-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 18:48
از اتفاقات خوب اینکه بن میره انگشتاش رو میذاره روبروی کولر و میاد فروشون میکنه تو رون( در فاصلهی ساق و ران آنجا که گوشتهای زیادی نهفته است) و پهلوم و پیانو میزنه. یکی از آهنگای موتزارت که با دددین...ددادددین شروع میشه. همینطوری یخ کرده و چلونده شده احساس کیف میکنم.
-
سلام بیاهمیتا
یکشنبه 7 شهریور 1395 18:10
بالاخره با ناز و نوز بسیار و التماس خواهران و فلان رفتم تو گروهشون(ناز دوس دارم کلا) اولش از همه عکس رو عوض کردم عکس یه رقاص رو گذاشتم با لباس سبز خم شده به عقب برگشته و مردی عرب توی چادر داره رباب میزنه... نوشتم سلام بیاهمیتا...من اومدم...احترام بگذارید. فک کردم فحش بخورم...نخوردم اتفاقا...خوشامد اینا و اینکه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 18:01
امروز نانا به دلایل خودش احساس رسالت کرد گوشواره و انگشترام رو بچینه( بعد از اینکه چنتاش رو گم کرد البته) بعد چطور شد؟ دراومده میگه میشه نرم مدرسه مهر رو؟! گفتم از خدمات و سرویس دهیاش ممنون اما کمکی نمیتونم بش بکنم. مشتای لاغرش رو تو هوا تکون داد: شِت. برو بابا...خارجی. این نمونه کارشه مثلا: ایشونا هم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 17:46
هورا هورا هی زیاد شید...هورا هورا.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 17:44
رفته بودم آیدی قدیم تیلیجرام رو حذف کنم و واتساپ رو دیدم برادرم فرستاده : کارتونا گه بودن. :)))) مردم از خنده. این برادرم هانیِ عزیز که کارتون بینه خفنیه جدیدا قاتیه از دس کارتونا.. بام خیلی اختلاط میکنه در این مورد. بعد خوبیش به اینه که چی؟ جدی میگیره. قشنگ تحلیل میکنه برات و اینا. این هانی متولد شص و هف از جمله...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 17:34
الف. میم دوس دارم بیارمت تو اینستام اما از اونجایی که ریش داری قد بابا نوئل یه وقت سال میبیندت رگ گردنش اندازه خیار چمبر میشه. بعد فیلم دراکولا رو دیدی؟ اونجا که رضا عطاران قاتی میکنه؟ - یعنی چی یه مرد غریبه فالوت کنه؟! ها از همونا. وگرنه خیلی دوست دارم بیای ببینی مثلا یه روز که تو حیاط حموم میکنم بعد میچسبم به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 17:24
از اینکه زود اومدید تو کانال تلگرام متشکرم. من به شما افتخار میکنم. بهخدا. کی خواننده داره عین من؟! ماه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 16:36
https://telegram.me/co_oli اینه آدرس جدید کانال تلگرام. نمیدونم چطوری اعضای قبلی رو بیارم تو این یکی. میشه فقط آدرس عوض کرد؟ نمیدونم.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 16:27
چون شماره رو عوض کردم کانال تلگرام رو هم ممکنه عوض کنم. یعنی باید یه آدرس دیگه بزنم توش بنویسم. منتقل شید به جدیده شما.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 16:26
چرا تو همهی اینستاها جوجه کباب میکنن؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 16:25
به قول ضحی : هوا رو ازم بگیر ....قرتیبازی رو نه..که دووم نمیارم. گفتی به خدا ضحی. خودِ خودشه. آن چیزی که دوست میدارم.
-
مرواریدی در حلق صدف
یکشنبه 7 شهریور 1395 16:18
آدم هم باید یک اینستای علکی پلکی ِ باحژاب درست کند بدهدش به پدرش و برادر آخوندش. و عکس عموی شهیدش را باهاش لایک کند و در جواب پدرش که زیر عکس عمویش نوشته: شهریور 59....آیکن قلب شکسته بگذارد و اشک ریخته و بنویسد احیاء عند ربهم یرزقون. و پدرش بنویسد: تویی دخترم؟..چه خوب که هستی انشالا همیشه مستور باشی و در لفافه همچون...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 16:04
امروز نزدیک بود باز یه حماقت بزرگ مرتکب بشم. خدا رحم کرد. نمیدونم چهام شد. نباید ... خوب شد، نشد. هنوز دستام میلرزه.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 14:59
فکر میکردم اینستای قدیمم سوخته. امروز رفتم دیدم هنوز هستش. سوادم تو این چیزا کمه...اینستا پیشنهاد داده که فلان رو فالو کن...بهمان هم اینستا داره..خوب به تخمم گویان خیلی رو ضربه در میزنم..بعضیا رو تیکش رو میزنم..دوس دارم داشته باشمشون و داشته باشمن... مثلا علی مرادی کیه؟بعد خیلی یعنی من آدم میشناسم... همون قبلیا...
-
شش نفر
یکشنبه 7 شهریور 1395 12:22
از* صِبِح علی الطلووووع دارم دابسمش میبینم...خیلی دیدم مثلا همین تو پرانتزِ آتی رو ( شش نفر دختر...شش نفر پَسر )...به خدا این پسرا نعمتن...مردم از خنده...دیوونهان اساسی...جوونا به خدا یعنی خوشیساز این ماملوکتن...حق دارن این داف و دخترا عاشق اینا میشن. یکیاش همین بن ِ خودم. خیلی میخندونتم. دیوانه از ریشه و بُن....
-
کیف الاحوال یا اسمر
یکشنبه 7 شهریور 1395 12:05
با فیروز چطورید؟ کیف الاحوال یا أسمر؟ ماگم رو از نسکافه و شیر پر کردم..اون ماگه که سال برام از تهران خریده...میگف دیدمش رو زمین یادت افتادم از دسفروش خریده...خودم عاشق خرید از دسفروشام.....یه لیوان سفیده بعدش روش چتر داره رو چتر گلهای آبی صورتی داره و زیرش نوشته هر روز یه قصهی جدیده..بعد چتره از قصه روییده... و...
-
متی ما تلق من یهواک ستلقی کذبا لم تراهُ.
یکشنبه 7 شهریور 1395 11:57
هیشکی مثل تو بغل نمیکنه. اوکی متشکرم هانی. هیشکی هم مثل تو دروغ نمیگه. عنوان برگرفته از از اشعار لسان الغیب حضرت حافظ دامت افاضاته.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 03:30
چه نوشتن بیخود سخت تلخ و پر از حس تنهایی شده.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 03:04
کسی هم هست. ولی نباید باشه. برای من سال دیگه یه سایه نیس."وجود" داره. نمیشه بش پشت کرد و گفت به جهنم. نه. کمی درد و رنج ..طبیعیه..مثل گرما..هست و باش کنار میای بالاخره..کاری نمیشه براش کرد.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 02:59
در صفحهی 56 روان درمانی یالوم میخونم که: مرگ مهمترین واقعهی زندگیه. اگرچه نفس مرگ آدم رو نابود میکند. اندیشهی مرگ نجاتش میدهد. در صفحهی 61 حالات آدمهایی محکوم به مرگ رو برمیشمارد که در آخرین دقایق حکمشان تغییر کرده. شش ویژگی که وقتی میخونمشون فکر میکنم منم محکوم به مرگ بودم مگه؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 02:49
امشب بت گفتم تو گروه دخترا عضو شم؟ گفتی بستگی داره چی بگن... گفتم آخه خیلی تنهام..تو هیچ گروه و کانالی عضو نیستم..هیچ ارتباط مجازی ندارم.. با کسی حرف نمیزنم..تو دنیای حقیقی هم فقط تو و بچهها هستین که خوبید اما دلم یه ذره تنوع میخواد گاهی..پوسیده ذهن و فکرم انگار...فرسوده شده.. گفتی این رو نگو ..دلم درد میگیره.....
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 02:44
تو برای بچهها بهتری. حواست بیشتر به همه هست. گفتی: نانا این دسمال کاغذی رو دوس داره. تو از من مادرتری. یه مارک دسمال کاغذی بود. میدونستی این مارک رو نانا دوس داره. حتی برش گردوندی دیدی زیرش خرس هست...گفتی نانا این خرسا رو دوس داره زیر دسمال کاغذیا. تو از من مادرتری. وقتی از کتابفروشی اومدیم بیرون گفتی برای نانا...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 02:38
امروز همونطور که از پیچ میگذشتیم و از خودم نمیگذشتم برگشتم و زندگیام رود یدم. خود بیس پنج سالهام رو..سرویس بدلی شب تولدم از سال...قبلش خود بیس و سه ساله و آتیش گردون ..رو برای روز زن از سال گرفتن..یا بعدترش..خود بیس و هش سالهام رو..دنیا اومدن دخترم.. قبلش یه خرده.. توی اون خونه رفتن...یه قاشق سالاد داشتم..یه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 02:11
الان ساعت نه و ده دیقه اس و برادرم رفته فلافلی...میپرسم مِی بازه؟! میگه ها تعطیل نمیکنه تا صبح...اَی تو خونه چیزی میخوردم بقیه بیدار میشدن.. حالا بش گفته بودن برو آشغال ببر دم در که میگفت دیسک لگنش پوکیده. به خاطر شکمش میره بوسنی فلافل بخوره. ساعت دو و ده دیقه اونم.
-
و هیچ لاغری هیچ چاقی را موقع طعام درک نکرد.
یکشنبه 7 شهریور 1395 02:00
توی کبابفروشی مرد گفت از یازده سالگی پای منقل کباب بوده. چشماش دیگه خوب نمیبینه. همون کبابی همیشگی. دستام رو شستم. نشستم. خیلی زود اورد سینیهای استیل کوچیک رو. تا سال شروع کنه من سهمم رو خورده بودم.. - سال؟ نون رو بخور..نون زیر کباب رو حیفه. - نه چربه..برای کبد بده.. - بخورش بابا.. - باور کن ..ممکنه لاغر باشم اما...
-
حبک عذاب یا کباب
یکشنبه 7 شهریور 1395 01:43
مرد عبا فروش..عبای سادهی بدون زری و پولک رو برداشت..با پارچهی نرم خیلی لیزش و گفت این سایزته. سرم کردم. خوب بود. سال گفت خیلی براقه.. مرد گفت نه نیست..براقتر از این جنس هم هست. و عبای براقتری نشون داد. موقع حساب کردن مرد گفت: چون شوهرت سختگیره خواهر بت تخفیف میدم..ماشالا بش با این سختگیریش..والا خوب تحملش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 01:40
خیلی دلم میخواد بش بگم: چی داری میگی؟
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 01:18
ر گفت: منتظرم دستور بده و بش کتاب معرفی کنم. این رو در جواب سال گفت که ر چرا نمیای اینطرف برادر من. من باید دستور میدادم که چی میخوام. دستوری برای صادر کردن نداشتم. نگاه کردم به کتابا. یادم افتاد زمانی اینجا برام جای آرامبخش و خوبی بود. جذاب بود. خودش، آدماش..ردیف ردیف کتاباش. حالا جایی بود مثل بقیهی جاها. نه...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 01:03
رفتیم پیش ر. با سال. توی مسیر سال پرسید چرا حرف نمیزنی؟ - چی بگم؟ - از خودت. خندیدم. چای ریختم براش. قند گذاشتم دهنش: بخور. از فنجون تو دستم قلپ قلپ چای میخورد و میروند و حس نمیکرد باید حرف بزنم. راضی بود.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 00:14
دوربین امو روشن بود. سر زن روی بالش بود. پرسید: کجایی؟ زن گفت روی بالش. پرسید چه نزدیکی اینطور..موهات فره؟ زن گفت نمیدونم.. گفت: مجعده...موج داره.. زن گفت چه فرقی میکنه؟ موجها و جعدهای به درد نخور گفت میخوای بخوابی؟ زن گفت آره..چطور؟ گفت: چشمات خستهاس.. زن گفت برم؟ گفت: بذارش و بخواب..زن گوشی را تکیه داد به...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 00:02
رضا عطاران طنز رو میشناسه. کمدی رو. زندگی مردم رو. چیزی که از مدیریِ این اواخر متمایزش میکنه اینه که خودپسندی و اون فاصله گرفتن از بیینده و مخاطب که تو کارای مدیری حس میشه رو نداره. یا هنوز بش دچار نشده. فیلمای عطاران رو باید با فیلمایی از نوع و سبک خودش مقایسه کرد. با سینما و کمدی ایرانی فعلی. کمدی عطاران رو...
-
ممنون:)
شنبه 6 شهریور 1395 23:29
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 18:58
یعنی لعنه عله روح رضا عطاران یکی از کساییه که کافیه ببینمش جایی و خودم رو پرت کنم روبروش و نیشم تا ساعتهای متوالی باز باشه همهاش...زندگی و کمدی رو خوب میشناسه و بلده...تو من سالوادور نیستم..هنگام تشکر از دست اندردارانِ برنامهاشون..و برنامهی آقای علیخالی و..تا ظاهرش در مصاحبهی فیلم من سالوادر نیستم.. ابن...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 18:51
بذارید مانیتور لوبطوبم رو تمیز کنم میام چیز خوبی مینویسم. منتظر باشید.
-
وای ...وای...نم نم نم..نمک زندگانی...فردای زندگانی...جونم ...عمرم...آروم آروم دس بذار تو دستم...
شنبه 6 شهریور 1395 18:37
خوب حالا بلن شم دیگه برقصم.. رسید به جاهای کابارهای خوب خوبش.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 18:35
اوه اوه دید... بش بوکس و مشت زدن... دید... لابد مامانم اینا اینجا سجده کردن.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 18:31
من فیلمای ایرانی سیاه سفید ندیدم هیچ وقت. الان دارم میبینم. از جم کلاسیک. نعمتاله آغاسی هست اسم فیلم نمیدونم چیه اما کوره و دوس دخترش نمیدونه که کوره و..بش سیلی زد.. اگه نت بود الان دوس دخترش میدونس کوره و برای اینکه ندونه که کوره و اذیت شه بش نگفته بود. لابد مامانم اینا این فیلم رو اون موقع میدیدن..جایی که...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 18:28
یاد میگیریم شهرزاد جان. یاد میگیریم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 18:23
دیشب دقت میکردم هر جا حرف از دوس داشتن و عشق میشد به زبان دانمارکی واژهای شبیهِ : السک...میگفتن...فکر میکردم شبیه العشق نیست؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 6 شهریور 1395 16:03
گرترود رو دیدم. حسم اینه که زنها بیشتر این فیلم رو دوست خواهند داش. یا به عبارتی گویاتر باهاش ارتباط برقرار میکنن. چند صحنه و دیالوگ هم داشت که دوس داشتم نقلشون کنم اما باید برگردم فیلم رو ببینم باز یا صحنهها رو ببرم جلو و اینکار رو نمیکنم. نمیدونم این فیلم رو دوس داشتم یا نه. فکر کنم بیشتر ارتباطیه که باهاش...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 21:52
دیشب مهدی یراحی فوگ النخل رو چه خوب خوند تو برنامه ی خندوانه... می تونه بخوندش ب عنوان فولک تو یه آلبوم جدید. لینک برنامه رو می ذارم . فعلا دلم خواب میخواد.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 21:50
روی تخت پرت شده ام و.دلم خواب میخواهد ....توی سینما نداشتند خوب و عمیق بخوابم مد شده پفیلا و آب میوه بغل گوشت میخورند
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 20:02
توی سینما هستم ....امروز شلوغه. یارو که تو سوراخ دیواره همیشه و من هر وقت جای فیلم خنده دار باشه برمی گشتم نگاش میکردم نیس...اگر نمیخوابیدم البته.
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 17:18
داوود رشیدی اتوفه الله ایرحما واید چان ایشابه ابو ریالنه چنت احبه. الله ایرحمه و ایغفر اله. مخصوص ابهل صوره...واید واید ایشابه عمی. ابهل صوره هم ایشابه عمره الفعلی. مخصوص شعره الابیض
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 17:16
هسه کون جیگاره...جیگاره او استکانه چای امخدره ابفکر...
-
کُلهه منک
جمعه 5 شهریور 1395 17:10
اله فشخک یوم ابطابوگه و افر... کلهه منک کلهه منک گبر لفک گبر... دیرین دن دن دیننن دننن...
-
[ بدون عنوان ]
جمعه 5 شهریور 1395 17:04
لاین؟! هاهاها.. زرشک! ..امو فقط. در راستای گوش دادن به وصایای هفتگانهی عقلای قوم..-خاخام بزرگ و افراد مشابه- امو رو نصب کردم. گفتم یه سری هم به خودواده بزنم. که از وحشت اومدن و نه تربیت دارن نه خونوادگی. زکیه بانو رو هم دیدم که داره با پدر جان دعوا میکنه اندرون امو.. گوشی رو گرفته فرق نارنجیش پیداس...توپیدم بش باز...
-
صدبار کردیم و دیگر نمیکنیم.
جمعه 5 شهریور 1395 16:59
و عجب چیز خوبی است این امو. یعنی سر خوردن خداپسندانهی بند رکابی رو سرشونهی گندمی رو هم نشون میده کیفیتش...و حتی با ریش ور رفتن متفکرانهی حکمای مجازی...و به افق نگریستن و خیره شدن و در همان محو شدن را همینطور و اینکه چی؟ خورش بامیهات رو هم میبینن که چقدر قرمزه و چشمات رو که : - یه کم سبزه نه شهرزاد؟!(و لک قیصر...
-
ممنون:)
جمعه 5 شهریور 1395 05:58
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد...
-
زندگی، مرگ و اضطراب
جمعه 5 شهریور 1395 05:29
آدولف مایر بزرگ به نسلی از دستیاران روانپزشکی توصیه میکرد: جایی را که نمیخارد نخارانید. آیا این توصیهی اخلاقی را نمیتوان مخالفت با کندوکاو در نگرش بیمار نسبت به مرگ دانست؟ مگر بیماران ترس و دلواپسی کم دارند که درمانگر هم ناخوشایندترین وحشتهای زندگی را به یادشان آورد؟ چرا بر واقعیت تلخی تمرکز کنیم که نمیتوانیم...