-
امتحنَ یمتحنُ امتحان
سهشنبه 2 شهریور 1395 03:14
سال سرشب حرف میزد. سرشام در واقع. شام غذایی درست کرده بودم که او و بچهها دوست دارند. مرغ و ...مادرش این را همیشه خیلی خوب میپخت. نمیدانم بتوانم مثل او دربیاورم. سعی خودم را کردم بالاخره و نانا از همان اولی که بوی سوپ درآمد روی پا بد نبود که ماما چه بویی...ماما دارم غش میکنم..ماما دستپختت...ماما ال ..ماما...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 02:39
فیلمی ترکی دیدم. اسمش یادم رفته. این اولین فیلم ترکیای هست که میبینم. محصول 1996. طی تماشای فیلم شمردم که چند سالم بود اون موقع کی چند سالش بوده و کجا بوده و آدمای دوروبرم چیکار میکردن و آدمای نادوروبرم که بعدا اومدن دوروبرم سرشون به چه آخوری بند بوده اون موقع و از این حرفا. خوابم برد رو سینهی سال. موسیقی فیلم خوب...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 19:28
به چه آدمای خنگی در ارتباطم. واقعا گیرایی پوست سیبزمینی ازشون بیشتره.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 19:22
نمیدانم چقدر باید به نظرات سال اعتماد کرد؟ اما کلا به نظراتش بیاعتماد نیستم، دلیلش این است که به حُسنروحش ایمان دارم و اینکه میدانم با من غرض و مرض ندارد و بدخواهم نیست. باهاش به من خوش میگذرد. وقتی با کسی به تو خوش میگذرد یعنی برایت خوب است..مثل دوا. دوا تلخ است. بعد خوب میشی بعد از خوردنش. اما این مقایسهی...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 02:58
پای لخت بچه و طرز اشاره کردنش ...وقتی بن کوچولو بود..طرز حرکت دست و انگشت بچه.. خوردنیه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 02:57
امنیت دختره کنار باباش..نگاش که جای دیگهاس و تنش که کمی متمایل و تکیه دادهاس...دس مرد که پارچه تست میکنه ...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 02:54
اینا محیطبانن.. از اون عکسا که وقتی میبینم دوس دارم یکیاشون بودم
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 02:51
نگاه و اخم اونی که چیزی دسشه..و لباساشون که براشون بزرگه..و شکم اون گردلیه..ورقلمبیدههه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 02:45
لباساش که براش بزرگن..و دستاش و حرکتشون و صورتش حالت خوردن لبش و پاهاش که زمین نرسیده و یقهاش که شله و آسینش که گشاده و موهاش و لپاش و تپلی آرنجاش و نقطههای گود شده روی چونهاش و دور دهنش که یه خورده کثیفه...دلم میخواد قلبم رو باز کنم بگم بیا برو توش.
-
خوب بعدش؟
دوشنبه 1 شهریور 1395 02:39
تموم بعدازظهر رو سال حرف میزنه. در مورد کارگرش که مثلا حرفاش پایان شروع و دلیل و منطق و نتیجه نمیخواد. که سال یکی دو بار بش تشر زده اینم مثل بچه عقب نشسته و سال دلسوزی کرده و باز به حرف اوردتش. که رادیو اسرائیل میشنوه که بیبیسیفارسی میبینه و رئیس موساد رو اوردن که ایرانیه و یارو به مجری گفته وجدانا تو چه...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 1 شهریور 1395 02:17
دیروز عصر رفته بودم پیش مهتاب. مهتاب دختری داره همسن نانا. ایستاده بود و شوهر مهتاب پالت ناخنها رو داده بود دستش که لاک انتخاب کنه و بر اساس سلیقهی اون سفارش بده. دلم آب شد. آروم آروم ب عسل نزدیک شدم. پرسیدم کلاس چندمه و چند سالشه. گفت. یکی دوتا رنگ با خجالت پیشنهاد دادم. گلبهی. قرمز املتی(شنیده بودم این رو از کی؟...
-
شغلِ شریف لواشکفروشی
دوشنبه 1 شهریور 1395 01:20
عصرش با بچهها و ننهخلف اسم فامیل بازی میکردیم. حرف ل بود. ازم پرسیدند شغل؟ گفتم لواشکفروش...نانا و سینو هر دو پریدن روم و میزدنم..ننهخلف اومد کشیدشون از روم و بشون گفت جون نداره نزنیدش. بعد که رفتن گفت چته جون نداری تو..خیلی هم جونداری...کرمو کی وقت کردی طعنه بزنی به بچهها...این کرما مختص توئه. مرده بودم از...
-
کودکانِ کار
دوشنبه 1 شهریور 1395 01:14
ایوب یه صندوق آلو قرمز خریده بود. خواهرم گفت لواشک درست کنیم. درست کردیم. خوب هم شد و بچهها دوست داشتن. چیزهای ترش و اینها دوست ندارم اما نانا دوست داره و سینو. لواشکها را پختیم. نمک زدیم و روی ورقههای پلاستیکی پهن کردیم..خشک شد بالاخره و نانا و سینو غیبشون زد. به ننهخلف گفتم بگردیم. ترسیده بودم. گشتیم و من دیگه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مرداد 1395 21:19
خدا مویدتون بداره انشاءالله. وللللک چه میکنه این ایمان با ادبیات انسان.
-
إی و لاء
یکشنبه 31 مرداد 1395 18:52
دارم پیازا رو خیلی باریک اما بلند و دراز خورد میکنم. ریختمشون کف ماهیتابه و با دس کف داغ ماهیتابه پخششون کردم. به همون سبک و اندازه کلمهای سفید رو خورد کردم. انگار کلم و پیاز از یه جنس و نوع و خونواده باشن. پیازا سفید و آبداره و آبش که داره تبخیر میشه باعث میشه کلمها بخار پز و مغز پخت شه و طعم پیاز به خورد...
-
شیترید سمیهه
یکشنبه 31 مرداد 1395 10:15
ابوعلی رانندهی سال از سال ترانه خواسته بود. من که ترانه برای سال دانلود و در واقع پیدا کردم سال انداخت رو کول دیسک برد براش. تو پیکاپش بودیم دیروز. سال میگفت: این رو خواهرت پیدا کرده ...این ترجمهی جمله میشه البته...که یعنی بگه بله من و ابوعلی خواهربرادریم انشاءالله. ابوعلی میگفت دستش درد نکنه و اصطلاحی به کار...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مرداد 1395 09:29
مُبخَر رو گذاشتم روی تختهی توی کمد لباسای سال. روش ورق آلومینیوم کشیده بودم که یه وقت جرقه یا شرارهای نپره لباسا رو بسوزونه. آروم آروم دود میشد. لباسای سال عطری میشد. دشداشههاش و چفیههایی که خودم انتخاب کردم..بعد وقتی پوشیدشون و بوش کردم اون بوی تلخ و گس رو میداد که خوابم میکرد. بوی امنیت و بزرگی. انگار هشت نه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مرداد 1395 08:56
از پیش امامزاده بخور خریدم. قُرصی. دفعهی پیش البادیه. اینبار یکی بیاسم دستساز و دیگری بیتالعتیق.. پریروز عصر ازش گذاشتم و حالا بوی خونهام گرم و عالی و بسیار خوشبوئه. با برادرم رفته بودیم امامزاده گفته بود چادر سرت کن. گفتم نمیخوام گرممه. چادر بردم زیر بغل زده تا رسیدیم و برادرم خودکشی کرد که نه بیرون سرت نکن...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مرداد 1395 08:02
دیشب برادرم پیام میداد که من از هنرپیشهای خوشم میاد که زن اول مختار بود. نمیدانستم مختار کی هست که زن اولش کی باشد. گفت من را یاد تو میاندازد. با امیدی عبث فکر کردم انشاءالله ترانه علیدوستی باشد. یا دوستِ بیپروامان گلشیفته. وقتی گفتم گلشیفته داد زد که نه.. انگار فحش ناموسی. خیلی هم دلت بخواهد که مثل گلشیفته باشد...
-
آن ضهای مضارع که سبک و نوک زبانی ادا میشد.
یکشنبه 31 مرداد 1395 07:22
توی آدمهای اینستای خواهرم یک نابغه هست.نابغهی عربی. تند تند و شلیکوار صرف و نحو و اصول تجزیه و ترکیب میکند. اعراب و فلان. چیزهایی که اصلا بلد نیستم.یک چیز عجیب اصلا. درس دانشگاهش فنی است. مهندسی یک چیزی هست که الان از ذهنم رفته. مردی جوان است. با دشداشه دانشگاه میرود. از طایفهی پدرم اینهاست و دردآورش این است...
-
وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ ...
یکشنبه 31 مرداد 1395 07:04
خواهرم توی اینستایش آدمهایی را دارد که در مورد اصالت و چیزهای اینطوری مطلب میگذارند. بیشتر در مورد البته(برادرم میگفت اگر اندازهی مورچه کار میکردیم روزی یک کانال به عمق نمیدانم چقدر و طول چقدر حفر میکردیم..و این بیخود است ..این کار) فرهنگ و آداب و رسوم و فلان. زنند. تکههایی از ترانههای قدیم عراقی و فلان. به...
-
نیاسودو
یکشنبه 31 مرداد 1395 06:46
هر کس ابروهایم را میبیند میگوید( دخترها): سَد(سگ با لحن بچهگانه و مهربان مثلا) خدا لعنت کنه این ابروهای سربالا رو. سال هم هیچوقت توجهی نمیکرد بهاشان. حالا که دست جادویی مهناز خورده بهاشان و از آن کمانیهای همیشگیِ تکراری هندیطور ابروی مدرن مد روز درآورده میبوسدشان و میگوید: خونهخراب بشن اینا. ترجمهاش...
-
دکتری دراومدن
یکشنبه 31 مرداد 1395 06:36
نزدیک خانهی خواهرم خرازی هست. چادر سرم کردم و او عبا و رفتیم. چادرم کشی. خواهرم گفت نازی..خیلی وقته نیددم چادر سرت کنی. چه بت میاد...قبلا لاغر بودی بت نمیاومد...حالا پرش کردی. به خودم نگاه کردم..فقط لاغری و چاقی نبود. چیزهایی هم عوض شده بود که دیگران نمیدیدند.. و خوبیاش به همین بود. رفتم تا مغازه. از همان کیفها...
-
سی چه نبستمون
یکشنبه 31 مرداد 1395 06:16
سید شوهر خواهر کوچکه وانت سواری خریده..گفتم ماشینت مبارک سید. خوشحال گفت فقط شما تبریک گفتی. گفتم برسانمان تا فلکه بیرون از شهر بعد ماشین عوضی کنیم. مادرم هم بود. میخندید که دختر چرا آرام و قرار نداری..دست میزنی و خوشی. به من میگفت که دیر میشه نمیری دکتر ها...چرا دکتر مرده رو نمیری پیشش؟ گفتم زنها را انگولک...
-
برادر مینا، برادِر فاطی
یکشنبه 31 مرداد 1395 05:59
برادرم موتور را آورد تو و میخواند: عزیزوم برنو بلند...شیرینوم متو...تا ندی بوس از لبات...نمیدونم چیچی. دوست لرش که با هم خوبند این چیزها را یادش داده و این روزها از زبانش نمیافتاد. میچرخاندش توی دهان جمله را و خوش بود باهاش. مینا به سال گفت که بیا بالا بشین چرا دم در. سال گفت راحت است. تسبیح دستش بود.. مینا...
-
با گردنی یکوری
یکشنبه 31 مرداد 1395 05:44
وقتی سوار موتور شدم بهاش گفتم برو کافیشاپی جایی چایی بخوریم تو قلیونی بکش. میخواستم نراند که نترسم. که نیندازدم پایین و چیزیام بشود. گفت نه بابا..لباس خوب تنش نیست. گفتم که من زنم و این چیزها باید برایم مهم باشد و میبیند که مهم نیست..لباسش بد نیست...معمولی است.من فلانجا را با دمپایی پلاستیکی و عبای رنگ و رو...
-
تلبوحگری
یکشنبه 31 مرداد 1395 04:13
راند و رسیدیم به ماشینی باری. مردی چشمرنگی با صورتی تیره نشسته بود پسربچهای هم بود. همان سر موتور پرسید ماهی چند؟ مرد گفت چند و کلش هفتاد تومن میشد. برادرم گفت پیاده شو. شدم و به ماهی نگاه کردم. إبیاح بود یا طوری که مرد میگفت ماهیِ زیبا. ماهی این دور و برها نبود. بزرگ بود خیلی. برادرم چانه زد و زد تا شصت و خردهای...
-
خِبریه؟!
یکشنبه 31 مرداد 1395 03:23
دیشب پشت سر برادرم نشسته بودم. موتورش را میراند. راستش مرد قشنگی دیدم در ماشینی قشنگتر. کنارش زن زشتی بود. حیفم آمد. مرد به چشم من زیبا آمد. معمولا مردهای بیریخت به چشم من زیبا و جذاب میآیند بنابراین دیگران در برابر تعریف من از ظاهر مردها نگاهی نامطمئن سویم میافکنند و میروند پی بدبختیشان. زن را میگویم زشت چون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مرداد 1395 02:55
امروز فکر میکردم کاش مثلا آرشیوم را از سال 87 نگه میداشتم. قبلش چون سیستم توی خانه نبود عملا آرشیو مرتبی نداشتم. بعدش البته سیستم توی خانه بود اما نت نبود. آدم میخواندش و میدید مثلا زمانی چه بوده و خوب یا بد چه شده. که ترجیحا خوب. بله خوب.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 31 مرداد 1395 02:54
آیا هنوز آدمها وبلاگ مینویسند؟ و دنیای وبلاگها دنیای طرفداری است؟ نمیدانم.
-
احساس من نسبت به کم شدن ترسم از مارمولکها و تبیین حال و هوای زمانی که اسم وبلاگم به این قضیه ربط داشت.
یکشنبه 31 مرداد 1395 02:53
مارمولکی عرض حیاط را رد میکند و میرود روی دیوار. من خوشحالم که ترسم از مارمولکها کمتر شده. احتمالا برای این است که زیاد نگاهشان میکنم. از فاصلهی کم. به تن نقطه نقطهی خاردارشان..با ترسم مواجه شدهام مثلا. حتی میتوانم رویشان آب بپاشم و بگذارید راز غیرمهمی را به شما بگویم. من عاشق داشتن رازم با دیگران. حتی اگر...
-
شاخآلو
شنبه 30 مرداد 1395 04:41
ایستاده بودیم و به دریا نگاه میکردیم. اوجِ شرجی. بعضی وقتها هم نسیم نیمچه خنکی میآمد حالمان را خوب میکرد وزیدنش و هنوز لذت اولی جا نیفتاده باد گرمی حال بد کن میوزید که لذت خنکی را محو میکرد و میبرد. سال دستهایش را گرده زده بود در هم. عینک آفتابی زده بود. نانا قلعه درست میکرد. بن بیهدف مسیری را تنهایی انتخاب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 07:39
ممنون. * جیمیل خوب تایپ نشده بود، در قسمت تماس با من.
-
والحمدُ للهِ أنّی کذبتْ
سهشنبه 26 مرداد 1395 07:23
این شعر رو فرستاده: محاولاتٌ لقتل امرأةٍ لا تُقْتَل : تلاشهایی برای کشتن زنی که کشتنی نیست. وعدتُکِ أن لا أُحِبَّکِ..: قول دادم بت که دوستت نداشته باشم ثُمَّ أمامَ القرار الکبیرِ، جَبُنْتْ: اما در برابر تصمیم بزرگی که گرفته بودم کم آوردم و ترسیدم. وعدتُکِ أن لا أعودَ...: قول دادم برنگردم وعُدْتْ...: و برگشتم وأن لا...
-
...
سهشنبه 26 مرداد 1395 06:45
امروز متوجه شدم زن دوم(زن اول رو جدا شده بودن از هم) نزارقبانی یه زن عراقی بوده به اسم بلقیس الراوی. این زن رو نزار وقتی اومده بود عراق شعر بخونه دیده بود و عاشقش شده بود و باباش اجازه نداده بود ازدواج کنن...نزار میره ازدواج میکنه و بچهدار میشه ولی نمیتونه فراموش کنه تا باز نزار بره عراق و شعری در مورد بلقیس...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 06:30
برادرم یه ماهی گرفته اندازه قدش...نوشته بم میاد؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 06:29
یه پیرن قرمز دوختم..قرمز با نقطههای خیلی ریز مشکی. یقه انگلیسی..دکمه از همون نوع پارچه تنگ روی کمر و پر از چین تا زیر زانو...آستینای پاکتی دوختم براش. یعنی گفتم شریفه بدوزه. یقه و سرآستین مشکی. خیلی دوسش دارم. برای نانا از همون دامن بلوز و تل دوختم..امروز سال گف موهات بلند شده ها..حق نداری کوتاه کنی..گفتم باش...گف...
-
دوش وقت خطر از غصه نجاتم دادند
سهشنبه 26 مرداد 1395 06:15
با سال دعوامون شد امروز...خیلی عصبانیم کرد..اولش با کوسن زدمش..وقتی بم گف ... نتونستم تحمل کنم..پریدم رو تخت...اولین جایی که رسید به دندونم سینهاش بود...گاز گرفتم و صدای قرچ قرچ کنده شدن مو زیر دندونم شنیده شد...گفت آخخخخخخخخخخخخخخخخ و کوسن رو گرفت رو صورتم. خیلی به قول بچگیای نانا اُخوسونیه(استخونی) نمیدونم زور از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 06:02
خلاصه که چی؟ یه پر لیموعمانی اومد الان زیر دندونم بیهسته...رُووآآنی..ذوب شد دهنم...قلمه آب انداخته بود..یعنی به قول نانا وقتی انگشتاش رو غنچه میکنه و شکمم رو میبوسه قبلش.نوک انگشتاش رو میبوسه میگه حرف نداره...(امروز راه میرفتم رو تردمیل..اومد ازم قول گرف لاغر نشم...قول دادم بشم دقیقا بم گفت: قولت رو بذار تو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 05:54
چهارپایه اوردم رفتم روش و ادویههام رو از کابینت بالایی برداشتم..سال اگه بود کرم میریخت بیا بلندت کنم و شروع میکرد افعی شدن..ادویهها رو اوردم پایین..گوجهها رو رنده میکردم..دوتا حبه سیر رو آخر انداختم توش...زیرش رو کم ِ کم کردم و نشستم یه ویدیوی کمدی دیدم ...مرده بودم از خنده تنهایی...به خودم نگاه کردم کشیده بودم...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 05:41
تو یوتیوب ویدیوهایی دیدم از جوونای عراقی که مثلا دخترای عبا به سر رو مزاحمشون میشن. حرفایی که بشون میزنن خندهام میندازه. بس که شبیه حرفاییه که میشنیدیم و میشنویم گاهی.. لبم رو گاز گرفته بودم ریز ریز میخندیدم و سال اومد سرش رو کردتو لپتاپ و به تقلید از عراقیای توی لپتاپ فدوه رحت ال هل ضحکه... مردم از خنده....
-
بازگشت پرستوها
سهشنبه 26 مرداد 1395 02:07
فردا سالروز بازگشت پرستوهاست. اینطور خواندم روی بیلبورد روبروی خانه. من کلاس قرآن میرفتم..پیش ملایه مکیه..جزء سی را ختم کرده بودم و ملایه مکیه گفته بود از اول قرآن شروع کن ختم کردن...راستش خیلی میپریدم دور از چشمش...گاهی یکی دو صفحه میرفتم جلو و هر بار میگفت آفرین خیلی خوبه و سیگار میکشید.... رسیده بودم به آن...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 01:38
الان دارم فکر میکنم گرانبها مرده؟ زندهاس؟ نمیدونم. تو قلب من که زنده بوده همیشه. معلمی گرانبها و زنده.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 01:10
آن روز گرانبها ما را ردیف کرده بود. بهانه اول، درس بود. کسانی که تنبل بودند ردیف شدند و کسانی که نمرهی خوب گرفته بودند رفتند روی سکوی پیش تخته. آنها رد میشدند و ما باید میزدیم توی سرشان. من بچهی درسخوانی نبودم هیچوقت. تنبل هم نبودم بعضی درسها با نخواندن خوب و حتی بیست میشد اما بعضی درسها با نخواندن صفر...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 26 مرداد 1395 00:55
علی جمعه چند وقت پیش ترور شد. تروری ناموفق. بعضی جاها ازش چرت و پرت خونده بودم و عقلم به شدت رد کرده بود حرفاش رو. اما در کل اگر جایی ازش چیزی میخوندم یا میشنیدم مثل وقتهایی که از سایر مردهای خدا نظراتی به سمع و نظرم میرسید جبههی درونی نمیگرفتم. دلیل ترورش در جمعه پنجم آگوست شاید سخنرانیای بود که درش میگه امام...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مرداد 1395 23:14
وقتی بچه بودم جمعهها شعراوی رو پخش میکردن. من دنبال میکردم سخنرانیهاش رو. دوم دبستان بودم. خیلی دوس داشتم. چون سخنرانیاش رو به زبان ساده و به لهجهی مصری میکرد و موقع خوندن قرآن سرش رو راست و چپ تکون میداد. نمیدونم چی بود تو وجودش که من رو تو اون سن پای صحبتهاش مینشوند. الان میدونم یه جور صفای باطن داشت که...
-
خانم ِ گرانبها.
دوشنبه 25 مرداد 1395 20:13
وقتی بچه بودم جمعهها شعراوی رو پخش میکردن. نمیدونم کدوم کشور بود دقیقا از کشورای سوسمارخور اطراف اما مطمئنم سوسمارخوراعظم عربستان نبود. که کعبه متاسفانه علیرغم میلمون تو دستشه و قرآن هم به زبانشه و ما مجبوریم به همون زبان نماز بخونیم و کتاب مقدس اون سوسمارخورا رو بخونیم و البته؟ تو ترجمهی آیههای قرآن مثلا در...
-
هر راست نباید گف یا تو برو آنچه را که باید بدهی بده،در قبالش بیا یه بوسم از ما بگیر مخاطبِ خاص.
دوشنبه 25 مرداد 1395 19:24
هر راست اونی نیس که بشینی روش برادر من. بعضیاش اونی نیس دیگه که فکر میکنی باشه، چوبه. لذتی که بش عادت کردی رو نمیده بت...پاره میکنه. آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ....حیف که بعد از توبه اومدی سراغم. وگرنه کار داشتم بات تو این پست. این راهی رو که گرفتی توش برو...سالک میشی حتما..نشدی اسمم رو میذارم مخاطبِ خاص.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مرداد 1395 19:20
وبلاگ من شده سینما و صدا و سیمای ایران. هر وخ اشارهای به کسی بکنیم فرداش یه اعتراضنامه مینویسن. اسم لرا رو بیاری..خین به پا میشه..اسم عربایه رو بیاری مستعجم میشی..اسم اصفهانیا رو میاری سگشون تو بیابون آب خونَک میخورِد..اُ ما تو یخچال سوسمار و مارموولک. بابا یه وبلاگ درست کنین..در موردش علیه عربا و کلا جنوبیا و...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 25 مرداد 1395 19:16
نانا و بن ژیمناستیک میبینن..پایین نشستن. چینیه زیربغلش مو داره. نانا یه لگد به بن میزنه آروم و میگه: موی زیربغلش از موی سرش بیشتره... بن نگاش میکنه و میخندن، بلند. نوچ...نوچ...چیان اینا...چی بزرگکردم.