-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مرداد 1395 00:51
ده بچهی زنگی آکاتا کریستی رو شروع کردم خوندن. برادرم از تو باغچه پیام میده..بیا هوا خوبه..بوی گلها خوبه..بیا..می@گم میخوام بخوابم.. نه بیا. چه آدمیه...منتظرم برم و نمیره. بد نیس فقط خواهر برادرها زیادن و هی اومدن این و اونشون وقتم رو میگیره. دیشب به سال گفتم تو اتاق خواب نمون. روم نمیشه این خونه باشه تو هال...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مرداد 1395 00:41
گوشیها رو میذارم گوشم. گوش کیپکنها رو. خوب توی ماشین بچههای بلوز زرداشونو تنشون کردن..من فکر نمیکردم بیرون از ماشین بریم. ماکسی گل بته داره ر پوشیده بودم که خودم هم میدونم جز راحتی هیچ مزیت دیگهای نداره ظاهر نخی گل و گشادش و حتی خوشرنگ نیس...روش مانتوی سیاه با خطای سفید و زیرش دمپای نارنجی و شال قهوهای..تو...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مرداد 1395 22:26
حالا کجا بریم بوق بزنیم؟!.. وقت عوض کردن پروفایله حداقل.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مرداد 1395 22:23
برادرم داره یه خاطره از سربازی تعریف میکنه: تو رزمایش بودن و کسی هی کارهای بیادبی با ماتحت میکرده ( اثر نور در قلب رو میبینید؟ از فحش گذشتم و حجاب روح دریدم) بعد کسی گفته یکی این رو ببره بهداری پیش چونپزشک... و خودش قهقهه میزنه و من نتونستم نخندم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مرداد 1395 22:23
هر وقت صنعتیها دستاشونو میبرن بالا برادرم میگه داره میگه: یا سیدعباس. میخندم.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مرداد 1395 22:17
برادرم در مورد یکی از بازیکنای صنعت میگه: چنه احمار ناطینه بسکوت. از خوشی عین خریه که بش بسکوئیت دادن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مرداد 1395 22:16
وقتی صنعت با استقلال بازی داره هیاهو کمتره... میشه گفت دو سر برده...جز الان که صنعت به گل رسید و نانا پرت شد تو هوا.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 15 مرداد 1395 19:37
میگوپلو رو گذاشتم وسط سفره. بعضیا قهر بودن..بعضیا نبودن..بعضیا میگووها رو جدا کردن..بعضیا کشمشا رو..بعضیا.. برادرم دیس رو کشید جلوی خودش و شروع کرد خوردن...همه رو خورد و پهن شد بغل سفره... قاشق دهنیاش رو میزد به ظرف سالاد وسط سفره..بوی سیگار بدش میاومد و با دهن پر حرف میزد...صدای سرفه و خلط سینهاش ...همهی اینا...
-
و نگفت بلاخره
جمعه 15 مرداد 1395 03:21
آنتی کرایست..کریست..دجال..ضدمسیح یا هر اسم دیگری که رویش باشد را دیدم. همراه با سال. بعدازظهر. من داشتم به کلمپلو فکر میکردم..که دوست دارم چند روز دیگر بپزم. فکر میکردم با گوشت قلقلی درست کنم یا چرخ شده..زعفران بریزم؟ سبزیهای معطر چی؟ یا نه..مثل شیرازیها تره و ریحان و ترخون بریزم که آخری را نداشتم. کلمها را توی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مرداد 1395 19:08
لاک نارنجی زدم...اینقدر دوسش دارم که به نظرم طبیعی نمیاد اینهمه ذوق پنهانی بابت رنگ لاک...چه کنم اما دوسش دارم. تو کانال تلگرامه عکسش رو مینهم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مرداد 1395 19:06
دارم قهوه غلیظ با پودر هل میخورم...یعنی رگای سرم باز شد...عطر خوبش تو دماغم...کاش این وبلاگ یه دکمه داش فشارش میدادید و ازش قهوهی خوب میخوردید. خو دوسِتون داروم دُوروغُم چیه.
-
محسنشونی
پنجشنبه 14 مرداد 1395 19:03
خواهرم شب امتحان شفاهی میخواد بگیره. دارم تمرین میکنم. احساس پاریس دارم. به سال گفتم: ولک حس میکُنُم لیلا حاتمیاوم.. گف محسنشونی. بش گفتم آنشانتِ و به بیرون هدایتش کردم. در جستجوی زمان از دست رفته به زبان اصلیمه الان.
-
پشیمانی
پنجشنبه 14 مرداد 1395 18:53
الان میرم خاک در گروه رو میبوسم دوباره داخلم کنن توش.
-
ولچ ژ مو ج
پنجشنبه 14 مرداد 1395 18:47
خواهرم دارد فرانسه یاد میده تو گروه. صداش رو ضبط کرده بگید: ژِمهلو...یا یک همچین چیزی. ازمون میخواد تکرار کنیم. هر کسی سعی خودش رو میکنه. نوبت من میرسه: شهرزاد بگو. - جهملو. - ج نه ژ. - جژمهلو. - ج و ژ نه..فقط ژ. - خو سخته. - سخت نیست.. - جمالو. - جمالو ابراسچ...جننتینی...ولچ ژ مو ج. - خو ماعرف. -...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مرداد 1395 18:15
لا انت انت و لا الزمان هو الزمان.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:52
الان فهمیدم که اوکازیون اصلا آشپزخونه نیست... هییییی. بعد میگم سال چرا با ع اون دختر مهندسه... اون خودش اوکازیون رو اختراع کرده لابد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 14 مرداد 1395 12:31
به سال گفتم: - دخترا میگن چه چیزای ریز کوچولو تو آشپزخونهات داری...چیزای خوشکل ...چون آشپزخونهات کوچیکه دیده نمیشه...وزوزو دست شوهرش رو گرفته بود نصف شبی اورده بودش تو آشپزخونه روبروی بوفهی خیلی معمولی آشپزخونهام و میگفت ببین چه چیزای خوشکلی داره..شوهره گفته سلیقهاش رو دوس داری چون مثل مال خودته...بعد گفته بود...
-
لاء
پنجشنبه 14 مرداد 1395 02:07
با سال توی ماشین بودیم..آهنگ بیکلام میشنیدیم...پاهام رو تکیه داده بودم به شیشهی روبرو...نیمدایره درست میکردم.. - سال میدونستی من اصلا فامیل ندارم؟ فامیلم تویی؟!...تنها فامیلم تویی. بقیه باهام همفامیلند نه فامیل. ابرو بالا میندازه که یعنی چه بیییییید سه چطور حرف میزنه.....ابرو میرقصونم یعنی ها پ چی...معلومه...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 22:19
آستنلند رو دیدم. از این فیلم توقع میرفت چه باشد؟ کمدی؟ رمانتیک؟ فانتزی؟ تاریخی؟ برای من هیچکدام از اینها نبود. تحمل اطوار جنیفر کولیج به کنار... بازی ناامیدکنندهی کری راسل حتی با حضور جیمز کالیس که بازیاش را در خاطرات بریجت جونز دوست داشتم و یادم مانده هم قابلتحمل و لذت بردن نبود. کل قصهی فیلم یک جور بدبختی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 19:53
من باید خواهرها و مادرم را ببخشم چون پدرم پدر و شوهر بود برایشان. پدرم قطب مذکر خانه بود. زنهای خانه اگر از نظر او تایید میشدند یا حداقل تحقیر نمیشدند برای آیندهاشان خیلی بهتر بود. من باید مادر و خواهرهایم را برای نظرشان نسبت به شریفه ببخشم. پدرم شاید آدم خوبی بود. آره. آدم خوبی بود. تا آنجایی که میدانم پول...
-
اگر شوهرتان بهاتان گفت سرتان هوو آوردم به دلتان بد راه ندهید...خدا را چه دیدی شاید گوسفند بود..
چهارشنبه 13 مرداد 1395 17:06
این مطلب را در کانال تلگرام بخوانید و از فرط نمک تویش بشکن بزنید یا ...سکوت کنید. خوب چرا باید توی آن گروههای شیرین باشم و چشمهام نوچ شود از فرط حلاوت؟
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 15:12
سال در زمینهی رنگ مو یک دمدهی به تمام معناست. یک عکسی دارم متعلق به آبان یا آذر هشتاد و هفت...چند روز پیش موقع زیر و رو کردن فیلم و عکس آن دوران برای مینا کشفش کردیم. دوتا تکه موی روشن توی موهام دارم.. سال گفت اینطوری...اینطوری.. مینا گفت این که دیگه مد نیست...تم زردی داره و تیکه تیکهاس و سوزنی و پر نیست....خوب...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 13:08
اخاف من اعوفک باسم کربلایی رو میشنیدم..یه نسخه دارم ازش از یوتیوب دانلود کردم. هر وقت خلوت میکنم با خودم ..میشنومش...آروم میشم خیلی بهتر از پیانو و آهنگای بیکلام آروم در آرامش من موثره. یه قسمتش هست که از دقیقهی 5 و 10 دقیقهاش شروع میشه که خیلی دوسش دارم پرسوز و دردداره...شعرش درددل حضرت زینب با حضرت...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 12:22
میخواهم حرفهای سادهای بزنم. حرفهایی معمولی که نتیجهی تجربهی شخصی هستند. مثل کسی هستم که قانون جاذبه را همین حالا خودش کشف کرده و حس خوب کشفش با وجود نیوتون و حرفهاش بیارزش و کمارزش نمیشود. حرف جدیدی برای دیگران نمیزند اما حس جدیدی بین خودش و خودش تجربه میکند. آدم باید خودش از خودش مراقبت کند. باید به این...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 10:56
دیشب برادر من به من پیشنهاد داد بروم عضو کانال نمیدانم چهی چیچیان بشوم. او نمیداند که من عضو هیچ کانالی نمیشوم. کانالی که او گفت دستنوشتههای آدمی که ظاهرا توی جاهایی مدافع حرم یا همچین چیزی بوده..تو بگو استیون سیگال نوع وطنی و مذهبی و باغیرتش. دختر نجات بده و مرامدار و ... اصرار که فلان داستانش رو بخون و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 01:16
فرشتگان در حال خواندن اسامی جهنمیان بودند... که ناگهان نامش خوانده شد... "چگونه می توانند مرا به جهنم ببرند؟ دو فرشته او را گرفتند و به سوی جهنم بردند... او تمام اعمال خوبی که انجام داده بود،را فریاد می زد... نیکی به پدرش و مادرش،روزه هایش،نمازهایش،خواندن قرآنش و... التماس میکرد ولی بی فایده بود. او را به درون...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 13 مرداد 1395 01:06
خوب حالا شکم سال صداهای عجیب و غریب درمیآورد...غورر...قورر..غووووق....غووووغ..قووووق...قوووور...گرسنه نیست. شاید نفخ دارد. بههرحال خواهرم وقتی میخواست برود- و چقدر طول کشید تا بالاخره با سردی غیرقابلتحمل و فس فس کردنهاش رفت- نشسته بودیم روی لبهی سیمانی تپهی روبروی خانه..ساعت یازده بود..باد گرمی میوزید..سیمان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 22:48
همه چیز کهنه میشود، خواهد شد. همین لحظه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 16:43
بعد از ناهار آرایشگر آمد..توی اتاق خوابم ملافه پهن کردم و دراز کشیدم..ماساژ خوبی داد و بعد روغنمالی و من را عین نینی لای ملافه پیچاند که چربی غیر غلیظ روغن ماساژ به تن بشیند. دم و دستگاهش را آورده بود... بخور صورت و بند و بساط اصلاح ابرو و پشت لب و صورت و دستگاه شمع و موم و فلان..سنگ کشیدن کف پا و روغن بعدش و جوراب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 16:34
ماکارونی با سس بشامل چیز خاصی نبود. معولی و برای من حتی کمی نچسب. بن و مینا دوست داشتند. شاید هم مینا دوست داشت نشان بدهد که دوست دارد چون خودش اصرار کرده بود درست کنم..سال گفت به زحمتش نمیارزد. مینا گفت چه زحمتی...چون خودش زحمتش را نکشیده بود. خودم پخته بودمش. دختر مینا هم خیلی دوست داشت. نانا نخورد و من؟ حس کردم با...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 12:00
در دنیای بهتری زندگی خواهم کرد. دنیایی متشکل از سال و بن و نانا و دوستهای خوبم. دوستهای یاریرسان که دوستم دارند و وجودشان پر از دلگرمی و مهربانی است. من بدون ارتباط نمیتوانم زندگی کنم. آدم ذاتا منزویای نیستم. دوستهایی نه چندان زیاد اما خوب. باید تغییر کنم ...بهتر شوم. چیزهایی در خودم تغییر بدهم که آسیبهای...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 04:49
مینا میگه زنِ سامی برادرشوهرش همیشه آرایش به صورت داره. پس او مجبوره همیشه آرایش به صورت داشته باشه...وقتی عصر با آرایش خیلی خفیفی بیرون رفتیم و پرسید چطور روت میشه بدون آرایش بیرون بری؟ چطور عکسای پروفایلت گاهی بدون آرایش و رنگ و رورفتهاس...چطور... گفت درسته که زنِ سامی - جاریش-همیشه صورتش یه شکله اما همیشه آرایش...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 04:13
قطع راتباط کلی با خانوادهی سال کار خیلی خوبی بود. دری بسته شد که باز بودنش آزارم میداد. مانده حالا در بازی که سمت این جماعت است و باید بستش..چفتش کرد. سالهاست میدانم که به خیرشان امیدی نیست و شر میرسانند حتی اگر ازشان بخواهی که نرسانند.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 04:04
خواهرها میگویند کاش شوهر خوبی گیر شریفه بیاید. برایش خوبی میخواهند اما اشرافزادهتر و حورالعینتر از آنند که بخواهند راهش بدهند توی جمعشان. از دور به این مراسم سخیف و مبتذل نگاه میکنم و به سالهایی که سوخت و رد شد..و مملو از این قیل و قال عن بود.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 04:01
برادرم بند کرده بود که بله شاید بلد نباشد محبت کند اما دوستم دارد. راستش خوش ندارم به من بگوید دوستم دارد. خوش ندارم به من محبت کند و کلا قبولش ندارم و خوشم نمیآید ازش...خوب بدخواهش نیستم اما علاقهای به زرزرهای مسخرهاش ندارم. گور پدر هر نوع نژادپرستی و تعصب. تمام نژادها به تخمم. مرد باش و از آنجا برو. به من مربوط...
-
ممنون
سهشنبه 12 مرداد 1395 03:51
خواهرم به کتاب بغل تخت اشاره کرد و گفت باید بغل تختت آدمکش کور باشد؟ توقع دارد چه باشد؟ خودش ده بار جین ایر را خوانده. زبان اصلی..عربی...فارسی..پرتغالی و هر زبانی که سر در میآورد. کتاب مقدسش است. ته دلش فکر میکند جینایر است. فیلمش را دیده...فیلمهایش را در واقع. به نظرش بهترین کتاب دنیاست. چون دخترهی تویش نمیدانم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 12 مرداد 1395 03:18
وقتی شروع میکند برایم خاطره تعریف کردن حوصلهام سر میرود..تا میگوید چان عندی فِد صدیق. که یعنی دوستی داشتم(مذکر) ..خمیازهام میگیرد. حرفهای بدی نمیزند اما حس زردی به من میدهد همراهی باهاش...میگوید آدمهایی در زندگیاش هستند که اسمشان را گذاشته فلاسفه الحیاه البسیطه. فیلسوفان زندگی ساده. به نظرم زر مفت است....
-
معکرونه بلبشامیل
سهشنبه 12 مرداد 1395 03:05
فیلم گذاشتیم.. water.. برای احتراز از نق و نوق خواهرم که میگفت من خودخواهانه فیلمهایم را برای خودم نگه میدارم. اشتباه میکند. من ماهانه فیلمهای زیادی به ننهخلف، وزوزو، برادرم هانی میدهم. با هانی تبادل فیلم داریم..با ر کتابفروش هم. خودش تا حالا دلش نخواسته بود... فیلم را دیدیم. من بالای مبل زیر پتوی نانا لم داده...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مرداد 1395 18:28
مینا میگه یه فیلم هم بذار ما ببینیم همرات. هی تنها تنها میشینی رو تختت فیلم میبینی و بوی سیگارش میرسه به ما فقط. حالا دیگه ناهارش رو خورده. از گوجه تا کدو و بادمجون و برگ کلم سفید ..اونقدر خورده که نتونست بلند بشه دیگه..سال از ماهیهای دیروز که خیسونده بودم براش تو لیمو و فلان و امروز سرخ کردم خورد. اگه بمیرم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مرداد 1395 14:04
مینا میگه دیدم که سال گاهی با خودش چیزی زمزمه میکنه. شوهرم نمیکنه. خوشبهحالت.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مرداد 1395 02:49
یادداشتهای کافکا...چیز خوبیه..میخونمش..وسطش میخوابم...باز بیدار میشم..میخونم و خواب خوندهها رو میبینم. خدا پدرت رو بیامرزه سواد.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 11 مرداد 1395 02:25
من زنِ کسی نیستم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مرداد 1395 22:44
خواهرم اسم دایی سینا را سرچ کرده بود. خیلی گزینه آمده بود...اسم آن یکی را هم....و ان یکی...قدیم با من به جلسهها میامد..با لحن سبک دست اندازی به شریفه و خواهرش میگفت شهرزاد قدیم از این جاها میرفت..اسمشان چی بود...یک چیزی بود...انجمن بیکاران؟....نه داستان...گفته بود ببین...ببین چه کردهاند و چه شدهاند....عکسها...
-
قهرمانان و تورها
یکشنبه 10 مرداد 1395 10:54
برنج رو میخیسونم. شربت آلبالو درست میکنم. ترانهی 180 درجهی تامرحسنی رو میشنوم..سیگار میکشم ..تنهایی..میچرخم..برای خودم فیلم بازی میکنم ..مثلا من محبوبهی خواننده هستم...میوهها رو میشورم...سُعاد زن هاشم رو مسدود میکنم. بعد در میزنن میرم باز کنم..اومدن کنتور گاز رو چک کنن. یارو مو فرفریه مثل همیشه خرابه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مرداد 1395 03:46
ناامید کردن من کار آسونی نبود. خیلی طول کشید تا بالاخره ناامید شدم به طور کلی. قبل ترها هربار به خودم می گفتم با اینهمه از سابقه نومید مشو. حالا می بینم کاش زودتر با اونهمه سابقه؛ نومید میشدم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مرداد 1395 03:36
گفت با این همه از سابقه نومید مشو.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مرداد 1395 03:33
تو کمان کشیده و در کمین، که زنی به تیرم و من غمین همهٔ غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مرداد 1395 03:19
توی حیاط نشسته بودم و حلواهای سیاه را تمیز میکردم. مکعبهای کوچک ازشان درمیآوردم که راحت بشود سرخشان کرد مینا نشسته بود روبروم. گفت خوب بلدی. گفتم زیاد تمیز کردم. گفت خودش تا حالا ماهی تمیز نکرده. میدهد مادرم یا بازار. گفت آشپزی دوست ندارد. تهاش میرود قاتی میشود توی معده دیگر..توی دنیا کارهای مهمتر و هنرهای...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:21
سر ناهار مرغ رو میبریدم. رونها برای مینا و نانا. سینه برای سال. بن حشو خورد و سیبزمینیها و هویجای کاراملی شده...مینا به سال گفت رون بردار..سال گفت نه. مینا تعجب کرد. اونم ذهنش مثل ذهن سال تقریبا یکبعدیه...یکجورایی شبیه همند شاید. گفتم سال رون نمیخوره. مینا چشماش رو گرد کرد: عجیبه. رون که نرمتره. - نمیخوره...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 10 مرداد 1395 02:09
مینا حواسش به همه چی هست. چون زنه؟ یا چون امیدوار؟ چون بیغمه؟ چون دغدغهی جدی نداره؟ چون ...نمیدونم. هم غبطه میخورم به این خصلتش هم یه جوری لجم میگیره. مثلا یه گربهی قرمز رنگ چینی کوچولو برام خانوم خونه از بازار پیش سید محمد آقا گرفته بود..گذاشته بودمش بغل عکسا. منم گاهی دلم میخواد مثل زنها حواسم باشه...و دقت...