بد شدی؟..احتمالا داش سعی میکرد مهربون و بامزه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 13:38
وقتی که برگشت میخوری، پرانتز باز کن نوشته شده در شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعت 2:17 شماره پست: 53 بالاخره من اومدم. همچین اتفاق خاص خارقالعادهای هم نیفتاد که اومدم. اومدش دنبالم(من قهر نبودم البته..من هیچ وقت با هیچ کسی قهر نکردهام) و من اتفاقا داشتم صفحهی آخر دربارهی قهرمانها و گورها رو میخوندم و حالم رو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 13:36
برای مایا و شانههای صیقلیاش نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت 1390 ساعت 23:28 شماره پست: 52 افتضاحه که تو شهری زندگی کنی که هوس خوابیدن با هیچ مردی درش یواشکی ذهنتو قلقلک نده...من سرد و یخ شدم درست، اما مردای این شهر هم با بوی سیگار و ادکلنی که نمیدن خواستنی نیستن حتی تو ذهنت..حتی تو دلت.....بدتر با جان دلمهایی که...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 13:13
درد مثل مشتی سنگدل پهلوی چپم رو میچلونه. انگار ناخناش رو فرو کرده باشه توی پهلوی سنگ شدهام. سعی میکنم بش فکر نکنم اما نمیشه. بلند میشم با کمری خم شده و دست به پهلو اتاقم رو مرتب کنم. کمی مرتب میشه. چیزهایی هنوز پخش زمین هست اما نمیتونم ادامه بدم. رو تخت دراز میکشم و به پنکهی کمجون با باد آزاردهندهاش نگاه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 11:48
دلم سفر میخواد.
-
هستم، نیستم.
یکشنبه 27 تیر 1395 01:27
دیروز رفتم پیش مهناز. زنی که مهتاب معرفی کرده. خونه داغون. پسربچهی تیرهپوستی توی گاری سیمان و آجر و بلوک جابهجا میکرد. زن عذر خواست که بنایی دارن..اتاق ِ مهناز داغونتر از خونه..تاریک با سقف پایین.. و زن تیرهپوستی که نجیبه صداش میکرد مهناز اومد سلام کرد و من فکر کردم با اون قیافه و تیپ چارهای هم جز نجابت نداشته...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 00:55
دستم رو گرفت.. - دمپایی پاته؟ - ها. خندید. - چرا؟ - چی چرا؟..دمپایی؟ یادم رف...از تو حیاط که اومدم دقت نکردم. واقعا یادم رفته بود. رفتم طرف سمند توی گاراژ..که ایستاد و نگام کرد..رفتم طرف ماشین و منتظر شدم در رو باز کنه برم تو. اشاره کرد..متوجه نشدم چی میگه. اومد آروم و گفت این ماشینمون نیست..ماشین رو اون طرف خیابون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 00:48
زنی اومد ساعتش رو داد دست مرده و با لحن لوس کشداری گفت دخترم رو اوردم..مریض شده..خوبش کن. مرد دختر زن رو که ساعتش بود گرفت. خندید و گفت بدش ببینم. نمیدونم حسش چی بود. واقعا حس میکرد به دختر زن داشت دست میزد یا خود زن...اگه مرد بودم داشتم اونجای دختر زن که اونجای خود زن بود رو تصور میکردم که دارم خوبش میکنم. یا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 00:35
ادا درمیاورد. که یعنی تحت تاثیر موسیقی حرکاتش آروم شده و حتی دنده رو آروم و احساسی عوض میکرد و در گاراژ رو خیلی فیلمی باز میکرد. خوب میخندیدم. بد هم نبود. قبلش توی ماشین دستم رو گرفته بود میگفت دستت گرمه خودت سردی. چرا؟ میپرسید چرا دستم گرمه و خوودم سردم. حوصله نداشتم که هیچ دیگه احساس نیاز نمیکنم این رو از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 تیر 1395 20:53
به پدرم زنگ زدم. خوب بود. گفت از اول ماه رمضان برادرم اذیتش کرده بعد هم اخبار دزدیهای توی مملکت که میرسد بهاش حالش بد میشود فکر میکند که ... از این حرفها. گفتم اخبار نبیند دیگر. خبری را دنبال نکند. اگر هم دنبال میکند خیلی سطحی و از دور. فقط بداند دوروبرش چه میگذرد. وقتی نتواند کاری بکند چرا باید مریض کند خودش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 تیر 1395 20:46
سال بستهی توی نایلکس رو طرف گرفت. این یعنی ناهار نخورده. - ناهار نخوردی؟ دستام رو به پیشبندم میمالم. پیشبند میبندم گاهی اما دستکش دست نمیکنم. خیلی کم. - وقتی غذاهای تو توی خونه باشه آدم غذای شرکت رو بخوره؟ از تصور غذاهات گشنه و بعدش سیر میشم... نزدیک میشه. - از تصور تو هم... قافیهبندیاش خوب شده. دورش میکنم. -...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 تیر 1395 20:18
وقتی ازت خجالت بکشم یعنی برام جذابی.
-
زنِ قدیم
شنبه 26 تیر 1395 19:42
ظرف میشستم. روی در یخچال با ماژیک وایتبرد نوشتم مایعظرفشویی. تو پرانتز( ترجیحا هر چیزی غیر از همان همیشگی). بار آخر من کودتا کردم و رفتم پریل پرتقالی خریدم. پریل توی خانهی ما تحریم است. همیشه خاکستر میخریم. تعصب سال به مارک. مثل تعصبش به جمع کردن آشغال بعد از پیکنیک.. باید جمع کنیم بسوزانیم و خاک کنیم. آدم...
-
خوب شده باشد ..
شنبه 26 تیر 1395 19:24
لاک سبزآبی را که رنگ گنبد سلطانیه هست، پاک میکنم از ناخنهای دستم...توی آشپزخانه هستم. قرمهسبزی مانده حالا تا آماده شود برای شام. لاک قرمز میزنم. قرمز خوشرنگی که میم برایم از اصفهان فرستاد. پست کرد. ناخن پاهایم خوشکل میشود به نظرم. به بن که همانجا مشغول دم کردن چای است، میگویم: پاهام خوشکل شده؟ نگاه میکند:...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 تیر 1395 04:09
بروکن فلاورز... حق با تو بود. من هم عوضشدنیام. مثل تو.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 26 تیر 1395 01:16
خستهام خیلی خستهام. مثل قبل نیستم. از حال میرم زود. جونم درمیاد و کسی این رو نمیفهمه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 تیر 1395 14:50
یه بار زیبا هم دس اون برادرم رو گرفته بود ...و باز یارو بشون گفته بود وقتشون به خیر و زیبا شوکه شده بود.
-
بالاخره انسانیت رو به دس اورد.
جمعه 25 تیر 1395 13:58
دیشب سالاد ماکارونی درست کردم برای شام. بدون ژامبون. فکر نمیکردم کسی بخوره و خوشحال شدم که زیاد درست کردم چون همه دو سه بشقاب رو خوردن. از باغچه ریحون چیدم و خورد کردم توش و نخودفرنگیای چاق تپل هم از فریزر اومدن بیرون. نخودفرنگیا رو خام نگه میدارم بعد تو آب ماکارونی که میذارم بجوشه همون موقع میریزمشون قل قل کنن و...
-
الان برای خودت یه دشمن درست کردی.
جمعه 25 تیر 1395 13:51
دقیق نمیدونم کدوم سیزن سیمپسون هستیم و قسمت چند اما از قبل گفتم ویلی اسکاتلندی رو با موهای قرمز نارنجیاش(حنایی) دوس دارم و اسکینر. مدیر مدرسهی بارت و لیسا. یکجایی هست ویلی میگه لعنت به انگلیسیها اونا اسکاتلند رو نابود کردن...لعنت به آلمانیا..لعنت به..با همه دشمنه و به همه لعنت میفرسته و عصبانیه کلا و اسکینرِ...
-
هله هله مانی
جمعه 25 تیر 1395 02:38
مرد میگوید به من شنا یاد بده تو ماهی هستی شنا کردن بلدی ....غرق میشوم که اینطور زن لحاف میکشد روی سر _صیدم کن اگه می تونی. مرد می خواهد صید کند.شنا بلد نیست تورش هم کوچک است زن دست و پا میزند و مرد خسته میشود تور پاره میشود زن تور مرد را روی سرش می گذارد و لیز و گرم و داغ بالا پایین میشود: تور بهتر بساز....وقتی هم...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 25 تیر 1395 02:28
آدم روغن میزند به تمام بدنش.ماهی لیز میشود ...جای ماهیتابه می لغزد روی روتختی و زیر لحاف شسته شده ی تمیز .... بعد به صدای باران توی برکه گوش می دهد انگار صدای دیار گذشته است ....روی قوری دمنوش تصویر دو ماهی توی برکه است نگاه شان میکنم به تنشان دست میزنم از دست خودم در میروم ماهی ها روی قوری اند دستم روی شانه هایم.
-
آمریکا آمریکا لا صابون و لا ریکا
پنجشنبه 24 تیر 1395 22:16
ظهر بعد از مدتها و شاید بهتر باشه بنویسم سالها داکترز دیدم. عجیب به هر چی فکر میکنم به هر کی در واقع میبینمش. دیشب به دکتری که توی داکترز بود و لباش رو بوتاکس کرده بود فکر میکردم.لبا ژل زده و چروکای صورت هم از بین رفته. قیافهای پلاستیکی مصنوعی و مومیایی داره. چند سال یش بههمراه اوپرا و دکتر فیل میدیدم برنامها...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 22:03
چطور میشه موها رو اینطوری دراورد؟ تو آرایشگاهای ایران میشه؟..من که به هر کی گفتم گفته باید بری تهران. واقعا؟! خوش به حال مامانم و آنا. چطور میشه اینطوری درش اورد؟ کلا مهر دارم از ته میتراشم تا اون وقت نمیشه این مدل از دلم دربیاد؟
-
زُلخُور
پنجشنبه 24 تیر 1395 21:42
سال موهام رو بویید. گفتم بوی پیاز داغ میده و آشپزی. گفت خوبه. جدی گفت خوبه. تو اینطور چیزاش جدیه. یعنی لوس نمیکنه یه ذره. که مثلا عالیه ..حرف نداره..یا..همون خوبه. زیاد مهم نیس دیگه البته لوس کردن یا نکردن. همینطوری خوبه. هم رو اذیت نکنیم فقط و سال دنبال عینکش بگرده و من با نق بذارمش جلوش اونم هی عینک آفتابیام رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 21:15
سال چنان گفت خوب و خوشمزه و یعنی یه چیزی اصلا شهرزاد و فلان که بیخیال لوس کردن خودم شدم. میخواستم بگویم ببخشید اگه کمی کسری..از این حرفها که توی میهمانیها میزنند. عوضش نشستم روبروی تلویزیون و گفتم سفره را جمع کنید. جمع کردند و ظرفها را هم شستند.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 21:11
برای ناهار خورشت بامیه پختم. وقتی سال و بن و نانا هی بشقابشان را گرفتند روبروی و گفتند بازم لطفا ته دلم خوشحال شدم. دیدمشان سیرند. من وظیفهام سیر کردن سهتا آدم و یک باغچه است انگار وقتی خوب انجامش بدهم ابر از روی قلبم کنار میرود.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 21:02
خدایا شکرت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 21:01
شیرین عسل من، نانا، بغلم کرده بود سفت و میگفت مامان باید تپل باشه...میخندیدم و اون، مربیِ زن رو تو برنامهی داکترز نشون میداد و میگفت خدا نکنه اونطوری بشی. اونقدر من رو بوسید که التماس کردم: خستهام مادر. کوتاه اومد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 16:32
این روزها خیلی توی حال و هوای کتابهام. هر وقت تنها و بیحرفتر از همیشهام یعنی آرامترم و هر وقت آرامترم یعنی در فضای دوستداشتنی و دنجی که دوست دارم بیشتر هستم. مثلا آن شهر کتاب. با دمنوشهاش و مرد مهربان تویش..که گفت برای شما دمنوش خوب است...برایم دمنوشی خوب آورد و کتاب قهوهای رنگ جلویم گذاشت...متوجه نشدم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 24 تیر 1395 16:17
دلم میخواد فیلم ببینم. سیاه سفید. یه تلویزیون بزرگ بخرم بزنم اتاق خوابم...توش فیلم ببینم..یا کارتون. تنهایی. تنهایی برای من مهمه. در رو روی خودم بستن مهمه. تکروی کردن مهمه. وقتی رفته بودیم سفر سال دنبال جاهای قشنگ بود...من خلوت. سال دلش آب و مرز و جنگل میخواست. من هم دوست داشتم خوب اما هیچجا به اندازهی اون...