-
به خودم گفتم دیگر تمام کن. قبل از اینکه اطرافیان به روزنامه تسلیتی بفرستند.
چهارشنبه 30 تیر 1395 20:59
این وبلاگ آنچه را که باید به من میداد داد و آنچه را بهتر بود نمیگرفت گرفت. بیشتر اینجا ماندن وقت تلف کردن است. کارهای دیگر و مهمتری دارم..شاید هم گاهی بنویسم. این را نوشتم که نگرانی پیش نیاید. اگر جز خوانندگانی هستید که تلفنی باهام در ارتباطید امروز فردا یا بعدش تلفن نخواهم داشت. شماره را تغییر میدهم. دیگر...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 تیر 1395 02:34
گفتم که دلم هست به پیش تو گرو دل باز ده آغاز مکن قصه ی نو افشاند هزار دل ز هر حلقه ی زلف گفتا که دلت بجوی و بردار و برو
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 تیر 1395 00:55
امروز سرد بودم. همیشه میگه وقتی هستی نیستی. یه جاهایی ازت هست که دستم بش نمیرسه..کشف نکردم..نتونستم به دس بیارم..وقتی هستی حتی در صمیمانهترین وضعیتها..همهات نیستی.. این شد..که ازش پرسیدم: من رو میشه دوس داشت؟ یا فقط به درد همخوابی میخورم؟ مردی ممکنه من رو دوس داشته باشه؟ یا فقط به درد این میخورم که...ادامه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 30 تیر 1395 00:49
عاشق آهنگ ترانهی پایین هستم...که لینکش رو گذاشتم...180 درجهی تامر حسنی.. سال متعجبه که چطور تامر حسنی میشنوم. بابا سال همه که پیانو گوش نمیدن و نمینواخن مثل ع.ب..( ع.ب پیانو میزنه) ..و شجریان فلان...بعضیا با لباس ساتن بلند با اون رنگ یاسی میرقصن بالای سرت رو همین آهنگ...تو با چشمای باز نگا میکنی.. بعد آدم...
-
عیّار و جومبازی
سهشنبه 29 تیر 1395 16:30
ماهیا رو دیدم حالم خوب شد. تازه و باحال. زنبیل ته ماشین رو اورده بودم..مخصوص ماهی. به مرد گفتم یه ماهی بده شکمش رو پر کنم برای توی فر. سال گفت: تو فر باشه نمیخورم. - پَ کجا میخوری عینی؟! رو منقل. دسم رو گذاشتم بغل گوشم: ها عینی؟ شنو گلت؟ ما سمعتک حلو...باللّه گول مره ثانیه..وین؟ همیشه به خودم میگم این کار رو...
-
اتارینی کنت زمان جاهل.
سهشنبه 29 تیر 1395 16:12
دیروز عصر رفتیم ماهی بخریم. خودش گفت خیلی وقته ماهی نخریدی. دیگه خیلی وقته چیزی نمیخوام و نمیخرم...مثل قبل. خودش میگه شارژ میخوای؟ شارژ میکنه یا نکنه مهم نیست. معمولا به کسی نمیزنم و دیگران میزنن. کم پیش میاد شارژ بخوام یا لازم داشته باشم. تو سفر کفشم چی بود؟ یادم نیست. اما یه کفش خریدم..سی و خردهای..خودش از...
-
و لا عمری هخون..روحی...سیبی روحی و روحی..
سهشنبه 29 تیر 1395 16:05
برای گوشیم رمز گذاشتم: گهدونی. به لاتین. همینطوری حس کردم چرا گوشیم رمز نداشته تا حالا.. روی صفحه هم یه جمله نوشتم که میاد موقع قفل: به گوشیم دست نزن. حالا رمز گوشیم رو میدونید..میتونید برید ببینید تو گهدونی چه چیزی ممکنه وجود داشته باشه.
-
عمی یا بیاع السمچ
سهشنبه 29 تیر 1395 16:02
و میرقصم من..و ماهی سرخ میکنم.
-
الله ایسهلک خذی نفسک و امشی..انا مکتفی جدا بنفسی...انا کنت زمان فاکر بعدنا مش ساهل...اثارینی کنت جاهل.
سهشنبه 29 تیر 1395 15:59
ضمنا کارهای زیر رو نکن که به نظر اذیتنکن و خوب و فلان برسی. اینکارها رو برای خودت بکن. برای خوشی خودت..یا اگر نمیکنی برای این نکن که ناخوشی ازشون بت میرسه..عذابوجدان و فلان چیزیه که حس نکردم کسی در قبال من داشته تا حالا تو زندگی. طبیعتا فاقد الشی لا یعطیه. من حسش نمیکنم در قبال کسی. هر کاری رو برای خودم میکنم...
-
این راه رو میبینی؟ بگیرش اُ برو.
سهشنبه 29 تیر 1395 15:56
از همه مهمتر اینه که آدم با خودش روراست و صادق باشه. تکلیف خودش رو بدونه چیه و روشن کنه. طرف بعد از عمری بیخبری،...بعد از عوض شدنات..بعد از تغییراتی که کردی..بعد از ..میاد بت میگه میخوام بات بخوابم...ازش نخواه بگه دوستت داره..بگی خیلی چیز حال به هم زنی تحویلت خواهد داد....اجبارا...چون بهتره راضی باشی و راه...
-
چه کسی غالب است؟
سهشنبه 29 تیر 1395 15:31
زیتونی سرد قرمز داغ.. دعوا میکنن با هم رو سرم. رنگ من غالب میشه. من پیروز میشم؟ من ساکت میشم. کنار میگیرم..میذارم سال خوش و خرم و با ظاهری مظلوم و دلسوزانه( که البته ظاهرسازی هم نیست واقعا همینه) به بچهها و زندگیاش برسه...و به من پیشنهاد بده برام اتاقی تو حیاط بسازه که توش تنها خوش باشم....
-
(زیتونی تیره)
سهشنبه 29 تیر 1395 15:24
چند وقت پیش میخواستم مو رنگ کنم..سال همیشه رنگی رو انتخاب میکنه که تم سبز داره..زیتونی. رنگی که همیشه دختره میزنه به موهاش...همیشه.دست گذاشت روی همون زیتونی تیره. گفتم شکلاتی هم خوبه..رنگای گرم با تم قرمز به من میان. - نه قرمزی دوس ندارم داشته باشه. اصل موهای من رنگ خرماس. قرمز خیلی تیره. زیتونی رنگ سردیه به پوست...
-
یه جفت خوب برای هم..
سهشنبه 29 تیر 1395 15:20
بعدشم سال یه هو مهربون شد و به من پیشنهاد داد تنهایی برم سفر..که از فلانجا هواپیما هست برای بهمانجا بعد بلند شو برو یه دوری بزن تو طِبیعت..هوا بیسار جا خوبه...و اینا...اینا برات خوبه.. که بعد؟ خودش ماموریت داره تهران. تهنا. تهنا. پریروز هم رفته بودیم ساعتم رو درست کنیم. ..یه جفت ساعت دید زنانه مردانه. ساعتش رو...
-
از قصههای این اواخر
سهشنبه 29 تیر 1395 15:10
از قصههای این اواخر سال اینه که طبق عادت همیشگیاش ساعت چهار پنج صبح میره تو اتاق کامپیوتر میخوابه با گوشیش. دلیلش اینه که نمیدونم..یا گرمش میشه یا ..چیزیاش میشه دیگه. پریشب رفتم دشویی و نوک پایی رفتم اتاق کامپیوتر...دیدمش گوشی به دس در وضعیت صمیمانهاش با گوشی در اختلاط بود..سرفه کردم و پرید..خندهام رو خوردم...
-
قطعید
سهشنبه 29 تیر 1395 15:06
دیشب سال میگفت نمیدونم چرا گوشیم هنگ میکنه. هاها. دو سه سالی هست که بهاش میگم گوشی بخره. برای روز مرد ، پدر و مهندس پیشنهاد دادهَم که گوشی بخرم براش. تهدید اینا که نه نخر. حالا امروز که فردای شبیه که گوشیش از قِبل من هکیده و پوکیده شد...یههو بهش وحی نازل شده که چی؟ باید گوشی بخره. - میخوام یه وام بگیرم یه گوشی...
-
اهل دل
سهشنبه 29 تیر 1395 13:43
دهمین سیگار رو میکشم.. و میخندم. دیشب سال دربهدر دنبال شمارههایی بود که میخواست در گوشی من چک کنه..خوب طوری حذف شدن از همهجای گوشیش که تو اون دنیا هم دسش نرسه بشون..نمیتونس و نمیدونس چی بگه..چون اگه میگف باید اذعان میکرد که من لیست رو دیدم.. چون ع. ب رو حذف کرده بودم از گوشیش.. حالا میخندم..دیشب عصبانی بود...
-
دین دیرام..دین دارارارام..
سهشنبه 29 تیر 1395 13:37
یاد گرفتهام حرف نزنم و درددل نکنم..اگه میتونستم ننویسم هم بهتر بود. اما خوب چون آدم ولی و فرشته و پیامبر و فلان نیست..یک چاهی بالاخره باید باشه که توش داد هم نه..بالا بیاره و احیانا برینه.
-
از و از و از...تا و تا و تا ...
سهشنبه 29 تیر 1395 13:36
دیشب ع. ب رو دیدم..توی لیست تلگرام سال. راستش لیست بلندبالایی بود مخفی...از و از و از...تا و تا و تا... ع. ب ته این لیست بود. با مانتو شلوار خانمی و روسری ساتن و کفش پاشنه بلند. عین خانم مهندسا...گوشی سال رو برای این برداشته بودم که دوتا از شمارههای من رو برداشته بود سیو کنه و چک کنه کی هستن و چی در حال نابود کردن...
-
180 درجه
سهشنبه 29 تیر 1395 12:44
ترانههای قشنگی هستن..یعنی جدید اومدن..دلم میخواد بذارم با ترجمهاشون...حوصلهام نمیشه. یکیاش ترانهای هست که روتانا نشون میده. کلیپ قابل تحمل و آهنگ قشنگی داره. 180 درجه از تامر حسنی (برای شناخت تامر حسنی کلیک کنید) 180 درجه - تامر حُسنی(برای دانلود کلیک کنید) آهنگش رو دوس دارم و قصهاش رو. کلیپش هم نسبت به...
-
نابودگرا
سهشنبه 29 تیر 1395 12:43
بین ترانهها، ترانهای هست که خواننده میخونه نخل ِ سماوه(کلیک) میگه زنِ سبزهرویی از میان من گذش و من رو سوزوند...دیگه هیچ ثمری ندارم فقط شاخ و برگ خشکم برجا مونده..از بچگی این رو شنیدهَم..بابام گاهی اگه سر کیف بود میخوندش...منظورش مادرم بود اما خوب مستقیم این رو نمیگفت مادرم هم به روی خودش نمیاورد. گاهی قهر اگه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 تیر 1395 12:20
توی کانالای موسیقی میگردم..فقط دوتا روتانا دارم و دیشب یه کانال هم دیدم فارسی. گوگوش تویش شلنگ تخته مینداخت..عوضش کردم..صدای روتانا رو میبندم. از هشتاد نود در صد ترانههایی که میذارن خوشم نمیاد. بعد خاموشش میکنم. حتی تحمل تماشای بیصدای کلیپا رو ندارم. یعنی هر چیزی و از جمله سخافت یه مرزی رو که رد میکنه حالت...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 تیر 1395 12:10
به صورت سربازهای بچه و بازیچهشده و گولخوردهی کودتای ترکیه نگاه میکنم و پیرمرده...مسئول اصلی کودتایی که میگن خود اردوغان به پا کرده که بتونه دیکتاتوری بیشتری به کار بگیره.. دلم به حال کبودیای تو صورتشون میسوزه. چه بیخود. فکر کن دنیا رو بدن امثال من بگردونن...هی دلم میسوزه..دلم میسوخت..گناه داره...گناه...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 29 تیر 1395 02:26
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدلله.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 تیر 1395 23:16
با این کتاب ارتباط بسیار زیادی برقرار میکنم و کار رویش برایم سخت است. خیلی سخت است. یکبار به کسی گفته بودم هر وقت شروع میکنم داستان نوشتن مریض میشوم چون به طور عجیبی همه چیز را زندگی میکنم. این کتاب باعث میشود هنگ کنم و نتوانم پیش بروم. هر چه به عنوان تمرین و کار نگاهش کنم سرانجام کم میآورم و پیش رفتنم درش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 تیر 1395 18:48
زن مدتی که با مرد بوده خورشید پایین آمده. تمام مدتی که با او بوده اتوبوس برقی هم رد میشده و او چیزی نمیشنیده. چطور فکر میکرده صدای نمیشنیده..سکوت..صدای نفس..نفس او..نفسهایشان..تقلایشان..و امتناعشا و تقلایشان برای بیصدا و یا کمصدا بودن..چرا باید لذت بردن شبیه عذاب کشیدن باشد؟ .. زن انگار زخمی شده باشد...مرد دستش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 تیر 1395 18:44
جایم را عوض کردهام. آمدهام توی اتاق بچهها. صدای بازی بن میآید. یک چیزی را منفجر میکند. کال آف دیوتی فکر کنم. نانا مستند بازیهای عقل را میبیند. سال خواب است. ممن مداد صورتی رنگ را گذاشتهام لابهلای صفحهی صد و پنجاه تا صد و پنجاه و یکِ آدمکش کور. زن و مرد از پلهها بالا میروند..مرد جی لب گردن زن را با لبهایش...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 تیر 1395 01:27
تنها روی زمین با کتابی که روبرومه سال میگه حواسم هست کم حرف شد یا ...آروم تر شدی چیزی شده؟ نه واقعا هم چیزی نشده. نمیدونم البته. احساس نمیکنم چیزی شده باشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 28 تیر 1395 01:03
توی اتاق آخری تنها توی تاریکی نشستهام. باید بلند شم چراغی بزنم جایی و کتابی که دستم هست رو بخونم. اما هیچکدوم از این کارا رو نمیکنم. کدوم کارا؟ زدن چراغی به جایی و نورپاشی و خوندن کتاب. فقط دارم بوی گند کرم بدنی که رو تنمه رو تحمل میکنم. چرا زدمش؟ نمیدونم. شاید میخواستم تموم شه و بندازمش دور. شریفه پیام میده در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 21:32
فیلمی از داستن هافمن دیدم. بیشتر وقتا از داستن هافمن خوشم میاد. نه فقط چون قدش کوتاهه و موهاش قشنگه و یه جورای خوبی شلوغه. ..نمیدونم چرا از اوناس که خوشت میاد ازش چون قدش کوتاهه و موهاش قشنگه و یه جورای خوبی شلوغه. اسم فیلم الان تو زهنم نیست. بعد سرچ میکنم و در موردش نمینویسم. موقع دیدن فیلم از امبیسی مَکس نیشم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 20:33
بی تو مهتاب شبی + نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393 ساعت 22:28 شماره پست: 16
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 20:27
کم پیدایین چرا؟ + نوشته شده در شنبه دوم فروردین 1393 ساعت 23:55 شماره پست: 57 آن تهمَها که رفتیم مادرم کُند شد. بیشتر دوست داشت پایینترها بماند..صدای غرهای زیر لبی سایکو را میشنیدم که به پدر و مادر ِ مادرم فحش میداد که مثلا معطلمان کرده بود. دیرمان شده بود. برای چی؟ خوردن ی خودش. گرسنه شده بود و عین یابود...
-
شکوفهها بوی عسل میداد.
یکشنبه 27 تیر 1395 20:25
-
دهان مادر روح جنگل
یکشنبه 27 تیر 1395 20:24
رفتن دوچرخهسواری. منم رفتم اما ترسیدم بیفتم دسی پایی بشکنه ازم اون وخ خر بیار و چاقاله بار کن. بادوم البته..گفتن یاد میگیری. گفتم نه الان وقت مناسبی برای یاد گرفتن نیس. دور زدن اونا و من دس تکون دادم و شهرام شکوهی گوش دادم و اونا سوت زدن و من هیجانای الکی بروز دادم. تا بالاخره دور شدم ...رفتم چای زعفرون خوردم. بیشتر...
-
دو دوتا؟ پنشتا
یکشنبه 27 تیر 1395 20:13
دو دوتا؟ پنشتا. + نوشته شده در پنجشنبه هفتم فروردین 1393 ساعت 19:4 شماره پست: 38 یه جای عجیب پیدا کردم. عجیب که میگم یعنی خوشکل. پر از یاسای زرد. گیسو گیسو کمند کمند یاس زرد بود که آویزون بود. فک میکردم عطر داشته باشن اما نه عطر رازقی رو داشتن و نه رایحهی یاسمن رو. فقط خوشرنگ و شکل بودن. همینطوری چون خلوت بود...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 20:08
نمیدونم + نوشته شده در جمعه هشتم فروردین 1393 ساعت 8:34 شماره پست: 26 هم اتاقی شماره یک برا خودش چایی میریزه و میگه آدم وقتی کنار تو میشینه اشتهاش باز میشه. نمیدونم طعنهاس یا تعریف .. بش لبخند میزنم و ته بشقاب نیمرو رو با نون میمالم. هم اتاقی شماره دو میگه کاش اینجا نمینشستیم خیلی سر راهه. هم اتاقی شماره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 20:05
چهها میبینم خیال است آیا؟ + نوشته شده در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ساعت 7:38 شماره پست: 54 صبح زوده. اونقد زوده که هنوز گلهای زردی که نمیدونم اسمشون چیه هنو باز نشدن. تو پیچای زرد خوشرنگ قدم میزنم. امپیتریم تو گوشم چیزایی میخونه که یقین دارم هر کسی علاقه نداره سر صبحی بشنودشون. مثلا یکیش هس داره میگه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 19:56
نِفِرتیتی + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ساعت 21:17 شماره پست: 2 صدای گوشی هماتاقیام که برای نماز کوک کرده از خواب میپراندم. خیلی میزند تا بیدار شود. بلند میرود دستشویی و من به پرده نگاه میکنم و فکر میکنم حالا یعنی آفتاب طلوع کرده؟ صدای تیز گوز هماتاقیام که همچون نیزهای سکوت اتاق را میشکافد من...
-
ممد نبودنت مبارک.
یکشنبه 27 تیر 1395 19:21
نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393 ساعت 0:47 شماره پست: 445 مطلب بصورت موقت و بدون نمایش در وبلاگ ثبت شده است من: سلام ارسال شده در ۰:۲۱ روز شنبه : سلام من: عکسم چطوره؟ : این چه عکسیه من: قشنگه؟ : خیلی!! من: مرسی رفتی؟ : نه من: چرا آنلاین نمی شی؟ شما همیشه اینقد سردی؟ :از دندونات ترسیدم من: شما همیشه اینقد به ظاهر آدما...
-
که زود برگردم
یکشنبه 27 تیر 1395 19:18
که زود برگردم. + نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393 ساعت 12:28 شماره پست: 471 دارم پرتقال میخورم.نمیتوانم حتی یک دانهاش را تمام کنم. آهنگ وبلاگم را میشنوم و به کتاب اگنس نگاه میکنم. حالا یادم آمده که قبلاها خوانده بودمش تا جایی. از نویسندههایی که تا شخصیت اصلی زن را، زنی که عاشقش شدهاند را نکشند دست از اذیت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 19:01
بستگی + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم خرداد 1393 ساعت 19:32 شماره پست: 502 در این بعدازظهر نسبتا غمناک تابستانی که روبروی تابلوی ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی دراز کشیدهام، به شدت احساس بیهمزبانی و تنهایی میکنم. احساس میکنم دوست دارم در مورد چیزهایی که ذهنم را مشغول کرده با کسی صحبت کنم. به دور از تعصب و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 18:57
حرفهای نامربوط + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393 ساعت 14:12 شماره پست: 511 خلاصه با پدرم نشسته بودیم. من بحث عجم و عرب را پیش کشیدم..گفتم که فلان زن در بفرمایید شام چه گفته در مورد عربا. پدرم داشت ناخن پایش را میگرفت و نمیدانست بفرمایید شام چه مقولهایی هست کلا..همانطور که سرش پایین بود گفت نظر خودشو...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 18:50
بوی عِطر توبه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393 ساعت 1:12 شماره پست: 557 یکی دو ساعت پیش توبه کردم. ماکسی بلند تنم کردم با شال نخی و شلوار زیر ماکسی. شروع کردم آرام حرف زدن و دراز کشیدم روی تخت. سامر آمد و گفت چرا اینطوری هستی؟ گفتم دیگر تصمیم گرفتهام پاک و متقی و منزه شوم و تمام لذات دنیوی را ترک کنم....
-
حرف دهنتو بفهماآاااا
یکشنبه 27 تیر 1395 18:43
حرف دهنتو بفهمآآآآ + نوشته شده در جمعه سی ام خرداد 1393 ساعت 20:15 شماره پست: 584 مامانم داشته هندونه با سر و صدا میخورده. ..فوزیه از اونجایی که از همه کوچیکتره و به تبع لوستر و بیادبتر و خطاهاش بر خلاف خطاهای من که ده برابر به چشم میان قابل اغماضتر، برگشته گفته چرا اینطوری هندونه میخوری؟به عمرت هندونه ندیدی؟...
-
یه دیواره..که پشتش خیلی چیزا داره.
یکشنبه 27 تیر 1395 18:40
خواهرم زنگ زده و میگوید مادرم سبکبازی درمیآورد جلوی شوهرش. شوخیهای سبک و جلف میکند. از مادرم بعید است. فکر نمیکنم همچین کاری بکند شاید فقط دوست دارد با دامادش صمیمی شود و بلد نیست. میگوید شوخیها توی دهان مادرم میماسد. راستش؟ ناراحت شدم. قبول دارم مادرم اجتماعی نیست، خجالتی است..و شوخیهایش برای خودمان است اما...
-
نه خوب..
یکشنبه 27 تیر 1395 18:35
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 1:16 شماره پست: 647 غلامرضا پرسید موهایت تا کجاست؟ گفتم تا زانوهایم. گفت دروغ نگو. گفتم بخدا...گفت بازشان کن...بازشان کردم و ریخت از پشت مقنعه...گفت قرمز پررنگد...حنا زدی؟ گفتم نه...گفت بعد موهایت را خودم شانه بکنم و ببافم...خوشحال شدم..: من را اندازهی دختر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 17:24
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 1:11 شماره پست: 646 به فاطمه گفته بودم خیلی مهربان است...نوک انگشتهایم را بیکه دردم بیاورد آرام مکیده بود...عین وقتی میخواهند سم و زهر عقرب یا نیش مار را خالی کنند. دیده بودم پسرهای دوروبرم چطور برای هم اینکار را میکنند...فاطمه گفته بود این کار را کرده چون...
-
نه بابا شوخی کردم
یکشنبه 27 تیر 1395 17:23
عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:55 شماره پست: 643 هیچ وقت نگذاشتم غلامرضا من را ببوسد...خجالت میکشیدم...دستم را با هر دو دستش میگرفت و صورتش را نزدیک دستم میکرد. نمیدانستم چه میکند...یک بار زبرییی روی دستم حس کردم..سیبیلش بود دستم را تند کشیدم و فاصله گرفتم..: چیکار میکنی؟! خندید:دوست...
-
دادگاهی
یکشنبه 27 تیر 1395 17:23
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 0:58 شماره پست: 644 پدرم زنگ زده بود و مشغول بود...عصر که از مدرسه برگشتم دیدمش ترسناک نشسته...سلام کردم و جواب نداد...نمیدانم بعدش چطور شد که جلسهی به قول خودش دادگاهیاش را شروع کرد...فکر کنم با سادهدلی حتی رفته بودم انشائم را نشانش داده بودم...بعد شلنگ کلفت...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 17:23
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 1:11 شماره پست: 646 به فاطمه گفته بودم خیلی مهربان است...نوک انگشتهایم را بیکه دردم بیاورد آرام مکیده بود...عین وقتی میخواهند سم و زهر عقرب یا نیش مار را خالی کنند. دیده بودم پسرهای دوروبرم چطور برای هم اینکار را میکنند...فاطمه گفته بود این کار را کرده چون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 27 تیر 1395 17:22
[عنوان ندارد] + نوشته شده در سه شنبه سوم تیر 1393 ساعت 1:11 شماره پست: 646 به فاطمه گفته بودم خیلی مهربان است...نوک انگشتهایم را بیکه دردم بیاورد آرام مکیده بود...عین وقتی میخواهند سم و زهر عقرب یا نیش مار را خالی کنند. دیده بودم پسرهای دوروبرم چطور برای هم اینکار را میکنند...فاطمه گفته بود این کار را کرده چون...