-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مرداد 1395 03:20
از ارغوان متشکرم.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مرداد 1395 03:19
دو موقع حرفا رو باور نکن: پای منقل توی بغل. از احادیث برادرم. راستِ راستم هست. یه چی اصافه کنم بش: در مواقع دیگه هم باور نکن.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مرداد 1395 02:20
غروب رفتم بیرون. بندهای کفش کت سایز سی و هشت را بستم دور مچ. چون کیف نبرده بودم دست گذاشتم توی جیب تونیک و راه رفتم. زنی به من سلام کرد. جواب دادم: - سلام عزیزم. به زنی غریبه گفته بودم: عزیزم. پسری توپش را پرت کرد جلوی پایم. توپ را شوت کردم. شوتم ناموفق بود. دوتا تِپ تِپ کرد جلوی پایم و نرسیده به پسر راهش را کج کرد...
-
طبق اخلاص
یکشنبه 24 مرداد 1395 18:25
یکبار هم رفته بودیم مبل ببینیم. من یک دست مبل آبی کمرنگ انتخاب کردم...که جابهجا از طیفهای مختلف آبی پر شده بود. سورمهای... نفتی..لاجوردی..ولی در کل فیروزهای بود. مرد که تهرانی بود به سال گفت: تبریک میگم خانم خوشسلیقهای دارید. سال تبریک مرد را به تخمش هم حساب نکرد و مبل قهوهای خرید. من به مرد باید میگفتم...
-
کیومرث
یکشنبه 24 مرداد 1395 18:23
چن سال پیش با سال رفته بودم شلوار بخرم. خیلی مزه اینها میریختم که سال برایم یک شلوار دمپای دودی بخرد. فروشنده به سال گفت: خانم شیرینی داری. زن بود...سال لبخندی پدارنه زد...بعد از خانم تشکر کرد چون با حوصله برایم شلوار میآورد برای پرو...دوتا گرفت سال. قهوهای و دودی..( یک روز تمام شلوارها و مانتو و مقنعه را قیچی...
-
حتی ما ئول..ما بئدر ئول
یکشنبه 24 مرداد 1395 18:13
خجالت میکشم بنویسم که دلم میخواهد همه بروند. یک سودای آرامی توی سرم هست. یک غوغای بیصدا. انگار گردبادی ملایم و آزارنادهندهای از ابر و بخار و مه شیرینی زیر پایم باشد و بخواهد بکشدم بالا. همانطور خنک و نمگرفته..مثل وقتی سال در حمام را باز میکند و من چشمتنگ کرده زیر دوش و مه چشمهایم را میمالم که چی میخوای؟...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 18:09
وقتی برادرم میگوید من بلد نیستم خوب نشان بدهم اما تو را دوست دارم. دلم براش میسوزد. به نظرش من زن مغرور و فهمیدهای هستم. میگوید با تو که میروم بیرون خیالم راحت است. من خجالت میکشم. خیلی. تو نمیدانی برادر و نمیخواهم بدانی که همین زنی که به چشم و نظر تو مغرور است همان احساساتی بودن و دلرحمیاش چه بر سرش آورد....
-
الا ایدیک علی هل بیت ...
یکشنبه 24 مرداد 1395 18:05
امروز برادرم به من گفت احساساتیترین و زنترین و دلرحمترین آدمی که دیدم تو بودی ...بعد دستم را گرفت رفتیم توی باغچه و سرم را بغل کرد و گریه کرد. مردم چه میبینند جدیدا در من که این برخوردها ازشان سر میزند؟ نمیدانم. به قول قدیمهام: یکی اینطوری شد مُرد.
-
در آخر ...آدم خوش دوکتور خوشه.
یکشنبه 24 مرداد 1395 18:00
-
پروقایلم یا این تویی این تویی پاسدار حق...خصم اهریمنان دوستدار حق...زما تو را درود ... زما تو را سلام.
یکشنبه 24 مرداد 1395 17:52
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 17:48
سختیهای زندگی و رنجهاش فقط مال من نیست. برای دیگران هم هست. همه جا هست. این فقط خودبینی است، خودبزرگبینی و خودپسندی بیخود است. و رویگردانی از اطراف است. این قدر نعمت ندانستن است. از مشکلات آدمهای اطراف که از مشکلات من سختتر و عمیقترند. نه. همهجا درد هست و رنج. نباید در خودم غرق شوم و فقط خودم را ببینم. زندگی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 17:33
ناهار اولویه بود و هر کس هر چه پخته بود از شب قبلش. دوستشان دارم. دوستم دارند. دیدم بهاشان عوض شده. کینهتوزی و ...میتوانم از دور دوستشان داشته باشم و برای تک تکشان خوبی بخواهم و خوشبختی. و فلانی خدا خیرت بدهد که میدانی که هستی.
-
عنی ما گمت یابلفضل حامیت ...
یکشنبه 24 مرداد 1395 14:48
من دوس دارم باسم کربلایی بشنوم اونجا که میگه انشدک لو...مشیت ابضعنی و اتیسر... دوس دارم این رو بشنوم فقط. فکر میکنم غمهای زندگیام توی این چند جمله و سوز صدای باسم خلاصه شده. روحم باهاش در اون فضا پرواز میکنه...کنده میشم...این دنیا و تمام تلخیها و سختیها رو میذارم زمین انگار... انگار صدای خود باسم میشم و در...
-
میرم.
یکشنبه 24 مرداد 1395 14:21
خواهرها آمدند . یک هو. همه با هم. سرم روی پای یکی اشان بود. دستش روی موهایم بود. همین دیروز آرزوی مادر کرده بودم.میگفتند نگرانم بودند، گفتند مدت اخیر خیلی عوض شده بودم. حرفم شده بود که چی شده. گفتند ترسیدند. گفتند همه ترسیدند برایت. گفت سرت را بگذار روی پایم. گذاشتم. ساکت شدم . موهایم را شانه زدند ...بدنم را ماساژ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 14:05
که می تپی ب نبض رهایی تو می روی ک ابر غم ببارد گاهی ستاره هدیه کن ب مشت پوچ شبها تا من بگیرم از دلت همه بهانه ها را آشوبم آرامش م.تویی ب هر ترانه ای سر میکشم تویی
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 05:40
عصر یک چیزی جایی خواندم نوشته بود اگر سختیهای زندگیات را برای کسی بگویی نباید توقع همدلی، درک و یاری و دوستی داشته باشی این مسئله برایت ذلت میآورد و بدتر از آن وقتی بدی خودت را بگویی. زبانت را علیه خودت به کار بگیری. این در پاسخ به پست پایینترهام بود که چرا وقتی از سختیهات گفتی دست تطاول به سویت درازتر شد؟ چون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 05:24
سرشب رفتم بیرون. دلم به اندازهی تمام سالهای عمرم که گذشت و آنچه درونشان رخ داد، و انچه رخ نداد گرفته بود...چادر سرمهائیم را سرم کردم و روسری بستم روی سرم. دمپایی سفید سال...رفتم تا سر پلهها..دو سه پله رفتم پایین و به روبرو نگاه کردم. موفرفری بود که بسکتبال بازی میکرد. بچهها و سال همراهم نیامدند. خسته بودم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 05:04
از خودم زیاد عکس میگیرم. فیلم هم. فکر میکنم قبلا در موردش نوشته باشم. فیلمهایی که گرفتهام را به دوستهای نزدیک(سابق و فعلی) نشان میدهم گاهی. برای خنده. یا خوب آدم دلش میخواهد به قول کیانا جان خدیجهی سابق بعضی چیزهایش را با دوستانش شِیل کند. به سال و دخترها هم. قبلا گوشیم رمز نداشت. دختر هاشم و نانا با گوشیم...
-
براوو
یکشنبه 24 مرداد 1395 04:40
سعی هم کردم بخوابم. روزی که تحرک نداشته باشم از مریضی و بغل لب پایینم یک تبخال زده باشد ازتب شبش نمیخوابم. سال سالهاست که خوابش برده. کمی از شکمش بیرون است و خروپف میکند. پاهایش را چسبانده به هم. دستش روی چشمهایش است. بعد رفتم حمام با آب داغ..زیر دوش مسواک زدم..ماکسی قبلیام را پیچاندم دور موهایم و ماکسی قبلترم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 24 مرداد 1395 02:10
پنکهی تازه را خریدم. در یک جعبه بزرگ مقوایی به اینجا آورده شد. والتر جعبه ابزارش را آورد و برایم سوارش کرد. وقتی کار تمام شد گفت: خانم باید خوب کار کند. برای والتر قایق، موتور ماشین، چراغها و رادیوهایی که خراب میشوند - هر نوع شیائی که مردانی چون او با آن ور بروند و درستش کنند- حالت مونث دارد چرا از این حرف او...
-
تردید ندارم هر دو دلیل را داشت.
یکشنبه 24 مرداد 1395 00:32
وقتی بزرگتر شدم و حرفهای رنی را کمتر باور کردم، برای تحتتاثیر قرار دادنم، فریادهایی را که مادربزرگ در دهانش خفه میکرد و سوگندهای بستر مرگش را هم به داستان اضافه کرده بود، ولی هیچوقت نفهمیدم منظورش از این حرفها چه بود. شاید میخواست بگوید که من هم باید مثل او باشم و اگر ناراحت شدم به روی خودم نیاورم، یا فقط از...
-
برای ر. ج
یکشنبه 24 مرداد 1395 00:24
سلام امروز من هم داشتم به ات فکر می کردم...مرسی که برام نوشتی.. و از اینکه نوشته هام به نظرت خوب و بهتره منم برات خوبی و خوشبختی و خوشحالی میخوام یه مدت تماسی ندارم با کسی..با خودمم فقط.. بازم مرسی ازت آدرس ئی میل مثل اینکه مشکل داشت. برگشت خورد. اینجا نوشتم.
-
فقط رفتم.
یکشنبه 24 مرداد 1395 00:07
با خودم چت میکنم . برای خودم مینویسم که درد دارم. ضعف کردهام از صبح. به خودم میگویم دوست دارم بروم جایی...برای خودم در مورد آدمها مینویسم. به خودم میگویم دلم آبشار میخواهد. سرما..خنکی.لرزیدن در شب و حتی زیر درختان جایی به قلیان یکی دو پک زدن( اگر بعدش نمیرم) یا دو سه پک سیگار در جایی.. امروز خودم را صدا کردم:...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مرداد 1395 21:37
آدلیا موظف بود ترتیب تهیه و تزئین شام آنها را بدهد، اما از خوردن غذا در حضور آنها خودداری کند. رسم بود در حضور آنها فقط با غذا بازی کند. جویدن و بلعیدن فعالیتهایی پر سر و صدا و حیوانی بودند. تصور میکنم بعد از تمام شدن شام، دستور میداد یک سینی غذا به اتاقش ببرند، و لابد غذا را با هر ده انگشت میخورد. آدمکش کور-...
-
اپرا
شنبه 23 مرداد 1395 21:21
اما آن زمان مردم معتقد بودند آدمهای فرهنگدوست انسانهای بهتری هستند. معنقد بودند توجه به فرهنگ میتواند روحیهی انسان را بهتر کند. شاید هم فقط زنها این عقیده داشتند. آنها هنوز هیتلر را ندیده بودند که به اپرا میرفت. آدمکش کور - صفحهی 86
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مرداد 1395 19:50
دع قلبک و تعال ...
-
اقرب و ابعد
شنبه 23 مرداد 1395 16:44
پاهایم را دراز کرده بودم و کتابی را که روی زانویم بود ورق میزدم. خواندم به نقل از امام علی که: *مَنْ ضَیَّعَهُ الْأَقْرَبُ أُتِیحَ لَهُ الْأَبْعَدُ. کسی که خویشانش(نزدیکانش، یا نزدیکترین بهاش) رهایش کند، -طردش کند- دیگری پذیرا میشود. بعد چشمهایم را بستم و به عمق این جمله در همهی ابعاد فکر کردم. یک نکتهی خوب...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مرداد 1395 14:52
زورکی آب میذارم..دنبال لپتون هستم...قدم نمیرسه..میپرم دلم درد میگیره..بن قدش میرسه ..حوصلهی صدا کردنش رو ندارم با دهن نشسته بیاد پیشم خفه شم...بوی مومنت سبز کمرنگ میدهم که هر وقت دلم میخواد حالم خوب بشه ازش میزنم. موهام رو شونه نکرده گذاشتم بالای سرم. پیداش میکنم و میندازم توی ماگ اسپانج باب نانا...روش آب...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مرداد 1395 13:41
دوست دارم کسی را داشتم یک دمنوش برایم گرم میکرد. یا غذایی میداد به من که درد معده ناشی از خوردن مسکن با معدهی خالی خوب بشود. مثلا لیوان آب جوش با کمی نبات..بچهها خوابند. سال نیست. مادرم قهر است چون فکر میکند من پسرش را جذب کردهام و از او دور. نمیداند پسرش با القاب مادرقحبه و حرامزاده و چونی و چونده در مورد...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مرداد 1395 13:29
یک روز بد. درد، تب، کثیفی. حمام رفتم. آب داغ را باز کردم. تمام آنچه باید از خودم دور میکردم ، دور کردم. شامپو و صابون و مسواک و دهانشویه. اینطور تمیزم و وقتی تمیزم کمتر بدم. امیدوارم تمیز بمیرم. جان شانه کردن موهایم را ندارم. قرصهای آهن تمام شده. موسیقی و ترانه گولزن است. ذهنت را درگیر میکند و قلبت را. وقتی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مرداد 1395 03:07
من میتوانم خیلیها را ببخشم. کسی که مرا زده. کسی که توهین کرده و حرف بد زده یا بیاحترامی کرده یا... یا و یا و یا... ولی نمیتوانم کسی را ببخشم که از گذشتهی من کامل اطلاع دارد از روحیاتم از هر آنچه بر من گذشته بود و میگذشت...و بعد سخت آزارم دهد و سختیهایم را بیشتر کند...و بگوید خودش بر خودش ظلم میکند..بگوید خودم...
-
وقتی خودت رو بیخود خرج میکنی..در خرج خودت اسراف میکنی..خودت رو حیف و میل میکنی.
شنبه 23 مرداد 1395 02:50
قُلْ یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ أَسْرَفُوا عَلَى أَنْفُسِهِمْ لَا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ یَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِیعًا إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِیمُ ﴿۵۳﴾ بگو اى بندگانم که زیاده بر خویشتن ستم روا داشتهاید، از رحمت الهى نومید مباشید، چرا که خداوند همه گناهان را مىبخشد، که او آمرزگار مهربان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 23 مرداد 1395 01:54
کارتون آبی خالص رو دیدم. یه انیمه ژاپنی که به درد دیدن همراه بچه ها نمیخوره. چیز خوبی بود ....آخرش خیلی ژاپنی بود اما خوب بود. الا ن تب دارم و کوفته ام پیش بچههام....سال رو تخته من و بن نانا کنار هم .... دوسشون دارم. وقتی تب دارم خیلی بچه میشم. انگار میخوام مادرم باشن.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 21:35
نود و سه دقیقه و اندی فرم دماغ ژرار دوپاردیو رو تحمل کردم که آخرش بمیره. نمیدونم چرا سال این فیلم رو دانلود کرد ریختش تو حلقم. بههرحال با چشمانی نیمهباز و خمیازه و خوابهای بگی نگی دیدمش..کل فیلم دو بوسهی الهی داشت. یکیاش زنی که بچهاش رو کشیش نجات داده بر لبان کشیش میزنه و دیگری شیطان یا آنکه کشیش میبینه که...
-
زعلی طوّل أنا ویاک
جمعه 22 مرداد 1395 15:25
کلمات جوزیف حرب ألحان زیاد الرحبانی زعلی طوّل أنا ویاک : ناراحتی بین من و تو طول کشیده وسنین بقیت: سالهاست دارم جرّب فیهن أنا إنساک: امتحان میکنم فراموشت کنم ما قدرت نسیت: نتونستم فراموشت کنم لو جیت نهار ع بیتی لقیت: اگه یه روز بیای خونهام میبینی إنک حبیبی بغیابی جیت: میبینی که در غیابم به خونهام رفتی بتشوف إن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 13:51
چرا وقتی ترانههای قدیمی رو کشف میکنم..سال تو خودش میره و بعدش میاد اولش سرش میره رو شونهام..بعد دم درمیاره برام...عرب میشه خیلی و میگه ولچ اینا رو از کجا مییاری؟ مثلا همین رحله قطار العمر مال محمد سامر هست. که وقتی دانلودش کردم از یوتیوب با چه دردسری..برای دل خودم هم بود...از تو آشپزخونه با سری پایین اومد و...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 13:41
خوبشون کرد داییم...مست کرده بود و با همون ایستاد به نماز. از ترس بابام...به زور بردمش صورتش رو شستم..سکسکه میکرد و میگفت امبارک حجی. دلم خنک شده بود.
-
ایجنن طالع العریس...الله ایحرسه من ابلیس
جمعه 22 مرداد 1395 13:34
ای خدا برادرام عروسی کنن و سالم باشم و برقصم تا هلاک شم ...اون آخونده که گفته نباید تو عروسیم میرقصیدن خواهرام..مخصوصا شهرزاد خیلی خودنمایی کرده بود ....هر مشکلی پیش بیاد تو زندگیم. زیر سر این فسق و فجوره حالا همه زن بودن ...ها. رئیس جزیرهی شاتر.
-
مو منه و بینه ال مایرگصلک
جمعه 22 مرداد 1395 13:28
یکی از خوانندههای عرب وبلاگ عروسی در پیش دارن. برام نوشته شهرزاد برای عروسی و حنابندون چی میشناسی ترانهی عربی و فولوک...که به درد هوسه و یزله و ردح بخوره... خندیدم.. گفتم دعوتم کن خودم رو زحمتش رو میکشم..کلها با من...هوسه و دچ با خودم.. نوشته از خدامه..آدرس و شماره تلفن... فکر کن برم عروسی آدمای مجازی حالا......
-
ما یطلبه القارئون
جمعه 22 مرداد 1395 13:16
در مورد ترانههای عربی ازم پرسیدید. من دوتا سایت میشناختم. سمعنا و طربیات. طربیات کیفیت بهتری داشت که هر دو فیلتر شد. حالا این سایت هست: دندنها. معنی اسمش اینه: زمزمهاش رو دربیار. زمزمه کن. سایت خوبیه این هم. صفحهی شیرین عبدلوهاب رو که خواسته بودید باز کردم امیدوارم به دردتون خورده باشه.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 12:56
دور مجنون گذشت و نوبت ماست هر کسی پنج روز نوبت اوست
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 12:53
أَثاری کنتِ زمان جاهل.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 12:07
یا رب الحسین بحق الحسین
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 12:01
اخاف من اعوفک بعد مااشوفک
-
محسن کلوخی
جمعه 22 مرداد 1395 04:28
بعد رفتیم مانتو شلوار مدرسه سفارش دادیم برایش بدوزند. دو دست. با مقنعه...دوتا. دوتا صد و بیست: حرووووممممشششوووون. شریفه دستی پانزده میدوزد. اما آموزش پرورش باید برقصه برامون و با خیاطهای دزد دست به یکی کند...گدا. اسم دوستش را دید قبلش...گفت همان رنگ مزخرف پارسال: سبزآبی با یقه و دور آستین فسفری.گفتم: بیخیال...گفت...
-
خانومای به قول زن هاشم: ویژه.
جمعه 22 مرداد 1395 04:23
نانا عصر لاک خرید...کمی دوست شدیم. مثلا طلا فروشیها را دیدیم با هم. یکجا فروشنده میگفت این رو خانمای خاص میپسندن. من و نانا به خودمان گرفتیم..و قول دادیم یک وقتی آن چیزی را که پسندیدیم بخریم. نانا دلش را کیتیهای طلایی برد..من گردبند -مرغ آمین اگر اینهمه همهگیر نمیشد البته- بعد چی؟ رفتیم لاک. لاک دیدیم. نانا...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 04:20
امروز بن و نانا و سال داشتند با برادرِ سربازم چت میکردند. به قول کسی: برادر سربازی دارم. برایش ترانه میفرستادند...درخواست داده بود عربی. این یکی برادرم عربستیز است اما حالا دوری از خانه و کاشانه و تخمدانه و فلان باعث شده ...گفت شیرین و الیسا و جنات و ....و قدیمیها از ناظم و....بفرستم براش. گفتم سال بفرستد و من...
-
خوب متشکرم.
جمعه 22 مرداد 1395 04:10
در یخچال فریزرم پر شده از انواع رنگینکمانهای شادان با خورشیدهایی زیرشان خندان..مادرهای رنگینکمانی..درهای رنگینکمانی...خانههای رنگینکمانی...بچههای رنگینکمانی...پروانهها و گلهای رنگینکمانی..خرگوشهای رنگینکمانی و کرمهای هزارپای رنگینکمانی ...با پاستیل، مداد رنگی ،ماژیک و آبرنگ ... مینا که اینجا بود گفت...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 04:04
حیف زود تمام شد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 22 مرداد 1395 04:02
یک پیشنهاد برای تو شهرزاد: برو بخوس.