-
تو ای پری کجایی؟
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:35
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ساعت 2:6 شماره پست: 905 نانا گفت پسرها اصلا هم مهربان نیستند. پرسیدم چرا؟ گفت او داشته برای خودش میچرخیده و میگفته او پری است او پری است که دایی کوتلاسش آمده گفته او سوسک است. بعد منتظر همدلی و همدردی نگاهم کرد. من گفتم:آه....واقعا؟ چه دایی کوتلاس بدی. فردا گوشهایش را خواهم...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:34
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ساعت 2:13 شماره پست: 906 نانا یک نقاشی کشید. من و بابا. من مژه داشتم. نقاشی را نشانم داد. و گفت این تویی (که با توجه به دایرههای توی صورت و مژهها خودم حدس زدم. و بابا..هر دومان با دست و پاهای عنکبوتی میخندیم. بالای سرمان خورشیدی نارنجی رنگ خندیده ذو دوتا قلب سیبزمینی مانند...
-
کمتر از دوتا کتک
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:32
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1392 ساعت 15:46 شماره پست: 915 کتلت درست کردم. برای نانا و بن کشیدم. نانا گفت میشه فقط دوتا بخوره؟ گفتم اون که کتلتای خاله رو خورد که..گف اونا یه جور دیگه بودن. بن گف ماما قبلن کتلتایی که میپختی نازک بودن.. به کتلتایی که توشون برگای تازهی نعنا دیده میشد نگاه کردم..یکیشونو گاز زدم....
-
در مورد تز کیانا جان خدیجهی سابق پرسیده بودید.
یکشنبه 14 شهریور 1395 20:29
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 ساعت 1:14 شماره پست: 932 کیانا جان خدیجهیسابق با بوی دهانش به من حمله کرده بود. من را خوابانده بود روی تختش.روی بالش کثیفش و موهای زیر ابرویم را برمیداشت. چرا آدمها ساکت کار نمیکنند؟ ور ور ور. زر زر زر و به قول بن:بلاه بلی بلوه. از من میپرسید من چه تزی دارم برای خوشتیپ...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 18:34
سال و برادرم صدام کردن دریل رو بگیرم که اونا پیچهای تلوزون رو ببندن. دریل رو گرفتم دستم، خودم از دریل بیشتر صدا دادم: آآآآآآآآ....بلرزونم میزدم.خیلی سعی کردم بامزه و نمک اینا به نظر برسم ...فکر کنم خیلی دیگه عادت کرده باشن به این کارا که واکنش نشون نمیدن...با هم حرف میزنن و من اونجا دارم میگم آآآآآآآآآ و...
-
وقتی عزیزدل شکمپر، جلز ولز میکردن.
یکشنبه 14 شهریور 1395 18:15
-
پیازا صرفا برای تزیینه.
یکشنبه 14 شهریور 1395 16:00
برام عکس کتاباش رو گذاشته بود. نوشتم: اینا. و. نخوندم انشالا خوشمزه بگذره بت تو خوندنه برگشتم خوندمش دیدم چی نوشتم؟ چرت محض. گفتم ببخشه که تایپم مثل روی ماهیای که مادر ممد کباب میکنه سیاه. نوشت: گفتم شهرزاد یا غذا میپزه یا میخوره.. واقعا همین بود. هر دوش. میپختم و میخوردم..تند تند تو پیشدستی کوچیک پای گاز با...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 15:55
برای خودم تلویزیون خریدم. تمام روزهای گذشته چه میکردم؟ پول جمع میکردم یواشکی. حس شمردنشون خیلی با حال بود. هی زیاد میشدن و بوی خوبی میدادن. کلا آرامش خوبی بود داشتنشون. زیادنبودن اما برام تلویزیون خریدن. از جمع کردن پونصدیها و سیصدیها و هزاریها و پنجتومنیها و دهتومنیها یه تلویزیون خریدم برای اتاقم که توش...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 15:28
"....اما آدم به یه دوستی که شوهرش نباشه هم احتیاج داره فکر کنم... اگه نزدیک هم بودیم شاید گاهی برات از این چیزا که برا خودم میخرم بعضی وقتا مثل همین سفالها...و مجسمه های چینی مسخره و زشت اما دوس داشتنی و عود و بخور و شمع و فلان می خریدم.. کمی هم اون وسط ما حرفی می زدیم فکر کنم البته یا می خندیدیم...همینطوری بی...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 14:55
یار این طایفهی خانهبرانداز مباش از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 14:43
ما هم که به قول اون شعر: هر کسی را دوست دارم زود شوهر میکند.
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 14 شهریور 1395 05:14
بیدار بودم از این وبلاگ دعوایی ها می خوندم کتک و طلاق و فلان از زنهای قوی و.مصمم خوشم میاد اونایی ک می رسن ب جایی ک تکلیفشون با خودشون روشن میشه. و بعد با بقیه.
-
تو چیزای قشنگی هم داری شهرزاد..
یکشنبه 14 شهریور 1395 02:53
چند وقت دیگه باید عمل کنم. جراحی شم. سال گفته بهتره دعا کنی. امشب حس باخدا بودن ندارم. نمیدونم چهام شد و برام مهم نیست. فقط به سال گفتم من سه سال پیش شصت و چهار کیلو بودم و اگه ادامه میدادم ورزش و رژیم رو میشد شصت و دو و حتی ممکن بود تو دنیای رویاهام برسم به پنجاه و هشت..اما خوب واقعا دوست ندارم پنجاه و هشت بشم...
-
سالی که نکوست
شنبه 13 شهریور 1395 21:21
یکی از دلایل علیقه داشتنم به سال( یه بار بابام میخواست بگه علاقه گفت علیقه نمیدونم چرا یادش میافتم خندهام میگیره هنوز...اصلا نتونستم فراموشش کنم) اینه که بش نمیاد اما خیلی مارمولک و پاچهورمالیده و عیّاره. یعنی بیرون که میبیننش سختگیر، جدی و خیلی حدگذار تو شوخی، کسی فکرشم نمیکنه که اسباب خندهی بعدازظهر من رو...
-
گوز فراری دیگه چیه آخه؟!
شنبه 13 شهریور 1395 21:09
"این چیه آخه؟ مث گوز فراری و بد ادا و زشت!..."
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 18:38
دنیا اینطوری است میدانی؟ میآیند به تو میگویند فلانی بد است..فاسد است..حرامزاده است و همهی اینها درست. بعد کسی دیگر به تو معرفی میکنند. میبینی همان صفات قبلی در این هم هست فقط تفاوتش این است که این یکی را خودشان انتخاب کرده و پسندیدهاند. میبینی تو به کسی روی آورده بودی که صفات بدی را که در فلانی میشمرد در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 18:20
سال میگه میای بریم تهران زندگی کنیم؟ با صدای جناب خان میگم : تهران؟! دود؟ کرایهنشینی؟ ...همسایه نشناسی؟..دنبال مترو دویدن؟...برای نگهبان چای دم نکردن؟..با بقال و چقال و مادر هاشم و بابای شریف فک نزدن؟!..پوصار ولمون کن... نه عزیزوم...بذارمون همینجا..سیاه سیاهای خومون...ما پیر شدیم..کون هجرت نداریم. ها تهران خوبه...
-
لَک جبار! لایک علیک.
شنبه 13 شهریور 1395 18:11
چای اسود و جیگایر لَف...و داخل حسن..و شط و سمچ شوی علی الشط و صابون لوکس
-
لک جبار! وین الدجاجات؟!
شنبه 13 شهریور 1395 18:09
ارید انتفض ضد اهلچ اشویه : میخوام ضد خانوادهات انتفاضه کنم و اسقط هاذه ابوچ ال ما رحم بیه : و این رو بابات رو که بم رحم نکرد از حکومت ساقط کنم... و اروح احتج ابساحت التحریر: و برم تو تظاهرات میون آزادی شرکت کنم و اگول کون ایصیر ابحبنه تغییر:و بگم باید توی عشقمون تغییراتی صورت بگیره... این رو نوشته...خیلی...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 18:03
یه تشریبه درست کردی خودش، دندونات روش میخوره با دستات.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 18:01
برادرم کانالی من رو زورکی( با بردن گوشیم و عضو کردنم) عضو کرده. اسمش دلنوشتههای فلان. اصرار داره که فلان داستانش رو بخون..آموزندگی داره به قول مادرم. نمیدونم چی هست. در مورد بهاییها هست توش و عمهام و (زینب جان اینجا رو نخون عشقم)..همجنسگرایی و مدافعان حرم و کشته من رو...کتاب تیمور جهانگیر رو هم داده که الا و...
-
از اینکه با ما همسفرید خوشحالیم.
شنبه 13 شهریور 1395 15:21
یک عشقبازیهایی هست...و منظورم همخوابی نیست فقط...بله. یک عشقبازیهایی هست مخصوص فضای قبل از ظهر..فضای ظهر..مخصوص آخر شهریور و اول مهر یا..مخصوص حس پاییزی شدن هوا...عشقبازیهایی که درشان طعمهای هستی در چنگال عقاب..ولت کند توی هوا میافتی پخش زمین میشوی..ببردت روی کوه توی آشیانهاش..زیر دست و پایش...خورده...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 14:40
میدونید در چه عجبم؟ از اینکه در مورد عربی باید با خوانندههای فارس در وبلاگ یا خوانندههای عرب این وبلاگ همچنان صحبت کنم و نه مثلا با آدمهیا فوقلیسانسدار ادبیات عربی و دکترا دار و اساتید عربی دوروبر صحبت کنم...نه چون خواهان نیستند...چون "بلد" نیستند. یا با پدرم که تا پنجم دبستان تحصیلات داره . از این در...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 14:36
این قصیده رو برای اونایی که عربن و شعر عربی رو دوس دارن، عرب نیسن و عربی رو میشناسن..و اونایی که عربی رو بلدن، میخوننش و متوجه میشن و برای اونی که خودش میدونه کیه و جیمیلش نوشته: لقد اَحببت لغتی منک ..من هم همینجا جواب میدم: لا شی عندی سوا ان اقول لک: شکرا لک. و برای اونایی که میگن تو رو از سوریه و لبنان هم...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 14:04
مادر تمیم برغوثی رمان نویسی به نام رضوی(رضوا) عاشور هست و پدر مرید برغوثی شاعری فلسطینی. همین باعث شده دیدش دید قصهنویس باشد...و قریحهاش قریحهی شاعری باتجربه و نوآوری و خلاقیتش در تلفیق سبک قدیم و جدید ستودنی باشه...جوان است و شعرهایی میگوید که توجه را جلب میکند. به رغم جوانی سبک شعرهایش کاملا سنتی و زبانی قوی و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 13:48
ما لیْ أَحِنُّ لِمَنْ لَمْ أَلْقَهُمْ أَبَدَا *** وَیَمْلِکُونَ عَلَیَّ الرُّوحَ والجَسَدَا مرا چه میشود که برای کسانی دلتنگی میکنم که هرگز ملاقاتشان نکردهام *** کسانی که روح و جسم مرا در اختیار گرفتهاند إنی لأعرِفُهُم مِنْ قَبْلِ رؤیتهم *** والماءُ یَعرِفُهُ الظَامِی وَمَا وَرَدَا من آنان را قبل از دیدنشان...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 13:42
هر وقت یاد ترکهای سابق قلبم میافتم چیزی میاد تو ذهنم: یا جابر الکسر العتیق...یا جابر الکسر یا کاشف الضر...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 13:29
یه چیزی هست میگه ومکروا.....ته اش میگه ...الله خیر الماکرین. آدم حس مصونیت بش دس میده. انگار هر حیله، مکر و دروغ و درویی و خباثت و شری از پسش برنمیان اگر به همون تکیه کنه. حس عَبد و بنده بودن برای کسی که قدرت مراقبت داره ازت. قدرت برتر و حامیته. خیلی باحاله. قلب مطمئن و نفس راضی میده به آدم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 13:27
یه چیزی هست میگه حسبنا الله...یعنی نقطهی آخرِ خط بالاخره همونه....سبک..سبک..سبک...مثل پر بیزونی تو فضا...تموم اون گرهها و دعواهای مخ تلیت کن تموم میشه تو وجود آدم انگار.. خیلی خوشم میاد.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 13:26
اگر برای باقی عمر مدت نامعلومم روزی ده بار زانو بزنم جلوی سال دستش رو ببوسم بگم من رو ببخش به بزرگی خودت، نمیتونم خوبی، مظلوم بودن، بزرگی و انسان بودنش رو جبران کنم. بدیهایی که در حقش کردم. مسله عشق نیست . یا دوست داشتنی شبیه دوست داشتن زنی که مردی رو دوست داره. مسله ارادته. من به سال ارادت دارم. عربها میگن اریده....
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 04:25
ولک! الان دقت کردم! نوشته ساحت کون و مکان به خاطر پستای قبلیه! ولک ای حافظ شیرازی...راسی راسی محرم هر رازی.
-
والا اینایه گفتن بُمون...
شنبه 13 شهریور 1395 04:24
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ساحت کون و مکان عرصه میدان تو باد زلف خاتون ظفر شیفته پرچم توست دیده فتح ابد عاشق جولان تو باد ای که انشاء عطارد صفت شوکت توست عقل کل چاکر طغراکش دیوان تو باد طیره جلوه طوبی قد چون سرو تو شد غیرت خلد برین ساحت بستان تو باد نه به تنها حیوانات و نباتات و جماد هر چه در عالم امر است به...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 04:21
دلم فال حافظ خواس. صبر کنید حالا میام.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 04:19
خدافز. می دونسین یه مارمولک تو خونه دارم؟
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 04:18
می رم کمی بخوابم و بعد از استراحت بسیار ..دنباله ی مطالب زیبام رو به سمع و حلق و ایناتون می رسونم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 04:18
سال تو تخت با دهن باز و کون دراز خوابیده...خروپفش رسیده تا ماه... هی خورررررررررررررررر بعد یه صدای غییییییییییییییییق وسطش..این دیگه جدید اضافه شده...تا دیشب خورررر بود بعدش پووووووففف..الان خوررر....غییییق. خیلی خفیف و ریاضی گونه و فنیمانند و دوباره پف پشتش به منه..کون برزیلی اش رو داده سمتم و ده بیا سر اُ...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 03:52
عصری با سال و ایوب و مینا و شوهر مینا و من و ننه خلف و مینا و بچهها رفتیم یه جایی لب شظ که پاساژ داره و زنبیل اینا میفروشن و سفره و کلی از این چیزا...رفتیم تو سول جن رفت توش و شروع کرد خود زنی با چاقو..نمیدونم چش شد..جیگرخراشیده جیغ میزد که توپ میخوام..خو بابا مینا پدرت خوب..مادرت خوب...خواهربزرگترت خوبتر..توپ...
-
دینایی شهرزاد...دینیا
شنبه 13 شهریور 1395 03:31
بعدازظهر رفتم خونهی مینا. خودش گف بلند شو بیا. با ننهخلف رفتیم. بعضی وقتا چم مییشه که نمیتونم از خندیدن دس بردارم. مینا میگه مست میشی..عقلت رو از دس میدی..برای اون که اکثرا جدیه و زندگی رو هم خیلی جدی میگیره و در عذابه برای ریزترین چیزای دنیا عجیبه. عجیب خیلی وقتا معنیِ بد رو میده. بههرحال سیگار کشیدیم دوتا...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 03:03
بالاخره یک کار خوب. یک قدم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 01:47
باید بگیرم بخوبام. دیشب یعنی از پریروز بود که از ساعت یازده قبل از شهر پریروز نخوابیده بودم..دیشب بالاخره بعد از داد و بیداد سر خواهرزادهام...وای حال به هم زنن حوصله نوشتن ندارم
-
شنو ما تریدین یا رئیستی
شنبه 13 شهریور 1395 01:07
بذارید حرفای دیگهای بزنیم. بزنم یعنی. هی دیگران رو خیلی لوسمدارانه وارد حرف زدنم نکنم حالا. که یعنی همگی دوستیم و با همیم و فلان. میدونم حتی ممکنه چقدر از من متنفر باشید و من رو بخونید و بگید برو بمیر دیگه بابا شهرزاد...مردیم. سه ساله عین کوسکو در حین سقوط از کوه داری میگی: ما میمیرم...ما میمیرم (من در واقع) و...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 00:23
بعدشم راستش تقصیر سال بود/ هست، که نشسته اره در مورد بیماریام ریشهاش، امکان عودش پس از جراحی، طریقهی جراحی، بلایای دهشتناکی که باید سر تنم سرازیر میشه میخونه و باز گذاشته لپتاپم رو رفته و نمیگه شاید خود بیمار بیاد بخونه و بترسه. خوب داشن تو افزایش پیدا میکنه ازیترز من چی؟! ها. نترسم و به خدا توکل کنم؟ باشه...
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 00:13
موهام خیسه تو حوله صورتیاَم...اُ موهام چریکُ چریک میچکه رو کیبورد..یه دسبند هم دسمه که الان درش اوردم گذاشتمش رو پاتختی و صفحههایی چند از سایت خانم دکتری که میخواد جراحی کنه من رو، بازه. عناوین سایتش رو خوندم و چند صفحه باز کردم. هر چی نزدیکتر میشم به موعد جراحی یادم میاد باید بترسم.
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 13 شهریور 1395 00:10
هی میخواستم بنویسم و نمیشد حالا که میشه بنویسم نوشتنم نمیاد.
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 16:01
صاحب أخا ثقة تحظى بصحبته***فالطبع مکتسب من کل مصحوب کالریح آخذة مما تمر به***نتنا من النتن أو طیبا من الطیب
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 10:17
وصـاحــب خـیــار الــنــاس تــنــج مُـسـلّـمـاً ومـــن صـحــب الأشــــرار یــومــاً سـیُـجــرحُ با خوبها دوستی کن نجات پیدا میکنی و هر کسی که با بدها و اشرار دوستی کند سرانجام یک روز زخم برمیدارد وإیـــــــاک یـــومــــاً أن تُـــمــــازح جــــاهــــلاً فتلـقـى الــذی لا تشـتـهـی حـیــن یـمــزحُ مبادا روزی با کودکی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 05:15
سال و بن از فرط بی فوتبالی فوتبال افغانستان میبینن عقابهای هندوکش و موجهای آمون .. گزارشگر میگه: من حَیثُ المجموع بازیه خوبیه. سال اول میگه چوکرتم...این وقت شب در خیابان چه میکِنی؟ بعد فحش میده به فیلمبرداری و زمین ایران که اینا خیلی ازش پیشرفتهترن. و با ذکر خاک تو سرشون خودش و بن پای اون فوتبال ایستادگی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 05:10
خواهر شوهر مینا بعد از کلی باردار شده...پنج ماهه بچه رو سقط کرده..خوب داغون بود. مینا حسودیش شده بود که چرا وقتی من سقط میکردم همهی فامیلا نیومدن خونهام بهام دلداری بدن و به خواهر شوهرش دلداری میدن و تازه برادر شوهرش هم بش انگشتر داد. تو مریضی و بدبختی هم مقایسه میکرد. بابا برو خدا رو شکر کن دختر به این ماهی...
-
خاک تو سر همهاتون
پنجشنبه 11 شهریور 1395 05:02
امرو با دخترا فکهای پایینمون رو جلو داده بودیم ادای کسی رو درنمیاوردیم...حرف جدی میزدیم اینطوری..ننهخلف میگفت بعضی از این زنها احساس حکیم بودن دارن..و اداشون رو درمیاورد..مادرای شاگرداش... میخندیدیم...دخترا میگفتن: اون تیکهی سر تکون دادنه میکشدشون وقتی انجامش میدم...میخندیدیم الکی و ایوب چای میاورد......
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 11 شهریور 1395 04:57
تولد خوب بود..بچهها خوشحال بودن و این کافی بود...شب شوهر مینا گفت عجب ابهتی مامان ِ بن..ماشالا چه بت میاد...برای مینا هم یه دونه از اینا بگیر...از کجا گرفتی؟ گفتم والا اگه کاندید میشدی بت رای میدادم سر همین چیزی که سرت کردی...اصلا مثل بقیه نیست این زرق ورقیا... مینا گفت منم میخوام..ننهخلف گفت..اون دوتا هم. به...