-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 04:01
نان و گوجهی سرخ شده با نمک و روغن فراوان. یکی از چیزهایی که زندگی را خوشمزهتر میکند.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 03:09
فیلمِ walk on water را دیدم. قصهی فیلمی لو رفته، با پایانی که میشود حدس زد. جز یافتن کلمات عبری مشترک با عربی سرگرمی دیگری نداشتم موقع تماشاش. یکیاش لیخ یا آنطور که در عبری میگویند: لِخ...در عبری محاورهای کلمات مشترکی به گوشم میرسید. خیبلا..که همان خبله هست به عربی: زن دیوانه. میطباخ و فلان جز این نکته چیزی در...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 مرداد 1395 17:26
سال گفت موهایت را سشوار نکش همین فرها خوب است. اینطوری فر خورده و پیچپیچی تا پایین. شرجی که میشود مجعد میشود...کرم میزنم به لبم..که خشک شده..وقتی والیبال ایران کوبا میبیند حواسش به چه چیزهاست. سشوار را خاموش میکنم..قبلا مو را صاف دوست داشت. صافِ صاف. یکبار موهایم را اوتوی لباس کشیده بود حتی که صاف شود...بعدش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 مرداد 1395 16:34
تنها کسی که بهاش واتساپم رو دادم پروفایلم رو دید. گفت این تویی نه؟ منتظری بن، نانا، سال بیان...یا یه خبر خوب.. دیدم کسی اینطور دقیق نفهمیده بود من رو خیلی وقته. تلگرامم رو دید گفت اینم تویی..وقتی نانا دنیا اومده بود و بن کلاس اول بود؟! گفتم آره. باز خوبه. اما کاش گریه نمیکرد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 مرداد 1395 16:12
باز از کنار مرد مو رنگ شده رد میشوم. سر تکان میدهم برایش. همیشه ژست قیصر و داریوش گوش بدهها میگیرم توی ذهنم وقتی میروم پیشش. یعنی زندگی پارهام کرده و به تخمم شده و سیگار که سهله اگه بگی زهر دود میکنم. هلاهل. جام مرگ هم مینوشم عین سقراط یا ارسطو ... در راه ...چرا راستی نوشید یارو؟ یادم رفت.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 21 مرداد 1395 15:52
موبایلم توی سوتینم بود. هدفون هاش از زیر شال توی گوشم. تامر حسنی میشنیدم. همان 180 را..رفتم و رفتم...در حد خون شاشیدن به قول ممد، گرم بود. - هوا ایقدر گرمه که خر خون میشاشه. من ندیدم ...خودش دیده لابد که میگفت. از آهنگ شروعش بیشتر خوشم میاد تا خودش. سال و بچهها خواب بودند. وقت خوبی نبود....عین سگ گرم...
-
به خودم گفتم: طاقت بیار رفیق.
پنجشنبه 21 مرداد 1395 15:32
از بغل پارک فواره خشکدار اینجا که رد میشوم بوی گربهی مرده و باد کرده و سپس تحلیل یافته در سایه میآید...گربهای که سگی که داشته میخوردتش ازش مسموم شده و همانجا بغل گربه گرفته مرده و بوی گربهسگ مردهای هست حالا که وقتی از کنار پارک رد میشوی حس میکنی. که به تو بگوید همه چیز فانی است. آه ! پاشیدم. کنار این پارک...
-
8
پنجشنبه 21 مرداد 1395 04:08
به زن توی آینه نگاه میکنم. که برهنه مو شانه میکند. که چیزی نمیخواند. که سرش را چپ و راست میکند و موی خیسش میچسبد به گردن و اطراف صورت..با شانهی چوبی. زن مصممی است. سرشانههایی با خطوط قشنگی دارد که مردش همیشه ستایش کرده. - مایا و سرشانههای صیقلی. شعری از نزار. بیبیام به شامپو عقیده نداشت و شانههای پلاستیکی...
-
د رووووح عمی رووووح
پنجشنبه 21 مرداد 1395 00:39
حوصلهی آدمای کینهای و حسود رو ندارم. که بله فلان ساعت فلان روز تو با فلانی پریدی و محل سگ به من ندادی...که بله فلان چیز رو گفتی و کونم خرد شد...اوووووو چه حوصلهای؛ نشسته یه دفتر پر کرده از ریزرفتاراهای من در برخورد با اون و شمرده چندبار به کل هیکلش ریدم...خوب کردم آقا...من اینم. بدم؟ نیا طرف...من اصلا بد، سیاه و...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مرداد 1395 20:18
صبح تا شب گوشکیپکُنها توی گوشمند. صداها را کمتر میشنوم. اتاق را تاریک کردم. روی در اتاق چادر سرمهای را انداختم که حوصله ندارم بنویسم وقتی آمدیم اینجا با خانم سلیمانی همسایهامان رفتیم خریدیمش و من چادرخانگی به سر شدم. اون روزها با مرد پارچهفروش و اخلاقش آشنا نبودم..نانا رو باردار نبودم حتی و هر وقت بم میگفت:...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مرداد 1395 18:34
سال روی تخت بغل دیوار خوابیده. اونجا اولاش جای من بود. اولای اولاش که تخت دار شده بودیم. وقتی سر نانا حامله شدم گفتم تخت میخوام کمرم درد گرفته بود. نه که بارداری یههویی و بیبرنامه رخ داده بود و من از الانم چاقتر بودم..وزنم به ستون فقرات و استخونای باریک و ضعیفم فشار میاورد...واقعا ماه هشتم و نهم کمردرد بدی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مرداد 1395 16:37
چشمان قاضی چرخید تا سرانجام روی دختر جوان ثابت ماند. نگاهِ بدون هیجان مردی بود که عادت داشت انسانیت را وزن کند. ده بچهی زنگی- آگاتا کریستی- صفحهی 125
-
شاید جالب
چهارشنبه 20 مرداد 1395 16:16
ویکیپدیای عربی زندگی آگاتا کریستی رو که میخونم حس میکنم با یه قصهی کوتاه روبرو هستم... وقتی دلایل جداییاش رو از شوهر اولش میخونم و اینکه در 39 سالگی با جوانی بیست و شش ساله ازدواج کرد و همین امر باعث شد به سفرهای زیادی بره و بهتر بنویسه...و فلان.. چرا تو ویکیپیدیای فارسی اینا وجود نداره؟ بیاهمیته؟ حوصلهای برای...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مرداد 1395 16:04
دیالوگی ماندگار از فیلم " سپس هیچکدام باقی نماندند "" دکتر: بعضی وقتا احساس افسردگی می کنم! این حس منو می ترسونه... قاضی: نمی تونی با دارو کنترلش کنی؟! دکتر: ترجیح میدم بدون دارو این کارو بکنم. قاضی: پس توام به دارو اعتقاد نداری دکتر! دکتر: مگه تو به عدالت اعتقاد داری؟! * آگاتا کریستی* کپی پیست شده از...
-
و سپس زنده ماندهام...
چهارشنبه 20 مرداد 1395 15:30
داستان ده بچهی زنگی (سپس هیچکدام باقی نماندند) آگاتا کریستی رسیده به آنجا که جسد ژنرال را مرده میآورند تو و طوفان شروع میشود..باران..توی ساحل..طوفان..باد..باران..آن کلبه یا ویلایی که با خشکی ارتباطی ندارد... هیجان میریزد به جانم...لذت مثل مورچههای کوچولوی شیرینی راه میافتد توی خونم. حتی یادم میرود از صبح تا...
-
یا جمره حنینی
چهارشنبه 20 مرداد 1395 14:48
انشدک لو مشیت ابضعنی و یتیسر تگدر تنهض اتشد الضعن تگدر؟ اذا بسیاطه خصمک یضرب الخدر تگدر تحمی علیه و سایره ابهل بر و اذا چتالک المجلس شتم حیدر تگدر تجی هناک اتدافع و تحضر اذا وگفونا امجالس عدونه حرم و احنه نسمع یشتمونه ابونه
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 20 مرداد 1395 10:06
خواندم یا شنیدم که در مورد بعضی رویدادها بهتر است چیزی نگویی. خوب نمیخواهم بگویم..یعنی شلوغش نکن و نگو. یا حتی اشارهای مستقیم ... به انبوه ظرفهای نشسته نگاه کردم و کیسهی آب گرم را پرُ... توی سه چهار سال گذشته اتفاقات عجیبی افتاده. اتفاقاتی شبیه معجزه با بعدی ماورائی. یاد گرفتم اهمیت ندهم. یاد گرفتم بها ندهم. یاد...
-
شکرا .... یا لها من کلمات.
چهارشنبه 20 مرداد 1395 02:15
چرا سریشا رونان رو دوست دارم؟ برای بازی در فیلم استخوانهای دوستداشتنیاش هست یا فیلم کفاره، تاوان- یا هر چیزی که ترجمهاش کردن-؟ نمیدونم. امشب ازش فیلم بروکلین رو دیدیم با سال. بزرگ شده بود. صورتش از اون ظرافت نوجوانی فیلمهای قبلش بیرون اومده بود. درشت و زن شده بود. نکنه بهخاطر چشماش دوسش دارم که عین شیشه هستن و...
-
میخوای من آدم باشم؟
سهشنبه 19 مرداد 1395 22:22
استاد بزرگ من نوکرتم. بخدا. یعنی نه فقط استادی که بزرگ هم هستی. من گفتم حالا دیگه اخراج من میکنی(این رو با صدای اون کلیپه بخون خاله اخراج من نمیکنی ؟ که من همیشه از پارسال پریسال میبینمش و بیشتر از اون کچلهی سیاه لشکره خوشم میاد...کللی توش چرت و پرت باحال هس..از هلم داد و ضربه مغزی شدم تا واقعنی؟ و بزن برم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 مرداد 1395 22:08
دروغ میگه خو. یعنی دروغ گفتن سخته؟ آسونتر از دروغ گفتن راس گفتنه بابا.
-
زمانی که رها بودم.
سهشنبه 19 مرداد 1395 18:45
ترون به من پیام داد. شماره ناشناس بود. دو سه شماره پیشم داشت همه مسدود بود این یکی رو نشاختم. ادبیاتش هم برام ناآشنا بود..کمی رسمی و محتاط اما زود اشاره کرده بود که نوهی مدیرمون دنیا اومده اسمش رو گذاشت رها یادت افتادم. اسمم پیش کی رها بود قبلا؟!.. بعد یادم اومد دبیرستانی بودیم..اسمم رها بود. خزان..باور. سهتا اسم...
-
سه ستاره
سهشنبه 19 مرداد 1395 17:33
مامانم نشسته بود و تلویزیون برنامهای نشون میداد در مورد مزایای داشتن فرزند بیشتر زندگی قشنگتر. مجری و مهمان چادری بودن و مهربان و مجری با صدای ملیحی میپرسید به نظر شما کدوم بهتره داشتن یه فرزند؟ دو فرزند؟ سه فرزند یا حتی بیشتر؟ مهمان جوابی داد که یادم نیست اما مادرم که داشت بلند میشد رو به تلویزیون گفت: *شنو شنو...
-
ریمل بنفش و بلوز یاسی و لاک بادمجونی.
سهشنبه 19 مرداد 1395 17:23
مینا داره میره خودآرایی. اگه جا داشتم اونجا برای موندن همهاش دو هفتهاس میرفتم باهاش کلاس. از رنگ رنگی کار کردن و هر کاری که توش لوازمآرایش و قرتی بازی باشه خوشم میاد. میگه بیا خونهامون. نمیشه. دو هفته زیاده برام. خسته میشم و ممکنه بعدش مریض شم. اگه خونهی اونجا خالی بود میرفتم..اون خونه رو خالی نگه میدارم...
-
Me, Myself & Irene
سهشنبه 19 مرداد 1395 16:12
نشستم روبروی فیلم عنوان این پست . .. از اطواری که جیم کری با صورتش درمیاره میخندم. آخخخخ خدا! چقدر این فیلم رو دوست دارم. اگه ماهی یه بارم ببینمش از خندیدن به اطوار جیم کری خسته نمیشم. جایی که هانک شده و یه کم میخنده و به آیرین میگه: ممنون خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم یا اون تیکهی مخصوص زدن آدمایی که ته...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 مرداد 1395 03:16
پیغام که میگذارید و آدرس جیمیلها درست نیست از دادن جواب به شما عاجز میمانم. "یاس" مطلبت را خواندم. برای پیام و آرزوهای خوبت ممنونم. زنده و دلشاد باشی.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 مرداد 1395 03:15
دیگه در موردش حرف نزنیم رفیق.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 مرداد 1395 02:45
این لاک رو دیدید؟ خیلی خوشرنگه. برم ببینم مهتاب داره ازش. ناخونام این روزا داغونه. دوس دارم درستشون کنم.. عین بادوم بشن...فکر کنم همین روزا نانا رو گول بزنم و باباش رو بریم لاکخَری.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 19 مرداد 1395 02:41
فیلم تاکسی پناهی رو دیدم. از پناهی قبلا دایره و طلای سرخ رو دیده بودم. این فیلم من رو یاد فیلم دهِ کیارستمی انداخت..که نه اون رو و نه این رو دوست نداشتم. از پناهی لاغریش به همراه ابطحی یادم میادکه وقتی رژیم گرفتش فکر میکردیم رژیم گرفتش یا خودش رژیم گرفت که ...میخوام بگم اون روزا با کمی حسرت مخفی بش نگاه میکردم. خوب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 مرداد 1395 23:22
امجد روحانی موردعلاقهی سال بود. بن که دنیا آمد بردیمش( سال بردش) مسجد کوی دانشگا تهران، حاج آقای سال اذان گفت توی گوشش. یک کسی هم بود دوست سال. از این هنرمندهای بیخانمان و فلان که مسجدنشین بود.به سال گفته بود چشمهایش که شبیه تو نیستند...برایم کتاب میداد آن آدمِ عجیب. کلی کتاب خوب امانت میداد به سال بدهد به من....
-
:) :) :) :)
دوشنبه 18 مرداد 1395 22:47
من با خواهر برادرهایم رمزهای کوچولوی خصوصی دارم مثلا برای مینا مینویسم: یا الله احفظهم( هنگام لو رفتن) میگیره چه خبره و غش میکند از خنده. برای ننهخلف مینویسم: یتقرب اله...یتودد الهه..میمیرد از خنده.. برای سرباز مینویسم: ممد! داره صدات میکنه...برای هانی مینویسم: مواظب قشنگیاتون باشید...برای آخونده مینویسم:...
-
خویه...خویه.
دوشنبه 18 مرداد 1395 22:14
بهاش نگاه میکردم که نانا دستش را گرفته بود و کنارش لی لی میرفت...کتاب پنجاه صفحهایش را گذاشته بود پیشم: شاید بخوای باز بخونی. یکجوری خوشحال بود که کتابش را خواندهام...گفته بود هندونه نیست ها شهرزاد...اما خدا کمکت میکنه باور کن. نمیدانم چرا ولی حالا یاد اصرارش برای ماندن با من میافتم..میخواست پسفردا...
-
مشیت درب ال ما مشیته
دوشنبه 18 مرداد 1395 22:04
برادرم رفت و من به اینجا پناه آوردم. تمام مدتی که بود دلم میخواست برود. اذیت میکرد...بلند عطسه میکرد، با دهان باز و پر حرف میزد، همهاش میخواست پیشش باشم..امروز الکلنگبازی کردیم...فقط او توی هوا نگهام میدارد...اما حالا که رفت، وقتی رساندمش ترمینال ...اصلا نه..همان سرشب که گفت امشب بیدار میمونی و من گفتم نه و...
-
و انتم تعلمون
دوشنبه 18 مرداد 1395 16:22
این روزها وقتی فرصتی پیدا میکنم قرآن رو به شیوهی دیگری میخونم که تا حالا نخونده بودم. فقط کتابی نیست که ازش آرامش بخوام یا ثواب. درش نکات اخلاقی و راه و روش رفتار و زندگی پیدا میکنم. دقتم در تحلیلش بالا رفته و از این امر خوشحالم. شُکر...نتیجه اینکه حال خیلی خوب و عالی حالا هم اگه نه، ناب و جدیدی دارم. مثلا به...
-
ملامت کشیم و خوش باشیم.
دوشنبه 18 مرداد 1395 15:38
وَقَالَ الشَّیْطَانُ لَمَّا قُضِیَ الْأَمْرُ إِنَّ اللَّهَ وَعَدَکُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُکُمْ فَأَخْلَفْتُکُمْ ۖ وَمَا کَانَ لِیَ عَلَیْکُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُکُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِی ۖ فَلَا تَلُومُونِی وَلُومُوا أَنْفُسَکُمْ شیطان وقتی کار تمام شد گفت: خدا به شما قول حق داده بود شما اهمیتی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 18 مرداد 1395 14:30
هنوز هست. کتابی - یا آنچه که خودش اسمش را گذاشته کتاب- که داده بود را خواندم. دیشب میگفت شهرزاد اگر این کتاب را خواندی با خودت فکر نکنی یکوقت که چه فلانی کم کتاب خوانده و چه کتابهای زرد بیارزشی برایش " کتاب" نَد. نمیدانم چرا این حرف را زد و بدانم هم مهم نیست اما دقیقا فکر من همان بود که گفت. که ازم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 20:10
مش ممکن اکرر تجربتی.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 17:07
قلبم مرد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 09:58
برادرم میگوید توی گمرک از اینها زیاد دارند...توی اسکله...مثل جبار و جمال..و داریوش..و هاشم...میگوید برای یکی دوبار خوبند..بعد حالت بد است و اینها همان دمها هستند.. نصیحت میکند: برای شوهرت زن باش...بهاش احترام بگذار..برای شوهرت زن باش...خوب نیست به تو بگوید محسن... او فکر میکند من همیشه رسمیام با سال. جلویش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 09:49
شب برای برادرم دوپیازه درست میکنم..زیرش را کم میکنم برشته بشود...یک لیوان دوغ میگذارم میگویم همهی ظرف دوغ محلی توی یخچال را نخورد...سال خریده و حواسش هست. نمیخواهم فکر کند شکموییم. میگوید باشه..میگویم حساب کتاب دارد خسیس نیست. میگوید میداند عین بابام. میگوید اگر جیبش خالی نبود یک کیلو میوه میآورد و فلان....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 09:41
داریوش به سال گیر کرده بود که رفیق جِنگت صادقی پولم رو نیورد. سال میگفت صادقی نمیشناسد. رفیق جِنگ ندارد و ما اصلا اهل اینجا نیستیم امام تنها ماند. هیچ فامیل و دوستی نداریم اینجا. داریوش میگفت چرا. ازم ماهی خریده و پول نیارده. داریوش زودرنج است. جبار دستش میاندازد. - داریوش مشتری نمره یکوم اذیت نکن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 09:03
ماهی گفتم بگیریم. ماشینشان ایستاده بود. سال پیاده شد و من برای برادرم توضیح دادم آن بزرگه پیراهن مشکیه، اسمش جبار است..شکمدار و گنده. کارهایش خندهدار است کمی و همهاش دعوا درست میکند. کوچکه پیراهن قهوهای جمال است...دعواهای جبار را حل و فصل میکند. سال زد به شیشه. کشیدم پایین. - دعوا شده. زنی با مانتویی عبایی و...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 08:29
زن هاشم دیشب از من پرسید: توی نت نیستی؟ هر چی پیام میدم نمیرسه بت. جوابت نمیاد. سرم را تکان میدهم که یعنی نه. نیستم. نمیداند یا میداند اما باورش نشده مسدودش کردهام. به روی من نیاورده. به رویش نمیآورم. دلیل خاصی ندارد فقط حوصلهی عزیزم جانم کردنش را توی واتساپ ندارم و سیو کردنهای دم به دقیقهی عکسهای پروفایلم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 08:13
همهاش به این چیزها دقت میکنم. رُند شدن یا یکشکل شدن ساعت و دقیقه. مثل زمان پست کردن پست قبل. هشت و هشت دقیقه. مثلا اتفاق میمون و شامپانزهای باید باشد. اما صرفا یک اتفاق است. خیلی چیزها توی این دنیا فقط اتفاق است. فلسفهاش را حال ندارم ببافم و بشکافم و بازش کنم و فلان. فقط اشاره میکنم بهاش. بعد دیگران میروند فکر...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 08:09
درها را از تو قفل میکنم و لباسهایم را درمیآورم. تازه احساس میکنم خوابیدن راحت میشود. نانا چسبیده به من. نفسش توی سینهام است. قبلش رفته بودم دستشویی و موقع رد شدن دیدم سال وفای به عهد کرده و ظرفها را شسته. اما خوب اجاق گاز را تمیز نکرده. باشد همان هم. بعد رفته بودم ماهیها را درآورده بودم. ماهیها را از دیشب...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 17 مرداد 1395 02:10
نانا میآید روی تخت پیشم..بالش و لحافش را میآورد. دیشب را بغلش نکردم. امشب قول بغل دادم تا صبح. میگوید بغلهایی که درشان او خواب است و من ادعایشان را دارم قبول نیستند چون ممکن است دروغ بگویم. خوب ادعای بیخودی هم نیست. بعضی وقتها به دروغ میگویم بغلش کردهام...وقتی او خواب بوده. اما واقعیت این است که پشت کرده بودم و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مرداد 1395 17:13
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مرداد 1395 17:06
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مرداد 1395 17:02
دلم میخواد سال قویتر بود. مدیرتر. و آدمهای بد رو از زندگیم دور میکرد. به تمام آنهایی که آزارم میدهند بگوید: بروید...از زندگی زنِ من بروید...دور باشید ازش. دلم میخواهد سال غذاهای خوشمزهتری میخورد. گوشت چرخشده اینقدر دوست نداشت. از این گوشتهای که توی پیاز تفتشان میدهی و رویشان گوجه و نخود فرنگی میریزی و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مرداد 1395 16:31
خدا پدر مادرم رو لعنت کنه. که تا ابد بچه های گه اشون رو می بندن بیخ گیس من. بمیرید باابا.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 16 مرداد 1395 14:51
نوشتن معمولا حالم رو خوب میکنه. در مورد امروز و الان این حس رو ندارم. شاید چون حالم بد نیست کلا. اما گرفتهام. خیلی گرفتهام. دلیلش اینه که دیش رو خوب نخوابیدم و تا صبح و بعد از اذان صبح گیر پسره بودم و من دیگه مثل قبل حوصله ندارم و ... یا سیگار کشیدنای انرژی بمک که برای تمام کردن پاکت بود که دیگه نخوام بخرم...یا...