-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 23:27
خواهرهام همه شریفه رو دوس دارن. ازش میگن که چه مهربون، متواضع, بامعرفت، بانمک، تودلبرو، خوب..گرم، صمیمی...و حتی خوشاندامه...اما اضافه میکنن کاش کمی خوشکلتر بود. آخه هانی خیلی ازش سرتره..چهرهاش به خانوادهی ما نمیخوره. خانوادهی ما! یوسف و یوسفزادگانِ زیباروی تاریخ لابد. بیشتر از همه ننهخلف روی این موضوع دس...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 23:06
حلواهای سیاهی که گرفتم رو بایدببرم تو حیاط تمیز کنم. ششتاس...فردا ظهر گفتم شریفه بیاد خونهامون. ناهار. فکر کردم امگشت بپزم و ماهی سرخ کنم کنار برنج سفید. سالاد هم سالادای مخصوص امگشت رو درست کنم...همین دیگه...نمیدونم با کی میاد.. دیروز رفته بودیم پیشش گفتم ناهار نمیای خونهامون؟ دوس داری بیای؟ مینا جلوش گف این چه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 22:30
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 18:24
آقا ناهار یه مرغی پختم یعنی إیطوری ها نه أوطوری... خدا رو کوله مرغه. شریف و بدیع. حشوش یه عطری داش سرمستکننده...مینا خودش رو کشت بگو چی ریختی توش...من؟ هاها. کشتم و نگفتم...حالا بعد بش میگم..وقتی به اندازهی کافی التماس کنه و بعدش از حرص فحش بده.....جماعت خوردنا. به قول لرا زِدن..تا حد تکون خوردن گوشا. یکی از...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 14:39
دیروز ماکسیهای ننهخلف رو از شریفه اوردیم. ننهخلفه هیچ وخ از چیزی راضی نیس. یا گشادن..یا بلندن...یا کوتاهن..یا تنگن..یا...با این وجود ششتا پارچه اورده برا شریفه بدوزه براش...برمیدارن از شهرمون میان اینجا پارچه میارن ..اونم مفت..کی ماکسی رو میدوزه ده تومن؟ مدلدار دوازده؟..خودشم میره پارچه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 10:35
دست میبرم سال رو پیدا کنم....پشت به من خوابه روسینه اش میزنم یعنی میخوام؛ رو سینه اش میزنه یعنی بیا اینجا. نه من می رم نه اون میاد . چشام رو می بندم.ب ناهار امروز فکر میکنم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 10:31
یه روزی که دلت نمی خواد درش بیدار شی یا بلند شی...دلت سینه میخواد برای سرت و خوابی که بعدش بیدار شدن نباشه.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 03:27
امروز سال میگف اینقدر نگو دیگه شاد نیستم...کی سوار موتور میشه تو اون گرما و از این لب شط به اون لب شط با آدمی مثل مورتون و تند روندنای دیونهوارش...ها؟ دیدم خو باشه بابا...بگو ماشالا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 03:22
و البته خدا رو از این بابت شکر.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 03:22
چندتا فیلم خونوادگی کشف کردم فقط به خودم آفرین گفتم بابت صبر و حوصله و حرف زدن مداومم با نانا...یعنی انگار همسن نانا باشم نه مامانش...و خود نانا توی دو سه سالگی یعنی کارامل از فرط شیرینی..شیرینیِ دلچسب و گرم و خونگی....لغاتش..واژههاش..کاراش...بوسیدن پر ماکسیم..و گفتن اینکه ماما خوبه چون دوستمه بابا بده چون پیش...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 03:19
برادرم که سربازه مینویسه که دلم برای خورش بامیههات تنگ شده...نوشتم بیای برات میپزم جواب داده مردشم هستی. میخندم از دستش. مینویسه اومدم کلهات رو گرد کنم یا بوکسری؟ چند سال پیش خودش کلهام رو تراشید و مادرم فحشای دنیا رو به هر دومون میداد...قول داده اومد برام یه کلهی خوشکل گرد دربیاره که ...امروز فیلما رو...
-
فقط کافیه راضی نباشه.
شنبه 9 مرداد 1395 03:07
مینا، خواهرم، ظهر میگفت مطمئنم شهرزاد بره اون ور مرز حجابش رو برمیداره...اینا رو جدی به سال میگف. گفتم حجابم رو که این ور مرز هم برمیدارم..اون ور مرز کارای باحالتر دیگه ای دارم بکنم...مایوهای دو تیکه و ساحل لختیها و مردهای ریشوی تیرهرنگ و چیزهایی از این قبیل. برق خشم و حرص رو تو چشماش دیدم...بم گف...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 9 مرداد 1395 02:44
رو تخت قهوهایهای باریک رو به قول برادرم چسدود میکنم. لباسی تنم نیست و تنها توی اتاقم و چیزی هم ندارم که بهاش فکر کنم. صدای پنکه هست و ساعت و نق نق بچهی خواهرم که صدام میزنه ماما..و الانه که خواهرم سر برسه و اگه ببینه تو اتاق خواب مشغول سیگار کشیدنم با این وضع هم..اسباب سرگرمیام رو فراهم خواهد کرد..از بابت حرص...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 مرداد 1395 02:56
رازقیها رو دادم خواهرم. گفتم بذاره جایی در لباساش که من میذاشتم در لباسام...باد نیمچه خنکی میاومد..نخل تکون میخورد..بوی رازقی تند بود... ..دس به بازوهای خنک شدهام کشیدم..رازقیها رو دادم خواهرم..و خواهرم گف راس میگی..هی از خودم میپرسم این بوی خوب از کجاس و یادم میره از خودمه...روباه دیدیم..قورباغه..تیراندازی...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 8 مرداد 1395 00:15
پدرم گوشیش رو نشونم میده. یوتیوب. میگه به کسی نگو. و من الان ندارم میگم. زنی زیپی داره لباسش از پشت ..مجری چیزی بش میگه و خم میشه زنه و زیپ باز میشه و کون زنه بیرون میافته. پدرم متاسف بود برای اوضاع دنیا..زیرش هم کلی لینک بود که آبروریزی ِ زنِ مرد بیمار توی مطب و دستیار دندونپزشک..توی راهرو هم رو بوسههای داغ...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 مرداد 1395 23:35
سال هم بود که گفت والا من بودم موقع غش اونجاش رو میبریدم یه ملت رو از دسش راحت میکردم. تو دلم گفتم مردش هم هستی. برادرم بعدش گفت اونجاش رو میبرید قلبش رو چه میکرد؟ فکر کردم چه میدونم شاید بش میرید. مادرِ سول گفت بابا شوهر که کرد ولش کرد رف پیکارش..اینا قصهاس... اینم یه حرفی.
-
و حکی ان قیس ...
پنجشنبه 7 مرداد 1395 23:27
پدرم مطلبی در مورد قیس بنیعامر شاعر هم قبیلهایش برام میخونه: وحکی أن قیس قد ذهب إلى ورد زوج لیلى فی یوم شاتٍ شدید البرودة وکان جالسًا مع کبار قومه حیث أوقدوا النار للتدفئة، فأنشده قیس قائلاً: بربّک هل ضممت إلیک لیلى قبیل الصبح أو قبلت فاها وهل رفّت علیک قرون لیلى رفیف الأقحوانة فی نداها کأن قرنفلاً وسحیقَ مِسک وصوب...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 مرداد 1395 16:57
الان هم اُمخلف دارندهی ماجستر در زبان عربی و اشعار جاهلی تشریف اوردن. خلف و خلیفه رو هم همراه خودش اورده.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 مرداد 1395 16:46
دعوا به گریه تبدیل شد چون هانی دس و پای آنا رو بست..خوشحال شدم و دلم میخواس این کار رو با نانا هم بکنه...اما نانا گف نمیترسه و آنا جیغ جیغ زد و مجلهی دانستنیهای بن رو هم پا کرد و به هانی گفتم ولش کن... یادمه چقدر بن رو میزدن و دس و پاش رو میبستن و البته وقتی شورش درمیاومد من هانی و اون یکی سربازه رو میزدم و بن...
-
ابیتُ ان اکونَ بنتُ جعفرا...و عَسی جعفرأن یکونَ اَبی.
پنجشنبه 7 مرداد 1395 16:40
امروز برادرم با پدرم که پدرم جرمون داده و دهنمونو رو برده تعمیر بس که صداش زده شیخ بحث میکردن سر شجرنامه و اصل و نسب و این حرفای تخمی ... قبلا خوب میگفتن اجداد پدرم حوالی کنعان و سوریه بودن و حالام میگن و اضافه میکنن جدیدا که عدی بن ربیعة التغلبی الملقب الزیر أبو لیلى المهلهل هم از اجدادشونه. من و مورتون تو...
-
معجون الصالحین فی حلق القارئین و چیزهایی در همی مایه
پنجشنبه 7 مرداد 1395 14:34
دیروز خلف(سینوی سابق خواهرزادهام) رو از کلاس زبان اخراج کردن...گفتن نیارنش دیگه..این بار دوم یا سومه. ..اُمخلف(خواهرم) به مربی فحش میداد که بلد نیست تدریس کنه...خوب خلف نقاشی خوبی داره و کارهای عملیش خوبه...راحت صد تومن تو این سن تو جیبش بذار و برات عین مرد چهل سالهای خرید میکنه و بقیهی پول رو هم میاره ...مرغ و...
-
ناامنی
پنجشنبه 7 مرداد 1395 13:02
دیشب میون خواهرها نشسته بودیم. زیبا آدم امنی نیست. نه که ازش ترسی داشته باشم اما آدمی نیست که پیشش بشینی مخصوصا تو جمع..جالبه که وقتی تنهاییام مریض نیست ولی کافیه پیشش بشینی و نفر ثالث یا رابعی پیشتون باشه...احساس نیاز میکنه بعد گه وجودش رو عرضه کنه و من دیگه از هم زدن مسترابها خستهام...برام مهم نیس آدما دوسم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 مرداد 1395 11:38
دیشب ...یعنی صبح زود در واقع برادرم اومده بود بالای سرم..پتو را کشیده بود روم... یه لحظه نگاش کردم...گریه میکرد...چنان با محبت نگام میکرد که قلبم درد گرف... خودم رو زدم به خواب... شبش بم گفته بود وقتی رفتی خونهی خواهر جات خیلی خالی بود...چند روز بود که بات حرف میزدم...بری حالم بد میشه..تنها میشم..من خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 7 مرداد 1395 03:24
نانا و سینو پیتزا درست میکردن که در زدن. در رو باز کردم و خواهرم بود. دخترش رو اورده بود و شوهرش هم بود و میگفتن بیا با هم بریم بیرون بگردونیمت..محال بود با شوهر خواهرم برم بیرون. مرد بدی نیس اما من با شوهرخواهر بیرونبرو نیستم...حداقل تو این برههی زمانی. میگف بیاید با ما شام بخوریم بیرون...یا دور بزنیم..یا اگه...
-
دَرفَس.
چهارشنبه 6 مرداد 1395 16:25
پسرای داییم اومده بودن. برادر ناتنی مادرم. سالهاس ندیدمشون. از بچگی و مجردی. از بزرگه اون شب یادمه که تو حیاط خاکی..روی کپهی رختخوابا رفته بودم و پسرداییم سر به سرم میذاش و با ممد دعواشون شد سرم و من تو همون سن که حتی شاید زیبا دنیا نیومده بود خوشحال شدم که سرم دعوا شده...ته دلم طرفدار ممد بودم چون قشنگتر بود....
-
بلمرون
چهارشنبه 6 مرداد 1395 15:45
مادرم نشسته پیشم. چنان چسبیده بم که گرمم شده..بش میگم برو کنار گرممه..میگه خودت گرمی..انگار تب داری...میگم نه..فقط هوا گرمه..همین..خودشم انگار تب داره..سقلمه میزنه بم: - رفتی جُلفَک دوستت برات فسنجون هم پخت؟ منظورش جلفاس..به نظر مادرم تمام غیرعربها و به قول خودش عجمها فسنجون میخورن. فسنجون به نظرش یه چیز عجیب...
-
تایپتم سریعه ها..
چهارشنبه 6 مرداد 1395 14:52
نشستیم و اخبار ایران رو به راهه. خبرای بحرین هست و شیخ عیسی و اینکه شیعهها اجازه نمیدن محاکمه و دسگیر بشه و از این حرفا. مسنه و روشن..فکر میکردم چرا بحرینیها اینهمه اسم عیسی میذارن.. مادرم عصبانی بود که خواهرم دخترش رو اورده بود گذاشته و رفته فاتحهخونی پسرخالهی شوهرش..میگف به اون چه..دخترش گناه داره و...
-
وقتی " شیطون تو مخت نریده بود".
چهارشنبه 6 مرداد 1395 12:46
برادرم موتور رو راه میبرد رو اسکله و من کنارش بودم. میگف چهار پنج سال پیش وقتی هنو به قول خودش" شیطون تو مخت نریده بود" یه روز که داشته سیگار میکشیده بهاش گفتم چونی فکر کردی نمیدونم سیگار میکشی پفیوز... میخندید که یعنی اومده بودی نصیحت کنی: - این همه دود و دم گاییدت ...فکر کردی یعنی هر کی غصه داره...
-
قمبول
چهارشنبه 6 مرداد 1395 11:54
میگوها رو برده بودم خونه داده بودم به مادرم. خواهرم دم در بود. وقتی من رو دید دس برد طرف آسمون و گف ای خدا نمیشه این زن بیفته پاش بشکنه..چیزیش بشه که آروم نمیشینه..نمیدونم چطور با این میسازه..هی گذاشتتش پشت موتور و هلنگ هلنگ از این ور شهر به اون ور شهر... از برادرم زیاد خوشش نمیاد..کلا زیاد کسی خوشش نمیاد...
-
فتحه روی لام...فتحه زیر لام..
چهارشنبه 6 مرداد 1395 11:27
برادرم گفت بریم بازارماهیفروشا؟ گفتم بریم... بوی بازار ماهیفروشا بیرونش خیلی بدتر از توش بود..بوی فلس و آشغال ماهی و میگو مونده..یه لحظه نفسم گرفت.. رفتیم تو بوی زننده کمتر بود...برادرم شاهمیگوها رو دیده بود و میخواس نشونم بده. .. به یکیاشون سلام کرد و یارو با لوندی جواب داد: سلام عُمری... اشاره کرد عبات رو بکش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 6 مرداد 1395 09:47
سمبوسهها خوب بودن...سسش توی یه شیشه روغن خالی بود...برادرم میز و صندلیای دور از بقیه انتخاب کرد و گفت بشین اینجا...اگه یکی از این مزلفای مخنث تنبون شل نزدیک شد جات رو عوض کن و برگش به جوونایی که پشت سرمون بودن نگا کرد. - بابا بیخیال برادر من...باور کن اونقدرام که فکر میکنی جنس و تیکهی دندونگیری نیستم دیگه..این...
-
خنزیر و لا داعش
چهارشنبه 6 مرداد 1395 09:04
برادرم گفت اینجا ماهی میگیرم. صدای قرآن بلند بود..پل کوچکی بود که ایران رو به عراق وصل میکرد..اون ور چراغ خونههای عراق روشن بود و صدای قرآنشون بلند بود که به سبک و سیاق خاص خودشون تلاوتش میکردن شبیه علاءالدین القیسی قرآن میخوندن. زمین از خرچنگای کوچولو پر بود. برادرم یکیاش رو برام گرف. سعی کرد بگیره و بعد داد...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 5 مرداد 1395 20:50
آره.
-
مرد
سهشنبه 5 مرداد 1395 19:27
در دستشویی خلاص شد از فشار عشق. رویش آب گرفت و شسته شد؛ عشق من.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مرداد 1395 03:04
دلیل نوشتن مجدد در این وبلاگ جی میلی بود به این عنوان تو رو امام حسین ... اون لحظه داشتم اخاف اشتکیلک رو از باسم کربلایی میشنیدم...در واقع می دیدم و اون جی میل رو باز کردم...و خوندم ... یعنی کسی قسمم داده بود ب کسی که به خون و غیرت خودش و برادرش قسمشون داده بودم.... این شد که نشد. مقدره انگار ...مخصوصا وقتی خوندم چرا...
-
نفونفها نص إردان ...هاذه طرز عبادان
یکشنبه 3 مرداد 1395 21:33
قبل از اینکه بیام اینجا رفته بودم پیش شریفه خیاط. لباسی که برای مادرم دوخته بودم رو اوردم و اون ماکسی حریر که دوخته بود..رفتیم تو اتاق بیبیاش پرو کنم. اتاق بوی سیگار لَف میداد. قوطی برگ سیگار همونجا بود..تاریخ روش رو خوندم..خود قوطی که مخصوص شیر خشکه مال سی سال پیشه ... یخچال قدکوتاه با در قفل شدهاش و سرویس عروسی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مرداد 1395 21:01
إهموم إلی إبگلبی ما مثلهه إهموم.
-
نمیگه باشه.
یکشنبه 3 مرداد 1395 17:53
نانا و بن دعواشون شده. نانا میاد بالا سرم: -یومااااااا تا حالا صدبار اومده شکایت.لپهام رو میکشم: أووووو غَمّااااااا. مثل این جواب همانند جوابی است زمانی به کسی میدی که بت بگه چته و تو بگی درد بچهاته. تو همون سبک و سیاق اما نفرینش بیشتره این. _ ابنچ ایطگنی: پسرت میزنتم. لپایی که دفعه پیش الکی کشیدم رو اینبار...
-
*فاتیسی
یکشنبه 3 مرداد 1395 17:36
نشسته بودم تو حیاط فلافل سرخ میکردم. کرم فلافل گرفتشون امروز تو این گرما. گاز آشپزخونه هم مشکل پیدا کرده رو شعلهی توی حیاط...یعنی بخار از رو کلهام بلند میشد...حال نداشتم بمیرم. نانا هم نشسته بود پیشم برام گردی درست میکرد. - ماما خاله زیبا گفته قالب داره..مثل ستاره میشه فلافل - خاله زیبا غلط کرده با هفت جد و...
-
الگصب و الچّلاب
یکشنبه 3 مرداد 1395 16:52
پیش شریفه نشسته بودم و خواهر بزرگهاش که شوهر داره داش بیعقلی میکرد. بیس روزه شوهرش اوردتتش خونه باباش و گفته هر وقت خوب شدی برگرد. قصهاش اینطوره که دختره آندومتریوز داره. این رو تو سونوش خوندم..کمه البته و کوچیکه..هنوز اول راهه. دکتر اینجا بش گفته باید عملت کنم..با لیزر نمیشه بیا شکمت رو باز کنم درش بیارم و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مرداد 1395 15:54
به سال زنگ زدم و گفتم کجایی بریم خونهی بابام. گفت منطقهی تنگ نمیدونم کجا و کیه..از وقتی این شهر فُگر اومدیم سال هی توی تنگها وول میخوره. ما کجا میدونسیم تنگ چیه...تنگ کدومه. چقدر تنگ دارن لرا...هی این تنگ اون تنگ. والا شهر ما هیچ تنگی نداش.
-
گفت باشه
یکشنبه 3 مرداد 1395 14:50
دیشب رفتم بیرون. یعنی حس کردم خونه با سقفش رو دلمه. به سال گفتم میای بیرون یه خرده راه بریم؟ گفت نه. گفتم دیره..تنها برم این پسر لاشیا و مرد تن لشا روبروی پارک بم حرف میزنن...خوشم نمیاد..همیشه بم حرف میزنن وقتی رد میشم..گفت نمیام...گفتم به تخمم..بمیر..سگ دیوث پفیوز قرمساق بعد دلم خنک نشد...لگدش کردم..باز دلم خنک...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مرداد 1395 14:11
برادرم فیلم رسیدن بابام رو فرستاده. خودش دوستش رو اورده کی نی هنبونه میزنه...و بابام که میاد تو مادرم کل میزنه و بعد نی هنبونه میزنه...خودش میرقصه...شونه میلرزونه ریز و دوستش تو کوچهاس..کسی همراش نمیکنه تو رقص...نوشته اگه بودی...یه جایی هست که پسرا دوستاش تو کوچه میخونن مامانم تو حیاط داره از اون دسای مخصوص...
-
ثُلثَّین
یکشنبه 3 مرداد 1395 13:48
دخترها بم پیام میدن میای؟ یکیاشون عکسای مرغش رو گذاشته که تو کیسه چُسسوز یا چی چپونده و روش فلفل ِ به قول بچگیای بن بولمه گذاشته و فلان و بهمان و نوشته مرغ توی چی چی...بعد برای اغوام نوشته: شهرزاد بیای پیشم از اینا برات درست میکنم و تازه چندتا از کیسهها رو بت میدم..جواب نمیدم فقط فنگش رو میندازم که نه بیچاره...
-
هوووسسسسسسسسسسس
یکشنبه 3 مرداد 1395 13:36
قدیمها توی هالی که زنها درش چایی میریختن و صدای چیک و چیک استکانا بلند میشد من به صدای چیک چیک افتادن دونههای درشت تسبیح تو دس مردا گوش میدادم. چیک و چیک و موقرانه رو هم میافتاد. کسی شوخی رکیک نمیکرد..کسی حرف نامربوط نمیزد...سکوتی آمیخته به احترام و اشرافیت حاکم بود... دیگه قدم بلند شده بود از سنم بلندتر بودم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 3 مرداد 1395 13:09
مادرم زنگ زده بود که بم بگه بابام حال داییهام رو گرفته. دمش هم گرم. مادرم با غرور حرف میزد که بابات رو میشناسی چقدر سخنوره و با حرف طرف رو محکوم میکنه...بابام اهل سفسطه و فلسفه هم هست..کمی مخل تلیت کنه به روش و نوع خودش...اما خوشم میاد بابام حال داییهام رو میگیره..از طایفهی پدریم بیشتر خوشم میاد. اصالت بیشتری...
-
نه بابا بذار ببینم سال چی میگه.
یکشنبه 3 مرداد 1395 12:59
دیروز پدرم بم زنگ زد. باباییام. پنج شش بار. نرفتم دیدنش بیمارستان و حالا مرخص که شد نرفتم. بعد زنگ زده بود...صداش خماااار و خسته بود. بش آرامبخش میدن...کلی هم حرف زد. مستقیم گفت: دلم برات تنگ شده شهرزاد..بیا دوس دارم ببینمت...دلم برا بچههات تنگ شده..برای دخترت..برای خودت.. من رو میگی؟ هشت سالهام شده بود...دنیا و...
-
إنتَ تَخاف الله رب العالمین؟!
یکشنبه 3 مرداد 1395 02:20
کَمَثَلِ الشَّیْطَانِ إِذْ قَالَ لِلْإِنْسَانِ اکْفُرْ فَلَمَّا کَفَرَ قَالَ إِنِّی بَرِیءٌ مِنْکَ إِنِّی أَخَافُ اللَّهَ رَبَّ الْعَالَمِینَ همانند شیطان که به انسان میگوید: کافر شو، پس وقتی انسان کافر شد به او میگوید: من از تو بیزارم، من از خدای جهانیان میترسم.
-
الحکایه الاخیره.
پنجشنبه 31 تیر 1395 15:37
هنوز هیچی نشده برام کلی نوشتید و آدرس خواستید و شماره تلفن..از زن و مردتون ممنون. شرمنده شدم از محبتها..از اینکه نگران می شید..به قول خودتون نفستون می گیره وقتی نیستم و نمینویسم..دلتون میگیره از غصه... از این حرفا که فرمودید دنیا یه چی کم داره ما ننویسیم و اینا:)) نمیتونم جواب تک تک جیمیلها و پیغامها رو...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 تیر 1395 10:42
کلمات : محمد عاطف الحان : رامی جمال لو رجعة عشان تبعدی بینی وبینها استنی: اگه اومدی که بین من و اون فاصله بندازی..صبر کن دی خدت بالها کویس منی: اون حواسش به من بود ولا باعت واتخلت عنی: نه من رو فروخت و نه تنهام گذاش مش زیک خالص على فکرة: اصلا شبیه تو نیس راسش الشخص الی انتی عرفتیه دلوقتی اتغیر: اونی که شناختی عوض شد...