-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:54
شب حس میکردم روحم از بعضی چیزا عزلت گرفته. راضی بودم.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:53
مادرم گفت خوب شد هم بود اونجا رسوندتون...لابد سرت رو خورد. گفتم تقریبا...گفت خوب شده..مثل قبل نیست...گفتم بیاد دنبالت اذیت نشی...بعد یادش اومد و گف: تف تو روش که رف کی رو گرفت. هنوز مادرم نبخشیدتش.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:52
وقتی رسیدیم دسی به سر و روی بابام کشید. خیلی شبیه بابام بود. من شبیه باباش بودم. همه میگفتن. عجیب بود. عکس باباش رو کمد بابام. ..وقتی ایستادم پیش عکس بابای ممد خواهرم گف شبیهشی..نمیدونم..چرا. ولی خاله گوشهی چانه رو بابام و باباش و ممد و پسرای ممد و یکی از برادرام داره. مثل مهر خانوادگی.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:48
در مورد آلوچه هم خاطرهی دیگهای یادم اومد که امیدوار بودم خودش یادش نباشه. در مورد زن جمعهزاده بود. که می میخوندم: هل الیله مرگ آلوچه و اُم جبار م..یوچه. امشب خورش آلوچه داریم ننهجابر هم ...دهاس. واااای؛ بیادب بودم چقدر. یادش بود یا نه جلوی بن نگفت. هم خوبه.
-
خاطرههای آلوچهای
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:45
- زنها خورش گوجه سبز درست کردن..نمیدونوم این غذاهای استغفرالا لجنه کی یاد زِنا داده...خورش گوجه سبز دیگه چه بازیه دراوردن..یا اون یکی..زن پسر حمزهیه میشناسی؟ یکی از فامیلا بود...میشناختم. خواهرم کلی در موردش گفته بود. - ها میشناسم. - احنه ابخت یدهه چی درست کرده؟...کتلت بامیه...میخواسوم بش بگوم هیمبت البامیه...
-
درست میگم عایا؟!
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:37
- میگم مامانِ بن شما تو گروه خواهرم نیستی؟ گروه مال زنها..چی بود اسمش...از این مال گل کاغذیه چیه..گل چینی...آشپزی...خیاطی.. خندهام گرفت و خندهام رو خوردم. اسمش سفرهآرایی و آشپزی هست. - نه نیستم. - خواهرت هست...خانمم میگه خیلی هم فعاله...چندبار عکساش رو نشونم داد..زنه هم خو حساسه نمیشه جلوش از کسی تعریف کنی.. -...
-
خوبم ممنون
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:28
ماشین تکون نمیخورد...آروم میرفت..دستاندازا رو حس نمیکردیم..صدا هم نداش. چیز خوبی بود. اذون تموم شد و شیرین خوند. ترانه جدید بود. - هنو شیرین میشنوید تو و مهندس مامانِ بن؟ " تو و مهندس" رو جلوی بن به کار برده بود. منظورش این بود که هنوز شیرین میشنوی. - گاهی. - من اغانینا رو نایل ست...
-
من
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:17
قاری سعید مسلم بود...همون کورت معروف فاتحهخونیا و عزاها...دلم گرفت تو عزای عموم و بیبیام این رو گذاشته بودن. آسمون پر ابرها نازک آبی صورتی بنفش شده بود...آفتاب قرمز قرمز...دلم خیلی گرفت...ممد خاموشش کرد... - بابا دلمون گرف دایی... راضی بودم که خاموشش کرد. بعد صدای اذان گوشی ممد بلند شد. همون اردبیلی همیشگی و معروف...
-
و انصتوا
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:06
خوبی ممد اینه که اونقدر حرف میزنه که جملهی قبلیاش یادش میره. - موسیقی؟...چرا تا دلت بخواد...از رپ و اینا گرفته که محمد جواد و حیدر میشنون تا عربی..فارسی..هر چی دل تنگت بخواد...من خودم مادرت میدونه بن...قدیم ما مثل خواهر برادر با هم بزرگ شدیم...فقط داریوش و ابی و سیاوش میشنیدم...مادرت موسیقی فارسی...
-
موسیقی نداری؟
پنجشنبه 11 شهریور 1395 03:58
- امسال چندم میری دایی؟ دایی دایی میکرد یعنی برادرمه. باشه فهمیدیم شما کاری به ما نداری. بهتر. - نهم...اول دبیرستان سابق. - ماشالا...محمدجواد ما هم...کدم مدرسه؟ - شاهد - ئه؟ نه والا؟!..محمد جواد ما هم..چطور؟!...ما که به خاطر مرحوم پدرم فرستادیمش...تو چطور؟ - مدرسه فرستاد دنبالم... به خاطر معدلم.. ترسیدم. کاش نگفته...
-
مهندس زاده
پنجشنبه 11 شهریور 1395 03:51
سوار شدیم. بن جلو..من و نانا عقب..سال سفارش کرد..ممد گفت خیالش تخت..سال چک کرد کمربندا رو بستیم. ممد شوخی هم کرد که بابا دعای سفر هم میخونیم و و کیفم دست بن بود..گذاشت جلوی پاش...حس نشستن توی ماشین بزرگ باحال بود. این ماشین رو باید سال برونه منم جلو بشینم.. کیف کردم یواشکی...سال اومد دم شیشه گفت میام زود...حتما سعی...
-
باشه فمیدیم تو خوبی.
پنجشنبه 11 شهریور 1395 03:45
روی سکوی کوچولوی روبروی خونه نشسته بودیم. من و نانا. سال و بن ایستاده بودن.. به سال گفتم امروز خواهرم زنگ زد و بن گوشی رو برداشت. گفت وا ! ممد خونهاتونه؟ همه میگن صدای بن مثل صدای برادرم و ممده. دوست نداشت و من عمدا این رو گفتم. یه جور حرص و لج داشتم. یه جور خشم که نمیدونستم ریشهاش چیه و مهم نبود اما بود..سال گفتک...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 03:32
بعدازظهر با ممد اومدم. پسر عموم. کلی آماده شده بودم و منتظر که سال برسوندم که زنگ زدن بش. برق ایستکاه شهید نمیدانم کی کی قطع شده، بیا. باید میرفت. نق زدم که نمیرم. .بیخیال. نانا بغ کرد. از صبح کادو گرفته بود..لاک زده بود. سال گفت با ترمینال میری؟ با اون همه آرایش و موی درست شده و اینا. سختم بود. نه اهل اون حجابای...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 03:21
- وَقَالَ (علیه السلام): وَکِتَابُکَ أَبْلَغُ مَا یَنْطِقُ عَنْکَ.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 02:38
سیگاریایی که از سیگاری بودن خودشون در عذابن این رو میگن. که شده ترک کرده باشن...رفته باشن شب دویدن و کلی میوه و پستهخوری کردن و فلان، بعد یه شب یه پاکت مارلبروی اصل سرراشون سبز شده..یا کسی رو دیدن که باش رودرواسی داشتن گفته بریم دو نخ دود کنیم و فلان و باز درگیر شدن. این رو از سیگاریای آماتور تا حرفهای دوروبر...
-
ان اکثرهم لایشکرون
پنجشنبه 11 شهریور 1395 02:05
نکنه جز اکثریت ناشکر باشم؟ باید خدا رو شکر کرد. برای همین آدمهای مجازی که میگن من میام شهرزاد. من هستم. فقط تاریخ رو بگو. خودم رو میرسونم. برای وجود خواهرها حتی.. که خوب یا بد هستن. باهاشون میخندم..به بچههاشون هدیه میدم..براشون شیره درست میکنم..میخندونمشون..میخندم باهاشون..شوهراشون هم خوبن...دو سه تاشون گفتن...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:45
بحیاتک یا ولدی امرأة عیناها سبحان المعبود: در زندگی تو پسرم زنی وجود دارد که چشمانش؟ سبحانالله!(شکوهمند) فمها مرسوم کالعنقود: دهانش همچون خوشهی انگور رسم شده ضحکتها أنغام و ورود: خندهاش موسیقی و گل والشعر الغجری المجنون یسافر فی کل الدنیا: و موهای کولیوار دیوانهاش به همهی دنیا سفر میکند قد تغدو امرأة یا ولدی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 01:18
کل ما اغنی - شیرین عبدالوهاب/ حسام حبیب یاااا، یا حبیبی کل حاجة بحبها حبیتها بیک عزیزم، هر چیزی که دوس دارم به عشق تو دوس دارم یاااا، یا حبیبی روحی لیل ونهار بتطمن علیک عزیزدلم شب و روز حالت رو میپرسم کل ما بصحى کل ما بغنی کل ما یوم یعدی جدید هر وقت بیدار بشم، هر وقت ترانه بخونم، هر روز تازهای که بگذره حبک لیا...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 شهریور 1395 15:59
این برقعه: اینجا رو ببینید.
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 شهریور 1395 15:58
دیشب رفته بودم پیش شریفه. دیدم باباش دم در نشسته. تا شریفه بیاد نشستم پیشش...رو بلوک کنارش. سال هم بود. به اندازهی جمعیت ایران مارمولک روی دیوار بلوکی پشت سرمون بود و من هی تو ترس بودم که اگه یکیاشون روم بپره..بعد به خودم گفتم برو بابا...خوبه یه چاق و چلهاش رو تو خونه داری که هنوز سال نکشتتش...بعدا در موردش...
-
نگو یه جور پیتزاس.
چهارشنبه 10 شهریور 1395 15:17
دیروز نانا پنیر پیتزای تکهی پیتزایی که الکی اسمش رو گذاشته بودم پیتزای یونانی که خرخروهای من بخورن رو با زبونش جمع کرد. قطعهی پیتزا رو گرفته بود بالا و سرش رو خم کرد بود زیرش و پنیرش رو با زبونش جمع میکرد. بعد گفت: ماما؟ من فکر میکردم یونان اسم کشوره...نگو یه جور پیتزاس.
-
بوی جوجه
چهارشنبه 10 شهریور 1395 15:09
دیروز رفته بودیم برای سینو هدیه بخریم با نانا و سال. بعد از سالها وارد اسباببازی فروشی شدم. خوب زود یاد بن افتادم. جوجههای پلاستیکی کوکی روبروی امامزاده. سر سیاه و چشمهاش که شبیه تخمه بود و مشکی..که نشسته بود. چمپاتمه زده بود روی زمین سرش را پایین آورده بود و به جوجهها نگاه میکرد و بعد پرسید: عمو این چنده؟ با...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 10 شهریور 1395 14:39
همیشه فکر میکردم بیکه به کسی بگویم که اگر زمانی به کسی، مخصوص، زنی، خواهری نیاز پیدا کنم پیش کی بروم. همیشه وقتی میآیند اینجا با بچه و فلان و میمانند یا من میروم و عزیزم و جانمها راه میافتد، و خریدهای کوچولویم را میگیرند و میگیرم و دورهمیهای خواهرانه شکل میگیرد لحظاتی چند روی صحنهی در حال اجرا، که رقصی،...
-
سرمهدان
چهارشنبه 10 شهریور 1395 14:06
نیمهی دوم شهریوی اگر همه چیز خوب پیش برود و به مورد غیرمترقبهای برنخوریم نوبت جراحی دارم. کارهایش را کردهام تقریبا.مانده همراه. خواهر داشتن چیز خوبی است...برایت میتوانند سرمهدان بخرند ...یا برایت برقع رنگی میخرند که به هیچ دردی هم نخورد ولی اسمش این است که برایت برقع خریدهاند. اما چیزهای دیگری هست،چیزهایی جدی...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 20:36
چند روز پیش کسی برام ویدیویی برام فرستاد در مورد داعشیای که به دست نیروهای مخالف افتاده. لباس زنونه تنش کرده بودن آرایشش داده بودن و با دمپایی میزدن تو سر و صورتش. عصبیم کرد. یارو رو بلاک کردم و حذف و به جهنم و اسفل السافلین واصلش کردم مثلا خوشحالم میکرد این ویدیو؟..نه. چندوقت پیش به آیهای در قرآن برخوردم که در...
-
آزادیِ سر بریده
سهشنبه 9 شهریور 1395 19:47
جواد سلیم مجسمهسازی عراقیه. توی ویکیپیدیایی که گذاشتم انگلیسی مطلب هم هست اگر کسی به عربی متوجه نمیشه. فارسیش نبود. جواد سلیم یک مجسمه یا سردر یا دیواری به اسم آزادی در بغداد درست کرده. همیشه قبلا وقتی تلویزیون عراق این تصویر رو نشون میداد به تصویر اون مردی نگاه میکردم که میلههای زندان رو باز کرده..فکر میکردم چه...
-
وجدانِ خونی
سهشنبه 9 شهریور 1395 19:22
"فتی الکلینکس" این چیزیه که مصطفی وجدان بهاش معروف شده. پسربچهی کلینکس(دستمال کاغذی) مصطفی وجدان پسربچهای هست متولد 2004 در شهرستان سماوهی عراق. به یک سال زندان محکوم شده چون کلینکس و پوشک بچه میدزیده از انبار شرکتی و توی خیابون میفروخته. یارو میبردش نمیدونم کجا و اعتراف میکنه سه بار دزدی کرده. از...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 19:09
رهبر کرهی شمالی رو نشون میداد. کدوم شبکه؟ یادم نیست. یکی از شبکههی اخباری که گاهگداری اگه کارتونبینی شب و روز بچهها اجازه بده چکش میکنم. خوشحال بود. سوار هواپیما بود و کشیتی و کلا شادی میکرد. فیلم دیکتاتور رو اگه دیده باشی میتونی حدس بزنی دیکتاتور مد نظر فیلم تا حدی قذافیگونهها بودن..مثلا صدام و هیتلر و...
-
Im sorry
سهشنبه 9 شهریور 1395 18:52
Mindscape (also known as Anna) رو دیدم. اگه خودت رو عادت بدی به دیدن فیلمایی با بازیگرای حرفهای و داستان حسابی و فلان اول از همه متوجه بازی ضعیف هنرپیشهها میشی. داستان کلیشه نیست ولی از فرط نگرانی عدم افتادنش تو کلیشه، کلیشه میشه. هی سعی داره شگفتزدهات کنه و برات جالب باشه. خوب اول فیلم میتونی حدس بزنی داستان...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 18:35
فقط یک انسان واقعا مهربان میداند چطور عشق بورزد و چطور نفرت. کنفسیوس عشق و اراده- رو لومی
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:25
نانا: باشه.. صدای سینو: نانا ثلام...نه نه ثلام نه نه...ثاندویچ دوث داری؟!...چی توش بذارم؟ ثوثیث...کالباث..البته مفید نیث و مذره..اما میتونم یه شب برای تو تحمل کنم...اگه فلافل دوث داری...فلافل درث میکنیم.. نانا جواب میده فلافل. - نانا راثش رو بگو نانا....میدونم ثوثیث کالباث دوث دارینانا.....اثلا به خاطر من نذرت رو...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:18
جواب اومد: دلبخواهی نانا..هر چی دوث داری نانا...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:17
پاسخ نانا: میشه اژدها نگیرم؟ ..من دوس دارم اژدها نگیرم. دارم فکر میکنم خوب پرا پرسیدی پس..پرسیدی بنده خدا هم گف اژدها..حالا میگه میشه نخرم.
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:17
جواب میاد: خوب اگه دوث داشتی اژدها برام بگیر...اگه دوث داشتی.. اگه دوث داشتی.
-
چیز مفید
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:13
سینو صداش رو ضبط کرده: - خاله شهرضاد ثلام..من چهارشنبه تولد دارم..میخواثتم بگم یادت نره ها..نانا رو حتمن بیار..بن رو هم..عمو ثال ...اممممممم ...اونم میتونه بیاد... نانا جواب میده: - من میدونم تو تولد داری..چی دوس داری برات بخرم؟ صدای سینو مییاد: - نانا...بت میاد فراموش کرده باشی..تو باید هدیهای بیاری که من ندونم...
-
بزرگ شدن
سهشنبه 9 شهریور 1395 16:08
دیروز با نانا و بن رفتیم لوازمالتحریر بخریم. اولینبار بود که خودم رو بینصیب گذاشتم و مثلا برای خودم خودکار رنگی رنگی نخریدم یا دفترای جلد قشنگ...حتی خودکار سبز رنگ..تا حالا کف دستم بنفش صورتی و صورتی و آبی و سبز رنگه تست کردم: سلام. پنجتا سلام هر کدوم به رنگی کف دست دارم. گفته بود کاغذ داریم خانوم.. رو کاغذ نوشتم:...
-
سال/سالومه،ابلیس الاصفر..زکیهای که منم.
سهشنبه 9 شهریور 1395 15:19
نانا تو کتابهایم میگردد. - ماما؟ - بله؟ - چرا دیگه کتابات رو نمیخونی؟ - میخونم مادر جان تو نمیبینی.. - آره ولی از کتابای کتابخونهات نمیخونی..همهاش آدمکَشِ کور دستته - آدمکُش. - وای! ماما یعنی آدم میکشه؟ - بله - چرا؟ - بزرگ میشی خودت میخونیش و میدونی چرا. -ماما؟ - بله - میتونم از کتابات بردارم بخونم؟ -...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 14:31
سد بابی گلبی بیده ضیع المفتاح... ضیع المفتاح..الظالم واشلون ارتاح یا یوما...اشلون ارتاح؟
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 03:14
نانا پیشمه دستش دور گردنم بوی موهاش خوبه ...عصری بعد از چند روز که موها ش رو شونه نزده بود و موهاش به موکت تبدیل شده بود موهاش رو شونه زدم ... تو.گردنم داره قصه ی گامبول رو برام میگه ....از ترس نق بن با صد ای خفته .. پس فردا تولد به قول مادرم ابلیس الاصفر سینو هست. نانا امروز صبح طالع بینی مرد متولد اردیبهشت رو می...
-
[ بدون عنوان ]
سهشنبه 9 شهریور 1395 01:48
مادرم ماه رمضان که برادرم از خانه رفت و ده روز دیگر طلبکار برگشت خیلی گریه کرد. حالا به اعصاب چشمش فشار آمده و دکتر گفته خیلی ملتهبند...نمیتوانم عملشان کنم. چیزی نمیبیند و ...آب مروارید آورده. پدرم مریض است. دکتر گفته پانزده در صد قلبش از کار افتاده. همین روزها میمیرد و من میآیم اینجا مینوییسم پدرم مرد. احتمالا...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 شهریور 1395 23:56
تو گروهی که خواهرم درش فعاله و فلان تصویر پایین رو به عنوان یکی از نمادهای توهین به اعراب و عربستیزی در ایران گذاشتهاند. به تصویر نگاه میکردم. چرا احساس توهین نکردم؟ نمیدونم. من سیبزمینیام؟ به نظرم نرسید مشکلی داره تصویر..یا چی..بههرحال اگرم شوخی نبود و توهین داش من حسش نکردم..یعنی به نظرم اینطور بود که گیریمم...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 شهریور 1395 23:25
حرف زور میزنی شهرزاد. مثل همیشه.
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 شهریور 1395 20:04
سال دیشب فیلم ترسناک میدید من رو زورکی نشونده بود پاش...خوب چرا باید فیلم ترسناک ببینم و برای خودم ترس و دلهره درست کنم؟ هی اون پرسید حواست هست؟ هی من گفتم آره ..بعد اینا رو رنگ کردم پرسیدم خوبه ؟ گفت یارو داره آدم می کشه ..نفوذ کرده تو روح طرف تو لاک میزنی؟ بعد نگاشون کرد گفت خوبه ...موفق باشی. صدای جیغ اومد از...
-
شبها زل میزنم به این، این زل میزنه به من...من از درد اون از بیدردی.
دوشنبه 8 شهریور 1395 19:59
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 8 شهریور 1395 11:46
یا احلی ما فی الایام - امل حجازی
-
کوسکو و پاشا
دوشنبه 8 شهریور 1395 00:18
رفته بودم با سال به دلایلی کاملا متقتن و محکم دعوا کنم اما نکردم...نشستم و سرش رو گذاش رو پام و گف با موچین موهای گوشش رو بکنم...کندم..یه جا خون اومد..گف فقط مثلث مویی رو تمیز کنم..کدوم مثلث؟ توضیح داد در گوشش یه مثلث هس(جلالخالق هندسه به گوش این آدم حتی نفوذ کرده) که سرکار حسش میکنه و خیلی توش مو هست. طی حرفام باش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 19:41
یک روز که خیلی دیر هم نیست( جمله درسته؟) نه. از اول. یک روز که خیلی هم دور نیست، لباسهایی که از رو طناب میارم و رو هم تلنبار میکنم دست و پا و دندون و ناخون درخواهند اورد و سمت من خواهند خزید که رو تخت خوابیدم.....آروم آروم..آروم آروم....تا برسن به نوک پا و ....الان دوس دارین ادامه بدم و میرسن به من و میخورنم؟!...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 19:31
و اِمو...اِمو چه میکنی با مشاعر ما امو.
-
ho bisogno di fare pratica con il mio italiano
یکشنبه 7 شهریور 1395 19:07
امروز ناهار چی درست کردید؟ من یه عدسی درست کردم..یعنی یه عدسی درست کردم...آقا یه عدسی درست کردم...دستاتو غنچه کن بذارش نوک لبت ببوسش و با صدای پدرخوانده بگو: delizioso
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 7 شهریور 1395 18:54
تو اینستای یسرا محنوش ول بودم امروز...یه تبریکی هم نوشتم بابت چیزی...اصلا دنیا یه طوری شده که آدم باورش نمیشه حرفت رو مثلا میتونی به فلان آدم بزنی گیریمم حالا به تخمش حساب نکنه.