-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 03:50
خندیدم و آخر غذا یه فنجون از کیفم دراوردم و گفتم یه خورده نوشابه بریز. بالاخره دستا نگشته تو نوشابه. گفت باید آب بخوری...گفتم نمیخواد بیخیال... بابا خو توش سم نریختیم.. مسئله اینه که اینا بدنشون خیلی قویتر از منه..من زود این چیزا روم اثر میذاره...زود بالا میارم..یه ذره اذیتم کرد و بالاخره من رو بوسید نوشابه رو...
-
قاشقت هم دیدم.
جمعه 5 شهریور 1395 03:42
سعاد گفت شام عروس رو جدا میدن..برای دوماد هم تقویتی میریزن توش و غش کرد. هار هار هار..مردین برای این شوخیا. همین؟!..خو باشه امشب این مرد با زنش میخوابه. دیگه چی؟! - شهرزاد کجایی؟ ..برو کنار سفره رو بکشن. چسبیدم به دیوار. سفره رو کشیدن...تو سینی بشقابای برنج رو با گوشت روش و قیمهی تو کاسه کشیدن. قیمه از بوش مشخص...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 03:35
بنابر رسم روستاییا زنی علنی درگوشی جلوی من با سعا حرف میزد که این کیه. سعاد گفت زن همکار هاشمه..سعاد گفت ها بابا همیشه به خودت بپرس ..تا حالا ده بار ازم پرسیدن این کیه. دختر بودی شوهرت امشب پیدا میشد و خندید. باشه تِهشَکُر. زحمت کشیدی. تو آینه به خودم نگاه کرم یواشکی.. از خودم پرسیدم یعنی مهند من رو میپسندید؟ تف...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 03:30
بعد زنها رقصیدن...سعاد گفت میشه کمی ما هم برقصیم..کمی رقصیدیم..رقیه خودکشی کرد ازش فیلم بگیرن انشالا آقای مهند ببینه..مثلا پسندش کنه از شوهرش که زیدبازه و دوسش نداره طلاق بگیره بیاد لابد زید این شه...این تحلیل مخفی من بود...اما برخلاف بقیهی زنها که دوس نداشتن تو فیلم و عکس بیفتن این یکی هی ژستای اغواگرانه یعنی...
-
مهند وارد میشود
جمعه 5 شهریور 1395 03:17
کنجکاو شدم آقای این رو ببینی دیگه افتادی رو ببینم. یه مرد قدبلند بود دشداشه پوش و چفیهی گل باقلی(سیاه سفید) به سر که خوزستانی بسته بودش دور سرش. حالت ضربهدری. لابد شیخشون. فکر کردم این رو میگن. خوب قدش خوب بود و سیبیلشم سیاه بود اما نه تا اون حدی که ببینی و بیفتی...گفتم همین جلوییه؟ سعاد کمی سرم رو رو به جلو هل...
-
این رو ببینی دیگه افتادی
جمعه 5 شهریور 1395 02:53
عروسی تو خونهی بزرگی بود. زنها تو هالی خیلی بزرگ اندازهی یه سالن و مردا تو حیاط. مهمونا زیاد نبودن. حیاط درخت سدر داشت و نخل و درخت سپستون و تنور..بعضی دیوارها کاهگلی بود و بعضیا بلوکی. چراغونی و ساز و آواز و فلان..سالن پذیرایی مبل نداشت..عروس نشسته بود روی مبلی که مشخص بود مال اون خونه نیس و کنارش مبلی خالی بود که...
-
نکته
جمعه 5 شهریور 1395 02:28
یک نوع شیرینی عربی هم هست که اسمش عیون المهاس:
-
قوم إذا أحبوا ماتوا...
جمعه 5 شهریور 1395 02:12
لباسم رو دراوردم و دستام رو زدم به دیوار روبرویی.. زیر دوش ایستادم...چسب مژه کنده شد و مژهها دراومد..ناخونای فیروزهای رنگ..با اون آبی کمرنگ قشنگشون رو کندم..سرویس فیروزه رو تو همون مسیر دراوردم و گذاشتم تو کیفم..آب گرم رو پاهام ریخت...درد کف پا از کفش پاشنه بلند خوابید کمی..تکههای شکلاتی رنگ و قهوهای تیره رو از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 16:40
راس میگه خواهرم که میگه وزنهات با شکمت همدسته پس این چهار کیلویی که نشون میده کم کردم تو صورت چرا مشخص نیس؟ حالا برم روی یه وزنه دیگه. نشون میده چهارکیلو اضافه کردم اتفاقا. سعاد گف طلاهاتم بیار امشب حس طلا ملا ندارم جیرینگ جیرینگی میبرم...هر چی دارم..النگو سکهای کولی...گوشواره دندولهدار..کفش تق تقی که خودش...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 16:25
زن هاشم زنگ زده میگه لباس آبیت رو نیاری ها..قرمزه رو بیار.. حالا من آبی رو اوتو زدم. میمیرن برای قرمز. "سکسی و جذاب" کابارهاس انگار...وقتی میگن سکسی و جذاب کلمات و حروف لای دندونای جلوییاشون جوییده میشه...خیلی تمرکز دارن روش... یه هو الان چشمم اتافد به خودم تو آینه روبرویی یاد قدیم افتادم که وقتی...
-
ای مرغ سبز و آبی؟ امشب کیجا میخوابی؟
پنجشنبه 4 شهریور 1395 15:54
نشستم رو تخت لوازم آرایشم پخشه دورم...دارم خوشکلی میکنم برم عروسی شایدم بعدش دمب خروسی. امشب عروسی دارن..دمب خروسی دارن. فلن تو فکر دمب خروسی رفتن نیستم..رن هاشم میگه اگه دیرتر بریم بهتره...چرا؟...به نظرم دسام خوب شده..اما صورتم انگار چاق شده...خوبه بابا..عربن اینا..لر هم قاتیشون هست و برای هر دوی این دو طرف، برای هر...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 15:35
االان سال خیلی بی ادب شده و داره ادا درمیار ه که اون همه چیش رو...همه چیش رو از ریشه و بن باخته شهرزاد و نمیتونه چیز بیشتری ببازه دیگه... بعد که بش گفتم بی ادبه میدونم منظورش چیه...مورد حمله قرار داد من رو و وقت با دست و پا زدن دورش کردم گفت منظوری نداشته خواسته بار احساسی اش رو بیشتر کنه هر وقت هم مصطفی زمانی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 15:28
یه دنیا سپاس. و پس از آن هیچ.
-
من همه چیو باختم شهرزاد...نمیتونم تو رو هم ببازم..
پنجشنبه 4 شهریور 1395 15:07
یه قسمت از سریال شهرزاد رو دانلود کردم فقط فقط اونجاش که مصطفی زمانی به ترانه علیدوستی میگه آخه من دوستت دارم شهرزاد و زندگیم بدونه تو چه معنی میده..با گریه ها....نه همینطوری حرف حرفی و بدون گریه نه....خیلی هم چشاش قرمزه و داغونه....از صبح شونصد و چهل هزار بار دیدمش و هر بار دماغم رو کشیدم بالا از فرط اشک..سال...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 15:01
سلام اینستا ندارم من تلگرام داشتم دیگه ندارم یعنی کاناله هست توش نمی نویسم دیگه؟ هیچی سلامتی این وبلاگ هست فقط با اینستای خواهرها رفتم.گشتم یه اینستا داشتم قبلا دیگه نیست دیگه چی؟ یه مارمولک دارم تو خونه ممکنه براتون مهم باشه بوربا.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 14:54
رو مبل پرتب... با قوشی پست میذارم. بچه ها پاندای گوزکار می بینن سال یک گوشه ای مشغول برآورده کردن نیاز های زندگیه من ب زید جدید خواهر عزیزی می اندیشم که حرف های زیبا میگوید به اش و خمیازه می کشم حالا ..... گفته که خواهرت بسیار مرموزه من؟ مو؟ من مثل کتابی چاق و گشوده شده و همه فهمم رمزم کجا بی؟ امروز اعتماد ب نفس خوبی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 11:48
وی اضافه کرد: چی بپوشم به نظرت؟ لباساش رو پیش چشم اوردم. مجموعهای گرانبها از مدلهای طراحی شده توسط کوکوشانل، ایلی صعب..دیور..و بقیهی عزیزان. یه مشکی طلایی داره خوبه. اونو دوسش دارم. با هم از بندر انتخابش کردیم...کوتاه ..آستین حلقهای..اگه زیرش ساپورت طلایی پاش نکنه و جوراب شلواری رنگ پا یا مشکی بپوشه یا حداقل...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 11:39
امروز زن هاشم زنگ زد گفت عروسی دارن عصر. ِ نمیدونم کیاشون...گفت میای؟ نمیدونم برم یا نه. -عینی شهرزاد میای؟..بیا بات خوش میگذره...بیا زیاد میخندیم..باهار میگه خاله شهرزاد من رو میکشه از خنده..خیلی باحاله... پشت گوشم رو خاروندم. صدایی اکو اندرون سرم میپیچه: ولک دلقکم؟ م؟ م؟ م؟ م؟ م؟
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 10:33
مرسی ارغوان خواهش میکنم ارغوان.
-
چه سقف خوبی.
پنجشنبه 4 شهریور 1395 03:44
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 03:42
میخوام یه کاری کنم حالا. اگه گفتید چی؟ فیلم ببینم شاید. بله همی حالا. راسی منم آق بابا که نیستم من یه مارمولک تو خونه دارم حالا...شما ندارید..ههه...ندارید..ههه..ندارید. هیچی ندارید. من هم بزونه دارم هم مارمولچ.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 03:40
الف. میم. یادت افتادم الان. همسن و همحال. همحال داریم؟ :)) همحال مثلا کسی که حال ما رو بفهمه چون مثل خودمونه... مثلا وقتی من اول بودم تو هم اول بودی؟ بت میاد تمیز و مرتب بوده باشی و سوسول:))) من همکلاسی پسر داشتم.. اگه تو بودی..فکر کنم نگاه کردن به صورتت به نظرم کفاره داش و دلم میخواس همینطوری الکی الکی بزنمت...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 03:27
برگشتم و لباس که عوض کردم دلیل تب رو متوجه شدم. بله. من بدحالم خیلی و خودم نمیدونم. همه خوابیدند و رفتم آب بخورم..مارمولک نسبتا درشتی بین در آشپزخونه و هال زیر موکت خزید. چه کنم؟ میتونم بکشمش؟ نه. بگم بکشنش؟ نه. کسی لان نمیکشدش. آب نخوردم. به عکس پروفایل تلگرام برادر سربازم نگاه کردم. مادرم عصر گفته بود من پیر شدم...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 03:13
پیش شریفه رفتم. پارچهای که پیشش دارم ر سه سال پیش خریدم. دی نود و دو. اون روزا آدم دیگهای بودم. نمیگم چطور آدمی بودم. فقط میگم اون روزا آدم دیگهای بودم. پارچه رو خریده بودم و تصمیم گرفته بودم ندوزمش تا وقتش فرا برسه. یک ماه پیش فهمیدم که وقتش هیچ وقت نمیرسه و نباید برسه و نمیخوام برسه. ساتن زرد قهوهای. ساتن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 02:55
زعفرون آب کرده رو ریختم رو برنج..ماست و پونه و رطب برحی و خارک و هندونه...تو یخچال اینا رو داشتم...سیبزمینی سرخ کردم چیدم دور دوری... نون گذاشتم..نمک.. رفتم تو حیاط. سال و مرد رو دیدم رو سقف بودن..عبام رو کشیدم رو سرم و سال رو به اسم بن صدا زدم..ابوفلان..که نگه چرا صدام زدی سال بعدا. اصلا حوصلهی نق و نوق و لجبازی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 4 شهریور 1395 02:34
میدونم سال مرد رو برای شام نگه میداره. غروبه و نمیذاره بره.. چی درست کنم؟ دیره برای همه چی. استامبولی خوبه. گوشت درمیارم. سال میاد: - شهرزاد..عینی انتی...حبیبتی...عمری..میدونم مریضی...شام درست کن...زشته ...فهمیده از کیا هستین و زشته بذارم بره..حالا میگه این دختر حاتم طایی چه بیمعرفته... - لازم نیست بم...
-
آدمکش ِ بیزور
پنجشنبه 4 شهریور 1395 02:22
نصاب اومده بود دیش جدید و دیش گردون رو نصب کنه. با سال حرف زده بودن و سال متوجه شده بود که همزبان و همشهریه و ازم خواست شربت درست کنم. شربت فیمتو یا سانکویک نداشتیم..یا از این پرتقالیایا چیزی..شربت آلبالو درست کردم که میدونم خیلی از عربا دوس ندارن..قبلش لباس پوشیده بودم ..ماکسی سبز حریر رو پووشیده بودم و آرایش و...
-
حتی النفس ضاگ..من کثر ما مشتاگ..
چهارشنبه 3 شهریور 1395 19:38
سَد باب گلبی بیده ضیع المفتاح ضیح المفتاح هل کافر ضیع المفتاح مااحبک آنی لو ادری هیچی اتصیر ماحبک آنی سد باب گلبی بیده او هاذه گلبی بیده اَولی ... اشلون ارتاح؟! یالا برو....آها...هز...هزی ...العب یا اسمر...العب... حق داره مادرم از بچگی میگفت بم کولی...والا صدگ کولی علی اصول:)))))
-
شارون استون
چهارشنبه 3 شهریور 1395 18:47
مینا تو گروه کشوری معلماس. نمیدونم چه میکنن. زن و مردن توش و مردی عکسی از زنی داده که لنگاش رو باز نماده لباس زیرش رو زده کنار و اوضاعی... بسیار درونمفرح و نشاط برانگیز. بعد زنها جیییییییغ....جیییییییییییغ که آقای معتمدی مدیر گروه کجایید به دادمون برسید. ..انگار مثلا عمیدی که این عکس رو فرستاده دودلش رو گرفته دستش...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 شهریور 1395 18:23
مادرم به سنگدلا میگه اُزبک. نمیدونم چرا:))) فقط رو زبون منم هس...
-
مااحبک آنی...لو ادری هیچی ایتصیر..ما احبک آنی..سد باب گلبی بیده...ضیع المفتاح ...ضیع المفتاح الظالم....ضیع المفتاح.
چهارشنبه 3 شهریور 1395 18:19
چه یزیدیه این سال..اُزبک.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 شهریور 1395 09:17
أهم من الدین و العقیده
-
چون از بچگی به تو کلک میزدم.
چهارشنبه 3 شهریور 1395 08:40
The Bandit رو دیدم. با توجه به تاریخ ساخت این فیلم و- نوع فیلمای ایران و عربی(خاورمیانه) اون دوره -با مفاهیم غلو شدهی قهرمانی و معرفت و وفاداری در عشق و لوطیگری و چیزای اینطوری، به اضافهی بازی غیر قوی و غیر حرفهای هنرپیشهها؛ کنار اومدم. تجربهی نویی بود چون فیلم ترکی ندیده بودم. شاید فقط یه جمله داشت که توجهام...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 شهریور 1395 08:33
فقط پهلوی چپم نیست که درد میکنه امروز. برای اولینبار توی این مدت درد به پهلوی راستم سرایت کرده. از درد بیدار شدم. روزهایی که این درد توی زندگیام نبود فکر کردم. فکرم نیومد زیاد. این درد توی زندگیم نبود و نمیدونستم که نیست. مثل خیلیهای دیگه که الان این درد توی تنشون نیست و نمیدونن و براشون مهم نیست که نیست. به...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 21:11
حالم گرفته بود...خیلی دلم گرفته بود...یه کم رفتم بیرون نشستم روی چمنای روبروی خونه. چادر رو کشیده بودم رو پام..مو فرفری داشت بسکتبال بازی میکرد..حوصله ندارم هی بخواد عرض عضلات بکنه پیشم. شرط میبندم فکر میکنه سنم دوروبر سنشه...و مثلا خیلی زود ازدواج کردم. فقط همیشه از خودم میپرسم زنهایی که از زور بیحوصلگی و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 21:00
سردرد دارم و حوصله نه.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:49
اگه حد بذاری اکثر آدما خوبن در واقع.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:48
تُرکا هم بام خوب بودن راستش. خیلی خوب بودن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:46
بار قبل که سرم رو تراشیدم با چسب پشت گوشم گل رز میچسبوندم جلوی مادرم ظاهر میشدم. با چشماش میجویید من رو...:)))) با تیشرت ارتشی و شلوارک همون رنگ و سر بیمو و گل رزی بزرگ بغل گوش..رفتیم همدان و غار علیصدر و دشت میشان با همون کله خیلی هم خوش گذشت..بیشتر از همه طرف کُردا بم خوش گذشت.. کُردا کلا خوبن. با من که خوب...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:43
موهام رو چه رنگی کنم؟ مشکی؟ قهوهای تیره؟ مش تکهای؟ مشکی خوبه بم میاد. ابروهامم قهوهای تیره کنم. قهوهای تیره طِبیعیه. ابروهامم یه درجه روشنتر کنم. مش تکهای هم سال دوس داره. رو همین زمینه. ابروهامم همین زمینه. نمیدونم معضلی شده برای خودش این الان. تازهاشم برادرم قراره بیاد از سربازی ...قول شرف داده سیم قشنگ و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:39
به قول مادر بزرگ کیانا جان خدیجهی سابق تو نماز: خدایا کافرایه مسلمون کن.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:38
لب طوبَم هی میاد ازم میپرسه میخوای اینکار رو برات بکنم؟ من نمیدونم چی میگه دوتا گزینه داره یکیاش این نو ثنکس. اون رو میزنم. به احتیاط نزدیکتره.
-
لاشکر
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:30
بیشکر نه عرب:)))) ناشکر.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 18:21
چند وقته درد دارم. اهمیت نمیدم تا که امروز رنگ سیاه خیلی تیره و مرکبیرنگ از من رفت. نوشتن اینا رو اینجا دوس ندارم اما چارهای نیس. تنهام و فشار اینا روی مغز و روح و روانم زیاده. خوب گرسنه هم هستم. خیلی گرسنه و ضعف کرده. شبا از درد خوابم نمیبره. روزا گیجی ویجی میرم. چندین شبه نمیخوابم از درد. روزا درد دارم و شبا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 13:18
من هیچ وقت دلم نمیخواس بیرون کار کنم. یعنی تو بازیا هیچ وقت معلم نشدم. دکتر نشدم. مهندس نشدم. میپرسیدن شهرزاد میخوای چیکاره شی بزرگ شدی؟ میگفتم خونهدار. دخترعمهام که الان دبیرادبیاته میگفت: کهنهشور. دخترعموم که الان دکتره میگفت: کلفت. دقیقا اینا رو یادم میاد که فاتحهی خونی عموم بود. دخترای فامیل دور هم بود....
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 12:27
من خوب هیچوقت هم اونطوری سیگاری نبودم. که بگم بله اگه نکشم داغونم و فلان. نه، شده هم...اصلا راستش اونقدر تفننی و هوسیه که نمیشه بم گف سیگاری. مثلا پای موسیقیای، فیلمی یا همراه با کسی که هوسناک و هوسآفرین بوده وجودش برام، یکی دو نخ کشیدم. برادری، خواهری.....اینا. اصلا هم حرفهای و شاخ نبودم تو کشیدنه. فیلتر که...
-
دو سه روزی چشمام به دره ....خدا کنه خوابم ببره
سهشنبه 2 شهریور 1395 07:29
الان کتابی که دستم بود رو تموم کردم. یه کتاب طنز عربی بود...فکر کن گرسنه...تهنایی...تو هال...هی خندیدم و دس گذاشتم رو دهن صدای خندهام بالا نره...هی نگاه کردم به حموم که جدیدا ازش میترسم...چون اگه در رو قفل کنم فکر میکنم چی؟ نکنه دسی بیاد خفهام کنه..اگه بازش بذارم فکر میکنم کسی از بیرون نگام میکنه..هی خندیدم و...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 07:18
مینا که کلاس خودآرایی میره رفته بود خونهی ننهخلف. منم بودم. ننهخلف آتآشغالای 2003اش رو اورد. مثلا ماسکی داش که یه زن عراقی براش اورده. این ماسک متعلق به دوران قبل از سقوط صدامه...پونزه شونزه سال از تاریخ مصرفش گذشته. گفتن بیا پاکسازی صورت..هی من گفتم بابات خوب...مامات خوب خو این ماسکا رو بزنی به صورت بز نفله...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 2 شهریور 1395 03:52
نانا توی تاریکی اتاق اومد به من شببخیر بگه. گفت: بوس بلغ خواب. هنوز به بغل میگه بلغ. بوسسان کردیم بعد موقع رفتن گفت: حیف که چراغ تاریکه و من نمیتونم " هذهِ التحفه الفنیه" رو ببینم. بازوم رو میگفت که بش آویزون بود و میبوسیدش. زدم رو پشتش گفتم نوم نوم نوم. دوید رفت و گفت: صبح میبینمت. هذه رو در لینک خود...
-
چه کنم چاره کنم که دست خر تو دستمه
سهشنبه 2 شهریور 1395 03:24
داشتم کارتون میدیدم. اسپانجباب. با نانا. اخمکرده و با دقت. سال آمد توی صورتم. خندید. رفت. دوباره برگشتم ببینم اسپانجباب وقتی خندهاش را گم میکند چه میشود و چه میکند.